خاطره سارا جون
سلام عشقولیاااااا😍😍😍😍😍. چه طور مطورین؟؟ خوبین؟؟ خوشین؟؟ سلامتین؟؟؟ الهی شکر. من سارا هستم. دانشجوی ترم یک پزشکی. مدت هاست با این وب آشنام همه رو کامل میشناسم. اصلاً از رشته تجربی خوشم نمی اومد. با اجبار داداشم و بابام اومدم تو این رشته خودم ریاضی بودم که تا گفتم به خونوادم همچین نگام کردن من خودمو خیس کردم البته مامان راضی بود میگفت برو دنبال علاقت گفت بابات با من ولی داداشم پاشو کرد تو یه کفش. داداشم سامان دانشجوی ترم 3 پزشکیه ما تقریباً همسنیم 😊😊 سامی 15 ماه ازم بزرگتره. پارسال که کنکور داد و قبول شد یه چند نفری از آشناها که کنکوری بودن اومدن خونمون تا سامی راهنماییشون کنه. سامی هم جو گرفتتش فکر کرد مشاوره 😅😅 با یکی از رفیقاش و دخترخاله رفیقش باهم سه تایی زدن تو کار مشاوره و منم کلی بهشون خندیدم😂😂😂 تازه پوستر هم چاپ کردن😂😂😂😂😂. سامی رو درس خوندن من حساس بود هنوزم هست هیچ جوره نمیشه سرش کلاه گذاشت. من هرشب باید بهش گزارش کار بدم.😕😕 فکر میکنه بچه ام والا من اصلاً با این مشاور و اینجور چیزا نمیتونم کنار بیام ولی سامی به زور میخواد بهم مشاوره بده.😕😕حالا بریم سراغ خاطره: همونطور که سامی رو درس خوندن من حساس بود من پارسال دقیقاً از بعدازظهر روزی که آخرین امتحان نهایی رو دادم برا کنکور شروع کردم.😕😕 روز و شبم شده بود درس و درس و درس. تنها تفریحم رفتن به کلاس بود. روزی 4 یا 5 تا کلاس داشتم همه کلاسا تو یه آموزشگاه بود و پشت سرهم روزانه تقریباً 8 ساعت از وقتمو پشت سرهم تو کلاس بودم فقط پنجشنبه هام آزاد بود که آزمون زیست داشتم و گاهی استاد قبل از آزمون کلاس جبرانی میذاشت اونم سر ظهر و من تو هپروت من انقدر خسته بودم سر کلاسا با چشم باز میخوابیدم جدای از کلاسا روزی 12 تا 13 ساعت درس میخوندم. پنجشنبه بود از ماه شهریور و آخرین روز کلاسا اون روز زیست آزمون داشتم و قبلش کلاس جبرانی زیست. سامی و مامانم از صبح رفتن روستا قرار بود بعد از آزمون منو بابام بریم و یه تفریحی برام به حساب بیاد تا از شنبه به امید خدا روزی 18 ساعت بخونم 🤯🤯 من نمیدونم سامی منو چی تصور کرد که همچین برنامه ای داد. مامانم ساعت 7 سامی رو بیدار کرد و رفتن منم یه نفس راحت کشیدم. آخیش بعد از مدتها راحت شده بودم تنها،خونه، گیم، گوشی، تلگرام، رمان و ... تا ظهر خودمو سرگرم کردم حتی ساعت از دستم در رفت یادم رفت ناهار بخورم یه لحظه چشمم خورد به ساعت فهمیدم که بیچاره شدم نیم ساعت دیگه کلاس شروع میشد من خواب داشتم،گشنه بودم، آماده نشده بودم و از همه مهمتر مبحث آزمونو تموم نکرده بودم😰😰😨😨😱😱😱 پاشدم با نهایت سرعت دم دستی ترین لباسو پوشیدم و تند تند جزوه و مداد و خودکار و چک نویسو جمع کردم چپوندم تو کیفم زنگ زدم آژانس تاکسی بفرسته یکی از راننده ها یه پیرمرده که اعصاب نمیزاره برای آدم انقدر که کند میره. به آژانسیه تاکید کردم که این پیرمرده رو نفرسته یه نگاه به ساعت انداختم دیدم فقط یه ربع وقت دارم. رفتم پایین دیدم تاکسی نیومد رفتم سر کوچه دیدم پیرمرده یواش یواش داره میاد اون لحظه انقدر عصبانی شدم که اگه آژانسیه پیشم بود هیچ تضمینی نمیدادم که الان قاتل نبوده باشم.