خاطره پروا جان
سلام حال شما خوب هستید پروا هستم ۲۷ سالمه ادبیات فرانسه خواندم . خب خب بریم سراغ خاطره و اماااااا خاطره:
عید بود روز پنجم عید دوازدهمین سالگرد فوت مادر پدرم بود.مادر پدرم سوئد خاک شدند من و دانیال (همسرم) هم کارامونو انجام دادیم و رفتیم سوئد رفتیم سر خاک و مراسم و ..... (از قسمت مراسم فاکتور میگیرم چون تلخه و این قسمت مناسب وب نیست)دانیال از دو سه روز قبلش سرما خورده بود و هوا چون سرد بود اونجا هم حالش بدتر شد فقط دوروز موندیم و برگشتیم ایران (چون از سوئد خاطره خییییلی بدی دارم سالایی که برای سالگرد میریم اصلا نمیتونم بمونم )فرودگاه حال دانیال خیلی بد شد و قلبش هم درد گرفته بود (از بچگی مشکل قلبی داره) زنگ زدم برادر بزرگم محمد( ۳۳ ساله فوق تخصص قلب و عروق ) گفتم داداش بیا فرودگاه حال دانیال خیلی بده محمد: چیشده قلبشه من:اره داداش بیاااا فقط من تنهام میترسم تورو خداااا بیااا (لطفا پیش خودتون نگید چه دختره لوسی و .... من خاطرات خییلی بدی دارم به خاطر همینخییلی حساسم )محمد: باشه باشه اومدیم . کمک کردم دانیال رو بردم تو ماشین چون ماشینمون رو تو پارکینگ فرودگاه پارک کرده بودیم دانیال همش ناله میکرد منم اشک می ریختم چهل دقیقه بعد محمد و احمد و پویان (برادرام )و محمود و فریبرز(شوهر خواهرام)و هدی و هما (خواهرام)و الهام (زن داداشم) و ترانه و شادی و شایان(برادرزاده هام )اومدن همه باهم گفتن چییییشده من یه هین کردم سه متر پریدم بالا من: اح ترسییدم چه خبرتونه محمد رفت پیش دانیال گفت : دانیااال داداش خوووبی صدای منو میشنوی جوابمو بده و بهمون گفت خلوت کنید یه دقیقه ماهم رفتیم کنار پویان رفت کمک محمد و اب داد به دانیال محمد گفت : پروا چرا تب داره چرا اینقدر سرفه میکنه سرما خورده ؟ من: اره داداش یه کاری بکن توروخدا گفت خیله خب به احمد گفت شما برید خونه من و پویان دانیال رو میبریم بیمارستان فریبرز : داداش من به جای پویان میام هم پویان خستس هم بهتره بره خونه پیش بچه ها محمد: اره راس میگی پویان تو با بچه ها برو فریبرز میاد من: منم میااااامااااااا محمد : حرف گوش کن برو خونه من: وقتی میگم میام یعنی میاااااام محمد : شمااا غلط میکنیییی میری خونه رو حرف منم حرف نمیییزنیمن جا خوردم که اینجوری داد زدم سرم اونم جلو جمع خوردم کرد خیلی ناراحت شدم رفتم سوار ماشین پویان شدم حرکت کردیم به سوی خونه تو راه بی صدا فقط گریه میکردم رسیدیم خونه اوموم پیاده بشم پویان گفت شما پیاده نشو کارت دارم بقیه پیاده شدند من موندم پویان راه افتاد به سمت بیمارستان رسیدیم دستم رو گرفت پیاده شدیم رفتیم داخل پویان زنگ زد فریبرز گفت کجایید فریبرز گفت بیا اورژانس رفتیم اورژانس دانیال رو تخت خوابیده بود سرم هم دستش بود و ماسک اکسیژن بهش وصل بود فریبرز هم بالاسرش بود رفتم پیشش نشستم رو صندلی دستم رو میکشیدم رو موهاش پویان گفت :محمد کجاست فریبرز :رفته داروخونه من: کی میتونیم ببریمش خونه فریبرز :سرمش تموم شه دکتر گفته یه بار دیگه میاد کنترل میکنه وضعیتش رو اگر نرمال شده بود میتونه بره خونه . ده دقیقه بعد محمد اومد سرم پویانم تموم شد دکتر اومد چک کرد و مرخصش کرد و تاکید کرد حتما داروهاش رو مصرف کنه پویان و فریبرز کمک کردند دانیال رو اوردند داخل ماشین رفته خونه همه بودن