خاطره مروه جون
سلام خوشحالم که از خاطره قبلم خوشتون اومد ؛تو ماشین آران بغل سامین خواب بود بیدار شد شروع کرد گریه کردن سامین بیرونو بهش نشون میداد و اروم باهاش حرف میزد ارانم ناله های آرومی میکرد رسیدیم ویلا پدرم آران و بغل کرد بردتش تو اتاق لباساشو عوض کرد ،سام و سامین رفتن آبمیوه بخرن بعد از چند مین خواهرم زهرا با شوهرش و ضحا اومدن،ضحا و بغل کردم به زهرا گفتم ای کاش میزاشتین آران خوب بشه بعد میومدین ضحا مریض بشه چی خواهرم پیشونیمو بوسید و گفت دلم طاقت نمیاورد اجیم دست تنها همه کار هارو انجام بده،داشتم نمازمو میخوندم که سام و سامین اومدن پیشنهاد دادن بریم دریا من گفتم نمیام پیشه آران میمونم پدرمم گفت منو الهامم (مادرم) نمیایم پای الهام درد میکنه برمیگردیم قایمشهر شما اینجا باشید بقیه رفتن دریا پدر مادرمم برگشتن آران و خوابوندم داشتم تست میزدم که آران بلند شد چشم بسته رو تخت نشست رفتم پیشش نشستم گفتم چی شده خاله، جلو دهنشو گرفت سریع بغلش کردم بردمش تو روشویی حالش بهم خورد(ببخشید) شروع کرد گریه کردن منم گریم گرفت پشتشو ماساژ دادم صورتشو شستم آوردمش تو اتاق سرشو گذاشت رو شونم کمرشو و نوازش کردم بی حال بود با گریه زنگ زدم به عمو مهرداد و همه چیز و گفتم، عمومهردادم گفت آروم باش، گریه نکن، داخل داروهاش یه شربت هست یه لیوان آب بگیر توش دو تا قاشق چای خوری از اون شربت و حل کن بده بخوره اگه دو بار، دیگه ام حالش بد شد یه قرص ضد تهوع و نصف کن بهش بده من امشب میام پیشتون نگران نباش. داروشو درست کردم کنارش نشستم دادم بهش آران هر بار میخورد قیافش جمع میشد بعد از دارو دوباره خوابید منم کنارش استراحت کردم غروب بود که همه برگشتن سامین آران و برد بالا تو اتاق چایی درست کردم دور هم خوردیم اذان شده بود داشتم نماز میخوندم ضحا نق نق میکرد نمازمو خوندم ضحا رو بغل کردم خوابوندمش بردمش اتاق پدر مادرم،گذاشتمش رو تخت هر کار کردم موهامو ول نمیکرد کنارش خوابیدم با صدای گریه آران از خواب بیدار شدم (عمومو زنعموم اومده بودن، عمو هم داشت آران و معاینه میکرد) رفتم بیرون آران بغل داداش بود عمو کنار داداش ایستاده بود با اوتوسکوپ گوش آران و نگاه میکرد آران با شدت گریه میکرد و سرشو تکون میداد سامین سر اران و نگه داشت با صدای گریه آران، ضحا بیدار شد خواهرم رفت پیشه ضحا عمو گوش آران و دید آران و بغل کرد و گفت گریه نکن پسری تموم شد عمو جون چی میخواد پسرم واسش بخرم آرانم با بغض گفتم بشنی تاتاویی (بستنی کاکایی) عمو خندیدو گفت تو خوب بشو هر بستنی دلت خواست واست میخرم آران سرشو تو گردن عمو قایم کرد شروع کرد به هق هق کردن عمو کمرشو نوازش کرد صورتشو شست حالش بهتر شد دادتش بغل داداش حسین آران تو بغلم داداش قایم شد عمو اشاره کرد باهاش برم دارو های آران و دادم به عمو خواستم بیام بیرون عمو دستم و گرفت و گفت کارت دارم یه سرنگ بزرگ از پلاستیک در آورد جلدش و باز کرد نیدل و وصل کرد با پنبه سر آب مقطر و باز کرد آب مقطر کشید تو سرنگ با ترس به عمو نگاه کردم و گفتم عمو نمیشه فردا بزنین این معلومه خیلی درد داره عمو گفت نترس عزیزم نمیزارم خیلی دردش بیاد، با