خاطره آزاده جون
سلام
خییلی وقته خواننده خاموش وبلاگتون هستم و تقریبا اکثر دوستان رو میشناسم
من ازاده هستم ۱۹ سالمه از تهران پدرم پزشک هستند و مادرم دبیر(۳ ساله از هم جداشدن)یه خواهر و دوتا برادر دیگه هم دارم خواهرم ارام ۲۲ سالشه و اراد و ارمان دوقلو هستن ۲۸ سالشونه اراد پزشک عمومی و داره برای تخصص میخونه و ارمان شرکت مهندسی داره اسم خانمش هم شبنم هست ۱۹ سالشه همسنیم و دوستمه و خیییلی دوستش دارم ببخشید اگه توضیحاتم طولانی بود بریم سراغ خاطره :
پارسال ۲۸ ابان بود تولد ارام خیییییییییلی دلم براش تنگ شده بود (من و اراد و ارمان پیش پدرمون زندگی میکنیم ولی ارام به خاطر علاقه و وابستگی شدیدش به مامان ۵ روز هم نتونست با ما باشه و رفت پیش مامان و رفتن المان)۲ سال بود که ندیده بودمش فقط عکساش و پروفایلش یا اینستاش میدیدم شدیییدا دلم برای اونو و مامان تنگ شده بوداز صبح که پاشدم یه حس دلتنگی خییییییییلی بدی داشتم رفتم دوش گرفتم و تا تونستم گریه کردم بیحال شده بودم دیگه نمیتونستم وایسم سریع دوش گرفته اومدم بیرون پهن شدم رو تخت و خوابم برد ۲ یا ۳ ساعت بعدش بلند شدم حالم خوب نبود احتمال میدادم سرما خوردم لباس پوشیدم و قرص خوردم رفتم سر گوشیم اینستا پیج ارام دیدم عکسش رو گذاشته تو فرودگاه و زیرش نوشته بود سلام ایران فهمیدم اومده ایران برق از سرم پرید جیغ زدم با خودم گفتم حتماااا امروز میرم میبینمش بهش زنگ زدم اول کلی تعجب کرد بعد زد زیر گریه امارش رو گرفتم و قرار شد شبکه بابا و اراد شیفت هستن بیاد اینجا مطمئن بودم ارمان ام خونه برادر زنش دعوت داره و نیست تا شب خییییلی خوشحال بودم پاشدم خونه رو مثل دسته گل کروم و کیک تولد درست کردم و لازانیا و خورشت فسنجون و مرغ سوخاری و دسر و حالمم زیاد خوب نبود سرم سنگین بود و گیج میرفت حالت تهوع داشتم و گلوم میسوخت یه کوچولو هم گوشم بابا گفتازاده جان مهمون داریم گفتم نه باباجون برای خودم درست کردم گفت وا دختر این همه چیز گفتم عع بابا هم هوس کردم هم یه چالش بود باید اینا رو درست میکردیم عکسش رو میگرفتیم با دوستام گفتیم این چالشه رو اجرا کنیم قیافمو مظلوم کردم و گفتم ددی جون زدی تو ذوقم بابامم عاشق من ومد بغلم کرد و گفت الهی ببخشید فدات شم فقط سوال کردم باشه هرکاری دوست داری بکن شب ما نیستیم تنهایی اگر میخوای به پریناز(یکی از دوستام که خیلی رفت و امد داریم و بابام و داداشام از هما نظر قبولش دارن) بگو بیاد پیشت منم گفتم نهههه نهههههه خوبه اشکال نداری بابا هم شونه بالا انداخت و بیخیال شد و عصر رفتن منم خوشحال اماده شدم و منتظر ارام موندم و خونه رو تزئین کردم که سوپراییز بشه حدود ساعت هفت زنگ زدن رفتم درو باز کردم گفتم تولدتتتتت مباااااااااارک و بغلش کردم کلی گریه کردیم و میبوسیدمش خیلی خوب بود بالاخره رضاایت دادم و درو بستیم و نشستیم کلی ذوق و هیجان داشتم از شدت خوسحالی نمیفهمیدم چی کار میکنم گفت مطمئنی بابا و اراد وارمان نمیان گفتم عاره بابا مطمئنم و گرسنش بود شام و اوردم و کیک و گذاشتم رو اپن مشغول خوردن شام بودیم از نگاه کردنش سیر نمیشدم داشتیم میخوردیم که در باز شد و بابا اومد داشت میگفت ازا (نگاهش افتاد به ما) اول قشنگ بغض کرده بود منم از ترس داشتم سکته میکردم بعد گفت تو اینجا چیکار میکنی من بغضم ترکید گفتم بابا غلط کردم دعواش نکن تقصیر من بود وااالا تقصیر من بود و زار زار اشک میریختم بابا از رو زمین بلندم کرد دلش سوخته بود ارام هم سرش پایین بود و اروم گریه میکرد یه ببخشید گفت و کیفش و برداشت و سریع رفت بیرون کیفش و گرفته بودم و گریه میکردم اصلا دلم نمیخواست حالا که بعد ۲سال دیدمش اینجوری بره اینقدر جیغ زدم و گریه کردم که بیحال افتادم تقریبا بیهوش شدم بابا گفت یا ابوالفضل و اومد بلندم کرد و