خاطره فاطی جون
سلااااام عشقاااا خوبین.خوشین من که عاشقتونم زیاددددد😘یعنی از درسم بگذرم ازشما نمیگذرم😁منم خوبم و خیلی ممنونم
تصمیم گرفتم همه چیو و همه چیزو درباره گذشته ها فراموش کنم و برای یبارم که شده تصمیم های خودمو بزارم کنار☺️واقعا دست خودم نیست بعد اون همه مدت جداشیم بقشو تو پ.ن میگم براتون😊.
گفتم بیکارم و وقتم آزاده و حوصلم هم سرمیره براتون یه خاطره از بچگی هام براتون بگم.
البته الان فصل درس هاست و همه مشغول درس هستن منو کتاب هام مثل آهنرباهستیم از هم جدا نمیشیم😂البته وسطای درس خاطرات روزانه رو هم مینویسم و سختیها و ...خب بریم سراغ خاطره این خاطره که میخوام بگم براتون مربوط میشه به تغربیا 11 سالگی من.
و اما خاطره:یه روز تو مدرسه بودم حالم خوب بود همه چی هم خوب بود وسط درس یهو دوستم که مریض بود یه سرفه کرد سمت صورت من😤منم که خیلی حساسم یعنی الان باور کنین یکی سه چهار متر بامن فاصله داشته باشه و مریض باشه من میگیرم خلاصه رفتم بیرون دستمو شستم 7.8 بار صورتمو شستم که ای خدا این اثر نکنه من مریض شم😂
که شدم بعد از ظهر بود از مدرسه رفتم خونمون و بعد ناهار و .. خوابیدم😴 و با گلو درد و تب بیدار شدم قرمز شده بودم عرق کرده بودم اساسی.رفتم بیرون مامانم بااون حالم دید گفت چرا اینجوری شدی😮خواستم بگم سرما خوردم دیدم اصلا صدام درنمیاد کلا گلوم گرفته و درد میکنه رفتم یه لیوان اب داغ خوردم گلوم یکم باز شد گفتم مامان مریض شدم سرم .
سرم و بدنمم درد میکرد احساس میکردم تموم محتویات داخل سرم داره تکون میخوره😆مامانم گفت بریم دکتر؟گفتم اره بریم یعنی اول بارم بود که بدون زور میرفتم دکتر همچین مظلوم بودم من😑
با بابا و مامان گرامی رفتیم به مطب یکی از دوستای عموم که منو میشناخت و با بابام دست داد و حال احوال و ...بعد من نشستم رو صندلی نزدیک با میز دکتر مامانم یه چیزایی گفت و دکتر اول گلومو دید بعد ضربان قلب و .. و بعد با یه چیزی گوشمو دید گفت گلو و گوشش عفونت کرده😫این یعنی آژیر خطر دفترچمو برداشت و یه چیزایی نوشت و گفت دو تا پنی نوشتم حتما یکیشو امروز بزنه و یکیشو فرداو تقویتی هم دوتا و شربت و.. هم نوشت اومدیم بیرون و بابام رفت دارو رو گرفت اونجا مطبش بزرگ بود و چون واسه کودکان بود بیشتر بچه بودن و یه طرف هم تزریقات هم داشت بدبختی😔
حالا هی بابام گیر داده بود که بیا بریم اینجا بزن منم کولی بازی وسط مطب راه انداخته بودم که نگوووو😛
بابام خیلی منو دوست داره و گیر نداد گفت اشکال نداره بریم خونه مامانم گفت باشه بریم زورمون به نیم وجب بچه نمیرسه( اندازه خرس هم شده باشی بازم برای مامان بابات همون بچه کوچولویی😊)
رفتیم خونه و من فرداش رفتم مدرسه و ظهر برگشتم و درس خوندم و نوشتم و خوابیدم 😴و بیدار شدم رفتم یه راست اشپز خونه نشستم میوه خوردم یهو صدای عموم اومد قلبم ریخت مامانم اومد گفت عموت کارت داره بیا منم واسه اینکه کم نیارم اهمیت ندادم و به بقیه خوردن ادامه دادم ولی قلبم توی حلقم بود میترسیدم😫
عموم اومد گفتم سلام گفت سلام کجایی از اونوقته بیا بریم امپولتو بزنم زنگ زدن باید برم مطب شبم شیفتم گفتم بسلامت دید ناز میکنم اومد منو از پشت بلند کرد و تو بغلش منم چسبیده بودم به میز عموم میکشید من ول نمیکردم😂😂😂😂😂
اخرش اون موفق شدو منو برد تو اتاق نشست و منو خوابوند روی پاش گفت یکیشو میزنم تقویتی لازم نیست منم همش تکون میخوردم و میگفتم ولم کن شلوارمو تا زیر باسنم کشید بایین گفتم نننننن عمو نزن ولم کن میخوام پاشم😭گفت تکون نخور و پنبه کشید و توده عضلانی درست کردوفرو کرد گفتم آیی اخ آییییی درش بیار و زدم زیر گریه😭😭😭😭عمو میگفت تموم، تموم شد دیگه گریه نکن ولی لعنتی تموم نمیشد و همش میگفتم بسهههه آیییی و هق هق میکردم دلم برای خودم کباب شد😭😫😩 و پنبه رو گذاشت کنارش و کشید بیرون و یکم جاشو مالید و منو روپاش جابه جا کرد و خداخافظی کرد و رفت و منم قهر کردم😎 چون به زور زد و اخرش با کلی بدبختی اشتی کردم که نمیگم چون طولانی میشه و چشم های نازتون خسته میشه...
پ.ن:تصمیم گرفتم که فراموش کنم گذشته رو و زندگی رو از نو شروع کنم.
پ.ن:من بزرگتر که شدم خیلی مغرور شدم و با عموم سرسنگینم😎
پ.ن:داشتم به این فکر میکردم کسانی که دکتر تو خانوادشون ندارن چقدر خوشبختن عین من بدبخت نیستم😩
و شب بخیر همگی.همتونو دوست دارم خیلییی زیاد و به مخم فشار بیارم ببینم باز چیزی یادم میاد یا نه😁و اینم خاطره و تمام.
دوستدارتون فاطمه😍😘😘