فاطمه سادات:
سلام😊چطورین؟؟منو ببخشید ک بدقولی کردم و دیر اومدم   
من گوشیم دست حسامهههه😐😐و هنو نتونسته درستش کنه من دارم دیونه میشممم از دستش😠
ماجرا برمیگرده به روزی ک من تو خونه نشسته بودم و داشتم خاطره روزانمو مینوشتم تو دفترچه ام ک یه نگاه به تاریخ کردم دیدم بعلهههه😐امروز فرداس ک داداش خان سر برسههه😐😑گفتم حالا بخابم تا فردا😉

فردا ک از خاب بلند شدم تصمیم گرفتم یهویییی خراب شم سر مژگان خودمو لوس کنم و دلشو نرم کنم تا اونم رو مخ حسام کار کنه😀😁البته اگه مخی مونده باشهههه😂😂😂(سلام حسام جونم میدونم داری میخونی اروم باش دستت بهم نمیرسه😁😀😂)خلاصه خوشگل کردم و رفتم😊تو راه لواشک دیدمممم و در ابعاد زیاد خریدممم😀😊تو راه یه عالمه خوردمم هی احساس میکردم از ترشی اش سقف دهنم بی حس شده ولی باز از رو نمیرفتم از اونجایی ک صبحانه هم نخورده بودم دلم شدید درد گرف دقتی به خودم اومدم ک نصف لواشکا تموم شده بود و من با حالتی زار وسط مترو بودم😷یه لحظه چشمام سیاه شدد و افتادم زمین با پاشیده شدن اب رو صورتم بلند شدم😴یه خانومی دیدم ک داره تکونم میده ولی نمیتونستم کامل چشمامو وا کنم ک همون لحظه مژگان زنگ زد😨😱خانومه گوشیم جواب داد اما نمیفهمیدم چی میگه😴باز چشمامو بستم اینبار ک چشمامو وا کردم دیدم دستم سنگینه به دستم نگاه کردم دیدم سرم زدن بهم😢و مژگان دستمو تو دستش سفت گرفته و سرشم رو تخته ک دیدم صدای پا میاد منم سریع چشمامو بستم خودمو به خاب زدم😴😴بوی عطر حسام اومد و من سعی کردم ضایعه بازی درنیارم😁زیر چشمی دیدم ک دستشو گذاشت رو شونه مژگان گف عزیزم پاشو گردنت درد میگیره😘مژگانم چشماشو وا کرد گف چرا بهوش نمیاد خوب😣گف بیا بریم استراحت کن خانومی خودت ک میدونی چیزی نیس چرا هی حرص میخوری قربونت برم😍😘حیف ک من خودمو زده بودم به خاب وگرنه چن تا تیکه مشتی مینداختم به پسره زن زلیل😂مژگان همراه حسام رفت چشمامو وا کردم و داشتم به قطرات سرم مظلوم نگاه میکردم ک در یهو واشد اونقد یهو ک من از ترس سریع صاف نشستم😨😱حسام از واکنش من خندش گرفته بود ولی نمیتونست واکنش نشون بده😅😅سریع خودشو جمع و جور کرد اومد سمتم من اصلا نفهمیدم ک اینقدر یهو پاشدم خون داره از دستم میاد یه لحظه که نگاهم به دست حسام افتاد ک داشت جلو خونریزی میگرف حالت تهوع شدیدی بهم دست داد همیشه از خون بدم میومد ولی این سری خیلی بدتر شده بود حسام گف اونور نگاه کن😬😠منم اروم اشک میرختم بعد دیدم دستم سوخت گفتم اخخ😣گف هیسسس😑بعد بهم گف دراز بکش ببینم😠😬منم مظلوم تر از هر وقتی دراز کشیدم😢گف دستتو تکون نده تا