سلام خدمت دوستان عزیزم ❤️ 

فریبا هستم با یه خاطره دیگه ،    تو این آخرین روزهای سال احوالتون چطوره ؟؟؟ حسابی سرتون شلوغه ؟؟؟؟ خوش میگذره ؟؟؟؟ راستش من فقط روز شماری می کنم زود بگذره .  خونه تکونی  امسال تو خونه ما تعطیله 😁😁 چون این دوتا وروجک  هر روز خونه رو یه تکونی میدن 😫😫 ، از طرفی من عاشق هوای اسفندم ولی همش مجبورم تو خونه بمونم دیگه نهایتش اینه بچه ها رو یه پارک ببرم  😕 پیمانم که اسفندا فقط یه سایه ازش می بینیم . قبل اسفند چند روز مسافرت رفتیم که یکم شارژ شم و دیگه غر نزنم به جونش ، از اول اسفندم تذکر داده که هیچ روزی بهش زنگ نزنم و بگم زودتر برگرد و اینا که سرش خیلی شلوغه  و نمی تونه . صبح وقتی ما خوابیم میره شبها حدودای ۹، ۱۰ خسته میاد کم حرف بود الان دیگه کلا سایلنت شده 😐😐 دیگه من از تنهایی و دلتنگی دارم خفه میشم 😢😢 امسال عیدم که ما میریم ولایت 🙂🙃 ولی پیمان نمیاد میمونه تو تعطیلات به کارای عقب افتاده اش برسه ☹️ . راستی من نگفتم کجاییم ؟؟؟  من مهابادیم نمیدونم تاحالا اسمش رو شنیدین یا نه ولی شهر کوچیک ولی با صفاییه عید اگه راتون اونورا افتاد حتما بیاید مهاباد خوشحال میشم پشیمون نمیشید 😊 طبیعت زیبایی داره اطرافش ، مخصوصا سدش که نزدیکترین سد به شهر  تو کل دنیاست ( تقریبا سد داخل شهره ) ، یه غار خیلی قشنگ به اسم سهولان هم داره که دیدنش خالی از لطف نیست . 
چقدر حاشیه رفتم شرمنده 😅 برسیم به خاطره که مال همین دوهفته پیشه خودمه
یه مدت بود بخاطر خستگی و نخوابیدنا  خیلی حال و احوال خوبی نداشتم ، خیلی بی حال بودم البته یه ماه پیشش یه آزمایش کلی داده بودم می دونستم مشکل خاصی ندارم که نگرانش باشم ، ولی اکثر شبا وقتی فرید تو خواب صدام میکرد منم تندی پا میشدم میرفتم سرم گیج میرفت مجبور میشدم همونجا رو زمین بشینم ، صبحها هم با سرفه های زیاد و خس خس سینه از خواب بیدار می شدم  . قرار شد یه روز که بچه ها رو برای چک ماهانه پیش پزشکشون میبرم همونجا با مشورت ایشون یه متخصص داخلی یا ریه برم . پزشک بچه هام صبحها تو کلینیکی هستن که نزدیک محل کار پیمانه برا همین صبح با پیمان میریم ، صبحهام اون کلینیک تقریبا خلوته که دو نکته مفید داره یکی که زیاد منتظر نوبت نمیشیم و دوم اینکه خبری از بچه های مریض و انتشار ویروس نیست واسه همین با خیال راحت هر ماه می برمشون چون علاوه بر مشاوره پزشکی ما برای مسائل روانشناسی و تربیتی بچه ها هم خیلی از ایشون کمک میگیریم . من کلا زیاد به شیوه های سنتی در مورد بچه ها معتقد نیستم . ایشون هم به ما خیلی لطف دارن و وقت زیادی رو در اختیار ما میذارن . هر وقت میریم نزدیک یه ساعتی پیششون هستیم ماشالا سوالای پیمان پایانی نداره 😅😅 . در طول اون یه ساعت هم هر کسی اونجا بیکار باشه با این دوتا فسقلی سرگرم میشه 😂 کلا اونجا مشهور شدن 😂😂😂😂😂
از خانم دکتر در مورد متخصص ریه که پرسیدم یکی از پزشکهای اونجا رو معرفی کردن که تازه پیمان یادش افتاد از دوستانشه که تابستون  بعد حدود سی سال همدیگر رو پیدا کردن تو دوره ابتدایی و راهنمایی همکلاسی و دوست صمیمی بودن که بطور خیلی اتفاقی یه بار تو شرکت پیمان همدیگر رو دیده بودن و از روی اسم شناخته بودن همو ، خیلی هم ذوق داشتن که خانوادگی با هم ارتباط داشته باشیم ولی فرصتش پیش نیومده بود . البته گفتن ایشون پنج شنبه ها هستن اونروز چهارشنبه بود یه متخصص داخلی خانم شیفت بودن منم پذیرش گرفتم و رفتم پیش ایشون ، پیمانم با بچه ها بیرون منتظر موند . 
