خاطره ضحی جون
نام خداوند بخشاینده مهربان.
سلام به روی ماهتون🌸
سیده ضحی هستم،22ساله.دومین خاطره.(1397.09.20)
پنجم دبستان بودم ،صبح خیلی دیرم شده بود،سر پا چند لقمه خوردم و رفتم مدرسه.همه بچه ها سرکلاس بودن.خیلی آروم داشتم میرفتم کلاس،که ناظممون صدام زدن:
ضحی...خودمو زدم به نشنیدن،دوباره صدام کردن،برگشتم سمتشون:
الان میان مدرسه؟
سلام.ببخشید خانوم.دیر بیدار شدم (همیشه دیر میرفتم 😛 )
برو سر کلاس.دیگه هم تکرار نشه
چشم.(فرداش بازم دیر رفتم)
زنگ اول به خوبی و خوشی سپری شد.زنگ دوم تو کلاس بودیم هنوز معلم نیومده بودن،داشتم میرفتم یه چیزی بندازم سطل آشغال که یکی از بچه ها پاشو آورد جلو،شاتاراخ خوردم زمین...زانوی شلوارم یکم پاره شد.
نمیدونم چه مشکلی با ما داشت.همه بچه هارو اذیت میکرد.پاشدم از زمین،با حرص نگاش کردم...گفتم تلافی میکنم . رفتم دستشویی شلوارمو درآوردمو برعکس پوشیدم که زانوی پاره شده بیفته پشت..ون روز قرار بود معلممون مشقامونو نگاه کنه 😂(متنفر بودم از مشق.همیشه پول میدادم دخترعموم الهه برام مینوشت 😂پول میگرفت ازم😂) زنگ تفریح بود همه بچه ها بیرون بودن.رفتم کیف همون هم کلاسیمو(لیلا)باز کردم،دفتر مشق شو درآوردم،همه مشقایی که قرار بود اون روز تحویل بدیم و کامل کندم ،مچاله کردم گزاشتم تو جیبم.دفترش از اونایی بود که از یه طرف برگه بکنی از اون یکی طرفم برگش درمیاد،خلاصه اون یکی هارو هم کندم که آثار جرم پاک شه.بدو رفتم بیرون و انداختم تو سطل آشغال دستشویی.
معلم یکی یکی صدامون میکرد که مشقارو چک کنه.رسید به لیلا،خیلی ریلکس دفترشو برداشت و رفت.همین که دفتر و باز کرد(ای دل غافل،مشقا ناپدید شدن 😂)چشماش گرد شد،هی ورق میزد بلکه پیداشون شه....ولی نشد که نشد...
معلم دفترشو گرفت و گفت پس کو تکلیفت؟
لیلا:خانوم بخدا نوشته بودم.نمیدونم چرا نیستن.
خلاصه خانوم معلم تنبیه ش کرد و قرار شد برای فرداش 2 بار بنویسه 😎 لیلا وقتی میرفت سر جاش با گوشه چشمش به من نگاه میکرد.
خلاصه زنگ خورد و رفتیم حیاط،تقریبا اواخر زنگ تفریح بود(کسی حیات نبود)من داشتم میرفتم آب بخورم ،صدای پا شنیدم،برگشتم دیدم لیلا با دو داره میاد طرفم...منم شروع کردم به دویدن،رسید بهم و محکم هولم داد،خوردم زمین،فرار کرد.
جایی که خوردم زمین پر از شیشه خورده بود که بعدا فهمیدیم سرایدار مدرسه ،شیشه از دستش افتاده بود و شکسته بود،بنده خدا رفته بود جارو بیاره جمع کنه که قبل از اومدنش من افتادم رو شیشه ها...😢 کف دست چپم خون میومد،کلی شیشه رفته بود توش.سریع پاشدم رفتم سرویس بهداشتی،آروم آروم گریه میکردم.
