خاطره مبینا جان
نگاه میکنه اخه خلاصه من رفتم بیرون منتظر بودم میخواستم به مادرم زنگ بزنم بیاد دنبالم که دیدم کلا دوستام اومدن بیرون اونموقع که هنوز گرون نبود ی لیوان چای 50تومن بود اینا هم باشنیدن این قیمتا اومدن بیرون از اون به بعد قدر سماورمونو بیشتر میدونم 😘اخه 30تا لیوان چای تو خودش نگه میداره بی منت کلی هم می ارزه تصمیم گرفتیم بریم ی جا دیگه یکی از دوستام اسمش هستیه از ما بزرگتر بود ولی از ماها دیوونه تر بود فکر کرده بود میخواد بره عروسی کفش پاشنه بلند 👠پوشیدن خانوم قرار شدی مسیرطولانی پیاده بریم خلوت بود مجبور شد کفش شو دراورد و ی مسیری بدون کفش اومد دیدیم نمیشه اینطوری اینجا منطقه باکلاسی بود ما هم که 9تا ایثارگر نوبت به نوبت کفشامونو باهاش عوض کردیم🤦♀️ خلاصه رسیدیم به کافه مورد نظر تولد هستی خانوم هم بود رسیدیم به ی کافه ی دنج واردش شدیم کافه هه خیلی تاریک بود ما که با اینجور فضا ها اشنا نبودیم نمی دوستیم چطوریه خو راستش اولش که رفتیم تو سیل عظیمی از پسرا نگاشون برگشت سمتمون 🙄یکی از دوستام گفت من نمیام کشون کشون بردیمش طبقه بالا یکم فضاش موجه تر بود ی پسری که معلوم بود شکست عشقی خورده بود سرشو به پنجره تکیه داد.🙍♂️یهو یکی از دوستام گفت پسر ندیدها کسی نمیخواد بره پیشش بعد شروع کرد (دوستای شمام اینقدر بی مزه اند )خندیدن 😓😤ماهم میگفتیم زشته ولی خوب ادم پرو پروعه دیگه پسره هم قاط زد یهو شروع کرد هرچی از دهنش دراومد به دوستم گفت ی توصیه حالتون خوب نیست ارامبخش بخورید بخوابید کافه رفتنتون چیه خو دوستمم حقش بود کیف کردم رفتیم نشستیم خلاصه دوستم ی اهنگ شاد ای گل سرخ زیبا تولد مبارک گذاشته بود اصلا معلوم بود اولین بار پاتوی کافه گذاشتیم😅😅 فضا خیلی رمانتیک و اهنگ غمگین پخش میشد نهایت بی کلاسی مارو می رسوند ی اقای برای گرفتن سفارش اومد دوستم گفت اقا اینجا خیلی تاریکه دوستمو نمی بینم بهش تبریک بگم تولدشو بچه پرو گفت ناراحتین برید جای دیگه کلا کافه بی اعصابا بود دوستم ی چراغ که بالای سرمون بودو چرخوند گفت ما ازاینا توخونه داریم میچرخه بزار بچرخونم یکم همو ببینیم یهو شکست 😱من عصبی شدم گفتم خونتون داشتین که دیگه روشو نداشتیم بمونیم شانس اوردیم طبقه بالا بود چراغو گذاشتیم رو میز تصمیم گرفتیم جیم شیم رفتیم پایین گفتیم ببخشید پدر یکی از دوستام تماس گرفته باید بریم سفارشمونو کنسل کنید یکم بهش برخورد ولی ما پرو تر از این بودیم اومدیم بیرون راستش یکی از دوتام یکی یدونس پدر مادرشم حساس یکی نیس بگه خوب انقدر نگرانید
مجبورید فقط به داشتن ی بچه فکر کنید بگذریم مجبور شدیم پدرشو بپیچونیم خود دوستم ذوق کرده بود بدبخت😉 رفتیم ی کافه دیگه خیلی خوب بود بگذریم که مردیم ازبس اشنا دیدیم هستی هم شروع کرد به صحبت کردن از این که مامانش رییس عفاف حجاب ولی خودش اینطوریه مدلش😳 اینه که به مادرش میگه میخوام موهامو پسرونه کوتاه کنم مادرش میگه نه فرداش پسرونه کوتاه میکنه میره خونه از اینکه بامادرش بحث دارن و مادرش میگه با من بیرون نیا اینا از این همه شاد بودنش ادم حرصش میگرفت پدرش روانشناس بود خانم میرفت دفتر پدرش بای پسره که برای درمان پیش پدرش می اومد دوست شده بود اخه یکی نیس بگه دیوونه به چه اعتمادی اخه حالا از نگرانیش میگفت که حسی نداره ومیخواد بکشه کنار که پسره گفت هم تورو میکشم هم خودمو😳 حالا هم میگفت مثل چی ازش میترسم مدیونید فک کنید باناراحتی تعریف میکرد نه بابا شاد شاد بود😆 سفارش دادیم اوردن برامون هرچی که خواستیم یهو اونطرفتر ی پسرو دختر عاشق اومده بودند 💑پسره مثل رمان ها حلقه💍 اورده بود زانو زد و فلان خلاصه فیلم هندی بود واسه ی خودش (ازاین کارا میکنید حواستون به ده تا سینگل بدبختم باشه )🙄😲🤓 نفهمیدیم چی خوردیم اصلا کلی از غذا ها مونده بود هستی هم ادم اقتصادی بود هرچی