وقتی رفتم مشکلم رو گفتم معاینه کردن گفت بیشتر از خستگی زیاده ، فشارت هم  پایینه گفتم همیشه از حد نرمال یکم پایین تره زیاد مشکلی باهاش ندارم ولی خواب کافی ندارم در حد ۳ الی ۴ ساعت تو کل ۲۴ ساعت که اونم یکی دو بار وسطش بیدار میشم

با تعجب پرسیدن چرا ؟؟؟ استرس داری ؟ کارت چیه که استراحتت اینقدر کمه ؟ منم شوخیم گل کرد گفتم کارم سخته هیچ وقتم بهم مرخصی نمیدن 😢 منم مجبورم بخاطر اینکه به همه امورات زندگیم برسم از خوابم بزنم . گفتن من برات دو سه روز استراحت می نویسم حتما مرخصی بگیر یه چند روز استراحت کن حالت خیلی بهتر میشه  این سرفه ها الان حساسیته ولی یکم باعث التهاب ریه هات شده اگه ادامه پیدا کنه برات دردسر ساز میشه 🙁🙁 فقط شغلت چیه که اینقدر  بهت سخت میگیرن ؟؟ خنده ام گرفت گفتم نه خانم دکتر شوخی کردم اصلا شاغل نیستم خانه دارم ولی دوتا بچه کوچیک دارم بخاطر اونا استراحت ندارم در واقع کارفرمام اونان 😅😅 . گفت اهااااا از اون لحاظ آره سخته منم تا بچه ام یکم بزرگ شد خیلی بهم سخت گذشت  تو همین حین در زدن اول یه آقایی بعدم پیمان با بچه ها اومدن تو تعجب کردم که پیمان معرفی کردن اون آقا همسر همون خانم دکتر و دوست پیمان بود سلام و احوالپرسی کردیم گفتن الان پیمان باهام تماس گرفت منم دم در منتظر خانمم بودم که اومدم بالا بعد کمی تعارفات گفت راستش رو بگو پیمان چیکار کرده باهاتون ؟؟؟ دکتر محرمه ها 😂😂 منم خندیدم گفتم از کجاهاش بگم زیاده خطاهاش.... اونم خوشش اومده بود حالا یه آتو از پیمان گیر بیاره نیشش باز بود یه نگا پیمان کردم دیدم یه قیافه مظلوم به خودش گرفته 😂😂😂 ( چه باورشون شده بود 😂😂) بعدم از تجربه های پدرانه خودشون گفتن که من خیلییییی همکاری میکردم اصلا دو سال اول یا تو بیمارستان کیشیک بودم یا تو خونه بچه داری می کردم خانمش هم ریز ریز میخندید می گفت بشنو و باور نکن 😉😂😂 ( اونا یه دختر پانزده ساله داشتن ) بعد یکم حرف زدن ایشونم یه معاینه مختصر کرد گفت یه تست ریه بگیر که همون طبقه انجام میدادن ، نتیجه رو بردم براشون حسابی با بچه ها گرم گرفته بودن مطب داشت کم کم به شهر بازی تبدیل میشد. ایشونم گفتن این مشکلی نداره ، همون حساسیته ولی دارو هاش خواب آورن چیکار می کنی ؟؟ منم نمیدونستم چی بگم گفتن اگه مشکلی نداری آمپولاش رو بزن وگرنه حداقل یه هفته ده روز باید قرص بخوری گفتم نه همون آمپولا بهتره 😕😕
قرار بر این شد هر یک شب در میون دوتا آمپول بزنم کلا شش تا آمپول بود . 
کارمون که تموم شد ما اسنپ گرفتیم برگشتیم خونه پیمانم رفت شرکت  . 
