خاطره الینا جون

سلام به همه شما عزیزان الینا هستم 21ساله و دانشجو گرافیک و همسرم فرزاد22ساله و دانشجو پرشکی خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم بازم مربوط به خودمه من آمپول خیلی زیاد زدم تا حالا چون تقریبا زیاد مریض میشم سال پیش تابستون من و فرزاد و خواهر و شوهر خواهر فرزاد قرار شد بریم شمال اسم خواهر فرزاد فرزانه هست و تکنسین اتاق عمل هست و همسرش آقا امیر رضا دامپزشک هستنمن از وقتی که میخواستیم راه بیوفتیم یکم بدن درد و سردرد داشتم اما گفتم مهم نیست چون سرم خیلی پایین بوده اینجوریه و زود خوب میشه به فرزاد هم حرفی نزدم تو راه چون خیلی سرگرم بودم یادم رفته بود مریضم تقریبا دو روز تو راه بودیم شب اول وقتی رسیدیم تهران من بدن درد و سردردم بیشتر شده بود تا رسیدیم رفتم ولو شدم رو تخت فرزاد یکی از چمدونا رو اورد گفت الینا خانوم خوبی ؟گفتم خسته نباشی انقد رانندگی کردی بعد شام راحت بخواب(در واقع بحثو پیچوندم )فرزاد اومد نشست لبه ی تخت من پاشدم مثلا میخوام برم دوش بگیرم رفتم یه دوش ده دیقه ای گرفتم اومدم بیرون لباس عوض کردم دوباره خوابیدم و با گوشیم ور رفتم فرزاد اومد کنارم خیلی ناگهانی دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت الینای من تو گفتی خوبی...من اینجوری فکر نمیکنما گفتم فرزاد فقط گرممه دارم میپزم شاید برا همینه که داغم گفت پس خودتم میدونی تب داری پا شدم گفتم فرزاد تب چیه فقط گرممه ...همینالانم دارم از گشنگی میمیرمبریم شام بخوریم دیگه سرشو تکون داد و گفت الینا اگر کسی مریض باشه بعد نگه مریضیش بد تر میشه هاا چشمامو ریز کردم گفتم چشم آقای دکتر اگر مریض شدم میگم بهتون... خندید گفت زود حاضر شو دیر شد رفتیم پایین و شام خوردیم حالا فرزانه به من میگفت الینا چرا انقد رنگت پریده دیگه واقعا نمیدونستم اینو چجوری بپیچونم که چیزی نگفتم اونم ادامه نداد بعد از شام رفتیم بالا و خوابیدیم صبح زود هم حرکت کردیمتو راه من گلو درد خیلی افتضاحی گرفته بودم حالم واقعا بد بود چشمامم نمیتونستم باز نگه دارم دیگه دلم رو زدم به دریا و به فرزاد گفتم ... اونم گفت الهی من قربونت بشم چرا زود تر نگفتی عزیزم و به امیر رضا زنگ زد و گفت اولین درمونگاه یا بیمارستان نگه داره رسیدیم به بهشهر که تو مازندران بود و اونجا کنار یه درمونگاه وایسادیم خیلی استرس داشتمفرزاد پیاده شد منم پیاده کرد رفتیم تو دید من یخ کردم و میلرزم گفت نفس من اینجوری نکن عزیزم نترس من اینجام هوم؟سرمو تکون دادم رفتیم تو ...آقای دکتر تقریبا مسن بود معاینه کرد و گفت خانوم چیکار کردی با خودت ...باید زودتر میومدی و شروع کرد نسخه نوشت تو گوش فرزاد گفتم بگو آمپول ننویسه دکتره سرشو اورد بالا خندید گفت خانوم وضعیتت جالب نیست اصلا آمپولم خیلی ننوشتم امروز سه تاشو بزن فردا هم سه تا دیگشوانقد به فرزاد مظلومانه نگاه کردم که اروم گفت چیزی نیست گلم نترس...از دکتر تشکر کردیم و اومدیم بیرون چشمام پر اشک شده بود اما به بالا نگاه کردم که اشکام نیاد لوسم خودتونید...