بازم نازوی شلوارم هر دوتاش پاره شد.دستمو گرفتم زیر آب،خون میومد ازش.(خیلی شجاع بودم ،البته الانم هستم😂از بچگی از هیچی نمیترسیدم، یادمه بدون استرس میرفتم برای معاینه دندونپزشکی یا خیلی چیزای دیگه،فقط وفقط چیزی که هیچ وقت باهاش کنار نیومدم امپول عضلانی بود 😂))خون و که یکم تمیز کردم،چند تا شیشه بزرگ و که رفته بود کف دستم خودم درآوردم،ولی شیشه خورده هم بود که همه شو نتونستم دربیارم.
یکی از جورابامو درآوردم و دستم و باهاش بستم که خون نیاد و موفق هم شدم.مامانم همیشه جوراب بلند برام میگرفت تا زانو میومد. دوباره شلوارمو درآوردم و بازم برعکسش پوشیدم 😂آخه از طرف یه زانوش پاره شده بود از طرف دیگه دو تاش.اون طرف که دوتاش پاره بود موند پشت.
صورتمو شستم و اومدم کلاس بدون اینکه به لیلا نگاه کنم نشستم سرجام کسی هم چیزی نفهمید ،دستم تو جیب مانتوم بود..بعد مدرسه،داشتم میرفتم خونه ولی دستم خیلی دردمیکرد.یه درمانگاه کوچیک نزدیک مدرسه بود ،اول رفتم اونجا. نمیدونستم کدوم طرف باید برم.یه آقایی تقریبا 35 ساله رو دیدم که روپوش سفید تنشون بود.رفتم جلو:
من:سلام آقا...پشتشون به من بود.نشنیدن. آقا...سلام
_سلام.
من:ببخشید،من خوردم زمین دستم شیشه رفته توش الان خیلی درد میکنه....آقا با تعجب نگاه میکردن
_کجا خوردی زمین؟کسی باهات نیومده؟
من:تو مدرسه ☹️نه خودم اومدم
_خیله خوب پشت سر من بیا
رفتیم تو یه اتاق.بهم گفتن بشینم رو صندلی و دستم و بزارم رو میز.رفتن بیرون و با یه نفر دیگه اومدن ولی جوون تر از خودشون بود،تقریبا 24یا5ساله.هر دوتاشون متعجب نگام میکردن.درد دستم کلافه م کرده بود ولی بیشتر از شلوارم خجالت میکشیدم 😂😂نشستن پیشم.آقای اولی گفت دستتو بده من ..این چیه بستی به دستت؟
جورابمو بستم...
هر دو با صدای بلند خندیدن 😂😂😂😂دستمو باز کردن،یکم بتادین و این جور چیزا ریختن روش و شست و شو دادن،دستم میسوخت ،مقنعه مو کشیده بودم رو صورتم که نفهمن دردم میاد.دستمو تمیز کردن و میخواستن بخیه بزنن.
اون یکی آقاهه مقنعه مو از صورتم زد کنار:
_حالت خوبه؟میخوام دستتو بخیه کنم ،خب؟
من:سرمو تکون دادم.
جلوی خندشونو نگه داشته بودن.فکر کنم اصلا بچه ای مثل من ندیده بودن.محل بخیه رو بی حس کردن و بخیه زدن،بعدشم دستمو بستن.
جورابمو ازشون گرفتم ،تو کیفم کیسه فریزر داشتم ،گزاشتم تو کیسه و انداختم تو کیفم.
_میخوای زنگ بزنیم خونتون؟
من:نهههههه خودم الان میرم خونه
_آخه از دستت خیلی خون رفته در ضمن هنوز تموم نشده که باید آمپولم بزنی.