پنبه ویال و تمیز کرد بازش کرد آب مقطر ریخت داخلش تند تند داشت تکون میداد عمو دید با ترس نگاه میکنم چشام گرد شده خندید و گفت عینه بچگیات شدی حتی اگه امپول ماله تو هم نبود، میزدی زیر گریه تو بغل بابات قایم میشدی تا چند ساعتم از من میترسیدی و بغلم نمیومدی، پیشونیمو بوسید و گفت حالت خوبه عمو جون سر درد نداری چیزی نگفتم عمو ادامه داد شایان میگه دستات و صدات خیلی میلرزن موقع راه رفتن پاهات بهم میپیچه سامینم میگه خیلی میخوابی راست میگن خیلی لرزش داری دیروز با آران تو آب رفتی، شنا کردی سرتو زیر آب بردی سرمو خم کردم عمو سرشو تکون داد و گفت تو داخل اتاق نیا بعدا حسابی باهات کار دارم یه نیدل جدید برداشت و رفت آران و بغل کرد هر چی اسرار کردم برم نذاشت. کنار زنعمو نشستم سرمو گذاشتم رو پاش داشتم گریه میکردم زنعمو موهامو نوازش میکرد صدای جیغای آران میومد گوشمو گرفتم سامین اومد کنار مبل چهار زانو نشست اشکامو پاک کرد یهو عمو، سامین و بلند صدا زد سامین دوید بالا منو و زنعمو هم رفتیم اران بلند جیغ میکشید عمو مدام میگفت نفس عمیق بکش اران جون شل کن عزیزم با دست به بدن اران ضربه میزد محل تزریق و ماساژ میداد، آرانم جیغ میکشید سرشو رو بالشت فشار میداد با گریه میگفت نیمیهاااام (نمیخام) ، عمو دوباره گفت نفس عمیق بکش آران میشکنه سوزن آران کاری نکرد زنعمو گفت مهرداد درش بیار بچه هلاک شد. عمو نیدل و کشید بیرون تمام مواد ریخت بیرون محکم پنبه رو فشار داد که آران با جیغ صدام زد داداش حسین پاهای آران و ول کرد سامم دستای آران و رفتم جلو لباسشو درست کردم بغلش کردم میلرزید و هق هق میکرد خاستم ببرمش پایین که عمو گفت بیارش اینجا خیلی عصبانی بود تمام رگای پ
یشونیشو دستش زده بود بیرون و قرمز بود یه امپول دیگه آماده کرد آران و ازم گرفت آران گریش به سکسکه شدید تبدیل شد دستشو سمتم دراز کرد خاستم برم بگیرمش سام نذاشت بغلم کرد و گفت بابا خیلی عصبانیه جلو نرو عمو رو تخت نشست آران و گذاشت بین پاش با پای چپش پاهای آران بین دو تا پاش محکم گرفت آران بلند جیغ میکشید ( تا حالا این روی عمو رو ندیده بودم ولی پسر عمم همیشه میگفت دایی موقع امپول زدن خیلی بی رحمه اگه هم همکاری نکنی خیلی عصبانی میشه). زنعمو گفت مهرداد چه خبرته اران و بغل کرد و گفت کشتی بچه رو با عصبانیت که کاری از پیش نمیبری. زنعمو اران و محکم به خودش چسبوند و ارومش کرد و باهاش حرف میزد زنعمو رو تخت خوابوندتش داداش حسین پاهاشو گرفت سامین دستاشو ؛ زنعمو بالاسرش نشست اران صورتشو با دست پوشند گریه کرد عمو با پنبه و امپول رفت پیشه اران سرشو بوسید و یع چیزی دمه گوشش گفت لباسشو کشید پایین جایه قبلیه خیلی قرمز و متورم شده بود ، سمته مخالفشو پنبه کشید امپولو مثه دارت فرو کرد سام با یه دستش چشامو گرفت با یه دستش محکم منو چسبوند به خودش بلند گفتم عمو آروم دردش میاد .اران بلند گفت اااااااایییییییی عمو جون ببشییید تیو هدا ببشید (بخشید تروخدابخشید) اییییییی پام اییییی با دستم دست سامو از روی چشام گرفتم همون لحضه اران شدیدا لرزید عمو دست چپشو گذاشت رو کمر اران و گفت جانم عزیزم جان الان تموم میشه عمو جون.
