خاطره اقا هادی
سلام و صد سلام.....حال شما؟؟؟احوال شما؟؟؟خوبین؟خوشین؟سلامتین؟.....کلی حال خوب و انرژی مثبت تقدیم به شما....
میخوام یه خاطره بگم ازسفر حج پدرجان......خیلی فکر کردم تا جزئیات یادم بیاد....تقریبا پنج سال پیش بود که بابا اسمش دراومد برای سفر حج(تنها اسم نویسی کرده بود بنا به دلایلی.....و اینکه اینم اضافه کنم،خواهرم بهنوش و شوهرخواهرمم بودن اونموقع.....حدود سه سالی میشه که فوت کردن).....خلاصه اون روزی که قرار بود بابا برگرده،همه از کله ی سحر بیدار بودیم تا کارارو برای ورود پدرجان انجام بدیم.....نمیدونم شب قبلش چی شده بود ولی یادمه که شب و کم خوابیده بودم.....سفارش داده بودم یدونه از این گلایی که دایرن درست کنن که بندازم گردن بابا(خیلی حرکت باحالیه،همچین دورخیز کنی....یه پا جلو....یه پا عقب....نشانه گیری سر حاجی....و پرتاب حلقه)رفتم گل و تحویل گرفتم ورفتم سراغ شیرینیایی که مامان گفته بود.......اونارم تحویل گرفتم و برگشتم خونه.....دیدم بهنوش و مهسا(یکی از دخترخاله هام)دارن تو ظرفا آجیل میریزن که بچینن رو میزا(یادش بخیر اونموقع میتونستیم آجیل بخوریم)پریا بدو اومد پیشم گفت دایی سه ساعته کجایی مامان جون حسابی آتیشی شده از بس دیر کردی..گفتم ترافیک بود.....خلاصه شیرینیا رو منتقل کردم آشپزخونه و رفتم یه دوش بگیرم و حاضر شم بریم پیشواز حاج آقا....وارد اتاق شدم دیدم یا حضرت آدم دوتا پا از کمدم مونده بیرون....آب دهنمو قورت دادم نزدیک تر شدم دیدم عه یکی تا کمر تو کمدمه(از لباس گلگلیش معلوم بود مادربزرگمه.....همون مامان فاطی..... ایشونم فوت شدن)....دست به کمر وایستادم و گلوم و صاف کردم....مامان فاطی پرید بیرون گفت الهی ذلیل شی بچه ترسوندی منو.....گفتم فاطی عشقم اون تو چیکار میکردی؟؟گفت داشتم برات لباس انتخاب میکردم،میخوام امروز دیگه یکی و برات پیدا کنم حتما،باید حسابی خوشتیپ بشی .....نیشم باز شد گفتم به به....به به....چی شده که فاطمه بانوی بزرگ تصمیم گرفتن یکم برای نوه خوشگلشون وقت بذارن؟خبریه؟......شلوار زرشکیمو درآورد با تی شرت زردم گفت زود بپوش اینارو تا بگم چی.....تند تند لبمو گاز گرفتم گفتم استغفرالله،استغفرالله فاطی جون داریم میریم پیشواز حاجی.....دومادت منو با این شلوار ببینه،جلو جمعیت با خاک یکسانم میکنه......مامان فاطی یکم فکر کرد گفت آره مادر راس میگی یکسانت میکنه...پس شلوار صورتیت و بپوش....خندم گرفت گفتم ندارم مادرم،صورتیشو ندارم(فکر میکرد هرچقد جلف تر باشم مد روز ترم).....بهنوش اومد تو اتاق گفت ای بابا هادی تو که لباساتو عوض نکردی،زود باش دیگه دیر شد.....با یه قیافه بدبختی به مامان فاطی اشاره کردم که بهنوش خودش فهمید قضیه چیه و مامان و برد بیرون.....