خلاصه اونا مشغول بودن که من در رفتم 😜😜🤪
دستم و از جیبم درنمیاوردم.رفتم خونه مادربزرگم(همیشه بعد مدرسه میرفتم اونجا)کلید انداختم و در و باز کردم دیدم عزیز تو حیاط نشسته و عمو رضا داره دلداریش میده.(اون موقع داداش طاها دانشجوی پزشکی بود و عمو رضا عمومی و تموم کرده بود و طرح بود)عمو اومد طرفم:
_ضحی تا الان کجا بودی؟؟من:تو مدرسه بودم عمو...عزیز چرا اینطوری شده؟(حواسم به ساعت نبود)
_میدونی ساعت چنده؟کجا بودی تا الان؟(عمو رضا خیلی مهربونه،اصلا صداشو بالا نمیبره )
من سرمو انداختم پایین و هیچی نمیگفتم.دیگه عمو هیچی نگفت و من رفتم سمت عزیز.میخواستم بغلش کنم و تمام حواسم اونجا بود که دستمو از جیبم درنیارم.
با یه دست بغلش کردم 😂😂 کوله پشتی مو که از یه شونه م آویزون کرده بودم،افتاد.حواسم پرت شد دستمو از جیبم درآوردم که کوله مو بگیرم ،عزیز دستمو دید 😑
_مادر دستت چی شده؟😱
من:سریع دستمو گزاشتم تو جیبم و گفتم هیچی هیچی(کامل خودمو لو دادم😆)میخواستم سریع برم داخل،کفشامو درآوردم که دیدم ای وااای یه جوراب دارم فقط ،که از دید عمو و عزیز دور نموند.
عمو رضا هیچی نمیگفت ،فقط نگام میکرد.سریع رفتم داخل.عزیز و عمو هم اومدن.
عمو_ضحی بیا اینجا ببینمت
یکم اوندم نزدیکش که عمو خودش اومد طرفم.چون عصبانی نمیشه زیاد نمیترسیدم.
عمو:دستت و دربیار از جیبت.
من :هیچی نیست عمو.چیزی نشده
عمو خودش دستمو درآورد.
_چی شده دستت؟اون یکی جورابت کو؟
من بغض کرده بودم نمیتونستم حرف بزنم.عمو رفت برام آب اورد.یکم خوردم.دوباره پرسید دستت چی شده؟
من:تو مدرسه خوردم زمین.شیشه رفت توش
_چرا زنگ نزدن از مدرسه؟
من:آ..آااا..آخخخه من بهشون نگفتم 😥
_ضحی کامل توضیح بده چی شده.
کلا تعریف کردم.دیگه نتونستم تحمل کنم،گریه کردم.عزیز بغلم کرد.
_ضحی اصلا کار خوبی نکردی دفتر دوستتو پاره کردی
من_اول اون شروع کرد.پاشو آورد جلو من خوردم زمین
_باشه..باید میرفتی به ناظمتون میگفتی
من:ناظممون اگه میفهمید ک نمیزاشت من تلافی کنم
عمو با صدای بلند خندید..😂😂
_الان یعنی تلافی کردی؟با این وضعتمن:عمو توروخدا به بابام نگو 😰😥
میدونستم بابام بخاطر دعوایی که تو مدرسه کردم حتما دعوام میکنه.خیلی رو نظم و انظباط حساسه.
_من نگم مگه خودش متوجه نمیشه؟
عمو دستمو باز کرد که اخماش رفت تو هم و گفت:اخه من تورو چیکارت کنم تنهایی پاشدی رفتی دستتو بخیه زدن،از حال میرفتی چی؟
من:ببخشید عمو 😥
عمو دستمو بستم.پاشدم برم دستشویی که عمو خندید.برگشتم نگاش کنم که فهمیدم بخاطر شلوارم داره میخنده...
خلاصه بابام فهمید و دعوام کرد ولی چون مقصر اصلی من نبودم ،زیاد تنبیه نشدم.اون شب بخاطر سرگیجه و بی حالی 2 تا امپول عمو رضا بهم زد که ماجرایی بود برای خودش...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
برای تک تکتون از خدا یه زندگی آروم و بی دردسر طلب میکنم.
دوستدار شما:سیده ضحی.