😡😡😡😡 نشستم تو ماشین گفتم آقا من عجله دارم باید تا ده دقیقه ی دیگه خیابون ... باشم گفت چرا زودتر راه نیفتادی؟ گفتم آقا فقط برو من دیرم شده. راننده اصلاً نمیدونم کدوم طرفی رفت که راه رو گم کرد و بالاخره با نیم ساعت تاخیر رسیدم. استاد عصبانی بود صداش تا حیاط می اومد البته چون کلاس شلوغ بود تقریباً 100 نفری بود استاد با میکروفن حرف میزد همونجا تو حیاط شنیدم که به دوستم میگفت سارا کجاست چرا نیومده؟😡😡 منم بدو بدو رفتم تو سالن که صدای استاد اومد میگفت زنگ بزن ببین کجاست میخوام درس بدم. همونجا ایستادم داشتم دنبال گوشیم میگشتم که تا صداش در نیومده خفش کنم. ولی تا پیداش کنم صداش دراومد استاد ازکلاس اومد بیرون گفت به به سارا خانم چه عجب تشریف آوردین. ناهار میل کردین یا بگم بیارن براتون چی میل دارین؟ چند فحش هم داد که نگم بهتره اینجا بچه هست. صداش تو کل آموزشگاه پیچیده بود منم از ترس جرعت نمیکردم حرف بزنم استاد ما آقا بود اصلاً هم اعصاب درست درمون نداشت. بالاخره با ترس و لرز از کنارش رد شدم و وارد کلاس شدم دیدم الانه که بچه ها بترکن منتظر یه جرقه ان پیش خودم گفتم گناه دارن خودمم خندم گرفته بود رو به بچه ها بی صدا خندیدم که کل کلاس رفت رو هوا استاد هم اعصابش خراب فحشای خیلی زشتی داد.🤭🤭 به منم گفت بشین صندلی جلو امروز تکلیفتو با سامان مشخص میکنم این چه وضعه شه الان چه وقت کلاس اومدنه. منم از ترس میلرزیدم. بالاخره استاد بیخیال شد و درسو شروع کرد و منم وسط درس خوابم برد که همچین پشت بلندگو داد زد که فکر کنم کلاغا از خواب بیدار شدن. وسط کلاس یه ربع آنتراک داد بریم یه استراحتی بکنیم بیایم. منم رفتم بستنی گرفتم تا بیام کلاس شروع شده بود و من دوباره جا موندم🤪 در زدم و خیلی سرسنگین بدون نگاه کردن به استاد رفتم تو کلاس نشستم سرجام.🙄🙄 جلو چشماش بستنی رو هم خوردم دیگه وقتی میخواد گزارش بده به سامی بزار تکمیل باشه. بالاخره با خوبی و خوشی کلاس تموم شد و آزمون داده شد که من هیچی بلد نبودم😰😰 همیشه بالای 90 میزدم و جزونفرات اول بودم ولی برای اون آزمون درصدم 70 شد.☹️☹️ بعد از آزمون رفتم خونه دیدم بابا آماده نشسته میگه بدو بریم گفتم لباس عوض کنم گفت بیخیال الان میرم خونه مامان جون میخوای لباس خونگی بپوشی چه عوض کردنیه. گفتم باشه و لباس خونگی برداشتم و رفتیم و من هنوز ناهار نخورده بودم و ساعت تقریباً 6 بود میترسیدم بگم بابام بگه چرا نخوردی؟ منم میخوام یه دروغ بگم انقدر تابلو بازی درمیارم که حد نداره. رفتیم خونه مامان جونم دیدم سامی برجک زهرماره😡😡. فهمیدم استاد بهش زنگ زده.