خاطره اقا ماهان
سلام این دومین خاطرمه امیدوارم خوشتون بیاد
تقریبا فکرکنم ابان ماه بود هوا سرد بود سوز میزد 🤕 رفتم سرکار یه بنده خدایی اومد ماشینشو درست کنم همینجور ک داشتم ماشینو میدیدم اونم سرشو اورد نزدیکم و عطسه کرد رفت عقب دوباره عطسه کرد😣 من بدنم خیلی ضعیفه خیلی زود مریض میشم 😢 کار ماشینشو انجام دادم شب برگشتم خونه داداشام و ابجیام اومده بودن سرم سنگین شده بود و بیحال بودم رفتم نشستم پیششون برخلاف همیشه ک کلی سرب سرشون میذاشتم اروم یه گوشه نشستم و سرمو تکیه دادم ب دیوار🤒🤕 همینجوری ک نشسته بودم خوابم برد بعد پاشدم دیدم صبحه
از خواب بیدار شدم دیدم حالم خوب نیس سرکار نرفتم ابریزش و گلو دردم اضافه شد ب دردم
مامانم سوپ درست کرد خوردم با قرص بازم خوابیدم ولی هرچی میگذشت بدتر میشدم دیگه عصر ک شد تب و لرز کرده بودم داداشم اومد دید حالم بده گفت پاشو ماهان بریم دکتر گفتم ن بابا خوب میشم تا فردا گفت بچه نشو نصفه شب حالت بد میشه ها کسی نیس ببردت دکترااخه بابام رفته بود خونه خواهرش همدان نبود خلاصه زنگ زد ب زنشو گفت میمونم پیش ماهان و نرفتیکم باهم حرف زدیم بعدش خوابید منم از این پهلو ب اون پهلو میشدم ولی خوابم نمیبرد لرزم کرده بودم شدید پاشدم یه پتو دیگه اوردم دیدم نه فایده نداره سردم بود خیلی با کاپشن و ژاکت و سه تا پتو بودم و میلرزیدم دیگه بیدار کردم داداشمو گفتم داداش پاشو حالم بده دارم میمیرم😤😫پاشد دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت خاک برسرت چه قدر تبت بالاس پاشو پاشو تا کار دستمون ندادی دیگه ب زور پاشدم رفتیم سرم گیج میرفت ب زور تا ماشین رفتم بعدم چشمامو فوری بستم راه افتاد چنددقیقه بعدش رسیدیم پیاده شدم نصفه شب بود دوسه تا مریض فقط بودن نوبت گرفتیم اسممو صدا زدم رفتم تو
گفت مشکلتون چیه گفتم تب و لرز سرگیجه بدن درد گلو درد 🤕😷 معاینه کرد بعدم دارو نوشت گفت پنج تا امپول نوشتم سه تاشو امشب میزنی سرمم الان بزن حتما اومدم بیرون داروهارو گرفتم و رفتم تزریقات اقای جوونی بود داروهارو دادم گفت بخواب اول امپولا رو بزنمخوابیدم رو تخت و ب دست پرستاره نگاه میکردم🤕 یه پنی سیلین بود بقیشم از این کوچولوها اماده شد پنبه کشید لرز کردم یه دفعه سریع وارد کرد و شروع کرد ب تزریق درد میومد خیلی سعی کردم تحمل کنم اخرش گفتم اخخخ بسه دیگه داداشم گفت عه زشته ماهان🤕ساکت شدم در اورد یکی دیگه زد اون یکم سوزوند منتظر سومی شدم دیدم نزد گفتم مگه سه تا نبود گفت اونو میریزم برات تو سرم
سرمم زد یکم حرف زدیم کم کم تموم شد در اورد و رفتیم خونه بهتر شده بودم امپول فردامم شوهر خواهرم زحمتشو گشید دکتر نیست ولی تزریقات بلده🤕 این بود خاطرم مرسی که خوندین امیدوارم خسته نشده باشین شرمنده من به خوبی شما خاطره نمیگم