تمومش بره😑گفتم چش😢چشمامو بستم باز خابم برد این سری ک پاشدم دیگ سرم تو دستم نبود اروم از جام بلند شدم و نامتعادل رفتم بیرون از اتاق ک دیدم مژگان تو اشپزخونه اس😀اروم اروم رفتم پشتش گفتم پخخخخخ😃ترسید برگشت گف خدا نکششتت دخترتو این حالتم ول کن نیستی😨😨گفتم نه حال میده😄😉منو نشوند رو صندلی سوپ گذاشت جلوم گف بخور عزیزم😘حسام بدجور از دستت شاکیه😞😓منم گفتم چراا😨گف چیکار میکنی با خودت ک....یهو صدای حسام اومد ک گف اینقد ضعیف شدی😠😬من قاشقم افتاد تو ظرف سوپم و فرار به قرار ترجیح دادم اروم از جام پاشدم گفتم سلام داداش😨گف علیک سلام😒منم گفتم مامانم نگرانه برم دیگ😨💃💃اومد جلوم وایساد گف کجاااا😌😏گفتم خونه دیگ😨گف کارت دارم عزیزم😌😎یهو مژگان گف حسام😔حسامم گف شما ساکت😠بعد گف بروتو اتاق ک الان بودی دراز بکش😠گفتم چرا😨گف نمیدونی نه؟گفتم نهههه😨رفت سمت کیفش ک رو جا کفشی بود اوردش گذاشت رو اپن از تو کیفش یه سرنگ در اورد با یه امپول ک از رنگش معلوم بود بکمپلکسه😨گف مژگان ؟مژگانم گف حسام اذیتش نکن دیگ😔گف پنبه الکی تو کیفت داری یا نه؟مژگانم گف اخه😔گف شما دکتری خانوممم برای خودشه برو بیار حالشو ندیدی؟مژگانم قانع شد کیفشو گذاشت کنار کیف حسام من مونده بودم و دو تا کیف😐و دوتا دکتر😐یهو به سرم زد اگه فرار کنم چی میشه؟😎یهو با تموم سرعتم ک فک میکردم زیاده دویدم ک انگاری خودم فک میکردم و بدنم ضعیف بود و حسام راحت از گوشه استینم منو نگه داشت😑😕گف فاطمههههه😠😬گفتم ولم کن😣😣مگه نمیگم برو دراز بکش هااا😠داداشییییییی ترو خدااا😣😭گفت هر چی بیشتر طول بدی من میخام برم بیمارستان میبرمت اونجا دیگ خود دانی😏منم اروم رفتم تو اتاق نشستم رو تخت ک دیدم مژگان اومد پیشم نشست اروم از شونه هام گرف و منو دراز کرد😢یهو داداش با چن تا سرنگ وارد شد😢گف اماده اش کن مژگان😠بعد خودت برو😑منم تا مژگان بهم نزدیکتر شد داد زدم نمیخاممم چرا اذیتم میکنیددد😭😭دیدم داداش نزدیکتر شد با یه سرنگ منم هی دست و پا میزدم و نمیزاشتم ک منو ثابت کنن😅نمیدونم اون همه انرژی از کجا اوردن😅😂یهو دیدم ک داداش به مژگان اشاره کرد پاهامو بگیره یه پامو

خم کرد گذاشت رو اون یکی و سفت نگه داشت😢داداشم اومد کنارم لباسمو کشید پایین یکم و با دستش سفت کمرمو گرف😢منم قشنگ قفل شدم به تخت😢ک حسام پنبه کشید میخاستم سفت کنم اما نمیتونستم😣بلند داد زدممم نمیخاممممم ک همون لحظه داداش امپولو زد😐😨منم شکه شدم چون حسامم اینقد یهو هیچ وقت تو بیداری بهم امپول نزده بود تو خاب چراا😂منم هیچی نگفتم تا شروع کرد به تزریق ک از سوزشش جیغ زدم😢ک حسام گف