خاطره رها جون
سلام عزیزای دلم خوبین؟ خوشین؟ مرسی از تبریک های زیباتون دوستون دارم اونایی ک گفتن ماهم دعوت کن میخواستم اونایی م قائمشهر هستن رو تو خاطره قبلی دعوت بنمایم ک یادم رفت🙈🙈 معذرت🙈🙈
خاطره: خیلی تو دلم مونده بود که با ماشین علی رانندگی کنم اروم از رو مبل بلند شدم رفتم تو اتاق علی خواب بود سویچ رو گرفتم بی سر صدا رفتم از خونه بیرون (انقدر ذوق کرده بودم ک 😂😍) واسه خودم اهنگ گزاشتم صدا تا اخر سرعتمم تا اخر داشتم کیف میکردم چراغ قرمز شد منم وایسادم تا سبز بشه بعد هی ماشین پشتی من بوق بوق میکرد رومو برگردوندم دیدم ۴ تا پسر داخلش نشستم میخندن منم اصلا بهشون توجه نکردم داشتم راه خودمو میرفتم ک با صدای بد ماشین مواجه شدم ک همونا جلوی ماشین خطی رفتن منم فرمون رو چپ کردم رومو اونور کردم چندتا فحش هم دادم ولی اونا قیافشون ترسیده بود رومو سمت چپ کردم ک با یک کامیون میگن تریلی میگن چیه نمیدونم روبرو شدم با تمام وجودم فقط جیغ کشیدم بعدم رفتم توش دیگ هیچی نفهمیدم که با درد فجیح سر و گردنم پریدم
چشمامو ک باز کردم کلی پرستار بودن بالا سرم
من : ااااییی سرممم من کجامممم اااییییی
پرستار : خانم اروم
من : ایییییی سرررررمم سسسسرممم ایییی واییییی
پرستار: خانم چخبرته بیمارستان رو گزاشتی رو سرت
من : اخخ علیییی واییی رهام
صدای اشنایی ب گوشم خورد ک علی بود
علی : بسه رها ساکت اینجا بیمارسته
من : علیی سرمممم
علی : میشه برین بیرون من با خانمم کار دارم
پرستارا همه رفتن بیرون
علی با عصبانیت خیلی زیادددییی اومد نشست رو صندلی
علی : من بهت چی بگممم ها بگو مننن چیکارت کنم
من : علی سـ......
علی : رها گفتم جواب منو بده من چی بگم بهت میدونی منو رهام مردیم زنده شدیم از ساعت ۱۱ صبح یکسره ب گوشیت زنگ زدم جواب نمیدادی رفتم خونه رهام خونه مامان انگار اب شده بودی ساعت ۵ ب گوشیم زنگـ زدن ک بیمارستانی با اخرین تماست ک با من بود زنگ زدن الانم ساعت ۱۰ ک هوش اومدی من چی بگم بهت
من: علی..
علی : من گفتم بهت سوار اون ماشین نشو نمیتونی رانندگی کنی فرمون از دستت در میره گوش نکردی میتونستی فرمون راست یا چپ کنی و ب اون ماشین نخوری ولی نتونستم بهتم گفتم نمیتونی چرا گوش نمیدی مگ من بد تورو میخوام
من : معذرت میخوام ببخشید غلط کردم فقط سرمممم ببین توروخدا سرممم
علی بلند شد اومد گردنم رو نگاه میکرد
علی : رها سرت شکست الان بستس نمیتونم کاریش کنم مسکن زدن بهت گردنت هم همش کبود شده دستت در رفته بود ک جا انداختم برات
من: علی سرم خیلی بد درد میکنه
علی: میدونم مسکن جواب نداد باید تحمل کنی یکم بخواب
من: رهام کجاست
علی : بهش گفتم خوبی بیرونیم چیزی نگو بهش چون دیشب رفت تهران
من : باشه
علی: حالا یکم بخواب تا من داروهاتو بیارم بزنم
من : بزنی؟
علی: ارع
من : ن علی من امپول نمیزنم
علی: رها من الان فقط جلوت خوبم خیلی عصبانیم از دستت دیگ واسع امپول بامن چونه نزن
رفت بیرون
منم سرم خیلی درد میکرد نمیتونستم بخوابم پرستارا هی میرفت هی میومدن رو اعصاب بودن تا اینکه علی با ی امپول اماده اومد
علی : یکی بیشتر نیست بقیه رو تو خونه میزنم برات برگرد
منم بی سر صدا برگشتم علی اومد لباسمو داد بالا پنبه کشید فرو کرد اول خوب بود خوشحال شدم ولی کم کم درد گرفت اونم چ دردی
من : اااااییییی
......
اااااااا بسه
..........
علییییی اااای
علی: هیس تحمل کن
من : ننن وای ایییییی
علی هم اروم در اورد جاشو ماساژ داد دستکشو در اورد منم اشکام دیگ در اومد
علی: جانم انقدر ناله و گریه نکن مردم رها بسه دارم جلو خودمو میگیرم
منم گریم بیشتر شد نمیتونستم جلو خودم رو بگیرم مگ من ۲۵ ساله چقدر باید درد بکشم تحمل ندارم
علی اومد جلو منو نشوند خودش رو تخت خوابید منو رو خودش خوابوند موهامو نوازش میکرد😍 ( قشنگ ترین حس همینه واقعا🧡)
منم تا تونستم گریع کردم همونجا هم خوابم برد
پ.ن: برای امپول های دیگ چ کولی بازی در اوردم ک داستان داشت برای خودش😂😁
پ.ن: دوستون دارم