فرزاد گفت بریم آمپولاتو بزن فردا بقیشو میزنم برات دیگه خودمو نتونستم کنترل کنم و با گریه گفتم فرزاد نمیخواااممم منشیه ترسید گفت خانوم چی شده و هول کرده بود بیچاره... فرزاد گفت چیزی نیست خانمم یکم از آمپول میترسه منشیه گفت ما پرستارمو خیلی خوب آمپول میزنهبعد از اینکه فرزاد داروها رو گرفت رفتیم تزریقات من خیلی استرس داشتم خوابیدم فرزاد اومد بالا سرم گفت درد نداره ها نترس خب؟لباسمو آماده کرد خانومه اومد پنبه کشید آروم فرو کرد یکم تکون خوردم فرزاد دست گذاشت رو کمرم گفت تمومه عزیزم پرستار کشید بیرون سوزن رو گفتم فرزاد بریم؟گفت نه گلم مونده هنوز لبخند زد پرستار اومد و یکم لباسمو بیشتر داد پایین بعد از اینکه پنبه کشید آمپولو فرو کرد خیلی درد داشت واقعادست فرزاد رو فشار دادم و گفتم آییی خانم لطفا بکشین بیرون درد دارم فرزاد گفت الینای من تمومه عزیزم قربونت برم یکم تحمل کن ... سوزن رو دراورد رفت آمپول بعدی رو آماده کنه واقعا جای اون دو تا درد میکردن به فرزاد گفتم بزار خودت فردا بزن برام که مخالفت کرد خانومه اومد گفت کدوم طرف درد بیشتری داشتی؟فرزاد قبل از اینکه من جواب بدم گفت طرفی بزنید که آمپول اولیه رو زدیدخانوم پرستار پنبه رو کشید که استرس من اوج گرفت نیدل رو فرو کرد درد خیلی بدی تو پام پیچید دست فرزاد رو محکم فشاد دادم یکم تکون خوردم خانومه گفت نکن حالا تموم میشه اما مگه تموم میشد...!!!نمیدونم چرا انقد طول کشید فرزادم کلی دلداریم میداد وقتی تموم شد خانومه به فرزاد گفت پنبه رو نگه داره و فرزاد همینکار رو کرد لباسمو درست کرد گفت الینا جان گلم دراز بکش تا من برم ببینم فرزانه اینا دارن چیکار میکنن وقتی رفت خودم یکم جای آمپولام رو ماساژ دادممیخواستم بلند شم که پام تیر کشید اما آروم آروم سعی کردم وایسم از پرستار تشکر کردم فرزاد هم اومد کمکم سوار ماشین شدیم و رفتیم فرداش فک کردم فرزاد یادش رفته که من آمپول دارم اما زهی خیال باطل... عصر قبل از اینکه میخواستیم بریم بیرون فرزاد گفت الینا جانم برو بخواب عزیزم آمپولاتو بزن تا خوب خوب بشی گلم گفتم فرزاد جای قبلیا درد داره نمیتونم بزنم گفت عزیزم فک کردی من دوست دارم تو دردت بگیرهخدا خودمم مقل تو اذیت میشم خانومم اما میخوام خوب بشی هنوز خیلی جاها نرفتیما داشتم مخالفت میکردم که فرزانه و امیر رضا اومدن فرزادم گفت بهشون که من آمپول نمیزنم و... فرزانه و امیر رضا و فرزاد سه تایی دیونم کردن از بس گفتن اما بلاخره راضی شدم آقا امیررضا رفت بیرون فرزانه کمکم کرد بخوابم یکم لباسمو داد پایبن فرزاد پنبه کشید و با بسم الله آروم فرو کرد دردش خیلی بد بود اما چون فرزانه کنارمون بود آبرو داری کردمکشید بیرون سریع لباسمو درست کردم نشستم رو تخت(خیلی درد گرفت وقتی بلند شدم اما به روی خودم نیوردم)گفتم من دیگه نمیخوام فرزانه گفت الینا جان بخواب زود تموم میشه فرزادم معلوم بود عصبانیه اما داره خودشو کنترل میکنه همونجور که آمپولو آماده میکرد گفت خانومم بخدا آروم میزنم قول میدم عزیزم بخواب زود خوابیدم و خدایی درد نداشت سر و صدا کردم اما خب یکمی مبالقه کردم در واقعسلامت و پیروز و سر زنده باشید


خدا نگهدار همگی