سلامی دوباره.😉.من پرنیا هستم و قبلا خاطره گذاشتم.این هم خاطره ی دوم😆:
چند ماه پیش، یه روز من به دلیل یه مسئله حالم خوب نبود.چیز مهمی نبود ها ولی نمیدونم چرا😕 گفتم حالو و هوام عوض شه رفتم حمام😊 توی حمام انگار گرم بودن آب اذیتم میکرد واسه همین، مثل یه بچه ی خوب، پنج دقیقه با آب یخ و پنج دقیقه با آب گرم حمام کردم😂😂 وقتی اومدم بیرون سرم درد میکرد ولی کی بود که اهمیت بده.دوباره این پوریا خان تشریف آورد ببینه کولر روشن کردم یا نه😆😡 و بعد لز این که کولر اتاقم رو خاموش کرد و کنترلش رو هم غیب کرد😁 رفت😊 منم لباس پوشیدم، شام هم نخوردم، مو هامو خشک نکردم، و خوابیدم😇 فردا صبحش حالم بد بود ولی بازم کیه که اهمیت بده؟😁 خلاصه پس فرداش که کاملا داغون بوبودم😳نرفتم مدرسه( بخت خوب رو حال کن چهارشنبه بود😀 )پدر گرام هم شک کرده بود ولی بروز نداد😄 ظهر که پوریا و پارسا و پویان از مدرسه برگشتن، دیگه همه عملا میدونستن که حالم خوب نی.😳 بابا هم اومد خونه و از اونجایی که مامان خونه نبود( ماموریت بود )یه غذای تو یخچالی خوردن.( دقت کنین خوردن نه خوردیم چون من هیچی لب نزدم😆 )بعد از ظهر که بیدار شدیم، من کلا روبه موت بودم:، لوم درد میکرد، صدام در نمی اومد، بدن درد داشتم، آبریزش بینی و تب و لرز هم جای خود😠 پارسا و پویان کلاس زبان داشتن رفتن کلاس.( من هزار بار شک کردم که آیا این دو تا دوقلو نیستن؟ همه چیزاشون عین همع😜 )بعد بابا هم دستشون درد نکنه این جمله را فرمودند:بیا معاینت کنم کا اصلا حالت خوب نیس ( راستی اینو نگفته بودم من بابام دکتره و مامانم هم کارمند بانکه ولی دوره حلال اهمر رو گذرونده )منم جون مخالفت نداشتم😔 بابام معاینه کرد و هر لحظه هی اخم😡 اخم😡 اخم😡 بعد هم از گوشه ی گوشه ی دفترچم نوشت تا اون گوشه اش.بعدم هم گفت:خودم میرم داروهاتو میگیرم.پوریا هم که نمیدونست چی به چیه اومد گفت بابا کجاس؟ گفتم نمیدونم.گفت میخواستم بهش بگم که بهم یاد بده تزریق کردن رو😲😲 یعنی من قیافم اینجوری بود چون میدونستم آمپول دارم.( حالا میفهمین اصلا از همه جا لی خبر نبوده از همه جا باخبر بوده. )😳 بابا هم یه ربعبعد اومد و منم جرئت نگاه کردن نداشتم.بعد از این که لباسشو عوض کرد،هلبب سلانه سلانهمیرفتم تو اتاقم که یه راه فرار خووووووب به ذهنم رسید.عرض چند ثانیه پرید تو حمام و در رو قفل کردم و آب دوش رو باز کردم😊 خودم هم نشستم رو توالت فرنگی راااااحت😀😀( یاد بگیرید بیشتر اوقات به درد میخوره😉 )بابا و پوریا خندشون گرفته بود.پوریا گفت:تبریک! شما اولین نفری هستی که با لباس میره حمام!😂😂 منم دیدم هوا گرم شده و دارم میپزم و همچنین لو رفتم، اوندم بیرون😧 بابا گفت بیا دیگه میخوام برم واسه عصرونه کیک بخرم تموم میکنه هاا.گفتم:من ترجیح میدم تموم کنه😊 خلاصه رفتیم تو اتاق.بابا پد الکلی رو باز کرد و وقتی بوی الکل پیچید تو اتاق، به پوریا داشت یاد میداد که چطور سرنگ رو هوا گیری کنه و این ها.منم همش استرس داشتم😡 بعد یهو دیدم که اصلا پوریا حواسش به بابا نیست😲 هی زیر چشمی منو نگاه میکرد هی بابا رو ( بد فکر نکنید پوریا مهربونه ولی سر یه قضیه ای میخواست تلافی کنه😡 خلاصه زنگ یاد گیری که تموم شد😵 اومدن سراغ من بدبخت بیچاری ه بخت برگشته😢 خلاصه دوباره بابا داشت یاد میداد که کجا بزنه و این ها.بعد یهو پنبه کشید که سفت شدم😔 بابا گقت:شل کن.گفتم:نمیتونم.نمیشه یکم صبر کرد که شل شدم و طی یه حرکت سریع سوزن رو وارد کرد.خیلی چیزی نفهمیدم.وقتی تزریق کرد درد داشت ولی نه زیاد.منم همیشه عادتمه هی شل میشدم هی سفت میشدن😢 دیگه بابا هم عصابش خورد شد و وقتی سفت بودم هم تزریق کرد😭انگار نه انگار که سفتم😭( بابام حوصلش نمیشه سر تزریق هی بگه شل کن شل کن )بعد که تموم شد دوباره پنبه کشید و گفت اصلا سفت نکن و تکونم نخور.😢 تزریق که کرد، خیلی درد داشتم.افتضاح بود.از همون اولش تکون خوردم.بابا درآورد و گقت این چه وضعشه؟ 😡 همون موقع پارسا رسید.( پویان باشگاه داشت)بابا به پارسا گفت پامو بگیره و پوریا کمرم رو گرفت😢 دوباره پنبه کشید و زد.تزریق که کرد، انگار از قبلش خیلی بیشتر درد داشت.خیلی بد بود.😭 همش گریه میکردم و آخرش هم تبدیل شد بهق هق 😭 😢بابا رفت ولی بازم صدای شکستن شیشه آمپول میادقسمت سوم:بعد بابا با دو تا آمپول آماده اومد و دوباره پارسا و پوریا منو گرفتن😧 اون آمپوله برعکس قبلی اصلا درد نداشت.تموم که شد بابا خیلی سریع پنبه کشید و زد.تزریق که کرد، انگار از قبلش خیلی بیشتر درد داشت.خیلی بد بود.😭واقعا این چه آمپولی بود؟ چی بود؟😭😭 از اولش بلند بلند گربه میکردم و وسطاش سفت کردم.بابا جای آمپول های قبلی رو فشار داد که جیغم دراومد.😭😭😭 بعدش سریع تر تزریق کرد که فقط جیغ میزدم😭😭😭😭😭😭😭 تا تموم شد.پارسا و پوریا هم دستشون بشکنه کمرم رو شکوندن ولم کردن و بابا هم لباسم رو درست کرد و معذرت خواهی کرد و رفت.منم تا یه هفته با سه تاشون قهر بودم و تو این یه هفته هزار بار منت کشی کردن😊