هر صبح خدا، یک غزل از دفتر عشق است
سر سبز ترین مثنوی از منظر عشق است
هر صبح سلامی به گل روی تو زیبا
چون یاد گل روی تو، یاد آور عشق است
 سلام😊خوبییین؟؟؟حال و هوای دلتون خوبه؟؟؟من (آرزو)اومدم و یه خاطره دیگه😊 کارورزی مون شروع شده تو بیمارستان  تصمیم گرفتم خاطره هرروز رو اگه فرصت پیش اومدوشما دوست داشتین و استقبال کردین براتون بزارم 😊 حیف که توبیمارستانی که داداش هست نیستیم☹️وگرنه حواسش بهمون بود خیالمون راحت بود😕
خاطره:قرار شداز دوره ما5نفر بریم کارورزی بقیه بچها  بمونه بعد عید صب زود پاشدم کارامو رسیدم رفتم آشپز خونه یه استکان چایی بخورم(صبحانه من فقط در حد یه چایی هس نه بیشتر😊)دیدم آرمین نشسته صبحانه میخوره اونم با چه اشتیاقی چایی ریختم نشستم یه لقمه درس کرد داد بهم گفت بخورعزیزم گفتم خودت میدونی من جز چایی چیزی نمیخورم اصرار نکن لطفا😡با تحکم گفت بخور نخوری نمیزارم پاتو از در بزاری بیرون توبیمارستان خودمونم نیستین که نگرانت نباشم پس به جای کل کل بشین سریع بخور من دیر نکنم خودمو کشتم تونستم دولقمه بخورم 😐اون دولقمه روهم باچایی قورت میدادم😉(کلا صبحانه نمیتونم بخورم حالت تهوع میگیرم 😕)آرمین رفت سراغ ماشین منم رفتم سراغ چادر عزیزم😍 بعدم پیش به سوی بیمارستان خیلی استرس داشتم تو ماشین فقط ناخنمو با دست میکندم که 2بار آرمین زد رودستم گفت نکن😠ولی باز بعد چند دقیقه دوباره شروع میکردم😯که آخر مجبور شد یه دستمو بزاره روپاش نگه داره گفت حالا جرات داری دستتو بردار😀بعد برام یه خورده درمورد محیط بیمارستان صحبت کرد تا رسیدیم با بچها(نوشین-فاطمه-سمیرا-ملیکا) جلوی در اورژانس قرار گذاشته بودیم من رفتم پیش بچها آرمین رفت  ماشین پارک کنه همراهمون بیاد کارامونو درس کنه باخیالت راحت بره 😀مارفتیم داخل یه مدت بعد آرمین اومد خدایی اگه داداشی نبود ما اصلا نمیفهمیدیم کجا به کجا هس ازبس تودر تو هست آدم راه رفتشو فراموش میکنه😁هی آدرس میدادن اینور برین اونور برین من چسبیده به آرمین بچهاهم چسبیده به من😂 که همدیگرو گم نکنیم🙈رسیدیم به اتاق مدیریت اورژانس(خانم رجب زاده) آرمین رفت داخل  ماهم دنبالش فرم هامونو تحویل دادیم داداش یه خورده حرف زد باهاش سفارش مارو خیلی خیلی کرد بعد روکرد به ما 5نفر گفت نبینم و نشنوم اینجا هرهر و کرکر راه انداختین خیلی مودب و متین به کاراتون میرسین مشکلی هم پیش اومد فقط یه زنگ بهم بزنین بعد خداحافظی کرد و رفت خانم رجب زاده یه خورده برامون صحبت کرد گفت که آرایش نکنین شلوار جذب نپوشین چون تو اورژانس بیمار خیلی میاد همه نوع آدم میاد ویه چیزی گفت که خیلی اعصابمون خرد شد اینکه ما اجازه کاری نداریم فقط مشاهده کنیم حالا تک و توک ما کاری انجام بدیم 😡مارو به سمت یه اتاق برد که لباسامونو عوض کنیم ماهم روپوش سفیدهامونو پوشیدیم😍کلی هم توهمون اتاق عکس گرفتیم😊وقتی رفتیم بیرون مارو تقسیم بندی کرد یعنی هر کی رو یه قسمت فرستادو گفت هرروز جابه جاتون میکنم😕 فاطمه رو بخش اورژانس بستری فرستاد نوشین رو بخش تزریقات سمیرا رو بخش تروما و منو با ملیکارو بخش سوشور(بخیه وپانسمان و...)