( من پیش استادایی کلاس میرفتم که سال قبلش سامی میرفت بخاطر همین اساتید منو میشناختن وگرنه چون تعداد دانش آموزان زیاد بود استادا دانش آموزا رو به چهره میشناختن.) خالم معده درد داشت تو اتاق خوابیده بود دخترخالم اون موقع یه سالش بود و منو زیاد ندیده بود خیلی باهام غریبی میکرد یه ذره اذیت اون کردم. دیدم سامی صدام میکنه. اولش جوابشو ندادم. اومد جلو دستمو کشید منو پرتم کرد تو یه اتاق درو بست یکی گذاشت تو گوشم. شروع کرد با صدای آروم دعوا کردن که یه روز تنها بودی چه غلطی میکردی که دیر رفتی سر کلاس؟ چرا سر کلاس خوابت برد؟ چرا سرکلاس بستنی خوردی؟ پشت هم حرف میزد حتی نمیذاشت من جوابشو بدم. تا اومدم حرف بزنم با پشت دست گذاشت تو دهنم گفت خفه شو صداتو نشنوم. تو دهنم مزه خونو احساسکردم دست زدم دیدم بله خون اومده. صدای خالم اومد گفت بسه سامان بزار از خودش دفاع کنه هر دو متعجب سرمونو برگردوندیم دیدیم خالم تو اتاق دراز کشیده. سامی با عصبانیت از اتاق رفت و درو محکم بهم کوبید که من دو متر پریدم هوا. با خالم گفتم به کسی نمیگی چی دیدی دیگه؟ گفت باشه. ولی خاله من یه چیزی بفهمه به همه میگه تنها کسی که نمیفهمه خواجه حافظ شیرازیه که اونم عمرشو داده به شما. گذشت و همین که سفره شامو پهن کردن خاله جان معده شو گرفت و گفت من دیگه نمیتونم تحمل کنم. به شوهرش گفت بریم دکتر. یه پسرخاله 7 دارم اونم گفت منم میام و با همون لباس خونگی پرید تو ماشین. دخترخالم هم گریه میکرد خالم گفت میبریمش. همه میگفتن بیایم همراتون منم از گرسنگی داشتم پس می افتادم یه بشقاب پر برا خودم کشیده بودم هنوز اولین قاشقو نخورده بودم که خالم گفت سارا میخوای بیای بیا.😳😳😳 شانسو حال میکنین؟ این همه آدم گفتن بیایم گفت نه من که نگفتم گفت بیا. قاشق از دستم افتاد لباس پوشیدم و رفتیم. بیمارستان خلوت بود یه مریض تو مطب بود تا داداش بره نوبت بگیره ما رفتیم تو مطب. ( اینو بگم که چون تفاوت سنی من و شوهرخالم زیاد نیست و خالم از کلمه شوهرخاله بدش میاد به شوهرخالم میگم داداش😊😊) دکتر معاینه کرد و چندتا آمپول نوشت و یه شربت و چندتا قرص. داروخانه بیمارستان بسته بود داداشرفت از داروخونه بیرون بگیره من و خاله و امیر پسرخالم نشستیم تو سالن. آیدا دخترخالمو باباش برد. همون لحظه یه پسرجوانی تو تصادف فوت شده بود و آورده بودنش خوانوادش خبر نداشتن😢 یه پسربچه سرماخورده بود اومده بودن کنار من نشسته بودن و منتظر دارو دقیقاً رو به روی تزریقات نشسته بودیم. تزریقات هم خلوت مسئولش اومده بود دم در ایستاده بود به خالم گفتم نده این برات بزنه این از اوناست که بداخلاقه و جوری میزنه تا زنده ای بلنگی انقدر زیر گوشش از این چیزا گفتم که گفت سارا پاشو برو بیرون گفتم جای به این خنکیو ول کنم کجا برم دست پسرخالمو گرفت گذاشت تو دست من گفت این بچه رو ببر بیرون سرما نخوره رفتیم تو حیاط بعد 5 دقیقه داداش اومد با یه پلاستیک دارو آیدا رو داد بغلم هرچی گفتم من میخوام بیام گفت بمون پیش بچه ها. آیدا با من غریبی میکرد گریه میکرد همینو باعث کردم رفتم تو😊😊 بچه ها رو دادم دست داداش رفت