خاطره اقا سپهر

سلام بچه ها منو یادتون میاد؟قبلنا خاطره میذاشتم سپهرم ۲۸سالمه و فوق مکانیک دارم دو ساله ازدواج کردم دوتا برادر دارم سامان ۳۲سالشه و سعید ۲۵سالشه و چندماه دیگه عمومیش تموم میشه زمستون امسال با چندنفر از همکارا از طرف شرکت برای یه همایش رفتیم اصفهان پسر یکی از سهامدارای اصلیم اومده بود اسمش شایان و هیچی حالیش نیست و کارش گندزدنه و بابت گندکاریاش تو اصفهان باهم دعوامون شد من از اول مسافرت دندونم دردمیکرد شب اخر قابل تحمل نبود با راننده شرکت میزبان رفتم تا یه درمانگاه دندونپزشکش گفت دندونتو باید بکشی نمیشه درست کرد گفتم اقا دست نزن به دندونم یه مسکن بده دردش بیفته تا برم تهران گفت باشه نسخه نوشت منم نسخه رو دادم راننده رفتم تو ماشین نشستم چنددیقه بعد اومد گفت مهندس آمپوله تو هتل کسی بلده بزنه؟گفتم نه بشین تو ماشین همینجا میزنم این ترس از امپولم دست از سرم برنمیداره میخواستم نزنم ولی دندونم خییلی درد میکرد با ترس و استرس رفتم امپولمو دادم مسئول تزریقات و رفتم اماده شدم درد داشت خیلیم میسوخت ولی می ارزید به خوب شدن درد دندونم برگشتم تهران و درد دندونم کم کم داشت برمیگشتصورتم بادم کرده بود زنگ زدم به سامان ادرس یه دندون پزشکو داد بهم گفت برو پیش این ببین چی میگه رفتم گفتش عفونت کرده نمیشه کاریش کرد فعلا دارو مینویسم استفاده کن بعد بیا عصب کشی کنیم منم راحت رفتم داروخونه و نسخمو دادم وقتی مسئولش صدام زد ۵،۶تا سرنگ تو داروا ديدم هنگ کردم گفتم خانم اشتباه نشده گفت نه اقا پنیسیلینا هر ۱۲ساعته دگزام روزی یکی درصورت درد هنوز تو شوک امپولا بودم برگشتم خونه دیدم خانمم غذا زیاد گذاشته گفتم چخبره گفت به بابات اینا گفتم بیان مامانم رفته بود رشت پیش مادربزرگم و نبود سامان و بابا اومدن ولی سعید نه داروامم یواش گذاشتم تو کابینت فعلا سامان نبینه😀سعید رسید دست داد داغ بود تو اون سرما گفتم چته گفت داغونم افتاد رو مبل گفت سامان بیا یه چیزی بده بمن سردرده بزاره یکم بخوابم سامان معاینش کرد گفت دیوانه با این حالت چجوری کشیک موندی گفت چیکار میکردم خب مجبورم تو این دوشب یه لحظه ام نتونستم بخوابم دیشب(من که اسم داروارو نمیدونم دوتا امپولو گفت)زدم ولی چرک کرده گلو و گوشم خلاصه که سامان داشت نسخه مینوشت گفت سامان یه چی بنویس خوب شم کاردارم نسخه روداد بهش گفت ببین خوبه سعید: هرچی تو بنویسی خوبه فقط قرص کم بنویس وقت نمیشه بخورم حالا من آمپولامو قایم کرده بودم نبینن😃رفت دارواشو گرفت اومد شام اماده بود منم دندونم درد میکرد بزور میخوردم که سامان گفت راستی دندونت چیشد من:گفت چرک کرده دارو نوشت سامان: چین داروات گفتم نمیدونم سعید خندید من:زهرمار سعید:حتما امپول داره كه نشون نميدي من:خفه بعد شام سامان سعیدو صدا کرد رفتن تو اتاق دو ثانیه بعد منم صدا کرد گفت دارواتو بیار منم که میخواستم بحثو عوض کنم گفتم چرا اومدین این اتاق بیاین اینیکی که تخت هست سعید خندید گفت همین کاناپه اینجا خوبه برو دارواتو بیار رفتم دیدم قرصم نداره توش که بخوام امپولارو بندازم دور قرصارو نشون بدم بردم تو اتاق داشت امپولای سعیدو اماده میکرد سعید اماده شد دوتاشو بدون صدا زد بعدیشو از وسطاش گفت ای ای ساماااان سامان گفت یه نفس بکش سفت نکن چن ثانیه بعدم پنبه گذاشت وتموم گفت سپهردارواتو بده من من: راضی به زحمتت نیستم سامان: زحمتی نیست بده سعید بلند شد گفت بیا بخواب من: سعید بد حالتو میگیرم با ترس خوابیدم لباسمو خودش کشید پایین تا پنبه زد گفتم اااییی سامان:درد زد میسوخت خدایی من: سامااااااان میسوزهههههه درش اورد یدونه ام زد جاش گفت ساکت ببینم الکی داد نزن بعدیو زد درد داشت زیاااد من: اخ اخ ااااای سامان درد دارههههه اروم نامرد سامان: تموم شد کولی مثل جنگ زده ها بلند شدم نشستم گفت پاشو میخوام سرم سعیدو بزنم من: برو اون اتاق رو تخت سعید: همینجا بهترهرفتم از پری یه چیزی بگیرم که بشه سرمو اویزون کرد بهش گفت رو کاناپه چرا اخه بگو بیاد اینیکی اتاق رو تخت سعید رفت اونیکی اتاق سرمشو زد خوابش برد مام بیدارش نکردیم خسته بود شب موندن خونه ما صبح من كه بيدارشدم برم سركار رفته بودن منم رفتم سرکار پری زنگ زد گفت سپهر آمپولتو یادت نره من:نیاوردم