مارو کلا به بچهای بخش معرفی کردو ازشون خواست کاری انجام میدن برامون توضیح بدن و اگه سوالی داشتیم جواب سوالامونو بدن و تاکید کرد که فقط مشاهده 😬😡دلم میخواست بزنم نصفش کنم😀با ملیکا داشتیم به حرفای دکتر جدیدی که متخصص طب اورژانس بودگوش میکردیم که ظاهرا اسمش وارد سیستم نشده بود و مهر بیمارستانش هم آماده نکرده بودن مجبور بود از مهر بیرون خودش استفاده کنه که تو همین لحظه یه پسر بچه یکساله آورده بودن که از پله خونشون پرت شده بود پایین گردنشو آتل بسته بودن پیشانیش هم یه زخم عمیق داشت😢اینقد این بچه گریه میکرد دلم کباب شد براش مادره هم یه گوشه ایستاده بود فقط گریه میکرد  بچه بغل پدره بود دکتر رفت سمتش ماهم همراه یه پرستار کنارش دکتر معاینه کرد بعد دیدم از تو جیبش موبایلش رو در آورد من فک کردم میخواد عکس بگیره😁تو دلم گفتم بچه داره از گریه بیهوش میشه این میخواد عکس بگیره وایی یهو دیدم فلش رو روشن کرد چشمای بچه رو دید 🙈🙈سرش رو گفت باید عکس بگیرن و زخمشم بخیه بشه یه پرستار اومد انژیوکت بزنه دلم میخواس گریه کنم بچه اخه رگ نداره من پاهاشو گرفتم ملیکا دستاشو من فداش بشم الهی رو ساق دستش رگ نداشت😢مجبور شد از رو مچ بچه بگیره خیلی خودمو کنترل کردم گریه نکنم پدرش میگفت با هزار بدختی خونه ساختم ولی الان وسیله ها گرون شده پول ندارم نرده بزنم که بچم از پله نیوفته😖😢بردیمش اتاق سوشور برا بخیه من حالا میترسم  نمیدونستم چیکار کنم بچم گریه میکرد آقای سام مسوول بخش سوشور کامل برامون توضیح داد که چه چیزهایی نیازه  محمد صالح رو تخت خوابوندیم باباش دستاشو گرفت ملیکا پاهاشو منم سرشو بیچاره گردنشم آتل داشت بچه نمیتونست نفس بکشه وایی وقتی باسرم زخمشو شستشو میدادمن داشتم میمردم ضعف ک

رده بودم اول بسم الله چشمامو بستم که نبینم ولی آقای سام گفت چشماتو باز کن ببین میخوام توضیح بدم با چشم بسته چی متوجه میشی 😕 هیچ مجبوری باز کردم تو سرنگ انسولین دارو ریخت واییییییی 😨وقتی کنار زخم زد یه لحظه چشمام سیاهی رفت ولی خودمو نگه داشتم یه دستم پیشانی بچه رو نگه میداشتم یه دستم روپوشمو چنگ میزدم😂بعد شروع کرد توضیح دادن بخیه یه چیزی شبیه قلاب بود وقتی تو گوشت فرو میکرد از اونور میکشید نخ رو بچه هلاک شده بوداز گریه منم بدنم بی حس شده بود  ولی ملیکا خیلی ریلکس نگاه میکرد من دیگه راستش نگاه نکردم خودمو با محمد صالح مشغول کردم باهاش حرف میزدم سرگرمش کنم تا بلاخره تموم شدیه سبد گوشه اتاق بود داخلش پر شکلات 😍کسایی که ضعف میکنن بهش میدن منم خوب واقعا داشت فشارم میوفتاد رفتم یه مشت گرفتم🙈به خیال اینکه آقای سام ندید من چقد گرفتم وقتی برگشتم دیدم پشتمه 😨گفت جان من اگه کمه یه مشت دیگه بردار یه وقت تعارف نکنیا😂😀 (باحالت خنده گفت😁)منم کم نیاوردم یه مشت دیگه گرفتم😆ریختم تو جیبم 🙈گفت یعنی منتظر وقت بودی یکی بگه بیشتر بردار حمله کنی😁خوبه هرروز نیستی جا به جا میشین وگرنه من باید روزی 