منم سریع دوش گرفتم و حاضر شدم....یه شلوار کتان سفید با یه پیرهن سفید آستین بلند پوشیدم یقه شو کیپ بستم و موهامم یک طرفه شونه کردم.....بالاخره داشتیم میرفتیم پیشواز حاجی بابا.....پریا اومد تو اتاق تا منو دید پقی زد زیر خنده گفت این چه ریختیه دیگه؟؟؟موهاااااشووووو.....گفتم نخند،نخند بی ادب.....مصلحتیه تیپم.....گفت گل گرفتی؟؟گفتم آره تو ماشینه....خلاصه که آقا ما رفتیم و حاجی و آوردیم خونه و یه سری کارارو کردن و فلان،تا بالاخره اومدیم نشستیم....بابا حالش خوب نبود حسابی مریض شده بود.....یکم که خونه خلوت تر شد بابا رو بردم تو اتاق گفتم استراحت کن یکم....بابا گفت هادی؟گفتم جونم حاجی؟خندید گفت برو لباستو عوض کن این چه تیپیه دیگه....عین بچه مثبتا یک طرفه ی موهامو با کف دست مرتب کردم گفتم بخاطر شما دیگه،که آبروتون حفظ شه حاجی.....گفت برو عوض کن لباستو نمیتونم نگات کنم....دست به سینه خم شدم گفتم چشم حاجی شما امر بفرما....داشتم میرفتم از اتاق بیرون که بابا دوباره صدام کرد....گفتم جونم حاجی؟؟....گفت یه جعبه دستمال کاغذی پیدا کن بیار...روی پاتختی و نگاه کردم دیدم جعبه دستمال خالیه...گفتم میبینی حاجی؟خانومت اونقد از دوریت گریه کرده،دستمالارو تموم کرده...خندید گفت برو دستمال پیدا کن(بینی حاجیمون ریزش داشت،برا همین چشاش کلا دنبال دستمال میگشت)جیبامو گشتم یه دستمال پیدا کردم گرفتم طرف بابا گفتم حاجی فعلا اینو داشته باش تا برم پیدا کنم بیارم....گفت تمیزه؟؟؟...گفتم وا معلومه که تمیزه،فقط سه بار دماغمو پاک کردم...خندید گفت گمشو بیرون(حاجی رفته با ادب شده برگشته)...رفتم دستمال پیدا کردم دادم به بابا بعد رفتم یه شلوار لی پوشیدم با یه تی شرت خاکستری اگه اشتباه نکنم...موهامم شونه کردم به طرف بالا(مدل جوجه تیغی نه ها...خیلی ساده)و یه سری عملیات انجام دادم که ثابت وایستن...خونه هی پر میشد خالی میشد...اون وسط یکم سرمون خلوت شد منم رفتم تو آشپزخونه ببینم اوضاع درچه حاله.....مامان گفت باباتون حالش اصلا خوب نیست چیکار کنیم؟بهنوش گفت به رضا بگم زود ببره بیمارستان؟...قیافم و مچاله کردم گفتم اَه اَه این پسر خرخونت اگه الآن درسش تموم شده بود،بابارو معاینه میکرد این همه هم مکافات نداشتیم....بهنوش گفت هادی یه باردیگه به پسر گلم گیر بدی با من طرفیا....گفتم همینه دیگه،اینقدر پشتش وایستادی که لوس بار اومده،الآن به جای اینکه بیاد به دایی عزیزتر از جانش کمک کنه شیرجه تو کتابه......مامان گفت بس کنین دیگه.....دیدم بهنوش اخماش تو همه بغلش کردم گفتم باشه خواهرخوشگلم دیگه با پسر خرخون و درازت کاری ندارم....