هرچی از مال هرکی مونده بود خورد ی ترکیبی اساسی زده بود توجیحش این بود که پولشو داده 🤷♀️راستی اینو نگفتم تبلتو به بهانه ی عکس گرفتن گذاشتیم وسط داشتیم او دو تا مرغ عشقو تماشا میکردیم که حالا چهارتا شده بودن بگذریم که مچ پسر دایی عزیزم و پسرخاله یکی از دوستامو گرفتیم😊 عکسم گرفتم از خجالتشونم دراومدم کارم درست نبوده نفری پنجاه رشوه گرفتم به خاله ی اوا و زنداییم (بامن خوب نیست اصلا)نگم!! خواستیم بیایم بیرون که هستی گفت حالم بده 🤢گفتم هستی وقت شوخی نیست گفت بخدا شوخی نمی کنم که یهو جلو در کافه حالت تهوع گرفت 🤮ی درخت خوشگل جلوی کافه بود هرچی خورد بالا اورد تو باغچه اطراف درخت وای هم ماخندمون گرفته بود 😂هم هرکی رد میشد میخندید منکه دور ایستادم شناخته نشم حالا میگفتیم هستی تموم شد میگفت نههههه یهو دوید داخل کافه همه متوجه شدند کلی تو دستشویی کافه بالا اورد پسر داییم اومد گفت چی شده جریانو گفتم صاحب کافه هم نگران شده بود فک کرده بود واسه غذای کافست نمیدونست ی کار احمقانه کرده هستی پسر داییم دکتر البته برادر همینکه با ما تو کافه دیدمش
نو پسرداییم و چندتااز دوستام هستیو بردیم درمونگاه اونم بزور براش چندتا امپول نوشت💉 پسرداییم رفتم دارو براش گرفتم هستی گفت عمرا من بزنم امپولو بهش گفتم باید بزنی گفت نه گفت برو بگو بهش امپول نمیزنم (پسرداییم با من خوب نیست چون من بامادرش خوب نیستم) گفتم تو که خبر داری ماها باهم خوب نیستیم من چیزی نمیگم خلاصه اصرار کرد تورو خدا برو هستی فامیلمون هم هست برادرش وکالت میخونه و دوست پسرداییمه خلاصه بخاطر هستیم رفتم بهش بگم هستی امپول نمیزنه میخوایم بریم اونم طوری برخوردکرد که اصلا حرفامو نشنیده (معذرت میخوام اینو میگم ادمم اینقدر عقده ای میشه اخه)😞 روبه داداش گفت به هستی بگو دیگه خودشو بکشه امپولشو نمیزنم به هومن هم میگم (داداش هستی ) رفتم پیش هستی بهش گفتم گفت نمیزنم به هومن هم میگم هستی مثل روح رنگش پرید گفت تورو خداا هومن از شیراز میاد خونه رام نمیده گفتم بزن دیگه ی امپوله هستی اینبار به سامان نگاه کرد گفت اههه سامان ناسلامتی داداشته ی برش نداری چقدر توسری خوری تو سامانم گفت توکه اسم داداشتو شنیدی رنگت پرید تو که از منم بدتری گفتم هستی این مسخره بازیا چیه بزن دیگه
سامانم اون وسط سرمن غر میزد که امشب خونشون داستان دارن منم گفتم ببخشید منو سامان باهم خوبیم سعید هم پسر خوبیه ولی از من ناراحت سر ی قضیه ای گفتم هستی من میخوام برم خونه مادرم تنهاست دیدم هستی داره کلی بازی درمیاره پشیمون شدم گفت منو پسرداییم و چندتااز دوستام هستیو بردیم درمونگاه اونم بزور براش چندتا امپول نوشت پسرداییم رفتم دارو براش گرفتم هستی گفت عمرا من بزنم امپولو بهش گفتم باید بزم ی بار میخواد دردت بیاد نمیمیری ک.قبول کرد سامان رفت از سعید خواهش کردباکلی التماس سعیدم ی خانمیو فرستاد برای هستی بزنه خانمه اومد گفت بخواب روتخت هستی گفت باشه هی لفتش میداد خانومه گفت خانوم زود باش خلاصه رو تخت خوابید خانومه امپولو زد اینقدر کولی بازی دراورد و گریه کرد همه بیرون میخندیدن 19سالشه حقم داشتن!!خواستیم بریم تو سالن یهو رنگ هستی سفید شد کیفش از دستش افتاد خودشم پخش زمین شد من جیغ زدم سعیدو چند نفر اومدن مثل اینکه به امپول حساسیت داشت یا ی مشکل مغزی هم داشت احیانا نمیدونم ) بردنش تو ی اتاقی دوباره بهوش اومد ی سرم زدن با اب و قند اینا اونروز اینقدر استرس بهم وارد شد فقط میخواستم هستی سالم برسه خونه خلاصه کارش تموم شد که اماده شدیم بریم خونه
سعیدم با سامان حرفش شد و گفت مشکل هستیو مبینا به خودشون ربط داشت دیگه از این جنتلمن بازیا درنیارو این حرفا (از دستم ناراحته ی جورایی حق داره ی جورایی هم نه) باورش نمی شد اتفاقی همو دیدیم خانواده هامون ی مشکلاتی باهم دارن حال هستی هم بهتر بود بردیمش خونشون منم رسوند .امیدوارم خوشتون اومده باشه هرچند خوب نبود روزی که من باشم اما مادرم نه خدا را باتمام بزرگیش نخواهم بخشید....♥️ همیشه افراد ساکت را دوست داشتهام
هیچگاه نمیفهمی در حال رقصیدن در رویای خویشند یا سنگینی بار هستی را به دوش میکشند! 🌬میخواستمش تا زنده بمانم
او مرا میخواست تا تنها نماند.....
حوض بی ماهی
با ماهی بی حوض خیلییی فرق دارد!🍃🍂