سلام به روی ماهتون🌸
سیده ضحی هستم،22ساله.دومین خاطره.(1397.09.20)
پنجم دبستان بودم ،صبح خیلی دیرم شده بود،سر پا چند لقمه خوردم و رفتم مدرسه.همه بچه ها سرکلاس بودن.خیلی آروم داشتم میرفتم کلاس،که ناظممون صدام زدن:
ضحی...خودمو زدم به نشنیدن،دوباره صدام کردن،برگشتم سمتشون:
الان میان مدرسه؟
سلام.ببخشید خانوم.دیر بیدار شدم (همیشه دیر میرفتم 😛 )
برو سر کلاس.دیگه هم تکرار نشه
چشم.(فرداش بازم دیر رفتم)
زنگ اول به خوبی و خوشی سپری شد.زنگ دوم تو کلاس بودیم هنوز معلم نیومده بودن،داشتم میرفتم یه چیزی بندازم سطل آشغال که یکی از بچه ها پاشو آورد جلو،شاتاراخ خوردم زمین...زانوی شلوارم یکم پاره شد.
نمیدونم چه مشکلی با ما داشت.همه بچه هارو اذیت میکرد.پاشدم از زمین،با حرص نگاش کردم...گفتم تلافی میکنم . رفتم دستشویی شلوارمو درآوردمو برعکس پوشیدم که زانوی پاره شده بیفته پشت..ون روز قرار بود معلممون مشقامونو نگاه کنه 😂(متنفر بودم از مشق.همیشه پول میدادم دخترعموم الهه برام مینوشت 😂پول میگرفت ازم😂) زنگ تفریح بود همه بچه ها بیرون بودن.رفتم کیف همون هم کلاسیمو(لیلا)باز کردم،دفتر مشق شو درآوردم،همه مشقایی که قرار بود اون روز تحویل بدیم و کامل کندم ،مچاله کردم گزاشتم تو جیبم.دفترش از اونایی بود که از یه طرف برگه بکنی از اون یکی طرفم برگش درمیاد،خلاصه اون یکی هارو هم کندم که آثار جرم پاک شه.بدو رفتم بیرون و انداختم تو سطل آشغال دستشویی.
معلم یکی یکی صدامون میکرد که مشقارو چک کنه.رسید به لیلا،خیلی ریلکس دفترشو برداشت و رفت.همین که دفتر و باز کرد(ای دل غافل،مشقا ناپدید شدن 😂)چشماش گرد شد،هی ورق میزد بلکه پیداشون شه....ولی نشد که نشد...
معلم دفترشو گرفت و گفت پس کو تکلیفت؟
لیلا:خانوم بخدا نوشته بودم.نمیدونم چرا نیستن.
خلاصه خانوم معلم تنبیه ش کرد و قرار شد برای فرداش 2 بار بنویسه 😎 لیلا وقتی میرفت سر جاش با گوشه چشمش به من نگاه میکرد.
خلاصه زنگ خورد و رفتیم حیاط،تقریبا اواخر زنگ تفریح بود(کسی حیات نبود)من داشتم میرفتم آب بخورم ،صدای پا شنیدم،برگشتم دیدم لیلا با دو داره میاد طرفم...منم شروع کردم به دویدن،رسید بهم و محکم هولم داد،خوردم زمین،فرار کرد.
جایی که خوردم زمین پر از شیشه خورده بود که بعدا فهمیدیم سرایدار مدرسه ،شیشه از دستش افتاده بود و شکسته بود،بنده خدا رفته بود جارو بیاره جمع کنه که قبل از اومدنش من افتادم رو شیشه ها...😢 کف دست چپم خون میومد،کلی شیشه رفته بود توش.سریع پاشدم رفتم سرویس بهداشتی،آروم آروم گریه میکردم.
