خاطره مبینا جون
بنده مبینا هستم ۱۵ ساله مظلوم خاطره قبل که با دو تا پسر عموی هرکولم رفتم دکتر و آمپول نوش جان کردم خب دیگه برم سر خاطره ، خاطره این بار یه فرقی داره و اونم اینه که من مثل هر بار از آمپول فرار کردم ( البته بجز دفعه قبل) خب خاطره:
من تفریبا اواسط بهمن پارسال دندون درد زیادی داشتم که دیگه خودم تصمیم گرفتم برم دکتر(البته من از دندون پزشکی که میرم پیشش زیاد نمیترسم به خاطر اینکه خیلی شوخ هستن) خلاصه که وقت گرفتم و رفتم مامانم هم یه سرماخوردگی خیلی بدی گرفته بود اما بیچاره به خاطر من اومد و کلی پله رو هم رفت بالا بعد از چند دقیقه که مامانم همش سرفه میکرد نوبتم شد و رفتیم تو ولی وقتی خانم دکتر دندونم رو دید گفت: اصلا نمیشه کاری کرد چون عفونت داره اما چون هم باد کرده هم درد داره دو تا آمپول پنی سیلین مینویسم و مسکن یه روز در میان این ها رو بزن و روز چهارم بیا
منم اون لحظه کلی اعتراض کردم ولی خانوم دکتر دعوام کرد😞☹️ که چرا عفونت تا این حد زسیده بهد تشریف فرما شدم و.... بعدم که اومدیم منم ایجوری بودن😥😭 که مامانم بعد از اینکه دارو ها رو خریدیم من به مامانم گفتم:من اینا رو نمیزنم قرص میخورم(همون کپسول های چرک خشک کن) مامانمم دید مثل بچه ها از دمه درمانگاه تا داروخونه و از دارو خونه تا درمانگاه دارم هی به قول خودش نق میزدم که خودش چون حالش بد بود گفت باشهمنم خوشحال از اینکه دیگه آمپول نمیزنم😂😂 ولی وقتی شب شد تازه فهمیدم چه خبره مامانم
وقتی من حواسم نبوده از موقعیت سواستفاده کرده و به بابام زنگ زده که شب منو ببره تا آمپولم رو بزنم😐😱😡😭 منم از اونجایی که میدونستم آنتی بیوتیکه و از نوع۶.۳.۳ دنبال راه فرار بودم😏😢😱😰 و خب موقعی که بابام اومد و با زور منو برد(زور که میگم یعنی گفت: ببین چقدر داداشت شجاعه ولی تو خیلی ترسویی داداشمم هی میگفت ترسو) منم تصمیم گرفتم برم چون از پنج سالگی هیچ آمپولی (بجز واکسن هفت سالگی)نزده بودم استرس هم به ترسم اضافه شده بود خلاصه که رفتیم و منم تو ماشین همش گریه میکردم ولی آروم و بی صدا تا رسیدیم و بابام چقدر قربون صدقم رفت که الان تست میکنه اصلا شاید حساسیت داشته باشی و....
منم با این حرفا گوشام مخملی شد😂😂 و رفتم تو چون درمانگاه شلوغ نبود رفتم تو و قبض رو دادم و پرستاره هم گفت: برو بشین روی اون صندلی عقبی تا من بیام منم رفتم رایتش انقدر استرس داشتم از بوی الکل که فقط دوست داشتم از اونجا فرار کنم تا اومد و گفت: آستینتم بده بالا ولی من تا سرنگ آماده رو دستش دیدم ترسیدم و به این حرفش گوش ندادم😁اونم خودش وارد عمل شد و آستین مانتوم رو داد😒 بالا و یه دفعه گفت: واااا چرا دستت انقدر یخه منم روزه سکوت بودم 😂 هیچی نمیگفتم که تازه بعد از قرنی فهمیده من میترسم😡😱🤔😳 هیچی دیگه خانوم پروفسور بالاخره تصمیم گرفت در سرنگ رو باز کنه و صورت منم به طرف مخالف برگردوند که نبینم منم به مخض وارد شدن یه اییییی گفتم مه تموم شد و کشید بیرون وگفت یه ربع بشین بعد بیا منم تا دمه در با وجود دردی که داشت ضربه میزدم تا قرمز بشه☺️😅(این راه رو دوستام گفته بودن) تا اومدم بیرون دوباره گریه(خودتون لوسید ولی خب دخترا بابایی هستند دیگه😂)
بعد یه ربع رفتم تو و تا اون لحظه اصلا به دستم نگاه ن میکردم ولی خیلی جاش میسوخت رفتم تو و پروفسور (همون پرستاره) اومد دید و با یهقیافه ای مثل این🤔گفت: برو به دکتر نشون بده منم با بغض اومدم بیرون و بهبابامگفتم و رفتیم نشون دادیم که این بار خوش شانسی جای بد شانسی رو گرفت و دکتر بعد از چند سوال گفا حساس هست ولی چند روز دیگهدوباره بیا چون من نمیتونم جای اون دکتر تصمیم بگیرم بعد از این حرف من میپریدم بالا پایین😂😂 که دکتره خندش گرفت اومدیم بیرون و پیش به سوی خونه که تو خونه هم با مامانم ماجرا داشتتیم که من با این حالم اومدم اونجا تو آمپول نزدی هر چی هم که میگفایم حساسیته میگفت نه خب میزدی😂 ولی خب درذش بعد از چند روز خوب شد و بادش خوابید ولی مامانم گیر میداد که باید بزنی و من هر دفعه یه بهونه میاوردم کلا تو بهونه آوردن کارم عالیه میگید نه از آقا بهنام بپرسید
پ.ن زندگی دفترچه خاطرات ماست چه خوب است وقتی دفتر خاطرات زندگیمان را ورق میزنیم خوشنودی پروردگار رل در آن نظاره گر باشیم.
این یکی از متن های قشنگی بود کهمن هرسال برا دوستام مینویسم و معلم کلاس پنجمم برام نوشته البته این خلاصش بود
ممنون که خوندین نظراتتون رو بگید حتی اگه بد بود بگید تا دیگه نذارم یا بهتر بذارم