10بار سبد رو پرکنم😂😂بعد رفتم بیرون اتاق نشستم شکلات هارو میخوردم و غر غر ملیکا رو گوش میکردم که آبرومونو بردی ندید بدید 😐گفتم بیوفتم غش کنم خوبه تو جوابگویی😁دوتامشت شکلاته دیگه مگه چیه مال دولته بیخیال😂درحال کل کل کردن بودیم که یه آقایی رو با ویلچر آوردن زانوش زخم خیلی بدی داشت  اونو دیدم باز بی حس شدم انگار نه انگار الان یه مشت شکلات خوردم(شکلات هم شکلاتای قدیم😂) بنده خدا کارگر افغان بود نفهمیدم چجوری اینجوری شدتوضیح داد ولی چون  لهجه داشت من یه کلمه نفهمیدم روتخت خوابید آقای سام بهمون ماسک و دستکش داد گفت بزنین بعد بهم قیچی داد گفت رو زانوشو کامل قیچی کن زانوش پر خون بود ترسیدم دادم ملیکا گفتم تو قیچی کن من میترسم اقای سام اومد سرم شستشو رو داد دستم گفت بریز رو پاش😨 گفتم من گفت آره خود شما مگه نیومدین یاد بگیرین پس انجام بده سریع سرم رو ریختم رو زخمش بنده خدا مرد و زنده شد خیلی زخمش بد بود کامل زانوشو شستشو دادم ولی ضعف کرده بودم باز بی حس بودم زانوشو بیحس کرد که من باز چشمامو بستم طاقت نداشتم نمیدونم ملیکا چجوری خیلی ریلکس نگاه میکرد خوش به حالش  بعد شروع کرد بخیه زدن باز اون قلاب رو فرومیکرد تو گوشت بیصاحاب چقد بده اصن به پاش نگاه نکردم سرگیجه گرفته بودم خودمو به تخت تکیه دادم   آقاعه زانوش 16تا بخیه خورداینقد حالم بد بود نفهمیدم چجوری پانسمان کرد آخرش با کمک ملیکا رفتم رو صندلی نشستم اقای سام اومد گفت خوبی گفتم آره فقط یه خورده سرگیجه گرفتم گفت تغذیتو خوردی😁😂گفتم آره به ملیکا گفت مراقبش باش الان میام رفت بیرون و چند دقیقه بعد با دستگاه فشار و یه لیوان آب قند اومد فشارمو گرفت آب قند رو داد خوردم بهتر شدم و دوباره فشارمو گرفت گفت مریض اومد نیا داخل همون بیرون بشین دوباره فشارت افت میکنه منم ازخدا خواسته تشکر کردم اومدم بیرون نشستم 😀ملیکا رو کارد میزدی خون نمیومد😂 
پ.ن:روز اولم اینجوری گذشت الان که تایپ کردم براتون روز سوم رو گذروندم که عالییی بود😍
پ.ن:شرمنده خودتون و چشماتون که طولانی بود و خسته شدین خواستم با جزییات بگم براتون😁
پ.ن:خیلی  خیلی حس خوبیه کمک به همنوع 😍وقتی یکی صدات میکنه خانم پرستار بااینکه پرستار نیستی و کمکش میکنی یه حس خوبی به آدم منتقل میشه😍این حسو دوس دارم❤
پ.ن:موافقین روزای دیگه رو بگم براتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن:

جز دعا کار دگر نیست مرا
شب روزت همه شاد
دلت از غم آزاد
همه ایام به کام
و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون
همچو گنجشک به هر بام ودرخت
بنشینی خندان
وسبکبال تر از برگ درخت
در هوا رقص کنان
مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند
و ز تو نغمه مستی آید ...
لحظه هایت چون قند
روزگارت لبخند
هفته هایت پر مهر
هر کجایی که قدم بگذاری
همه از کینه تهی
همه از قهر و عداوت خالی
همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ...
و تو با یاد خداوند بزرگ
به سلامت ببری راه به پیش... 

❤آرزو❤