بازم نازوی شلوارم هر دوتاش پاره شد.دستمو گرفتم زیر آب،خون میومد ازش.(خیلی شجاع بودم ،البته الانم هستم😂از بچگی از هیچی نمیترسیدم، یادمه بدون استرس میرفتم برای معاینه دندونپزشکی یا خیلی چیزای دیگه،فقط وفقط چیزی که هیچ وقت باهاش کنار نیومدم امپول عضلانی بود 😂))خون و که یکم تمیز کردم،چند تا شیشه بزرگ و که رفته بود کف دستم خودم درآوردم،ولی شیشه خورده هم بود که همه شو نتونستم دربیارم.
یکی از جورابامو درآوردم و دستم و باهاش بستم که خون نیاد و موفق هم شدم.مامانم همیشه جوراب بلند برام میگرفت تا زانو میومد. دوباره شلوارمو درآوردم و بازم برعکسش پوشیدم 😂آخه از طرف یه زانوش پاره شده بود از طرف دیگه دو تاش.اون طرف که دوتاش پاره بود موند پشت.
صورتمو شستم و اومدم کلاس بدون اینکه به لیلا نگاه کنم نشستم سرجام کسی هم چیزی نفهمید ،دستم تو جیب مانتوم بود..بعد مدرسه،داشتم میرفتم خونه ولی دستم خیلی دردمیکرد.یه درمانگاه کوچیک نزدیک مدرسه بود ،اول رفتم اونجا. نمیدونستم کدوم طرف باید برم.یه آقایی تقریبا 35 ساله رو دیدم که روپوش سفید تنشون بود.رفتم جلو:
من:سلام آقا...پشتشون به من بود.نشنیدن. آقا...سلام
_سلام.
من:ببخشید،من خوردم زمین دستم شیشه رفته توش الان خیلی درد میکنه....آقا با تعجب نگاه میکردن
_کجا خوردی زمین؟کسی باهات نیومده؟
من:تو مدرسه ☹️نه خودم اومدم
_خیله خوب پشت سر من بیا
رفتیم تو یه اتاق.بهم گفتن بشینم رو صندلی و دستم و بزارم رو میز.رفتن بیرون و با یه نفر دیگه اومدن ولی جوون تر از خودشون بود،تقریبا 24یا5ساله.هر دوتاشون متعجب نگام میکردن.درد دستم کلافه م کرده بود ولی بیشتر از شلوارم خجالت میکشیدم 😂😂نشستن پیشم.آقای اولی گفت دستتو بده من ..این چیه بستی به دستت؟
جورابمو بستم...
هر دو با صدای بلند خندیدن 😂😂😂😂دستمو باز کردن،یکم بتادین و این جور چیزا ریختن روش و شست و شو دادن،دستم میسوخت ،مقنعه مو کشیده بودم رو صورتم که نفهمن دردم میاد.دستمو تمیز کردن و میخواستن بخیه بزنن.
اون یکی آقاهه مقنعه مو از صورتم زد کنار:
_حالت خوبه؟میخوام دستتو بخیه کنم ،خب؟
من:سرمو تکون دادم.
جلوی خندشونو نگه داشته بودن.فکر کنم اصلا بچه ای مثل من ندیده بودن.محل بخیه رو بی حس کردن و بخیه زدن،بعدشم دستمو بستن.
جورابمو ازشون گرفتم ،تو کیفم کیسه فریزر داشتم ،گزاشتم تو کیسه و انداختم تو کیفم.
_میخوای زنگ بزنیم خونتون؟
من:نهههههه خودم الان میرم خونه
_آخه از دستت خیلی خون رفته در ضمن هنوز تموم نشده که باید آمپولم بزنی.
