خاطره دکتر علی
خاطره دکتر علی
سلام به همه خوبید؟خوشید؟سرحالید؟
دیدم خیلیا دارن خداحافظی میکنن میرن گفتم منم به رسم ادب اخرین خاطره ام رو بزارم خداحافظی کنم و بعد برم.
یه روز بیمارستان بودم داشتم مریضامو چک میکردم گوشیم زنگ زد از مطب نیلوفر بود برداشتم منشی بود گفت لطفا بیایید خانم دکتر حالشون خوب نیست.دیگه نفهمیدم چجوری تلفنو قطع کردم فقط دوییدم سمت بخش که بگم من دارم میرم یکیو بزارن جای من.اون موقع نیلوفر باردار بود ماه های اولش بود بهش میگفتم کار نکن گوش نمیداد اما قرار شده بود بیمار کم پذیرش کنه خلاصه سریع رفتم مطب دو سه نفر نشسته بودن.رفتم داخل اتاق دیدم نیلوفر روی صندلی مخصوص بیمار دراز کشیده منشی و همکارش هم دارن بهش اب قند میدن و با کاغذ بادش میزنن.رفتم کنارش نبضشو چک کردم ضعیف بود تقریبا به منشی گفتم اگر میشه بیمار هارو کنسل کنید یا همکارش اگر میتونه کار اونارو راه بندازه.کمک کردم نیلوفر بلند شد و رفتیم سمت بیمارستان.تو راه زنگ زدم به دکترش گفت بیمارستانه گازشو گرفتم رفتیم.دکترش معاینه کرد گفت باید ویتامین استفاده کنی خودتم خسته نکنی و کار ممنوع.چون نیلوفر کارش نشسته بود و خب بالاخره خم و راست میشد،گفت نباید به کمرت فشار بیاد زیاد.تشکر کردیم منم بسی بسیار خوشحال بودم که نیلوفر دیگه سرکار نمیره زبونم مو دراورده بود انقدر که بهش گفته بودم نرو.رفتم داروخونه بیمارستان دادوهاشو گرفتم بعد رفتیم سمت خونه که نیلوفر استراحت کنه.رسیدیم خونه اول نیلوفر زنگ زد مطب ببینه چخبره منم رفتم داروهاشو چک کردم یدونه از امپولاش و سرمش رو اماده کردم که براش بزنم.رفتم اتاق دراز کشیده بود چشماش بسته بود گفتم نیلوفر جان برمیگردی اینو بزنم بعد بخوابی؟سریع چشماشو باز کرد گفت نه من هیچی نمیزنم.گفتم ببین نزنی نمیشه ها بیا اینو کوچولو بزنم سرمم وصل کنم بعد استراحت کن.گفت نه علی نزنم خب اصلا چرا قرص نخریدی؟گفتم دکترت نوشته دست من نیست که.تو برگرد اینو بزنم دور بعد رفتیم برای چکاپ بگو خوراکی بهت بده😉یکم با صورتم شکلک دراوردم خودمو لوس کردم تا برگشت گفتم نهههه برنگرد که کاملا،به پهلو بخواب.میخوای بچمو له کنی؟!😑خندید گفت نخیر حواسم بود گفتم بله مشخصه😐همینجوری که میخندید اروم لباسسو کشیدم پایین پنبه کشیدم گفتم سه تا نفس عمیق بعد منتظر بود سوزنو فرو کنم دید اتفاقی نیفتاد سرشو برگردوند نگام کرد گفت بزن دیگه😐گفتم باشه منتظر بودم خودت بگی که اگر دردت گرفت،بگم من تقصیری ندارم خودت گفتی😜چپ چپ نگام کرد بعد با حرص گفت دیووووونه.گفتم خواهش میکنم بعد تو حال و هوای خنده و شوخی بود سوزنو اروم فرو کردم خندش متوقف شد گفت اخ علی گفتم جانم سه سوت تمومه.بعد گفت آیییی علییی در بیارش گفتم تمومه مامان نیلوفر تا سه بشمار ذوق کرد بهش گفتم مامان نیلوفر تا سه شمارد منم سوزنو دراورد پنبه گذاشتم.بعد لباسشو مرتب کردم برگشتم گفت مرسی باباعلی منم ذوق مررررررگ شدم نیشم باز شد😆گفتم خواهش میکنم🙈بعد براش سرم رو وصل کردم رفتم دستامو شستم برگشتم.نشستم کنارش درباره اسم فسقلی حرف زدیم تا سرمش تموم شد باز کردم و تمام.
پ.ن:ممنون همه دوستان امیدوارم که اگر بیمارستان میرید به شادی باشه مثل تولد یه کوچولو و یا به دلخواه خودتون مثل جراحی زیبایی.
