خاطره دکتر عماد

سلام من عماد هستم پزشک عمومی 28ساله...فرزنده سوم خانواده هستم دو خواهر بزرگتر از خود دارم که هردو ازدواج کردند...تو خانواده ما به جز دو دامادهای گرامی همه پزشکند تقریبا...پدرم متخصص اورولوژی فوق تخصص جراحی کلیه و پروستات...مادرم متخصص زنان و زایمان...خواهره بزرگم دندان پزشک و رزیدنت جراحی لثه...خواهره کوچیکم دندان پزشک عمومی...در واقع میون شون من اصلا به حساب نمیام!...مدتی بود که می خواستم خانه جدا بگیرم که با مخالفت خانواده رو به رو شد...پدرم گفتن تو فقط برای ما موندی و نباید بری...من هم خب ناراحت شدم یک مقداری با پدرم و مادرم سرسنگین بودم...یک روز من شیفت به جای دوستم ایستاده بودم...از شب قبل شیفت بودم قهوه بسیار خورده بودم اصلا خوابم نمیومد...این دوستم هم خانمشون بارداری سختی داشتن شرایطش سخت بود...آخره شیفت عموم زنگ زد گفت کجایی عماد؟ گفتم عمو من بیمارستانم پرسید کی شیفتت تمام میشه؟...فهمیدم کاری داره یه خمیازه کشیدم گفتم یه ساعت دیگه گفتن بعدش بیا خونه مادربزرگ!...پرسیدم عمو اونجا خبریه؟ گفت آره شب همه دوره هم جمع شدن...گفتم به خدا من از دیشب نخوابیدم باشه برای یک وقت دیگه...گفت پسر بهت میگم بیا خب بیا دیگه یه کاری باهات دارم سامان هم دل تنگته...از این حرفش متوجه شدم حتما سامان مریض شده!...با خنده گفتم دلش برای بابام یا مامانم تنگ نشده؟...جواب داد لوس نشو بعد از عمری من یه چیز ازت خواستم بیا...مجبور شدم قبول کنم...بعد از اتمام شیفت با تنی خسته راهی منزل مادربزرگم شدم...عمو چون اون موقع خانمش تازه زایمان کرده بود و منزل پدرش بود با پسرش سامان رفته بودن خونه مادربزرگم...از وقتی وارد شدم مادربزرگ و‌پدربزرگ منو دوره کردند و گرفتند به حرف تقریبا خواب بودم روی مبل!...سامان هم یک گوشه آروم و بی صدا نشسته بود از صورتش آشکار بود که مریض هست...
عمو با خنده گفت پاشو عزیزم خوابی گفتم اول سامان و نبینم؟ گفت صبح بردمش دکتر!...با اخم گفتم خب من و چرا کشوندی اینجا؟...گفت آمپولاشو نمیزنه خواستم تو بیای! گفتم خدا پدرتو بیامرزه خب می آوردیش بیمارستان خندید گفت خجالت بکش آقاجان که هنوز زنده ست!...من هم خندم گرفت شیرینی نزدیک بود گیر بکنه توی گلوم...با لبخند به سامان گفتم چه خبر سامان؟ گفت هیچی داداش من خوابم میاد...گفتم بیا بشین پیش من امد نشست روی پام...سامان12سالشه این رو هم بگم...تنش حسابی داغ بود دست گذاشتم روی پیشونیش...آقاجان گفت پسرم مریض شده راضی هم نمیشه آمپولاشو بزنه گفت الا و بلا باید داداش عماد بیاد...لبخند زدم ولی سامان با ترس گفت من کی گفتم آقاجان؟!...خندیدم و گفتم عزیزم حالت خیلی خوب نیست فردا هم جمعه ست همه می خواید دوره هم باشید خوب نمیشی همش خوابیدی...محزون شد گفت اما من آمپول دوست ندارم...بوسیدمش گفتم اگه قول بدم یواش بزنم چی؟ بیین فردا پیش داداشتم میری اونم سرما میخوره ها گناه داره...اول چیزی نگفت بعد پرسید نمیشه کمتر بشه؟ گفتم خب برو بیارش ببینم...عمو بلند شد رفت پلاستیک رو آورد چهارتا آمپول داشت...دیدم شیاف هم براش گذاشته گفتم یکی شو میشه بیخیال بشیم گفت فقط یکی؟!...خندیدم گفتم دیگه چونه نزن...عمو دستش رو گرفت گفت پاشو پسرگلم شجاعی تو پاشو...با هم رفتن توی اتاق منم مشغول حاضر کردن داروها شدم که مادربزرگ پرسید راست میگن بابات اذیتت کرده؟...خندیدم و گفتم نه مادربزرگ چیزی نشده یه بحث بود منم بیخیال شدم...آقاجان گفت پسرجان خونه تنهایی رفتن چه لطفی داره؟ بده الان فقط خودت پیش مامان و بابا موندی؟...واقعا نمیخواستم بحث کنم گفتم آقاجان من دیگه به کل منصرف شدم فقط یه حرفی زدم کاش هیچ وقت نمی زدم...مادربزرگ گفت حالا ناراحت شو مادر گفتم نه ناراحت نشدم برم آمپولای سامان و بزنم بچه حالش خوش نیست...