خوابوندم روی مبل رفت از تو کمد یه سرم اورد (ما یه کمد بزگ داریم پر دارو همه چی هست همه چی)و برام وصل کرد و کامل از حال رفتم بیدار که شدم رو تختم بودم سرم دستم نبود اومدم بلند شم سرم به شدت درد میکرد واحساس کردم دارم بالا میارم پریدم تو دسشویی و کلی بالا اوردم (پوزش میخوام) و دوباره گریمو از سر گرفتم اینقدر حالم بد بود نمیتونستم بلند بشم یه نگاه به ساعت کردم ۱۲ شب بود چون تو دسشویی تو اتاقم بودم نمیفهمیدم بیرون چه خبره اصلو کسی هست یا نه از بی کسی خودم گریه میکردم تا حدود ۱۰ دقیقه بعد ارمان اومد داخل منو که اونجا دید وحشت کرد اومد بلندم کرد گفت چیشدی و نشوندم رو صندلی بغلش کردم و گریه میکردم دیگه اخراش نفسم بالا نمیومد کمرم ماساژ داد بردم دست و صورتمو اب زد دوباره بالا اوردم(پوزش میخوام) گفت عزیزم خیلی تب داری برو داخل سالن شبنم هم رو مبل بود تا منو دید پاشد اومد جلو گفت سلام قشنگم قربونت برم چی شده گفتی هیچی و نشستم و با ترس گفتم بابا کجاست گفت پدر چند ساعت پیش زنگ زد گفت حالت بده بیایم خونه خودش باید میرفت بیمارستانانگار اومده بودا پرونده بردار ما هم همون موقع اومدیم و بردیم اتاقت یه نگاه کردم کیک هنوز روی اپن بود اروم اروم گریه کردم ارمان بغلم کرد عشقم چیشده اینجور گریه نکن خواهش میکنم بگو چیشده چرا اینجوری شدی منم با هق هق گفتم ار م ا ن ارر اررا ارااا و دیگه نتونستم بگم و گریه میکردم گفت ارا چی گفتم ارام گفت چی میگی جون به لبم کردی بگو شبنم گفت عع ارمان صبر کن اروم بشه و رفت برام اب اورد خوردم یه خورده بهتر شدم و همه چی را از اول تعریف کردم و اشک ریختم ارمان تعجب کرده و شبنمم گنگ نگاه میکرد و نمیدونست چرا اینجوری شده دیگه نفسم بالا نمیومد شبنم گفت ارماااان توروخدا ببریمش بیمارستان داره از دست میره ارمانم تائید کرد و کمک کرد لباس پوشیدم و رفتیم بیمارستان نزدیک خونمون قسمت اورژانس اکسیژن برام وصل کردن و دکتر گفت باید بستری بشه که ارمان قبول نکرد و زنگ زد بابا و بابا گفت اگر حالش خییییلی بده بیارش بیمارستان ما وگرنه برید خونه صبح من و اراد میایم ارمان با صدای بلند گفت باااااابااااااا میگم حالش خییلی بدهو قطع کرد کمک کرد بلند شم و راه افتادیم تا رسیدیم ناله میکردم اراد اومد دم در و با کمک بردنم داخل و رفتیم مطب اراد که خلوت بود و بابا اومد معاینم کرد و گفت باید بستری بشه امشب رو ارمانم گفت راه دیگه ای نداره بابا گفت نه همین که گفتم اصلا حتی نگاهم نمیکرد و سرد باهام رفتار میکرد و کارای بستری شدنمو انجام دادن و بستریم کردم کلی التماسشون کردم که خواهش میکنم نه شبنمم گریش گرفته بود و اراد میگفت دردت به جونم خواهری اینجوری نکن اتیشم نزن اروم باش تورو قران مجبور شدن بهم ارامبخش بزنن و ازمایش و اینا گرفتن و خوابم برد صبح بیدار شدم اراد کنارم نشسته بود گفت بیدار شدی عزیزکم گفتم ارمان و شبنم کجان گفت رفتن خونه استراحت عزیزم بهتری گفتم نه زیاد اراد تورو خدا بزار من ارام و ببینم دارم دق میکنممممممم و گریه میکردم گفت دختر تهران و سیل برد بسه چقدر گریه میکنی تو من کاره ای نیستم بابا مهمه گفتم اراد به خداا کنیزیتو میکنم تا اخر عمرم مدیونت ام تورو خدااااا جون ازاده بزار ببینمش به خدا دارم میمیرم دارم دیوونهمیشم اراد هم بغض کرده بود و بغلم کرد پرستار با یه سینی پر امپول اومد داخل گفت برگردید تزریق دارید این پرستار رو میشناختم قبلا برام تزریق کرده بود و خیییییلی بد امپول میزنه و اینو همه میدونن اراد گفت زحمت نکشید خودم میزنم پرستار گفت نه شرمنده اقای دکتر .....