پری:چرا من گذاشتم تو جیب کتت دست کردم تو جیبم درش اوردم گفتم باشه میزنم پری:سامان گفت ساعت ده و نیم من:باشه قط کردم آبدارچی تو اتاق بود شنید گفت مهندس خدابدنده اگه امپول داری اقا علی(از بچه های فروش)بلده ها گفتم نه مرسی گفت تعارف میکنی الان بهش میگم اقا چشمتون روز بد نبینه رفت سریع گفت بهش اونم زنگ زد به اتاقم موندم تو رودروایسی گفتم ساعت ده و نیمه تا اونموقع همش فکرم پیش امپوله بود اصلا نتونستم کاری انجام بدم ساعتش ک شد خودش زنگ زد میخواستم بپیچونم گفتم تو شرکت جایی نداریم که گفت نمازخونه هست با ترس و لعنت رفتم بیرون تو نمازخونه گفتم کلید اینجا نیست گفت نه کسی این ساعت نمیاد اینجا خیالت راحت ولی بازم خیالم ناراحت بود استرس داشتم امپولو دادم بهش تا لحظه اخرم نمیخواستم قبول کنم که بخوابم اماده شد گفت بخواب دیگه کمربندموباز کردمهرچی دعا بلد بودمو داشتم میخوندم که خیسی پنبه رو حس کردم پریدم گفت نترس مهندس زدش درد داشت داشتم تمرکز میکردم صدام درنیاد که صدای دراومد تصور کنید چه حالی داشتم حواسم نبود که سفت شدم علی گفت شل کنید ولی من حتی دردم حس نمیکردم فقط میخواستم تموم شه تموم که شد سریع بلند شدم دیدم شایانه با پوزخند داره نگام میکنه گفت خدابدنده گفتم بد نمیده شما اینجا چیکار میکنی گزارشاتو اماده کن باهمون پوزخندگفت رو میزتونه منم از علی تشکر کردمو رفتم اتاقم انقد حرصم گرفته بود که نگو درد امپولم کم کم داشتم حس میکردم نمیتونستم بشنم زود کارمو تموم کردم رفتم خونه خوابیدم پری بیدارم کرد گفت بیا بریم خونه بابات اینا شام پختم رفتیم اونجا فقط سعید خونه بود اونم امپول داشت گفت تو میرنی برام من:پنیسیلینو نمیتونم بزنم سعید:بزن بابا هیچی نمیشه من اینجام پری صدامون کرد شام خوردیم بعد شام رفتیم تو اتاق امپولمو برداشت گفتم اول تو خندید دراز کشید گفت دردم بیاد یه جوری میزنم دردت بیاداگفتم جرعتشو نداری اولیشو زدم هیچی نگفت بعدیشو که زدم اروم گفت ایی یواش تر درش اوردم پنی رو هنوز اماده نکرده بودم گفتم سعید یه چیزیت میشه بزار سامان بیاد بزنه سعید:سامان فردا میاد بزنمن:خب بریم بیرون بزن سعید:هیچی نمیشه میگم امادش کردم جایی که میخواستم بزنمو دستمو گذاشتم روش گفتم اینجا خوبه سعید:یه کم پایینتر پنبه کشیدم ولی سوزنش کند بود وگرنه من مثل همیشه زدم سوزن سخت فرو رفت تو صداش دراومد سفت شد اااااایییی چیکارمیکنی سپهر من:سوزنه کنده سعید:با همون سوزنی که دارورو کشیدی داری میزنی؟ من:اره نباید میزدم؟ سعید:هووف نه بزن یه ساعته سوزنو نگداشتی تو پام فقط اروم خالی کن موادو منم اروم اروم خالی کردم یه سیسی تهش مونده بود با ناله گفت تموم نشد؟آاااخ زدم دراوردم سرشو فرو برده بود تو بالش بلند نفس میکشید گفتم سعید کمپرس بیارم برات؟سرشو اورد بالا یه هوف کشید گفت نه بیا بخواب من:عمرا بابا دردت اومده میخوای بد بزنی سعید:جرعتشو ندارم من:سعید نمیزارم تو بزنی امپولمو بد میزنی سعید:بابا بخدا بد نمیزنم قول میدم اروم خوابیدم با امپول اماده اومد بالاسرم گفت الان دقیقا مثل خودت میزنم که دردو حس کنی خواسم بلندشم دستشو گذاشت رو کمرم گفت شوخی کردم بخواب داشتم فوشش میدادم که یه لحظه سوزش خیلی کم بعدم خیسی پنبه رو حس کردمگفتم زدی؟سعید:اره دیدی درد نداشت من:پنیسیلینه رو میخوای بد بزنی دیگه خندید پنبه کشید گفت شل کن نفس کشیدم و زداولاش که هیچی نفهمیدم بعد یه دردکمی حس کردم همش منتظر دردبیشتر بودم که درش اورد و گفت تموم نمیدونستم چی بگم گفتم افرین بچه بلدیا فردا صبشم الکی به پری گفتم میرم سعید میزنه ولی نرفتم بماند که شبش لو رفتم ولی دیگه نزدم امپول اخرمو اما سعید بدبخت اون شبم امپول زد کلا حالاحالاها مریض نمیشه ولی وقتی میشه دیگه خوب نمیشه جای پنیسیلینی که من زدم براشم کبود شده بود😁دندونمم که رفتم عصب کشی کردم که اونم خیلی بد بود 
مرسی
عزاداریاتون قبول