پ.ن:دوستان ممنونم که زیر خاطره قبلی و مشترک من و شهاب کامنت گذاشتید متاسفم که نتونستم پاسخ بدم اما همه رو خوندم.دوستان پرسیده بودن که چجوری اشنا شدید و همو پیدا کردید،میخواستم بگم ما اصلا همدیگرو ندیدیم و فقط و فقط با ایمیل باهم در ارتباط بودیم همین حتی عکس همدیگرو هم ندیدیم😁😉الان هم دو سه روزه از شهاب و خانم دکتر بیخبر هستم اما امیدوارم هرکجا هستن سلامت باشند.
پ.ن:ممنون از وبلاگ خوبتون مهدیه خانم.زمانی که توی گروه تلگرام بودیم واقعا فوق العاده بود اما خب به دلایلی مجبور شدیم لفت بدیم اما همیشه حواسمون هست که چه دوستای خوبی داریم.
پ.ن:به دنیای مجازی اعتماد نکنید،اصلا اسمش روشه مجازی.دقت کردید که تصویر آدما توی آیینه مجازیه.دیدی وقتی دست راستتو میبری بالا اون دست چپشو میبره بالا؟؟حالا میتونی اعتماد کنی بهش؟؟ادمای مجازی هم همین طوری هستن.حتی با چشمم که ببینی نمیتونی اعتماد کنی باید لمسش کنی باید حسش کنی
رابطه بین ادما هم اینجوریه.حداقل من که اعتماد ندارم حتی به چشما و گوشای خودم!!شماهارو نمیدونم؟!
پ.ن:و در آخر تصمیم گرفتیم(من و نیلوفر)از این به بعد فقط خواننده خاموش وب باشیم.اینم یه کوچولو بگم من متولد آلمان هستم و اصالتا ایرانی اما کلا توی عمرم شاید فقط چند بار کوتاه ایران بودم و ایران زندگی کردم و حتی درسمو همینجا خوندم مدرسمو همینجا رفتم و فقط رفتم ایران عاشق شدم،ازدواج کردم بعد دست زنمو گرفتم برداشتم اوردم اینجا💍❤😂
سلام به همه خوبید؟خوشید؟سرحالید؟
دیدم خیلیا دارن خداحافظی میکنن میرن گفتم منم به رسم ادب اخرین خاطره ام رو بزارم خداحافظی کنم و بعد برم.
یه روز بیمارستان بودم داشتم مریضامو چک میکردم گوشیم زنگ زد از مطب نیلوفر بود برداشتم منشی بود گفت لطفا بیایید خانم دکتر حالشون خوب نیست.دیگه نفهمیدم چجوری تلفنو قطع کردم فقط دوییدم سمت بخش که بگم من دارم میرم یکیو بزارن جای من.اون موقع نیلوفر باردار بود ماه های اولش بود بهش میگفتم کار نکن گوش نمیداد اما قرار شده بود بیمار کم پذیرش کنه خلاصه سریع رفتم مطب دو سه نفر نشسته بودن.رفتم داخل اتاق دیدم نیلوفر روی صندلی مخصوص بیمار دراز کشیده منشی و همکارش هم دارن بهش اب قند میدن و با کاغذ بادش میزنن.رفتم کنارش نبضشو چک کردم ضعیف بود تقریبا به منشی گفتم اگر میشه بیمار هارو کنسل کنید یا همکارش اگر میتونه کار اونارو راه بندازه.کمک کردم نیلوفر بلند شد و رفتیم سمت بیمارستان.تو راه زنگ زدم به دکترش گفت بیمارستانه گازشو گرفتم رفتیم.دکترش معاینه کرد گفت باید ویتامین استفاده کنی خودتم خسته نکنی و کار ممنوع.چون نیلوفر کارش نشسته بود و خب بالاخره خم و راست میشد،گفت نباید به کمرت فشار بیاد زیاد.تشکر کردیم منم بسی بسیار خوشحال بودم که نیلوفر دیگه سرکار نمیره زبونم مو دراورده بود انقدر که بهش گفته بودم نرو.رفتم داروخونه بیمارستان دادوهاشو گرفتم بعد رفتیم سمت خونه که نیلوفر استراحت کنه.رسیدیم خونه اول نیلوفر زنگ زد مطب ببینه چخبره منم رفتم داروهاشو چک کردم یدونه از امپولاش و سرمش رو اماده کردم که براش بزنم.رفتم اتاق دراز کشیده بود چشماش بسته بود گفتم نیلوفر جان برمیگردی اینو بزنم بعد بخوابی؟سریع چشماشو باز کرد گفت نه من هیچی نمیزنم.گفتم ببین نزنی نمیشه ها بیا اینو کوچولو بزنم سرمم وصل کنم بعد استراحت کن.گفت نه علی نزنم خب اصلا چرا قرص نخریدی؟گفتم دکترت نوشته دست من نیست که.تو برگرد اینو بزنم دور بعد رفتیم برای چکاپ بگو خوراکی بهت بده😉یکم با صورتم شکلک دراوردم خودمو لوس کردم تا برگشت گفتم نهههه برنگرد که کاملا،به پهلو بخواب.میخوای بچمو له کنی؟!😑خندید گفت نخیر حواسم بود گفتم بله مشخصه😐همینجوری که میخندید اروم لباسسو کشیدم پایین پنبه کشیدم گفتم سه تا نفس عمیق بعد منتظر بود سوزنو فرو کنم دید اتفاقی نیفتاد سرشو برگردوند نگام کرد گفت بزن دیگه😐گفتم باشه منتظر بودم خودت بگی که اگر دردت گرفت،بگم من تقصیری ندارم خودت گفتی😜چپ چپ نگام کرد بعد با حرص گفت دیووووونه.گفتم خواهش میکنم بعد تو حال و هوای خنده و شوخی بود سوزنو اروم فرو کردم خندش متوقف شد گفت اخ علی گفتم جانم سه سوت تمومه.بعد گفت آیییی علییی در بیارش گفتم تمومه مامان نیلوفر تا سه بشمار ذوق کرد بهش گفتم مامان نیلوفر تا سه شمارد منم سوزنو دراورد پنبه گذاشتم.بعد لباسشو مرتب کردم برگشتم گفت مرسی باباعلی منم ذوق مررررررگ شدم نیشم باز شد😆گفتم خواهش میکنم🙈بعد براش سرم رو وصل کردم رفتم دستامو شستم برگشتم.نشستم کنارش درباره اسم فسقلی حرف زدیم تا سرمش تموم شد باز کردم و تمام.