فرداش ۲ اسفند تولد مامان پیمان بود که از هفته قبلش تصمیم گرفته بودیم تو خونه خودمون براشون یه مهمونی خودمونی بگیریم و خانواده دوتا از خاله هاشون و خانواده برادر پیمان و مادرش رو دعوت کرده بودیم . این مدت از بس هیچ کس خونه مون نیومده بود دیگه خودم خجالت می کشیدم . واسه همین تصمیم گرفتم قبل از عید یه مهمونی بدم و چه بهانه ای بهتر از تولد مادر همسرم ( چه عروس خوبیم 😎) واسه همین به محض رسیدن خونه به بچه ها غذا دادم و یکم بازی کردیم تا مشغول شدن خودم رفتم سراغ کارام  و کلا بی خیال استراحت شدم ، تا شب اکثر کارهای اشپزی رو انجام دادم ولی بی خیال خونه بهم ریخته شدم چون با وجود بچه ها کار بیهوده اییه . از شانسم شب تا ۱۱ بیدار بودن 😥 . بعد از خوابیدنشون شروع کردم جمع و جور کردن خونه همش فکر میکردم یه ساعت کار دارم ولی در کمال ناباوری وقتی تموم شدم ساعت نزدیک ۴ صبح بود 😢😢 با عجله یه دوش گرفتم و خوابیدم مصرف دارو ها رو هم گذاشتم واسه بعد مهمونی😉 . صبح هم طبق معمول الین عین یه ساعت کوک شده دقیق ،  قبل ۸ بیدارم کرد یکم تو تخت باهاش بازی کردم که واسه خودم وقت بخرم بیشتر دراز بکشم ولی فقط یه ربع موفق بودم بعد شروع کرد جیغ جیغ که از اتاق ببرمش بیرون 😢 منم بی خیال استراحت شدم ولی پیمان همچنان در خواب ناز بود منم اون حس خبیث حسادتم رو سرکوب کردم الین رو آوردم بیرون در رو بستم که اگه خودم نمی تونم بخوابم حداقل پیمان روز تعطیل بخوابه 😘 . مهمونامون اومدن و با تلاش بی وقفه تونستم یه مهمونیه آبرومند بعد مدتها بدم 😊 . شب بعد از رفتن مهمونا اول به کارای بچه ها رسیدگی کردم و خوابوندمشون .
 کل اون روز پیمان فقط چند بار تو جمع و تنهایی ازم تشکر کرد ولی کمک در حد اپسیلُنی 😅 ( اینم خصلت اکثر مردای کُرده مهربون 😊 ولی تنبل 😡) 😂😂 .
دوباره خونه رو جمع و جور کردم می خواستم بخوابم خیلی خسته بودم گفتم پیمان بیا این آمپولا رو آماده کن بزن می خوام بخوابم که گفت وای الان من خیلی خسته ام  گیج میزنم ، میترسم بزنم فلجت کنم ، حالا امروزم نزن چی میشه ؟؟ ( کلا دیالوگای ما بر عکسه همه است ) منم خسته بودم حوصله بحث نداشتم رفتم خوابیدم فقط نفمهمیدم اون بخاطر چی خسته شده بود ؟؟؟🤔🤔

نصف شب دوباره فرید تو خواب صدام میکرد براش آب ببرم 😫 اینبار سرم بیشتر گیج میرفت تو هال میز کنار راهرو رو ندیدم خوردم بهش چند تا قاب عکس افتاد از صداش الینم بیدار شد 😫😫 پیمانم سریع اومد چراغ روشن کرد چیزی نشکسته بود ولی فرید و الین بیدار شدن و خوابشون پریده بود یعنی از حرص می خواستم خودم رو حلق آویز کنم 😤حدودای ۵ صبح بود اخه 😭😭 فرید زود خوابید ولی الین بیچاره ام کرد تا ۷ بیدار بود . واقعا چرا بچه های الان خواب ندارن ؟؟😫😫😫😫😫 . صبح جمعه پیمان قرار کاری داشت از ۸ رفت یعنی امسال متنفرم از اسفند 😤😤 و من همچنان استراحت بی استراحت 😢 . عصرش الین خوابیده بود فرید رو به پیمان سپردم رفتم یکم استراحت کنم بعد نیم ساعت خوابم نبرد ولی دیدم خونه زیادی ساکته مشکوک شدم رفتم ببینم چه خبره دیدم پیمان رو کاناپه خوابه و فرید داره تو اشپزخونه با شیر خشک های الین رو فرش خونه شنی میسازه 😩😩😩😩 خدایی جای من بودین چه حالی داشتین ؟؟؟ 🤭 اصلا هنگ کردم نمی دونستم چی بگم؟   سه تا قوطی شیر خشک رو حرووم کرد 😔😔 تو این سن فهموندن بعضی چیزا به بچه ها خیلی سخته عصبانیت نتیجه عکس میده ، با حرف زدنم نمی فهمه هر چی میگم این کارا خرابکاریه نکن ، پسر خوب و عاقلی باش میگه خوب و عاقل چیه من فِلیدَم یعنی من فریدم 😂😂😂😂 .
 بی خیال حرص خوردن شدم ، قالیچه رو برداشتم بردم حموم شستم و حرصم رو با اون خالی کردم 😅 .