(بابام) گفتن فقط من بزنم به اراد نگاه کردم گفت برگرد قشنگم من پیشتم گفت میترسم گفت برگرد خودم مراقبتم برگشتم و شلوارم و داد پایین و امپول اول و زد درد داشت و زود تموم شد امپول دوم رو سوزن گذاشت تو پوستم و فشار میداد تا بره تو داد زدم خیییلی بد درد داشت سوزنش و تند تند تزریق کرد همش داد میزدم واقعا درد داشتم اراد گفت الهی دورت بگردم اروم باش تموم شد به خدا تمومه ازاده جونمممم فدات بشم تموم شد و بالاخره تموم شد ولی همچنان درد داشتم گفت دوتا دیگه مونده توروخدا تحمل کن منم گریه گریه بعدی رو زد که بارم درد داشت گفتم اییییییی گفت تموم و اخری رو یه کوچولو با فاصله دومی زد که با جیغ گفتم عوضیییییی وحشییییییییییی و گریه و میگفتم اراد توروخدا نجاتم بدهههههههدارم میمیرم خواهرت مردااااا دیگه بی ازاده میشی تا تموم شد و ارادم اروووم داشت گریه میکرد و بوسیدم گفت ۱ شیافم داره اراد شلوارم رو تا زانو کشید پایین و شرتمم کشید پایین میریضی دخترونه بودم و کلی خجالت کشیدم و جمع شدم تو خودم بهراد لای باسنم رو باز کرد و پرستار خیلی بد شیاف و فرو کرد وه گفتم ایییییی و دستش و نگه داشت که خیییلی دردم گرفت و در اورد دستش و اراد شلوار و شرتمو درست کرد روم نمیشد برگردم نگاهش کنم ارادم درگوشم گفت از داداشت خجالت میکشی عشق داداش و برم گردوند ارمان و شبنمم اومدن سر زدن و رفتن هرچی به اراد اصرار کردن بره استراحت کنه قبول نکرد و تقریبا هشت ساعت بعد یه پرستار دیگه با سینی امپول اومد وحشت کردم گفتم نهههههههه اراد گفت عزیزم اروم باشه اینا رو بزن منم اعصبانی شده بودم درد داشتم واقعا و داد میزدم میگفتم نههه به خدا درد داره میمیرم تو که دیدی قبلیو چقدرد زد درد دارم نمیتونم تحمل کنم بابا اومد تو و داد زد گفت چه خبرته اینجا بیمارستان خونه مامان جونت نیست به پرستار گفت شما برو بیرون خودم میزنم و خیییلی خشک و جدی گفت برگرد ساکت شدم و برگشتم شلوارم رو کشید پایین و باسنمو کامل لخت کرد میدونه بدم میاد اینکارو کرد و امپول اول و زد درد نداشت بعدی رو زد که خیییییییلی درد داشت دست اراد و محکم فشار دادم گفت دردت به جونم تموم شد و بعدی رو بی وقفه زد بازم درد داشت گفتم ایییییییییییییییئیی بابااااااااااا ارااااااااااااد درد داره درم میاد بابا گفت صدا نشنوم که به اندازه کافی اعصبانیم کردی اینم تموم شد خیییییلی درد داشتم گفتمگفتم بمیرم دیگه نمیزنم و برگشتم بابا بد نگاهم میکرد اخرش طاقت نیاوردم و بغضم شکست گفتم جیل چرا اینجوری نگاه میکنی قتل که نکردم خواهرمو دیدم دلم براش پر کشیده بود مثل تو که سنگ و بی رحم نیستم تولدش بود با ذوق و شوق کلی کیک براش پختم گند زدی تو همه چی خییییلی نامردی ازت بدم میاد گفت چرا بهم دروغ گفتی گفتم اگگه میگفتم کل نمیزاشتی من ۲ ساله ندیدمش دارم دیوونه میشم و شروع کردم زدنش و رفت بیرون و مرخص شدم با کلی امپول رفتیم خونه اینم خاطره من ببخشید اگر بد بود و طولانی هست و چشمای قشنگتون اذیت شد عذر میخوام خوشحال میشم برام نظر بزاریدپ ن. مهربان ترین خواهر دنیا
دوستت دارم بیشتر از معنای واقعی کلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری!
دوستت دارم چون تو نیز مرا دوست میداری!
دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحر گاه عشق!
دوستت دارم همچو تکه ابرهای سفیدی که در اوج آسمان آبی در حال عبورند!
دوستت دارم چون تو رو میخواهم و تو نیز مرا میخواهی!
دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بیشتر از آنچه تصور میکنی . . .
پ ن. اگر پدرم اینجوری برخورد کرد به خاطر دیدن خواهرم سوء تفاهم نشه من پدرم خییییلی مهربونه و بدی ازش ندیدم و عاشقشم ولی خواهرم ۵ روز بعد رفتن مادرم شب ساعت ۱۲ از خونه فرار کرد و رفت پیش مامان و این پدرمو اتیش زد و گفت دیگه نه حق داره پاشو اینجا بزاره به خاطر همین دلش ازش خونه ولی میدونم ته دلش خیییییلی دلتنگشه هم ارام هم مامان چون یه روز دیدم عکس ارام و مامان و بغل کرده و داره گریه میکنه