خواهر عزیزم یک واکنشی نشون داد که گفتنش خوب نیست ولی الآنم که یادم میفته پهلوم تیر میکشه......گفتم بیچاره رضا از دست تو چی میکشه.....گفتم و فرار کردم.....شب یه سری از همکارای بابا اومدن دیدنش که من با یکیشون رابطم عالیه که ازش خواهش کردم بابارو معاینه کنه.....که گفت حتما....فقط وسایلش همراهش نبود که قرار شد از وسایل بابا استفاده کنه.....یکم صبر کردیم بقیه مهمونا رفتن و ما بابارو بردیم اتاق تا معاینه بشه.....دکتر بابا رو معاینه کرد و گفت مرد حسابی چه بلایی سرخودت آوردی؟بابا گفت یه کاری کن دارم میمیرم.....دکتر دارو نوشت و سریع رفتم گرفتم آوردم و دکتر سرم وصل کرد به بابا و چند تا آمپولم ریخت توش.....اتاق و خالی کردیم تا بابا بتونه بخوابه یکم.....دکتر دارو هارو توضیح داد و قرار شد بعد از تموم شدن سرم،آمپولاشو پوریا بزنه...خلاصه دکتر رفت و حدود نیم ساعت بعدش پوریا اومد،پریا رفت نشست وردل پوریا و گزارش اون روز و داد بهش....پریا و پوریا پاشدن رفتن تو اتاق.....منم پشت سرشون رفتم.....دیدم بابا بیداره و دارن با پوریا ماچ و بوسه رد و بدل میکنن(پوریا نتونسته بود بیاد فرودگاه).....آمپولای بابارو درآوردم دادم دست پوریا.....پوریا گفت باباجان کاش منو معاف کنین.....بابا گفت تو قراره پزشک بشی اونوقت از زیر کار به این آسونی درمیری؟گفتم پدر میخوایی من بزنم؟بابا گفت نه قربون شکل ماهت بشم،میخوام زندگی کنم هنوز.....همه خندیدیم و پوریا شروع کرد به آماده کردن آمپولا.....پریام اومد نشست بغل من.....گفتم بچه جان به جانِ خودت خیلی سنگین شدی،بهتر نیست از رو پای طفلیه من بلند شی؟....با سرش گفت نه.....گفتم یکی دوسال بعد قراره بشه بیست سالت....گفت خب بشه....گفتم نمیخوایی بزرگ شی؟....با سرش گفت نه.....گفتم جهنم الضرر،بشین.....پوریا پنبه کشید و آمپول و فرو کرد که به جای بابا من دردم گرفت گفتم آیییی.....بابا خندید گفت پسرجان الآن من باید اینو میگفتم......گفتم پدرجان منو شما نداره که.....حالا شما نگفتی من گفتم....پوریا درآورد و اون یکی و زد ولی از بابا صدایی درنیومد.....آمپولا تموم شدن و پوریا رفت دستاشو شست و برگشت....پریا خانم عین خیالشم نبود که پای بدبخت من درحال له شدنه...با انگشت اشارم زدم رو بازوش گفتم جات خوبه؟کم و کسری چیزی نداری؟...گفت نه خوبه فقط تکون نخور زیاد.....گفتم ای روتو برم بشر.....گفت دایی حرف نزن حرف که میزنی بدنت تکون میخوره معذب میشم......من به طور کامل در افق محو شدم......بابا تو خواب و بیداری بود و منم تو فکر بودم...تقریبا یه ربع بیست دقیقه بعدش حس کردم نفسای پریا ریتم پیدا کردن....سرم و خم کردم دیدم خوابش برده.....خیلی خسته شده بود.....بوسیدمش و گذاشتمش کنار بابا که بخوابه.....