عمو امپولو نصفه زد پنبه رو دور نیدل گذاشت امپولو کشید بیرون و شروع کرد ماساژ دادن سام ولم کرد عمو خم شد اران و ببوسه اران سرشو قایم کرد و نذاشت عمو بوسش کنه رفتم سمته آران خاستم بغلش کنم اما دستام میلرزید نتونستم عمو لباس اران و درست کرد دستامو محکم گرفت و گفت با من نفس عمیق بکش پشت سر هم نفس عمیق کشیدم داداش آران و بغل کرد باهاش حرف میزد داخل اتاق راه میرفت و جایه امپولش و ماساژ میداد، پاشو بالا پایین میکرد آران میلرزید و هق هق میکرد عمو منو برد بیرون دستاشو شست سامین یه لیوان آب ریخت برام داد بهم چند دقیقه بعد حالم بهتر شد رفتیم داخل اتاق آران عمو رو دید محکم لباسای داداش و گرفت عمو هر کاری کرد آران و بغل کنه نتونست آرانم جیغ میکشید و دست و پا میزد دستاشو سمتم دراز کرد بغلش کردم چسبوندمش به خودم عمو گفت مروههه بار سنگین بلند نکن بعدم بزور آران و از بغلم گرفت رفت پایین صدای گریه آران میومد سام کمپرس آماده کرد داد به عمو، عمو براش کمپرس کرد جای امپول اولش کبود شده بود.اونشبم با سختیایه زیاد گذشت صبح خیلی زود بیدار شدم سامین بیدار بود داشت از روی تراس دریا رو نقاشی میکرد وضو گرفتم نماز خوندم دو تا قهوه ریختم رفتم لبه تراس متوجه من نشد به نقاشیش نگاه کردم همون فضایی که از خونه دریا مشخص بود و کشید با یه دختر که لبه دریا نشسته بود خیلی کوچیک بود ولی واضح بود کنارش نشستم قهوه و پیشش گذاشتم، رنگارو با هم ترکیب میکردم و با سامین حرف میزدم اومدم قهوه رو بگیرم سامین گفت به خاطر من نخور بازم حالت بد میشه اب بخور چیزی نگفتم سام برای صبحانه صدامون کرد آجی زهرا و داداش حسین بیدار شده بودن ضحا خواب بود به آران صبحانه دادم زنگ زدم به مادرشوهر آجی الناز با آرام حرف زدم گوشیو دادم به آران، آرانم حسابی خودشو برای خواهرش لوس کرد.بقیه پیشنهاد دادن بریم دریا بعد رفتن به دریا حال آران بهتر شد خوابید منم نمازمو خوندم کنار آران خوابیدم غروب بیدار شدم.
آران و بیدار کردم بزور بردمش پایین با هر قدمش از چشاش اشک میریخت از پله چهارم به بعد بغلش کردم آخرایه پله سامین اومد از بغلم گرفتتش و گفت چی شده کوچولو آرانم با بغض گفت پام دَد میتونه (درد میکنه) سامین بوسیدتش و گفت زود خوب میشه پسر شجاع زهرا رفت تو اتاق ضحا رو بخوابونه آرانم باهاش رفت داشتیم بازی جام جهانی رو نگاه میکردیم(انگلیس و بلژیک، پاناما و تونس) که گوشیه سام زنگ خورد سام جواب داد گوشیو داد به من عمو بود بهم گفت نمیتونه امشب بیاد یکی از بیماراش بهوش نیومده حالش خوب نیست، یاداوری کرد امپوله آران و بده به سام یا آقا حسین بزنه گفتم عمو امشب باید 800بزنه اما شما دیشب هر دو رو استفاده کردین عمو هم گفت عیبی نداره همون 6.3.3باقی مونده رو بزنه اگه خوب نشد یه فکری میکنیم خیلی ناراحت شدم داداش حسین گفت چی شده گفتم آران باید امپولشو بزنه شما براش میزنی داداش گفت آره عزیزم ناراحت نباش مشکلی نیست کمپرس یخ و داروهای آران گرفت رفت تو اتاق چند مین بعد رفتم پیشه خواهرم، ضحا خوابیده بود آرانم رو پای آجی زهرا بود، آجی داشت موهاش و ناز میکرد براش از رو کتاب، قصه میخوند به آران گفتم خاله بیا بریم پیشه عمو حسین آرانم گفت نه، هاله زهرا دایه دِتابه هانوم داوه میهونه (نه خاله زهرا داره کتاب خانوم گاوه میخونه) زهرا گفت خاله جونم تو الان برو من بازم برات کتاب خانوم گاوه رو میخونم، آران داشت خوابش میبرد بغلش کردم رفتم تو اتاق، اتاق بوی تند الکل میداد آران بوی الکل خورد به دماغش با بغض آروم تو گوشم گفت هاله جون باشم بایت امپول بشنم (خاله جون بازم باید امپول بزنم) از چشماش دو تا قطره اشک اومد پایین بوسیدمش اشکاشو پاک کردم گفتم آخرین امپولته خاله جون، دیگه تموم شد سام از بغلم گرفتتش رو تخت