تو تزریقات پیش خاله جونی😁😁 بالاخره باید یه آتویی ازش میگرفتم تا نره به بقیه بگه سامی منو زده🙄🙄 خاله هنوز رو تخت دراز نکشیده بود پرستاره 2 تا آمپول آماده کرد اومد گفت بخواب بزنم. خاله دراز کشید و لباسشو آماده کردم. پرستار پنبه کشید و سوزنو فرو کرد که از همون اولش آی آی و آخ آخ میکرد. سر دومی هم یه خورده آه و ناله کرد و تموم شد لباسشو مرتب کردم گفت پاشو بریمگفت بزار دودقیقه استراحت کنم. منم ضعف داشتم شدید آخرین وعده غذایی که خورده بودم شام شب قبل بود. تکیه دادم به تخت تا خاله یه کم استراحت کنه. بالاخره صدای گریه آیدا اومد تا خاله از تخت دل کند انگار زخم شمشیر خورده بود والا. همش دوتا آمپول بود دیگه🙄🙄 به خاله کمک کردم تا بریم بیرون بهش گفتم من بهت گفتم بریم یه جا دیگه بزن بهت گفتم از چهره ی این پرستاره معلومه که بد میزنه گفت سارا ببر صداتو نمک نریز رو زخمم. گفت چه بداخلاق شدین امروز شماها ناهار چی خوردین همتون عصبی مزاجین؟؟؟؟ ترجیح دادم دیگه سکوت کنم وگرنه خاله خانم کاری میکرد تا یه هفته تو بیمارستان بستری بشم😅😅😅 رفتیم خونه و شامو خوردن و برامون نذاشتن منم گشنه داشتم غش میکردم. ناراحت هم شده بودم که چرا برامون چیزی نذاشتن. بنده های خدا فکر میکردن ما کبابی، ساندویچی چیزی خوردیم تو شهر. گفتم انقدر آیدا گریه کرد که کوفتم نخوردیم. بالشت و پتو گرفتم رفتم تو یه اتاق بخوابم. صبح انقدر دخترخاله پسرخاله از سروکلم بالا رفتن تا بیدار شدم. من میلی به صبحانه ندارم حتی اگه یه ماه هم غذا نخورم لب به صبحانه نمیزنم. از صبح احساس سوزش داشتم تو گلوم سرم سنگین بود تنم کوفته میدونستم از اون پسربچه تو بیمارستان سرما خوردم ولی به روی خودم نمی اوردم. رفتم یه خورده از هوای پاکروستا لذت بردم 😍😍 یه عالمه سلفی گرفتیم با بچه ها سامی که همچنان با من سرسنگین بود و تو هیچ کدوم از عکسا نبود. من تقریباً دو روز بود که غذا نخورده بودم. برای ناهار اولین نفر نشستم سر سفره یه بشقاب پر کشیدم همه نگام میکردن😳😳 خالم صدام کرد بیا آب ببر رفتم و اومدم پارچ رو گذاشتم رو سفره نشستم سرجام. احساس سوزش بدی تو پام کردم. اولش فکر کردم چیز خاصی نیست حتما سنجاق سر های آیداست ولی یه لحظه حس کردم تمام بدنم داره مور مور میشه قاشقو انداختم پامو بلند کردم دیدم یه زنبور چسبیده به پام کندمش و قاشقو برداشتم گفتم بیخیالش یه زنبور بود دیگه غذامو بخورم هنوز یه قاشق هم نخورده بودم که دیدم پام بدجوری میسوزه. قاشقو انداختم و دوییدم تو حیاط همه متعجب فکر میکردن حتماً چیزی تو غذام بوده و ناراحت شدم اومدم تو حیاط پامو گرفتم زیر شیر آب و با صدای بلند گریه میکردم😭😭😭😭 همه دوییدن اومدن تو حیاط میگفتن چی شد که گفتم زنبور پامو نیش زده و گریه😭😭😭😭😭 همه ماتشون برده بود یه مرتبه سامی با صدای بلند شروع کرد خندیدن😂😂😂😂 حالا مگه ول میکرد. من گریه😭😭😭 اون خنده😂😂😂😂 بقیه هم مونده بودن چی کار کنن. تا بابام اومد و منو برد تو اتاق گفت