پ.ن1:ممنون از شما که تا اینجای خاطره همراهم بودین
پ.ن2:امروز پنج اسفند روز مهندس و به تمام مهندسان عزیز تبریک میگم و امیدوارم همیشه موفق باشین
پ.ن3:سرکارخانم مهدیه عزیز(ادمین محترم)،میلاد جان،مرضیه خانم،مبینای زلزله(مهندس آینده).....روزتون مبارک(مهندسان عزیزی که بنده میشناسم،اگر کسی از قلم افتاده معذرت میخوام ازش)
میخوام یه خاطره بگم ازسفر حج پدرجان......خیلی فکر کردم تا جزئیات یادم بیاد....تقریبا پنج سال پیش بود که بابا اسمش دراومد برای سفر حج(تنها اسم نویسی کرده بود بنا به دلایلی.....و اینکه اینم اضافه کنم،خواهرم بهنوش و شوهرخواهرمم بودن اونموقع.....حدود سه سالی میشه که فوت کردن).....خلاصه اون روزی که قرار بود بابا برگرده،همه از کله ی سحر بیدار بودیم تا کارارو برای ورود پدرجان انجام بدیم.....نمیدونم شب قبلش چی شده بود ولی یادمه که شب و کم خوابیده بودم.....سفارش داده بودم یدونه از این گلایی که دایرن درست کنن که بندازم گردن بابا(خیلی حرکت باحالیه،همچین دورخیز کنی....یه پا جلو....یه پا عقب....نشانه گیری سر حاجی....و پرتاب حلقه)رفتم گل و تحویل گرفتم ورفتم سراغ شیرینیایی که مامان گفته بود.......اونارم تحویل گرفتم و برگشتم خونه.....دیدم بهنوش و مهسا(یکی از دخترخاله هام)دارن تو ظرفا آجیل میریزن که بچینن رو میزا(یادش بخیر اونموقع میتونستیم آجیل بخوریم)پریا بدو اومد پیشم گفت دایی سه ساعته کجایی مامان جون حسابی آتیشی شده از بس دیر کردی..گفتم ترافیک بود.....خلاصه شیرینیا رو منتقل کردم آشپزخونه و رفتم یه دوش بگیرم و حاضر شم بریم پیشواز حاج آقا....وارد اتاق شدم دیدم یا حضرت آدم دوتا پا از کمدم مونده بیرون....آب دهنمو قورت دادم نزدیک تر شدم دیدم عه یکی تا کمر تو کمدمه(از لباس گلگلیش معلوم بود مادربزرگمه.....همون مامان فاطی..... ایشونم فوت شدن)....دست به کمر وایستادم و گلوم و صاف کردم....مامان فاطی پرید بیرون گفت الهی ذلیل شی بچه ترسوندی منو.....گفتم فاطی عشقم اون تو چیکار میکردی؟؟گفت داشتم برات لباس انتخاب میکردم،میخوام امروز دیگه یکی و برات پیدا کنم حتما،باید حسابی خوشتیپ بشی .....نیشم باز شد گفتم به به....به به....چی شده که فاطمه بانوی بزرگ تصمیم گرفتن یکم برای نوه خوشگلشون وقت بذارن؟خبریه؟......شلوار زرشکیمو درآورد با تی شرت زردم گفت زود بپوش اینارو تا بگم چی.....تند تند لبمو گاز گرفتم گفتم استغفرالله،استغفرالله فاطی جون داریم میریم پیشواز حاجی.....دومادت منو با این شلوار ببینه،جلو جمعیت با خاک یکسانم میکنه......مامان فاطی یکم فکر کرد گفت آره مادر راس میگی یکسانت میکنه...پس شلوار صورتیت و بپوش....خندم گرفت گفتم ندارم مادرم،صورتیشو ندارم(فکر میکرد هرچقد جلف تر باشم مد روز ترم).....بهنوش اومد تو اتاق گفت ای بابا هادی تو که لباساتو عوض نکردی،زود باش دیگه دیر شد.....با یه قیافه بدبختی به مامان فاطی اشاره کردم که بهنوش خودش فهمید قضیه چیه و مامان و برد بیرون.....