رفتم داخل اتاق سامان روی تخت دراز کشیده بود عمو کنارش نشسته بود...منم اون سمت تخت نشستم و با لبخند بهش نگاه کردم...بهم زل زد گفت داداش عماد خیلی درد داره؟ گفتم اگر پسره خوبی باشی نه...عمو لباسش رو داد پایین...منم پنبه کشیدم و آروم سوزن و فرو کردم خوابم میومد اما سعی کردم آروم بزنم که دردش نیاد چیزی نمیگفت اما آخرش یه آی کوچولو گفت که من گفتم تمام شد...کشیدم سوزن و بیرون جاش و با پنبه ماساژ دادم بعد اون طرف پنبه کشیدم...بهش گفتم سامان عزیزم یه نفس عمیق بکش...کاری که گفتمو کرد منم پنی سیلین و تزریق کردم اولش ناله کرد بعد دیگه صداشو بلند کرد آی پام آی عماد خیلی درد داره...عمو گفت آروم باش پسرم تموم شد من هم باسنشو با انگشت فشار میدادم و تزریق می کردم تا تمام شد...پنبه رو فشار دادم جای تزریق گفتم ببخشید عزیزم تمام شد...هنوز داشت ناله می کرد جای تزریق قبلی آخری رو زدم...چون درد نداشت چیزی نگفت خوبیش این بود سفت نمی کرد...تزریق و تمام کردم گفتم آفرین سامان خیلی خوب بود...برگشت با صورت درهم رفته بهم نگاه کرد گفت دیگه نمیزنی؟ گفتم نه اما باید یه شیاف بذاری...نگاه کرد به عمو گفت نه! گفتم عزیزم این درد نداره...دادم به عمو گفتم خودت براش بذار گفت باشه...به سامان گفتم من نگاه نمی کنم عزیزم بذار بابا واست بذاره تبت بیاد پایین وگرنه مجبور میشم اون آمپول و هم بهت بزنم...خلاصه قبول کرد من رومو کردم به طرف دیوار...عمو انجامش داد به من گفت برگردم برگشتم سامان داشت نگاهم می کرد...یه خمیازه کشیدم عمو گفت شام بخور بخواب گفتم نه تا شام مونده فعلا بگیرم یکم بخوابم...رفتم دستام رو شستم بعد برگشتم تو اتاق کناره سامان خوابیدم...اونم بیحال بود من هم به سه نرسیده خواب رفتم..بیدار شدم از خواب سامان پیشم نبود سرو صدا هم از بیرون میومد فهمیدم همه هجوم آوردن به خونه مادربزرگ!...تا بلند بشم بابام امد داخل اتاق سلام کردم گفت سلام چرا اومدی اینجا خبر ندادی؟...پرسیدم مگه شما خونه بودین؟ گفت آره من و مادرت عصر برگشتیم خونه...چیزی نگفتم نشست همونجا کنارم گفت هنوز سرسنگینی با ما؟ جواب دادم نه چرا باید باشم؟...با لبخند گفت ببین باباجان من و مادرت اگر میگیم نرو خونه جدا بخاطر این نیست که به تو اعتماد نداشته باشیم بخاطره اینه که به هرحال من پدرم مامانتم مادر نگران بچه هامونیم تنهایی میخوای چه کنی؟ بعدشم من و مامان بعد از کار بیایم خونه هیچ کس نباشه که دق میکنیم...فورا گفتم خدا نکنه منم دیگه به فکره اون موضوع نیستم فراموشش کردم من فقط از این ناراحت شدم که خیلی بد جبهه گرفتین!...جواب داد خودتم میدونی که چه قدر سرتق هستی اگه نگفته بودیم رفته بودی کارت و کرده بودی!...