بخواب دردش آروم میشه مگه آیدا و امیر میذاشتن. ترجیح دادم برم تو حیاط یه خورده هوا بخوره به سرم تا حال وهوام عوض شه همه جمع بودن دور هم بگو و بخند اصلاً منو یادشون نبود. چندبار رفتم به مامان گفتم بیاین بریم هر دفعه میگفت الان میریم. دو سه ساعتی گذشت ولی من هر لحظه بدتر میشدم کسی هم منو یادش نبود ترجیح دادم صبر کنم ببینم کی منو یادشون میاد دیگه تحملم تموم شده بود تنها رو ایوان نشسته بودم و گریه میکردم 😭😭😭 داییم منو دید گفت چی شدی؟ همین کلمه کافی بود تا من با تمام توان گریه کنم.😭😭😭 مامان و بابا و سامی و بقیه اومدن بیرون که چی شده؟؟ گفتم خنده هاتون تموم شد؟ ده بار اومدم گفتم بریم هر دفعه گفتین الان. این الان کی میاد؟😭😭😭 دیگه جمع و جور کردن و رفتیم. تو راه رفتن یه درمونگاه ولی من گفتم من دکتر نمیام انقدر گریه کردم تا بابا و مامان بیخیال شدن چون من به نیش زنبور حساسیت نداشتم قبلاً چندبار نیشم زده بود و هیچ اتفاقی نیفتاد. سامی گفت من میدونم و تو اگه فردا به برنامه نرسی. گفتم میرسم حالا ببین 18 ساعت که خوبه 19 ساعت میخونم گفت حرف زدیما. گفت باشه 19 ساعت میخونم از اونجایی که اعتماد نداشت به من فیلم گرفت و من گفتم فردا اگه رو به قبله هم باشم 19 ساعت میخونم.🙄🙄🙄 دیگه مجبور بودم هم سرماخورده بودم هم ضعف داشتم و دو روزی بود چیزی نخورده بودم هم نیش زنبور میدونستم آمپولو حتماً دارم. رفتیم خونه و همین که رسیدیم من رفتم تو اتاقم یه ربع هم نشد کهسامی اومد تو اتاق گفت چرا خوابیدی😡😡😡 گفتم استراحت دارم دیگه. از اول قرارمون استراحت امروز بود.😢😢 گفت بود الان نیست. پاشو باید 8 ساعت بخونی ساعتو دیدم 4 بود😕😕 با یه حساب سرانگشتی فهمیدم اگه شام نخورم و بکوب بخونم باید تا 12 بخونم این یعنی آخر بدبختی. با اون حال زار و ورم پا و سرماخوردگی. پاشدم 8 ساعت خوندم. سامی نشست کنارم تا یه وقت نپیچونمش سرمو برمیگردوندم دادم میزد. راس ساعت 12 بیخیال من شد رفتم یه خورده غذا بخورم که میلم نمیکشید به زور چندتا لقمه خوردم و رفتم بخوابم ساعت 12 و ربع بود که خوابیدم. ساعت 3 صبح سامی عین عجل معلق سر رسید😕😕😕 بیدارم کرد درس بخونم. داشتم تو تب میسوختم خودم احساس میکردم الانه که آتیش بگیرم. رفتم دست و صورتمو با تب خنک شستم یه مقدار یخ خوردم رفتم تو اتاق و نشستم سر درس تا 12 ظهر یه سره خوندم. رفتم برای ناهار مامان گفت رنگت زرده بیا بریم دکتر معلومه که حالت خوش نیست. سامی گفت تازه 9 ساعت خونده باید 10 ساعت دیگه بخونه ما باهم قرار گذاشته بودیم 10 ساعت تموم شد هرجایی میره بره.