آخر شب پیمان زحمت کشید آمپولایی که خودم آماده کرده بودم رو برام تزریق کنه . سه تا رو آماده کردم که زود تموم شه هر شب ناز آقا رو نکشم الان یادم نمیاد دقیق چی بودن ولی زیاد دردناک به نظر نمی اومدن تا حالا نزده بودم از اینا .  وایییی همین که سرنگ رو برداشت بیاد طرفم از کرده ام پشیمان شده بودم ، اصلا فیگورش آدم رو میترسونه 😱😢😢 اولی رو تا وارد کرد یه تکون ریز خوردم اوفففف تا تموم شد خیلی درد داشت همش تند تند نفس می کشیدم . برا دومی که پنبه کشید گفتم تورو خدا درست بزن خیلی درد دارن 😩 دومی رو خیلییییی یهویی وارد کرد بلند گفتم اویییییی هُل شد یکدفعه همش رو سریع تزریق کرد ازدرد اشکم در اومد 😰😰 گفتم چقدر درد داشت تو رو خدا خوبه بهت گفتم مراعات کن☹️☹️ ، اونم داشت به دوستش فحش میداد که خدا لعنتت کنه اینا چیه دادی 😡  . حالا گیر داده بود بعدی رو نمی زنم با همینا هم اندازه کافی  درد کشیدی یکم برگشتم یجا رو براش تعیین کردم گفتم اینجا بزن سریعتر نیدل رو وارد کن یکمم ظرافت به خرج بده 😢😢😢 این یکی رو که تزریق کرد زیاد درد نداشت ولی من دلم خیلی از همه چی پر بود گریه م گرفته بود همه تنم میلیرزید پیمانم دید اینجوریه زودتر تزریقش کرد و تموم ولی همینطور اشکهام بی صدا میومد هیچی هم نمی گفتم پیمانم خیلی ناراحت شده بود همش می گفت فری ببخشید تو رو خدا من همش میگم نمی تونم دلم نمیاد ولی خودت اصرار می کنی ، ببخشید میدونم خیلی خسته شدی ، اصلا بلیط هاتونو عوض می کنم همین فردا برین ولی دوست ندارم اینقدر ضعیف ببینمت 😔 ، فرییییی ده یه چیزی بگو ..... دیدم همین طوری پیش بره میشنه باهام گریه میکنه گفتم بی خیال عزیزم این دو ، هفته رو هم تحمل میکنم با مسعود میرم همون بهتره ، ولی به این زودیا نمیام😉 گفت همین که سرحال ببینمت واسه من همه چیزه هر چقدر دوست داشتی بمون 😊😘 . بعد از اون شبم با مشورت دوستش بقیه آمپولا رو با قرص عوض کرد ، ۲۴ ساعته بود وقته خواب میخوردم ولی بازم خوابم سنگین میشد نصف شب جیغ الین در می اومد تا بیدار شم . من در حالت عادی از صدای تند تند نفس کشیدنش میفهمم گرسنه اش شده بیدار میشم واسه همین دو شب بیشتر قرصه رو هم نخوردم به قول پیمان توکل به خدا ایشالا خودش درست میشه 😄😄 . این دفعه خیلی از خستگی هام گفتم ببخشید شماها رو هم خسته کردم 
⚡️ الین از ده ماهگی راه افتاده جفت دست هاش رو بالا میگره و عین رباط راه میره یه چندتا کلمه هم حرف میزنه خدایی دخترا چقدر عجله دارن واسه بزرگ شدن😳😍😍 . فریدم حرف زدنش خیلی بهتر شده تقریبا هم فارسی و هم کردی رو یاد گرفته فقط تلفظ کلماتش مثل مجید دلبندم همش اشتباهیه ما هم عین یه مامان و بابای خوب درستش رو که یادش نمیدیم هیچ خودمونم همون اشتباهیش رو تکرار می کنیم 😅😅😅😅😅😅  اصلا همون اشتباهیش باحالتره😉😄
⚡️  فرزند عجيب ترين موجود دنيا ست مي آيد عاشقت مي كند ❤️رنجش ابدي را در وجودت مي نشاند ،وقتي پدر يا مادر مي شوي رنجشي ابدي به سراغت مي آيد😔 رنجي نشات گرفته از عشق ❤️.مي خواهي جهان را براي فرزندت آرام كني ،مي خواهي بهترين ها را از آن او كني 👑وقتي چهار دست و پا راه مي رود و مي دود تو فقط تماشا نميكني بلكه قلبت برايش تند مي تپد❤️ از دردش نفست مي گيرد و روحت از بيماري اش زخم مي شود و چه والا هديه اي ست 💐.باشد تا همه اونهايي كه در طلب چنين معجزه اي هستند خداوند بهره مندشان كند🙏

⚡️  عزیزان پیشاپیش عید رو بهتون تبریک میگم امیدوارم در سال جدید هر آنچه که آرزوی قلبیتونه براتون اتفاق بیافتاده و در کار و درستون موفق و سربلند باشید و در زندگیتون خوشبخت ترین در دنیا باشین 🌹