دانیال رو بردند تو اتاق منم رفتم پویان اومد به دانیال گفت :داداش اماده شو امپولاتو بزنم گفتم نههههه ععع نمیشه بدون امپول خوب بشه پویان:نه خواهرمن نمیشه تو چرا میترسی من: هیچی دانیال برگشت سرش رو گذاشت رو پام دستشو گرفتم گفتم چند تاست گفت: ۵ تا من: چه خبررره اینجوری که هلاک میشه خواااهش میکنم کمش کن پویان: نمیشه دوتا برای قلبشه سه تا برای سرماخوردگیش دانیال: پروا من دیگه عادت کردم بار اول دومم که نیست (دانیال دوبرابر موهای سرش امپول زده هم اینکه زود به زود مریض میشه هم اینکه به خاطر قلبش ) پویان فریبرز رو صدا کرد گفت امپولاش خییلی قویه و به شدت درد داره من دلم نمیاد بزنم تو بزن فریبرز قبول کرد اماده کرد اومد بالاسرش شلوارش رو داد پایین پنبه کشید فرو کرد گفتم: اییییی همشون خندیدن گفتن: دانیال داره میزنه تو چته گفتم :فقط زوووود تمومش کن دانیال:وایییییی چقدر دردداااره تموم شد و درش اورد بعدی رو اماده کرد پنبه کشید گفت : داداش فقط تکون نخور سفتم نکن تند تند نفس بکش فرو کرد همین که تزریق کرد دانیال سفت شد فریبرز گفت : شل کن دانیال گفت: باشه یه لحظه صبر کن و شل کرد و مدام به روتختی چنگ میزد وسطاش گفت : آییییییییی بسسسسه توروخدا یه دقیقه فریبرز تزریق نکن پویان گفت :چیشد دانیال . دانیال گفت : دیگه نمیتونم اخخ خیلی درد دادم فریبرز ادامشم تزریق کرد دانیال گفت: آخخخخخخخخ خیییییلییییی نامررررررررردیمحمد اومد داخل گفت چه خبرتونه چی کار میکنید دانیال دیگه هیچی نگفت تا اخر تزریق و تموم شد درش اورد جاش خون میومد پویان پنبه رو جاش فشار داد و که دانیال دوباره روتختی رو چنگ زد پویان گفت باشه باشه ببخشید فریبرز بعدی رو اماده کرد و پنبه کشید و زد و فقط دانیال اخرش یه اخ کوچولو گفت . رفت بعدی رو اماده کرد و اومد گفت نفس عمییییق و فرو کرد شروع کرد به تزریق دانیال میلرزید قشنگ میلرزید گفتم پوووویان داره میلرزه پویان گفت داداش اروم باشه یه خورده مونده تحمل کن ارووم باش الان تموم میشه فریبرز تمومش کرد و معذرت خواهی کرد اخری هم فریبرز گفت دلم نمیاد بزنم خیلی درد کشید یه شیاف داد گفت پروا براش بزار تبش بیاد پایین و رفتن بیرون به دانیال گفتم بزار برات بزارم برای تبت هست یه بالش گذاشتم زیر شکمش شلوارش رو دادم پایین و براش گذاشتم گفت اخخ گفتم تموم شد لباسش رو درست کردم پتو اوردم براش گفتم استراحت کن عزیزم منم لباسام رو عوض کردم رفتم بیرون احمد و الهام ترانه رو برداشتن و خداحافظی کردن و رفتن محمود هم گفت که خستس و میرن خونه محمود و هدی هم رفتند هما هم گفت شب خونه دوست فریبرز هستند برن استراحت کنن و برن رفتند به احمدگفتم :تو کجا میری گفت: بچه ها امروز با مامانشون قرار دارن برم برسونمشون(داداشم و خانومش جداشدند)گفتم :باشه شایان گفت : عمه یه دقیقه میای تو اتاق رفتم گفتم :جانم گفت:عمهه نمیشه با بابام حرف بزنی بگی من نرم اخه من دوست ندارم بدم پیش مامان کلی باهاش حرف زدم و متقاعدش کردم بره شادی اومد با اون زبون شیرینش گفت : عمهههه میشه دامن گل گرمژم رو تنم کنی اخه مامان جونم دامن گرمژه رو خییلی دوست داره گفتم: باشه عزیز دلم لباسای شادی رو پوشوندم و با شایان و احمد رفتن تا درو زدن به هم زدم زیر گریه گریم بند نمیومد پویان گفت: چیییشد خواهری گفتم: پویان شادی فقط ۳ سالشهه بغلم کرد گفت گریه نکن عزییز دلم دلم داشت اتیش میگرفت وقتی شادی گفت دامن قرمز رو مامانم خیلی دوست داره کلی گریه کردم بعد پاشدم رفتم صورتم رو شستم و دانیال بیدار شد اومد پایین گفت:سلام گفتم : سلام عزیزم بهتری گفت :ممنون پویان زد رو شونش گفت : به به داداش چطوری دانیال گفت: پویان خیلی جای امپولا درد میکنه سخت راه میرم چرا اینجوریه پویان: احتمالا چون سفت شدی یا میلرزیدی و اینا کبود شده چیزی نیست درست میشه . میوه اوردم براشون خوردن پویانگفت: شام بریم بیرون قبول کردیم زنگ زدم احمد گفت کاری براش پیش اومده گفتم :باشه پس ما میریم شادی و شایان هم بر می داریم گفت: باشه .ساعت ۸ قرارشون تموم میشد رفتیم دنبال شادی و شایان و رفتیم رستوران و بعدش رفتیم دور دور و بستنی خوردیم و اومدیم خونه پویان گفت : دانیال اماده شو بیام یدونه دیگه امپول داری برات بزنم دانیال رو مبل خوابید پویان تلفنش زنگ خورد گفت :پروا امپولش سفت میشه خودت براش بزن رفتم شلوارش رو کشیدم پاین چند بار پنبه رو کشیدم و فرو کردم اهسته شروع به تزریق کردم گفت آییی گفتم تحملش کن خواهش میکنم اروم پای مخالفش رو تکون میداد اخراش تکون خورد دستم لرزید داد زد آخخخخخخخخ سریع تمومش کردم و دراوردم گفتم: عع چرا تکون میخوری دیوانه خطرناکه گفت : امروز به خدا خیلی درد کشیدم دیگه نمیتونستم منم معذرت خواهی کردم و دستام رو شستم و رفتم خوابیدم .اینم خاطره من امیدوارم دوست داشته باشید . نزدیک عیدیم و یاد این خاطره افتادم گفتم براتون بنویسم .
دانیال دلم خیییییلی بدات تنگ شده خیلی نامردی الان ۱۱ ماهه تنهام گذاشتی امسال با کی برم سر خاک مامان بابا .....
عید بود روز پنجم عید دوازدهمین سالگرد فوت مادر پدرم بود.مادر پدرم سوئد خاک شدند من و دانیال (همسرم) هم کارامونو انجام دادیم و رفتیم سوئد رفتیم سر خاک و مراسم و ..... (از قسمت مراسم فاکتور میگیرم چون تلخه و این قسمت مناسب وب نیست)دانیال از دو سه روز قبلش سرما خورده بود و هوا چون سرد بود اونجا هم حالش بدتر شد فقط دوروز موندیم و برگشتیم ایران (چون از سوئد خاطره خییییلی بدی دارم سالایی که برای سالگرد میریم اصلا نمیتونم بمونم )فرودگاه حال دانیال خیلی بد شد و قلبش هم درد گرفته بود (از بچگی مشکل قلبی داره) زنگ زدم برادر بزرگم محمد( ۳۳ ساله فوق تخصص قلب و عروق ) گفتم داداش بیا فرودگاه حال دانیال خیلی بده محمد: چیشده قلبشه من:اره داداش بیاااا فقط من تنهام میترسم تورو خداااا بیااا (لطفا پیش خودتون نگید چه دختره لوسی و .... من خاطرات خییلی بدی دارم به خاطر همینخییلی حساسم )محمد: باشه باشه اومدیم . کمک کردم دانیال رو بردم تو ماشین چون ماشینمون رو تو پارکینگ فرودگاه پارک کرده بودیم دانیال همش ناله میکرد منم اشک می ریختم چهل دقیقه بعد محمد و احمد و پویان (برادرام )و محمود و فریبرز(شوهر خواهرام)و هدی و هما (خواهرام)و الهام (زن داداشم) و ترانه و شادی و شایان(برادرزاده هام )اومدن همه باهم گفتن چییییشده من یه هین کردم سه متر پریدم بالا من: اح ترسییدم چه خبرتونه محمد رفت پیش دانیال گفت : دانیااال داداش خوووبی صدای منو میشنوی جوابمو بده و بهمون گفت خلوت کنید یه دقیقه ماهم رفتیم کنار پویان رفت کمک محمد و اب داد به دانیال محمد گفت : پروا چرا تب داره چرا اینقدر سرفه میکنه سرما خورده ؟ من: اره داداش یه کاری بکن توروخدا گفت خیله خب به احمد گفت شما برید خونه من و پویان دانیال رو میبریم بیمارستان فریبرز : داداش من به جای پویان میام هم پویان خستس هم بهتره بره خونه پیش بچه ها محمد: اره راس میگی پویان تو با بچه ها برو فریبرز میاد من: منم میااااامااااااا محمد : حرف گوش کن برو خونه من: وقتی میگم میام یعنی میاااااام محمد : شمااا غلط میکنیییی میری خونه رو حرف منم حرف نمیییزنیمن جا خوردم که اینجوری داد زدم سرم اونم جلو جمع خوردم کرد خیلی ناراحت شدم رفتم سوار ماشین پویان شدم حرکت کردیم به سوی خونه تو راه بی صدا فقط گریه میکردم رسیدیم خونه اوموم پیاده بشم پویان گفت شما پیاده نشو کارت دارم بقیه پیاده شدند من موندم پویان راه افتاد به سمت بیمارستان رسیدیم دستم رو گرفت پیاده شدیم رفتیم داخل پویان زنگ زد فریبرز گفت کجایید فریبرز گفت بیا اورژانس رفتیم اورژانس دانیال رو تخت خوابیده بود سرم هم دستش بود و ماسک اکسیژن بهش وصل بود فریبرز هم بالاسرش بود رفتم پیشش نشستم رو صندلی دستم رو میکشیدم رو موهاش پویان گفت :محمد کجاست فریبرز :رفته داروخونه من: کی میتونیم ببریمش خونه فریبرز :سرمش تموم شه دکتر گفته یه بار دیگه میاد کنترل میکنه وضعیتش رو اگر نرمال شده بود میتونه بره خونه . ده دقیقه بعد محمد اومد سرم پویانم تموم شد دکتر اومد چک کرد و مرخصش کرد و تاکید کرد حتما داروهاش رو مصرف کنه پویان و فریبرز کمک کردند دانیال رو اوردند داخل ماشین رفته خونه همه بودن دانیال رو بردند تو اتاق منم رفتم پویان اومد به دانیال گفت :داداش اماده شو امپولاتو بزنم گفتم نههههه ععع نمیشه بدون امپول خوب بشه پویان:نه خواهرمن نمیشه تو چرا میترسی من: هیچی دانیال برگشت سرش رو گذاشت رو پام دستشو گرفتم گفتم چند تاست گفت: ۵ تا من: چه خبررره اینجوری که هلاک میشه خواااهش میکنم کمش کن پویان: نمیشه دوتا برای قلبشه سه تا برای سرماخوردگیش دانیال: پروا من دیگه عادت کردم بار اول دومم که نیست (دانیال دوبرابر موهای سرش امپول زده هم اینکه زود به زود مریض میشه هم اینکه به خاطر قلبش ) پویان فریبرز رو صدا کرد گفت امپولاش خییلی قویه و به شدت درد داره من دلم نمیاد بزنم تو بزن فریبرز قبول کرد اماده کرد اومد بالاسرش شلوارش رو داد پایین پنبه کشید فرو کرد گفتم: اییییی همشون خندیدن گفتن: دانیال داره میزنه تو چته گفتم :فقط زوووود تمومش کن دانیال:وایییییی چقدر دردداااره تموم شد و درش اورد بعدی رو اماده کرد پنبه کشید گفت : داداش فقط تکون نخور سفتم نکن تند تند نفس بکش فرو کرد همین که تزریق کرد دانیال سفت شد فریبرز گفت : شل کن دانیال گفت: باشه یه لحظه صبر کن و شل کرد و مدام به روتختی چنگ میزد وسطاش گفت : آییییییییی بسسسسه توروخدا یه دقیقه فریبرز تزریق نکن پویان گفت :چیشد دانیال . دانیال گفت : دیگه نمیتونم اخخ خیلی درد دادم فریبرز ادامشم تزریق کرد دانیال گفت: آخخخخخخخخ خیییییلییییی نامررررررررردیمحمد اومد داخل گفت چه خبرتونه چی کار میکنید دانیال دیگه هیچی نگفت تا اخر تزریق و تموم شد درش اورد جاش خون میومد پویان پنبه رو جاش فشار داد و که دانیال دوباره روتختی رو چنگ زد پویان گفت باشه باشه ببخشید فریبرز بعدی رو اماده کرد و پنبه کشید و زد و فقط دانیال اخرش یه اخ کوچولو