سلام رویا هستم داروسازی میخونم و 22 سالمه نامزدم اسمش محمده دانشجوی پزشکیه یک سال از خودم کوچیکتره
چن وقت پیش اومد در خونمون گفت بیا بریم بیرون من بهش گفتم هیچ کس خونه نیست بیاد تو محمد خجالتیه و حرمتا رو خیلی رعایت میکنه با هزار زور اومد تو وقتی اومد دیدم رنگش پریده صداشم گرفتس بهش گفتم عزیزم چته؟ گفت هیچی سرما خوردم بهش گفتم داروهم خوردی این بدبخت هم گفت اره خلاصه از اونجایی که حرمت نگه میداره بخصوص اون موقع ها نشستیم پبی استیشن بازی کردیم یهو دیدم بلند شد رفت تو دستشویی و هی هق میزد اومد بیرون گفنم محمد آمپول زدی؟ گفت نه ولی شب رضا(داداشش) برام میزنه منم باور نکردم زنگ به رضا زدم گفت من شیفتم امشب خلاصه فهمیدم خودم باید دست بکار شم بهش گفتم محمد بزار معاینت کنم یه دوتا آمپول هم بزن خوب شی پس فردا هم عروسی ساحله(دخترعموم) حالت خوب باشه که گفت نه به هیچ وجه راستش خجالت میکشید نه اینکه بترسه دیگه با هزار زور و قهر و آشتی راضی شد آمپول بزنه منم دوتا پنی سیلین برداشتم بردم تو پذیرایی که دیدم نیستش صداش کردم گفت تو اتاقم رفتم تو اتاق گفت خجالت کشیدم یه وقت یکی از خانوادتون بیاد گفتم باشه دراز بکش که یه نگاهی کرد گفت رویا گفتم بله میترسی؟ گفت نه بقران ولی ازت خجالت میکشم گفتم محمد آخرش که چی؟ زشت نیست پسر اینقدر خجالت بکشه؟ تمومش کن
یه خورده مکث کرد و رفت رو تختم خوابید ولی سرخ شده 
بود منم خواستم زود تموم شه تا بیشتر اذیت نشه رفتم کنارش نشستم شلوارشو دادم پایین قشنگ صدای قلبشو که میزد رو حس کردم شورتشو دادم پایین و پنبه کشیدم تزریق رو شروع کردم سرشو کرد تو بالش و هرازگاهی میاوردش بالا و یه دستی به چونش میکشید تموم که شد فهمیدم خیلی اذیته گفتم محمد من اون یکیو الان نمیزنم بگو یه وقت دیگه رضا برات بزنه انگار از خدا خواسته گفت باشه برگشت لباسشو درست کرد و سریع رفت نفهمیدم چطوری رفت اصلا تا فرداشم نه پیام داد نه زنگ زد
ولی الان راحتتره باهام اما هنوز هم خجالت میکشه ازم بنظرتون شوهر اینطوری در آینده عذاب نمیده آدمو؟؟