خوابوندتش لباسشو کشید پایین کمپرس یخ و گذاشت رو بدن آران کنار پنجره ایستادم به آران نگاه میکردم سامین اومد پیشم ایستاد داداش حسین پشت به آران داشت سرنگ و پر از مایع شیری میکرد سامین پنجره رو باز کرد برم گردوند و گفت همیشه بهت میگم موقع آماده شدن امپول به امپول نگاه نکن داشتم دریا رو میدیم که صدای گریه اران اومد رومو برگردوندم دیدم سرشو رو بالشت فشار میده و گریه میکنه منم گریم گرفت داداش حسین رو تخت کنار اران نشست و به آران گفت این امپولت کع درد نداره چرا گریه میکنی پسری؟ آران اشکاشو پاک کرد و گفت من باشه امپول گِیه نمیهونم(من واسه امپول گریه نمیکنم) داداش بوسش کرد و گفت آره پینیکیو الان من بودم اشک میریختم. لباس آران و کشید پایین تر و به اران گفت حالا چرا داری گریه میکنی؟ اران با بغض و مظلومانه گفت دَِم بَا ماآنی و باباجون تن شده (دلم برا مامانی و بابا جون تنگ شده)دوباره زد زیر گریه داداش حسین اران و بوس کرد و گفت اِ اینکه گریه نداره اران اینا رفتن واسه داداش جدیدت وسیله های خوشگل بخرن زودی میان تازه من قول میدم بعد از اینکه امپولت و زدی با ایمو براشون زنگ بزنیم تا ببینیشون باشه پسری اران سرشو تکون داد داداش حسین بوسیدتش موهاشو نوازش کرد جایه امپول دیشبی خیلی کبود بود فشارش داد که آران سوزناک گفت ااااخ اااییی داداش حسینم گفت ببخشید ببخشید سامین با دستمال اشکامو پاک کرد و دمه گوشم گفت خیلی زود تر از اون چیزی که فکرشو بکنی تموم میشه عزیزم داداش کمپرس و برداشت با دستش توده عضلانی درست کرد سام محکم پاهای آران و گرفت همون لحضه آران زد زیر گریه داداش حسین گفت اِاِاِاِاِاِ هنوز نزدم که، پینیکیو میخای بعد شام بریم دوچرخه سواری همون لحظه امپولو وارد بدن آران کرد آران لرزید سرشو رو بالشت فشار داد و بلند جیغ کشید اییییییییییی دَد میهونه(درد میکنه) داداش شروع به تزریق کرد با دست راستش کمر اران و گرفت و گفت جواب ندادی بریم دوچرخه سواری اران با جیغ گفت نههه اییییی رفتم کنارش نشستم دستشو گرفتم با چشای قرمز و صورت خیس از اشک نگام کرد و گفت هاله دیده دافیه (خاله دیگه کافیه) داداش حسین گفت الان تموم میشه جانم یهو تمام موادی که مونده بود و تزریق کرد اران سرشو رو بالشت فشار داد و جیغ کشید ااااااایییییییی عمووووو اییییی داداش حسین :جانه عمو جانم تموم شد عزیزم تموم شد امپولو کشید بیرون با پنبه ماساژ داد سام پای راسته آران و بالا پایین میکرد سامین کمپرس آب گرم و از برق کشید گذاشت رو جای امپول، داداش حسین دستاشو شست از طریق ایمو با داداش ارش(شوهر اجی الناز) تماس گرفت ارانم حسابی باهاشون حرف زد ولی در مورد امپولا و دردایی که کشید چیزی نگفت اران خوابش گرفته بود ولی جای امپولش درد میکرد زهرا اومد تو اتاق رو تخت نشست سر آران و نوازش کرد براش کتاب داستانو خوند آرانم آروم شده بود.براش کمپرس کردم کنارش خوابیدم همچنان دمر خوابیده بود پتو کشیدم روش با ریتم میزدم رو کمرش کم کم خوابش برد جمعه عمو شایان و همسرش اومدن پیشه آران عمو شایان آران و معاینه کرد و با شربت های جدید،مرور زمان حالش بهتر شد.
پ.ن:ببخشید خیلی پر حرفی کردم اذیت شدین چشاتونم خسته شد شرمنده.
پ.ن:اگر غلط املایی داشتم به بزرگواری خودتون ببخشید آران وقتی اروم حرف میزنه کلمه ها رو درست میگه ولی وقتی تند حرف میزنه تنبلیش میگیره کلمه ها رو درست تلفظ کنه.
پ.ن: کمی تاخیر داشتم تا ادامه خاطره رو بفرستم خواهرم الناز سومین فرزندش به دنیا اومد سرم شلوغ شد شرمنده.
پ.ن:آرزو میکنم در هر کجایی که زندگی میکنید زیر سایه خانوادتون شاد و تندرست باشید.
پ.ن:آرزو میکنم زندگیتون پر از آرامش و خالی از هر اختلافاتی باشه.
پ.ن:ممنونم از همه بابت کامنتای زیبایی که دادن.
پایان
در پناه حق