گفتم دیگه خیالتون راحت من ازدواج هم بکنم میام پیش خودتون خندید گفت نه خواهش می کنم بعدش برو رد کارت!...خندیدم و چشمامو مالوندم بلند شدم با هم رفتیم توی پذیرایی...همه هجوم آوردن سمتم فقط خواهران گرامی نبودن که امشب رو در اختیار خانواده شوهر بودند...سامان هنوز کسل بود همه اش کناره بابام نشسته بود عمو رفته بود خونه خانمش سامان و بخاطر بچه نبرده بود...پسرعمم کنارم نشست گفت خفه شدم بوی ای سی یو میدی!...خندیدم گفتم حالا چرا ای سی یو؟ گفت حالا چه فرقی می کنه بیمارستانه دیگه!...چشم گشاد کردم گفتم بله استاد!ما به بوی الکل عادت داریم مشکل از خودته...چون همه شام خورده بودند من رفتم توی آشپزخونه مامان برای من شام کشید...
قرار شده بود شب همه بخوابن همونجا فردا جمعه بود...من باید عصر می رفتم بیمارستان گفتم میرم خونه می خوابم اما عمه ام گفت بمون حواست به سامان باشه...بخاطر سامان موندم شب هم هرکس هرجایی پیدا می کرد می خوابید من میون مامان و بابام خوابیدم!...بچه های عمه هم که یک دقیقه با هم نمی سازند تا صبح در آغوش همدیگه خوابیدن...نزدیک اذان بود فکر می کنم مادربزرگ منو صدا زد گفت بلند شو عزیزم سامان اصلا حال نداره...رفتم پیش سامان دیدم عمه داره پاشویه اش می کنه...تبش باز رفته بود بالا...به ساعت نگاه کردم دیدم هشت ساعت گذشته...یه شیاف دیگه آماده کردم با ناراحتی نگام کرد گفتم سامان عزیزم باید انجام بدیم...عمه و مادربزرگ و فرستادم بیرون حالا بچه های اون یکی عموم پایین خواب بودن!...شلوارش و که تنگ بود کشیدم تا آخر پایین خودش برگشت...براش گذاشتم گفت آی گفتم جان تموم شد...لباسش و درست کردم...موندم بالای سرش تبش رو چک کردم خداروشکر آمد پایین دیگه صبح شده بود که خوابش برد...من هم رفتم یکم دیگه خوابیدم اما بعد از بیدار شدن بقیه دیگه نمی شد خوابید...صبح یه دوش گرفتم و مدام حواسم به سامان بود که اونم حالش خوب شده بود...بچه ها آرامش نذاشته بودن برامون از بس که سرو صدا می کردند...اون روز رو در کنار پدربزرگ مادربزرگ بودیم خوش گذشت...ما معمولا بیشتر طرف خانواده مادری هستیم ولی هر دو یا سه هفته یک بار خونواده پدری هم این طوری دوره هم جمع میشیم...ظهر هم عمو خانمش و قدم نورسیده رو آورد...بچه خیلی شیرینی بود هرکی میدیدش عمه و مادربزرگ میگقتن شبیه منه من هم ذوق می کردم!...عصر هم رفتم بیمارستان سره شیفت...
امیدوارم لذت برده باشید می دونم خیلی حاشیه نوشتم اما گفتم با جزئیات شاید بهتر باشه...طاعات و عبادات همه شما عزیزان قبول باشه...ایام محرم و به همه شما تسلیت عرض می کنیم اجرتون با آقا امام حسین...
ارادتمند شماdr.emad