ساکتتتت ببینمممم😠😬منم هی جیغ و داد کردم تا در اورد😢گفتم اخ😢مژگان گف جونممم عزیزم تموم شد😘منم دیگ واقعا تحمل امپول دیگ نداشتم هی بیقراری کردم تا داداش رف بیرون مژگانم دنبالش رف😉😃منم اماده شدم رفتم تو پذیرایی دیدم ک مژگان رو مبل خابش برده حسامم مثل اینکه حموم بود😀منم پای لنگون حاضر شدم رفتم بیرون رو مژگان پتو کشیدم و اومدم خونمون😆😅جای امپولم درد میکرد😢گرفتم رو تختم خابیدم با صدای حسامم بیدار شدم ک میگف عمو من تازه از بیمارستان اومدم مژگانم تنهاس باید برم خونه😊لطفا به فاطمه بگید بیاد منم خودمو مظلوم کردم و بلند گفتم بابایییی بگو بره من نمیخام باهاش حرف بزنم جوری امپول زده بهم ک پام لنگ میزنه😢😭یهو دیدم صداش از پشت در اتاقم میاد کف عزیزم درو وا کن😔گفتم مگه نمیگم بروو😈😠گفت ببخشید عصبیم کردی یه لحظه درو وا کن دیگ داداشیتو نمیبخشی؟؟منم ک عاشق داداشمم درو وا کردم 😊اومد تو گف به به ابجی خانوممم😘😙چطوری هوم؟؟منم ردمو برگردونم نشستم رو تخت تا نشستم گفتم اخ😢گف بمیرم بخاب عزیزم جاشو ببینم😘😙برم بگم مامانت برات کمپرس بیاره😘منم خابیدم یکم شلوارمو داد پاایین اروم انگشتشو فشار داد گفتم ایییییی😭گفت جانم جانم ببخشید😘منم دمر بودم ک با کمپرس اومد لباسمو داد پایینو گذاشت دیدم در کیفشو وا کرد و یه سرنگ با امپول در اورد مظلوم نگاهش کردم گف ابجی جونم قویه این امپول تحمل کنه تموممم😊منم هیچی نگفتم😢خسته شدم از مقاومت ک کمپرس برداشت و اون سمت پنبه کشید گف نفس عمیق بکش عزیزممم😘😙منم اروم نفس میکشیدم ک توده درست کردو سوزنو وارد کرد منم کمرم یه تکون خورد ک دستشو گذاشت رو کمرم گف جااانممم اروممم عزیزدلم😘😙منم بالشتمو گاز میگرفتم اونم اروم تزریق میکرد یهو گف فاطمه هیچی نگفتم😢 گف ابجی جونم خوبی؟درد نداری؟اروم نفس میکشیدم و گریه هام بی صدا بود یهو خیلی دردم گرف گفتم اییییی😭گف جان جان الهی داداش فدات شه😘😍 پنبه گذاشت و کشید بیرون اروم پنبه رو نگه داشت و برداشت شلوارمو داد بالا گف دراز بکش عزیزم بلند نشو😘😚و ملافه انداخت روم منم ملافه کشیدم رو صورتم😢ملافه نازک بود دیده میشد😁دیدم ک وسایلاشو جمع کرد و گف خدافظ عزیزم ببخشید دردت اومد ولی برا خودت بود😟😟منم هیچی نگفتم ک لامپ اتاقمو خاموش کرد و رف منم باز خابیدم😢فرداش کلی باهام صحبت کرد و گف خانوم روانشناس به تازک نارنجی تو ندیدم😂منم گفتم کو تا روانشناس بشم😑گف میشی جوجو😊گفتم حسامممم😑😠گف ببهشید دیگ اشتی کن😆😊منم ک مهربون قبول کردم😊
پ.ن:دوستتون دارم و بازم ببخشید دیر شد مرسی از محبتاتون
پ.ن:نظراتتون با دل و جون میخونم