گفت . رفت بعدی رو اماده کرد و اومد گفت نفس عمییییق و فرو کرد شروع کرد به تزریق دانیال میلرزید قشنگ میلرزید گفتم پوووویان داره میلرزه پویان گفت داداش اروم باشه یه خورده مونده تحمل کن ارووم باش الان تموم میشه فریبرز تمومش کرد و معذرت خواهی کرد اخری هم فریبرز گفت دلم نمیاد بزنم خیلی درد کشید یه شیاف داد گفت پروا براش بزار تبش بیاد پایین و رفتن بیرون به دانیال گفتم بزار برات بزارم برای تبت هست یه بالش گذاشتم زیر شکمش شلوارش رو دادم پایین و براش گذاشتم گفت اخخ گفتم تموم شد لباسش رو درست کردم پتو اوردم براش گفتم استراحت کن عزیزم منم لباسام رو عوض کردم رفتم بیرون احمد و الهام ترانه رو برداشتن و خداحافظی کردن و رفتن محمود هم گفت که خستس و میرن خونه محمود و هدی هم رفتند هما هم گفت شب خونه دوست فریبرز هستند برن استراحت کنن و برن رفتند به احمدگفتم :تو کجا میری گفت: بچه ها امروز با مامانشون قرار دارن برم برسونمشون(داداشم و خانومش جداشدند)گفتم :باشه شایان گفت : عمه یه دقیقه میای تو اتاق رفتم گفتم :جانم گفت:عمهه نمیشه با بابام حرف بزنی بگی من نرم اخه من دوست ندارم بدم پیش مامان کلی باهاش حرف زدم و متقاعدش کردم بره شادی اومد با اون زبون شیرینش گفت : عمهههه میشه دامن گل گرمژم رو تنم کنی اخه مامان جونم دامن گرمژه رو خییلی دوست داره گفتم: باشه عزیز دلم لباسای شادی رو پوشوندم و با شایان و احمد رفتن تا درو زدن به هم زدم زیر گریه گریم بند نمیومد پویان گفت: چیییشد خواهری گفتم: پویان شادی فقط ۳ سالشهه بغلم کرد گفت گریه نکن عزییز دلم دلم داشت اتیش میگرفت وقتی شادی گفت دامن قرمز رو مامانم خیلی دوست داره کلی گریه کردم بعد پاشدم رفتم صورتم رو شستم و دانیال بیدار شد اومد پایین گفت:سلام گفتم : سلام عزیزم بهتری گفت :ممنون پویان زد رو شونش گفت : به به داداش چطوری دانیال گفت: پویان خیلی جای امپولا درد میکنه سخت راه میرم چرا اینجوریه پویان: احتمالا چون سفت شدی یا میلرزیدی و اینا کبود شده چیزی نیست درست میشه . میوه اوردم براشون خوردن پویانگفت: شام بریم بیرون قبول کردیم زنگ زدم احمد گفت کاری براش پیش اومده گفتم :باشه پس ما میریم شادی و شایان هم بر می داریم گفت: باشه .ساعت ۸ قرارشون تموم میشد رفتیم دنبال شادی و شایان و رفتیم رستوران و بعدش رفتیم دور دور و بستنی خوردیم و اومدیم خونه پویان گفت : دانیال اماده شو بیام یدونه دیگه امپول داری برات بزنم دانیال رو مبل خوابید پویان تلفنش زنگ خورد گفت :پروا امپولش سفت میشه خودت براش بزن رفتم شلوارش رو کشیدم پاین چند بار پنبه رو کشیدم و فرو کردم اهسته شروع به تزریق کردم گفت آییی گفتم تحملش کن خواهش میکنم اروم پای مخالفش رو تکون میداد اخراش تکون خورد دستم لرزید داد زد آخخخخخخخخ سریع تمومش کردم و دراوردم گفتم: عع چرا تکون میخوری دیوانه خطرناکه گفت : امروز به خدا خیلی درد کشیدم دیگه نمیتونستم منم معذرت خواهی کردم و دستام رو شستم و رفتم خوابیدم .اینم خاطره من امیدوارم دوست داشته باشید . نزدیک عیدیم و یاد این خاطره افتادم گفتم براتون بنویسم .
دانیال دلم خیییییلی بدات تنگ شده خیلی نامردی الان ۱۱ ماهه تنهام گذاشتی امسال با کی برم سر خاک مامان بابا .....
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 9:31 توسط نویسنده
|