منم سریع دوش گرفتم و حاضر شدم....یه شلوار کتان سفید با یه پیرهن سفید آستین بلند پوشیدم یقه شو کیپ بستم و موهامم یک طرفه شونه کردم.....بالاخره داشتیم میرفتیم پیشواز حاجی بابا.....پریا اومد تو اتاق تا منو دید پقی زد زیر خنده گفت این چه ریختیه دیگه؟؟؟موهاااااشووووو.....گفتم نخند،نخند بی ادب.....مصلحتیه تیپم.....گفت گل گرفتی؟؟گفتم آره تو ماشینه....خلاصه که آقا ما رفتیم و حاجی و آوردیم خونه و یه سری کارارو کردن و فلان،تا بالاخره اومدیم نشستیم....بابا حالش خوب نبود حسابی مریض شده بود.....یکم که خونه خلوت تر شد بابا رو بردم تو اتاق گفتم استراحت کن یکم....بابا گفت هادی؟گفتم جونم حاجی؟خندید گفت برو لباستو عوض کن این چه تیپیه دیگه....عین بچه مثبتا یک طرفه ی موهامو با کف دست مرتب کردم گفتم بخاطر شما دیگه،که آبروتون حفظ شه حاجی.....گفت برو عوض کن لباستو نمیتونم نگات کنم....دست به سینه خم شدم گفتم چشم حاجی شما امر بفرما....داشتم میرفتم از اتاق بیرون که بابا دوباره صدام کرد....گفتم جونم حاجی؟؟....گفت یه جعبه دستمال کاغذی پیدا کن بیار...روی پاتختی و نگاه کردم دیدم جعبه دستمال خالیه...گفتم میبینی حاجی؟خانومت اونقد از دوریت گریه کرده،دستمالارو تموم کرده...خندید گفت برو دستمال پیدا کن(بینی حاجیمون ریزش داشت،برا همین چشاش کلا دنبال دستمال میگشت)جیبامو گشتم یه دستمال پیدا کردم گرفتم طرف بابا گفتم حاجی فعلا اینو داشته باش تا برم پیدا کنم بیارم....گفت تمیزه؟؟؟...گفتم وا معلومه که تمیزه،فقط سه بار دماغمو پاک کردم...خندید گفت گمشو بیرون(حاجی رفته با ادب شده برگشته)...رفتم دستمال پیدا کردم دادم به بابا بعد رفتم یه شلوار لی پوشیدم با یه تی شرت خاکستری اگه اشتباه نکنم...موهامم شونه کردم به طرف بالا(مدل جوجه تیغی نه ها...خیلی ساده)و یه سری عملیات انجام دادم که ثابت وایستن...خونه هی پر میشد خالی میشد...اون وسط یکم سرمون خلوت شد منم رفتم تو آشپزخونه ببینم اوضاع درچه حاله.....مامان گفت باباتون حالش اصلا خوب نیست چیکار کنیم؟بهنوش گفت به رضا بگم زود ببره بیمارستان؟...قیافم و مچاله کردم گفتم اَه اَه این پسر خرخونت اگه الآن درسش تموم شده بود،بابارو معاینه میکرد این همه هم مکافات نداشتیم....بهنوش گفت هادی یه باردیگه به پسر گلم گیر بدی با من طرفیا....گفتم همینه دیگه،اینقدر پشتش وایستادی که لوس بار اومده،الآن به جای اینکه بیاد به دایی عزیزتر از جانش کمک کنه شیرجه تو کتابه......مامان گفت بس کنین دیگه.....دیدم بهنوش اخماش تو همه بغلش کردم گفتم باشه خواهرخوشگلم دیگه با پسر خرخون و درازت کاری ندارم....خواهر عزیزم یک واکنشی نشون داد که گفتنش خوب نیست ولی الآنم که یادم میفته پهلوم تیر میکشه......گفتم بیچاره رضا از دست تو چی میکشه.....گفتم و فرار کردم.....شب یه سری از همکارای بابا اومدن دیدنش که من با یکیشون رابطم عالیه که ازش خواهش کردم بابارو معاینه کنه.....