خاطره فاطی جون
سلااااام.خوبین.خوش میگذره.بمن که اصلا خوش نمیگذره و داغونم اصلا حوصله ندارم تو پ.ن هام براتون میگم دوهفته دیگه امتحانات ترم اول شروع میشه و منم گفتم تا شروع امتحان از وقت آزاد استفاده کنم و خاطره بگم براتون😊
این خاطرع دوم منه و یه بیو بدم واسه کسایی که منو نمیشناسن فاطمه جون هستم و 14 سالمه😁
و اما خاطره: زمستون پارسال بود من سرماخوردم اساسی تو مدرسمون دوستم مریض بود منم از اون گرفتم.خوشبختانه اون هفته عموم بخاطر بعضی مشکلات رفته بودم مسافرت و چند روزی نبود و این یعنی آزادی و کسی نیست گیر بده😜من تا دوروز هیچی نگفتم به مامانم اینا و خوددرمانی هم نکردم روز سوم خواستم پاشم برم مدرسه که یهو بلند شدم و دوییدم دستشویی 🤢🤮گلاب به روتون.
مامانم اومد گفت چیه چرا اینقدررنگت پریده پاشو لباس عوض کن بریم دکتر بابام خونه نبود.منو مامانم رفتیم درمانگاه دکتر معاینه کرد و گفت گلوت عفونت کرده و ... برات پنی نوشتم حتما بزن.رنگم پرید اصلا حس کردم حالم خیلی داغونه رفتیم داروگرفتیم و رفتیم خونه و منم امپولو نزدم.
بعدازظهربابامم خونه بود خوابیده بود احساس میکرم اگه بلند شم بالا میارم یهو بلند شدم و دوییدم دستشویی🤢.
مامانم اومد گفت پاشو بریم پیش متخصص پاشدیم و حاضر شدیم و رفتیم با بابام یه خانمی تغریبا 30/35 ساله بود نشستم باز گلومو دید فشارمو گرفت و ضربان قلبمو گوش داد و گفت باید بستری شی وضعت داغونه😭
گفتم نننننننن من باید برم مدرسه و درس دارم و نمیتونم گفت بستری شو چند روز انتی بیوتیک رو وریدی بگیری بری خونه همشو باید عضلانی بزنی هااااا منم گفتم اشکال نداره دفترچه رو از کرد فامیلی رو دید گفت با اقای ...چه نسبتی دارین گفتم عمومه.خلاصه شروع کرد به نوشتن😒
اومدیم بیرون بابام رفت گرفت داروهارو 8 تا امپول نوشته بود بدبخت عقده ای.بابام گفت بیا اینجا بزنیم 😱
من گفتم ننننن من خوبم حالم خیلی خوب شده دیگه نمیزنم.
دکتره اومد بیرون از اتاقش اومد طرفم گفت هنوز نزدی گفتم نع نمیزنم.گفت اینا تزیقاتش خیلی خوب میزنه اینجا بزن منم سرمو انداختم پایین.
دستمو گرفت رفتیم سمت تزریقات و امپولو داد به یه خانمی تغریبا27 ساله.دست و پاهام میلرزید گفت نترس عزیزم زود تمومه برو بخواب😩
با استرس فراوان رفتم خوابیدم پرستاره اومد شلوارمو و شرتمو کشیدپایین و پنبه کشید سفت شدم( این قسمت بدتر از خوده امپوله)گفت ععع شل کن من که هنوز کاری نکردم و شل کردم و فرو کرد.
درد نداشت و صدام درنیومد.☺
یعنی اول بارم بود که بدون سر وصدا امپول میزدم ولی دومی حسابی ابروخودمو بردم.بعد که تموم شد درش اورد و پیش همون قبلی باز پنبه کشید و فرو کرد به لحظه سوخت و دردش شروع شد گفتم آیییییییییی بسه دیگه نمیخوام😭😭و سفت کردم پرستاره گفت ععع داره تموم میشه شل شل کن افرین.
اما من انگار نه انگار سرمو محکم فشار داده بودم روی تخت و با صدای اروم میگفتم آخ اییییی درد داره درش بیارن😭😭 خواهشن.که صدام بیرون نره و گفت شل کن تا درش بیارم تموم شد و پنبه رو گذشت کنارش و درش اورد و کمی پنبه رو جاش نگه داشت و رفت.
پاشدم نشستم جاش تیرکشید( یعنی بگم خدا سازنده این امپولو چکار نکنه).😞
خانم دکتره هم رفته بود مطبش و بیمار داشت و بعدش رفتم بابام رفت دارو رو نشون دکتر داد که چه موقع هایی استفاده کنم و ...
اومدیم خونه و دوروز استراحت داشتم مدرسه نرفتم ولی کامل خوب نشده بودم روز سوم با مامانم رفتم مدرسه و مدریرمون و ناظم دید حالم زیاد خوش نیست و گفت نری سرکلاس بهتره و برو خونه استراحت کن و منم باز رفتم خونه استراحت کردم☺
بعد سه روز هم رفتم مدرسه و بقیه امپول هارو هم نزدم عموم هم چیزی نفهمید.
پ.ن: درسا سخته و تا دوسه ماهی شاید نتونم براتون خاطره بگم😉
پ.ن: بعد دوسال با رلم کات کردیم و بخاطر این حوصله ندارم و داغونم😔
پ.ن: برام دعا کنین بتونم فراموشش کنم که البته نمیتونم😔😭 و دعا کنین امتحانات به خوبی پیش بره.
ببخشید اگر این سری بی مزه بود😞و مرسی که خوندین❤