خلاصه اونا مشغول بودن که من در رفتم 😜😜🤪
دستم و از جیبم درنمیاوردم.رفتم خونه مادربزرگم(همیشه بعد مدرسه میرفتم اونجا)کلید انداختم و در و باز کردم دیدم عزیز تو حیاط نشسته و عمو رضا داره دلداریش میده.(اون موقع داداش طاها دانشجوی پزشکی بود و عمو رضا عمومی و تموم کرده بود و طرح بود)عمو اومد طرفم:
_ضحی تا الان کجا بودی؟؟من:تو مدرسه بودم عمو...عزیز چرا اینطوری شده؟(حواسم به ساعت نبود)
_میدونی ساعت چنده؟کجا بودی تا الان؟(عمو رضا خیلی مهربونه،اصلا صداشو بالا نمیبره )
من سرمو انداختم پایین و هیچی نمیگفتم.دیگه عمو هیچی نگفت و من رفتم سمت عزیز.میخواستم بغلش کنم و تمام حواسم اونجا بود که دستمو از جیبم درنیارم.
با یه دست بغلش کردم 😂😂 کوله پشتی مو که از یه شونه م آویزون کرده بودم،افتاد.حواسم پرت شد دستمو از جیبم درآوردم که کوله مو بگیرم ،عزیز دستمو دید 😑
_مادر دستت چی شده؟😱
من:سریع دستمو گزاشتم تو جیبم و گفتم هیچی هیچی(کامل خودمو لو دادم😆)میخواستم سریع برم داخل،کفشامو درآوردم که دیدم ای وااای یه جوراب دارم فقط ،که از دید عمو و عزیز دور نموند.
عمو رضا هیچی نمیگفت ،فقط نگام میکرد.سریع رفتم داخل.عزیز و عمو هم اومدن.
عمو_ضحی بیا اینجا ببینمت
یکم اوندم نزدیکش که عمو خودش اومد طرفم.چون عصبانی نمیشه زیاد نمیترسیدم.
عمو:دستت و دربیار از جیبت.
من :هیچی نیست عمو.چیزی نشده
عمو خودش دستمو درآورد.
_چی شده دستت؟اون یکی جورابت کو؟
من بغض کرده بودم نمیتونستم حرف بزنم.عمو رفت برام آب اورد.یکم خوردم.دوباره پرسید دستت چی شده؟
من:تو مدرسه خوردم زمین.شیشه رفت توش
_چرا زنگ نزدن از مدرسه؟
من:آ..آااا..آخخخه من بهشون نگفتم 😥
_ضحی کامل توضیح بده چی شده.
کلا تعریف کردم.دیگه نتونستم تحمل کنم،گریه کردم.عزیز بغلم کرد.
_ضحی اصلا کار خوبی نکردی دفتر دوستتو پاره کردی
من_اول اون شروع کرد.پاشو آورد جلو من خوردم زمین
_باشه..باید میرفتی به ناظمتون میگفتی
من:ناظممون اگه میفهمید ک نمیزاشت من تلافی کنم
عمو با صدای بلند خندید..😂😂
_الان یعنی تلافی کردی؟با این وضعتمن:عمو توروخدا به بابام نگو 😰😥
میدونستم بابام بخاطر دعوایی که تو مدرسه کردم حتما دعوام میکنه.خیلی رو نظم و انظباط حساسه.
_من نگم مگه خودش متوجه نمیشه؟
عمو دستمو باز کرد که اخماش رفت تو هم و گفت:اخه من تورو چیکارت کنم تنهایی پاشدی رفتی دستتو بخیه زدن،از حال میرفتی چی؟
من:ببخشید عمو 😥
عمو دستمو بستم.پاشدم برم دستشویی که عمو خندید.برگشتم نگاش کنم که فهمیدم بخاطر شلوارم داره میخنده...
خلاصه بابام فهمید و دعوام کرد ولی چون مقصر اصلی من نبودم ،زیاد تنبیه نشدم.اون شب بخاطر سرگیجه و بی حالی 2 تا امپول عمو رضا بهم زد که ماجرایی بود برای خودش...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
برای تک تکتون از خدا یه زندگی آروم و بی دردسر طلب میکنم.
دوستدار شما:سیده ضحی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۷ ساعت 9:13 توسط نویسنده
|