که گفت حتما....فقط وسایلش همراهش نبود که قرار شد از وسایل بابا استفاده کنه.....یکم صبر کردیم بقیه مهمونا رفتن و ما بابارو بردیم اتاق تا معاینه بشه.....دکتر بابا رو معاینه کرد و گفت مرد حسابی چه بلایی سرخودت آوردی؟بابا گفت یه کاری کن دارم میمیرم.....دکتر دارو نوشت و سریع رفتم گرفتم آوردم و دکتر سرم وصل کرد به بابا و چند تا آمپولم ریخت توش.....اتاق و خالی کردیم تا بابا بتونه بخوابه یکم.....دکتر دارو هارو توضیح داد و قرار شد بعد از تموم شدن سرم،آمپولاشو پوریا بزنه...خلاصه دکتر رفت و حدود نیم ساعت بعدش پوریا اومد،پریا رفت نشست وردل پوریا و گزارش اون روز و داد بهش....پریا و پوریا پاشدن رفتن تو اتاق.....منم پشت سرشون رفتم.....دیدم بابا بیداره و دارن با پوریا ماچ و بوسه رد و بدل میکنن(پوریا نتونسته بود بیاد فرودگاه).....آمپولای بابارو درآوردم دادم دست پوریا.....پوریا گفت باباجان کاش منو معاف کنین.....بابا گفت تو قراره پزشک بشی اونوقت از زیر کار به این آسونی درمیری؟گفتم پدر میخوایی من بزنم؟بابا گفت نه قربون شکل ماهت بشم،میخوام زندگی کنم هنوز.....همه خندیدیم و پوریا شروع کرد به آماده کردن آمپولا.....پریام اومد نشست بغل من.....گفتم بچه جان به جانِ خودت خیلی سنگین شدی،بهتر نیست از رو پای طفلیه من بلند شی؟....با سرش گفت نه.....گفتم یکی دوسال بعد قراره بشه بیست سالت....گفت خب بشه....گفتم نمیخوایی بزرگ شی؟....با سرش گفت نه.....گفتم جهنم الضرر،بشین.....پوریا پنبه کشید و آمپول و فرو کرد که به جای بابا من دردم گرفت گفتم آیییی.....بابا خندید گفت پسرجان الآن من باید اینو میگفتم......گفتم پدرجان منو شما نداره که.....حالا شما نگفتی من گفتم....پوریا درآورد و اون یکی و زد ولی از بابا صدایی درنیومد.....آمپولا تموم شدن و پوریا رفت دستاشو شست و برگشت....پریا خانم عین خیالشم نبود که پای بدبخت من درحال له شدنه...با انگشت اشارم زدم رو بازوش گفتم جات خوبه؟کم و کسری چیزی نداری؟...گفت نه خوبه فقط تکون نخور زیاد.....گفتم ای روتو برم بشر.....گفت دایی حرف نزن حرف که میزنی بدنت تکون میخوره معذب میشم......من به طور کامل در افق محو شدم......بابا تو خواب و بیداری بود و منم تو فکر بودم...تقریبا یه ربع بیست دقیقه بعدش حس کردم نفسای پریا ریتم پیدا کردن....سرم و خم کردم دیدم خوابش برده.....خیلی خسته شده بود.....بوسیدمش و گذاشتمش کنار بابا که بخوابه.....
پ.ن1:ممنون از شما که تا اینجای خاطره همراهم بودین
پ.ن2:امروز پنج اسفند روز مهندس و به تمام مهندسان عزیز تبریک میگم و امیدوارم همیشه موفق باشین
پ.ن3:سرکارخانم مهدیه عزیز(ادمین محترم)،میلاد جان،مرضیه خانم،مبینای زلزله(مهندس آینده).....روزتون مبارک(مهندسان عزیزی که بنده میشناسم،اگر کسی از قلم افتاده معذرت میخوام ازش)
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 9:6 توسط نویسنده
|