😰😰😰😔😔😔 ناهار رو خوردم تا ساعت 1/5 بعدازظهرخوابیدم و پاشدم تا 11/5 شب درس خوندم این وسطا هم میرفتم یخ میخوردم تا دمای بدنم بیاد پایین. خاله بابام فوت شده بود مامان و بابام رفته بودن منوسامی تنها بودیم من با یه میت هیچ فرقی نداشتم رنگم پریده بود شرشر ازم عرق میرفت بدنم کوفته شده بود پام خیلی ورم کرده بود نمیتونستم تکونش بدم اولین باری بود که با نیش زنبور اینجوری شده بودم قبل از اون بدنم هیچ واکنشی نسبت به نیشش نشوننمیداد. سامی یه خورده برام غذا اورد نتونستم بخورم گفت پاشو ببرمت دکتر گفتم نمیام. گفت فردا هم باید همین قدر بخونی. گفتم میخونم. گفت چقدر پررویی درس به درک داری میمیری بیچاره. نای مخالفت نداشتم دم دست ترین لباسمو پوشیدم و رفتیم تو پارکینگ در عقب ماشین رو باز کردم رو صندلی دراز کشیدم. انقدر بیحال بودم که نفهمیدم کی رسیدیم بیمارستان. سامی صدام کرد و کمکم کرد بریم تو اورژانس. خلوت بود سامی پول ویزیتو حساب کرد رفتیم تو مطب دکتر معاینه کرد. سامی گفت آقای دکتر این بچه کنکور داره امسال یه چیزی بدین زودتر سرپا شه. گفتم من در هر شرایطی درسمو میخونم. فقط آمپول ندین. سامی گفت اگه جرعتت میشه یه بار دیگه بگو.😡😡😡 منم ساکت شدم. دکتر نسخه رو نوشت گفت تا جایی که امکان داشت آمپولو کم کردم ولی زنبور نیشت زده و باید همون دیروز میرفتی دکتر و آمپول میزدی. تبت هم بالاست یا شیافو استفاده کن یا آمپولو هردو رو نوشتم. گفتم آمپولشو میزنم. نسخهرو گرفتیم و اومدیم بیرون سامی رفت داروها رو بگیره وقتی اومد و چشمم به آمپولا خورد برق از سرم پرید. با گریه به سامی گفتم بریم خونه من نمیزنم. ولی سامی کوتاه بیا نبود دستمو گرفت و منو کشون کشون برد تزریقات چون کسی نبود پرستار گذاشت سامی هم بیاد تو. سامی آمپولا رو داد به پرستار منو برد سمت یه تختی گفت دراز بکش تا آخرین لحظه مقاومت کردم ولی هیچ چاره ای نبود. دراز کشیدم رو تخت سامی آمادم کرد و پرستار با سه تا آمپول اومد بالا سرم و من از اول تا آخرش فقط گریه کردم. زیاد درد نداشتن ولی همون درد کمم خارج از تحمل من بود. آمپولا رو زدم و رفتیم خونه سامی برام یه لیوان آب با چندتا قرص اورد خوردم. ساعت تقریباً یک و نیم دو بود گفتم سه بیدارم کن تا بتونم برنامه فردا رو برسونم😢😢😢 گفت باشه الان استراحت کن من خودم بیدارت میکنم. بعدش گفت درصد آزمونت اومد.( استاد نامرد اولین ورقه ورقه منو تصحیح کرد و زنگ زد به سامی گفت😕😕) سکوت کردم چون میدونستم خراب کردم و نفر اول نشدم. دوباره گفت درصد آزمونت اومد. و من همچنان سکوت کردم. سه باره گفت درصد آزمونت اومد. گفت سامی میدونم خراب کردم پس بیخیال این آزمون شو من پکیدم دیگه چشم از این به بعد قول میدم 100 بزنم. حرفی نزد و رفت این سکوت رو ازش انتظار نداشتم.گرفتیم وازش انتظار نداشتم. منم چشمامو رو هم نذاشته خوابم برد. چشمامو باز کردم نه گوشیمو پیدا میکردم نه عینکمو بدون عینک نمیتونستم ببینم. پاشدم کورمال کورمال رفتم بیرون بماند که ده بار به درو دیوار خوردم. رفتم اتاق سامی گفتم ساعت چنده گفت 2 گفتم نیم ساعت خوابیدم همش. چرا چراغا رو خاموش نکردی؟؟ (من از تاریکی میترسم تا من بیدارم همه ی چراغا باید روشن باشه😊😊) گفت نه 12 ساعت و نیم خوابیدی. گفت چی؟؟؟😳😳😳😳 گفت 12 ساعت و نیم. گفتم شوخی جالبی نبود.