پ.ن:ممنون همه دوستان امیدوارم که اگر بیمارستان میرید به شادی باشه مثل تولد یه کوچولو و یا به دلخواه خودتون مثل جراحی زیبایی.
پ.ن:دوستان ممنونم که زیر خاطره قبلی و مشترک من و شهاب کامنت گذاشتید متاسفم که نتونستم پاسخ بدم اما همه رو خوندم.دوستان پرسیده بودن که چجوری اشنا شدید و همو پیدا کردید،میخواستم بگم ما اصلا همدیگرو ندیدیم و فقط و فقط با ایمیل باهم در ارتباط بودیم همین حتی عکس همدیگرو هم ندیدیم😁😉الان هم دو سه روزه از شهاب و خانم دکتر بیخبر هستم اما امیدوارم هرکجا هستن سلامت باشند.
پ.ن:ممنون از وبلاگ خوبتون مهدیه خانم.زمانی که توی گروه تلگرام بودیم واقعا فوق العاده بود اما خب به دلایلی مجبور شدیم لفت بدیم اما همیشه حواسمون هست که چه دوستای خوبی داریم.
پ.ن:به دنیای مجازی اعتماد نکنید،اصلا اسمش روشه مجازی.دقت کردید که تصویر آدما توی آیینه مجازیه.دیدی وقتی دست راستتو میبری بالا اون دست چپشو میبره بالا؟؟حالا میتونی اعتماد کنی بهش؟؟ادمای مجازی هم همین طوری هستن.حتی با چشمم که ببینی نمیتونی اعتماد کنی باید لمسش کنی باید حسش کنی
رابطه بین ادما هم اینجوریه.حداقل من که اعتماد ندارم حتی به چشما و گوشای خودم!!شماهارو نمیدونم؟!
پ.ن:و در آخر تصمیم گرفتیم(من و نیلوفر)از این به بعد فقط خواننده خاموش وب باشیم.اینم یه کوچولو بگم من متولد آلمان هستم و اصالتا ایرانی اما کلا توی عمرم شاید فقط چند بار کوتاه ایران بودم و ایران زندگی کردم و حتی درسمو همینجا خوندم مدرسمو همینجا رفتم و فقط رفتم ایران عاشق شدم،ازدواج کردم بعد دست زنمو گرفتم برداشتم اوردم اینجا💍❤😂
اینارو گفتم چون احتمال میدادم ممکنه بعضی از دوستان بخوان برن توی اینترنت و سایت نظام پزشکی و....بگردن دنبال اسم و مشخصاتم و بعد به نتیجه نرسن بیان بگن الکی میگی،دوستان چیزی تو سایت نیست،چون من هیچوقت مدارکم رو به سازمان نظام پزشکی ایران ارائه نکردم چون نخواستم کار کنم.قبلا دوره دو ساله اطفال گذروندم و الان تخصص قبول شدم و میخوام امید به خدا درسمو ادامه بدم.مبینا و نیما به ترتیب شش و یک ساله هستن و همسرم نیلوفر دندانپزشک و متخصص ارتودنسی هستش و برای همتون از صمیم قلب ارزوی موفقیت روزافزون و سلامتی دارم.
پ.ن:سوالی،حرفی،حدیثی،پندی،اندرزی،نصیحتی،چیزی بود خیلی دوست داریم بهمون بگید چه درباره من چه درباره نیلوفر.
یاعلی_خدانگهدار
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور ۱۳۹۷ ساعت 10:54 توسط نویسنده
|