تقریبا فکرکنم ابان ماه بود هوا سرد بود سوز میزد 🤕 رفتم سرکار یه بنده خدایی اومد ماشینشو درست کنم همینجور ک داشتم ماشینو میدیدم اونم سرشو اورد نزدیکم و عطسه کرد رفت عقب دوباره عطسه کرد😣 من بدنم خیلی ضعیفه خیلی زود مریض میشم 😢 کار ماشینشو انجام دادم شب برگشتم خونه داداشام و ابجیام اومده بودن سرم سنگین شده بود و بیحال بودم رفتم نشستم پیششون برخلاف همیشه ک کلی سرب سرشون میذاشتم اروم یه گوشه نشستم و سرمو تکیه دادم ب دیوار🤒🤕 همینجوری ک نشسته بودم خوابم برد بعد پاشدم دیدم صبحه
از خواب بیدار شدم دیدم حالم خوب نیس سرکار نرفتم ابریزش و گلو دردم اضافه شد ب دردم
مامانم سوپ درست کرد خوردم با قرص بازم خوابیدم ولی هرچی میگذشت بدتر میشدم دیگه عصر ک شد تب و لرز کرده بودم داداشم اومد دید حالم بده گفت پاشو ماهان بریم دکتر گفتم ن بابا خوب میشم تا فردا گفت بچه نشو نصفه شب حالت بد میشه ها کسی نیس ببردت دکترااخه بابام رفته بود خونه خواهرش همدان نبود خلاصه زنگ زد ب زنشو گفت میمونم پیش ماهان و نرفتیکم باهم حرف زدیم بعدش خوابید منم از این پهلو ب اون پهلو میشدم ولی خوابم نمیبرد لرزم کرده بودم شدید پاشدم یه پتو دیگه اوردم دیدم نه فایده نداره سردم بود خیلی با کاپشن و ژاکت و سه تا پتو بودم و میلرزیدم دیگه بیدار کردم داداشمو گفتم داداش پاشو حالم بده دارم میمیرم😤😫پاشد دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت خاک برسرت چه قدر تبت بالاس پاشو پاشو تا کار دستمون ندادی دیگه ب زور پاشدم رفتیم سرم گیج میرفت ب زور تا ماشین رفتم بعدم چشمامو فوری بستم راه افتاد چنددقیقه بعدش رسیدیم پیاده شدم نصفه شب بود دوسه تا مریض فقط بودن نوبت گرفتیم اسممو صدا زدم رفتم تو
گفت مشکلتون چیه گفتم تب و لرز سرگیجه بدن درد گلو درد 🤕😷 معاینه کرد بعدم دارو نوشت گفت پنج تا امپول نوشتم سه تاشو امشب میزنی سرمم الان بزن حتما اومدم بیرون داروهارو گرفتم و رفتم تزریقات اقای جوونی بود داروهارو دادم گفت بخواب اول امپولا رو بزنمخوابیدم رو تخت و ب دست پرستاره نگاه میکردم🤕 یه پنی سیلین بود بقیشم از این کوچولوها اماده شد پنبه کشید لرز کردم یه دفعه سریع وارد کرد و شروع کرد ب تزریق درد میومد خیلی سعی کردم تحمل کنم اخرش گفتم اخخخ بسه دیگه داداشم گفت عه زشته ماهان🤕ساکت شدم در اورد یکی دیگه زد اون یکم سوزوند منتظر سومی شدم دیدم نزد گفتم مگه سه تا نبود گفت اونو میریزم برات تو سرم
سرمم زد یکم حرف زدیم کم کم تموم شد در اورد و رفتیم خونه بهتر شده بودم امپول فردامم شوهر خواهرم زحمتشو گشید دکتر نیست ولی تزریقات بلده🤕 این بود خاطرم مرسی که خوندین امیدوارم خسته نشده باشین شرمنده من به خوبی شما خاطره نمیگم
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 8:31 توسط نویسنده
|