😒😒😒 گفت به خدا شوخی نمیکنم. گفتم تو نمیذاشتی من ده دقیقه بیشتر بخوابم بعد الان میگی این همه خوابیدم. گفت خوابیدی دیگه چندباری اومدم بیدارت کنم تا غذا بخوری و قرصاتو بخوری اما دلم نمی اومد. گفتم خستگی تموم این روزا از تنم در رفت. گفت امروز استراحت کن انشاالله از فردا بکوب بخون انگار دنیا رو بهم دادن چند روزی بود غذای درست و حسابی نخورده بودم سامی زحمت کشیده بود ناهار پخت. داداشم دست پختش عالیه خیلی خوب آشپزی میکنه من که عاشق دست پختشم ناهارو کشید خوردیم من رفتم بخوابم گفت زحمت نکش خودم میشورم ظرفا رو گفتم دست درد نکنه. گفت چقدر پررویی. گفتم امروز میخوام استراحت کنم میخوام بخوابم گفت قرصاتو بخور بعد برو بخواب قرصا رو خوردم و تا ساعت 2 شب خوابیدم پاشدم تا 3 غذا خوردمبعدش نشستم سر درس چند روزی دارو مصرف کردم تا خوب شدم.
پ.ن1: آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان تولی با دشمنان تبری.
پ.ن2: آدما ... با بعضی رفتارا سردت میکنن ، بی حست میکنن ، دهنتو میبندن بعد میگن نیستی! ساکتی! سرد شدی! حرف نمیزنی! مثل قبل نیستی...
پ.ن3: یه روزی همه ی زخم های زندگی خوب میشه. اما بعضی حرفا هیچ وقت فراموش نمیشه، نه که چون حرف تلخه، نه، چون کسی بهت میگه که انتظارش رو نداشتی.
رفتار بعضی آدما هیچوقت از ذهنت پاک نمیشه، شاید اون رفتار از نظر خیلیا بد نباشه اما فقط خود تویی که میفهمی چقدر بخاطر رفتارش داغون شدی.
بعضی وقتا باید سکوت کنی و فقط بخاطر خودت پیگیر چیزی نشی.
اما هیچ وقت یادت نمیره که چی بهت گذشت تا 《گذشت》.
پ.ن4: سه دسته از افراد رو فراموش نکن : کسایی که زمان سختی ها کمکت کردن ، کسایی که زمان سختی ها ترکت کردن و کسایی که تو رو در سختی انداختن.
پ.ن5: دنیا جای آرزو کردن نیست. دنیا محل بدست آوردنه پس هرچی که میخواین رو بدست بیارین نه که آرزوش رو داشته باشین.
پ.ن1: آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان تولی با دشمنان تبری.
پ.ن2: آدما ... با بعضی رفتارا سردت میکنن ، بی حست میکنن ، دهنتو میبندن بعد میگن نیستی! ساکتی! سرد شدی! حرف نمیزنی! مثل قبل نیستی...
پ.ن3: یه روزی همه ی زخم های زندگی خوب میشه. اما بعضی حرفا هیچ وقت فراموش نمیشه، نه که چون حرف تلخه، نه، چون کسی بهت میگه که انتظارش رو نداشتی.
رفتار بعضی آدما هیچوقت از ذهنت پاک نمیشه، شاید اون رفتار از نظر خیلیا بد نباشه اما فقط خود تویی که میفهمی چقدر بخاطر رفتارش داغون شدی.
بعضی وقتا باید سکوت کنی و فقط بخاطر خودت پیگیر چیزی نشی.
اما هیچ وقت یادت نمیره که چی بهت گذشت تا 《گذشت》.
پ.ن4: سه دسته از افراد رو فراموش نکن : کسایی که زمان سختی ها کمکت کردن ، کسایی که زمان سختی ها ترکت کردن و کسایی که تو رو در سختی انداختن.
پ.ن5: دنیا جای آرزو کردن نیست. دنیا محل بدست آوردنه پس هرچی که میخواین رو بدست بیارین نه که آرزوش رو داشته باشین.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی ۱۳۹۷ ساعت 10:20 توسط نویسنده
|