خاطره اقا فرزین
دو ماه پیش جای همه شما خالی با نیایش خانم رفته بودیم مشهد ،من سه سال قبلش رفته بودم اما نیایش میگفت ده ساله که نرفته ،حسابی سفر و زیارت چسبید فقط هوا خیلیییی سرد بود ،جوری که باید حتما منم شالگردن میگرفتم جلوی صورتم ،وگرنه دماغم یخ می بست ،روزه سومی که اونجا بودیم قرار شد بعد از نهار بریم حرم بعدش هم بریم خرید ،رفتیم پایین نهار خوردیم ،هوا ابری بود ،تا ما از هتل زدیم بیرون بارون زد اولش تند نبود ،رفتیم درب باب الجواد بارون شدید شد نیایش میگفت برگردیم اما من گفتم ارزش نداره برگردیم ،رفتیم یه جا سرپوشیده پیدا کردیم ایستادیم ،اینم بگم تو همون چند لحظه خیس و فلک شده بودیم ،من که از قبلشم یه مقدار سرماخوردگی داشتم ،بعده اون روز بدترم شدم ،بارون بند اومد رفتیم حرم زیارت کردیم بیرونم سرد بود ،داخل هم که شلوغ بود خیلی مجبوری بیرون نشستیم ،یک ساعتی بعد رفتیم یه تاکسی گرفتیم برای مرکز خرید ،نیایش خانم تا دوست داشت خرید کرد ،یه مقدارم پیاده روی کردیم تو همون هوا ،تا برگردیم هتل نیایش مدام عطسه می کرد ،حال منم تعریفی نداشت ،صبح که پاشدم سرفهمی کردم شدید ،نیایش خانمم میگفت سرش و گلوش درد می کنه ،صبحونه خوردیم بعد رفتیم حرم ،از حرم رفتیم شاندیز برای نهار ،راستش واقعا بی عقلی کردیم تو اون هوای سرد رفتیم شاندیز ،ولی وقتی رفتیم اونجا پرده کشیدن دورتا دوره تخته ها منقل آوردن گرم شد ،زیاد نموندیم برگشتیم هتل ،هردوتامون بیهوش شدیم تا ساعت۶بود زنگ زدن میخوان ببرنمون مرکز خرید ،به نیایش گفتم نریم بگیریم بخوابیم که گفت نه بریم بعدش بریم دکتر حالم خوب نیست ،قبول کردم اول رفتیم خرید ،بعد که برگشتیم هتل نیایش گفت بریم درمانگاه ،اما من گفتم میرم داروخونه دوتا قرص واسه هردومون میگیرم شاید بهتر شدیم ،نیایشف نه نمیشه من باید برم دکتر ،گفتم من الان خیلی گرسنمه بعده شام بریم ،شام خوردیم بعدش نیایش خودشم خسته بود رفت گرفت خوابید ،صبح که بیدار شدیم رفتیم تو لابی نیایش فورا از رسپشن پرسید درمانگاه نزدیک کجا هست آقا؟ ،گفت درمانگاه خوده حرم هست ،من گفتم بیا اول صبحونه بخوریم ،گفت فکر نکن میتونی از زیرش در بری ،رفتیم صبحونه خوردیم بعد رفتیم حرم گفتم خودت برو من که نیازی ندارم ،با اخمنگام کرد گفت پس منم همش سرفه می کنم؟ ،تصمیم گرفتم خجالت بکشم و باهاش برم ،رفتیم داخل نوبت گرفتیم ،آقای دکتر اومد مام پشت سرش رفتیم داخل اتاق ،به نیایش خانم گفتم بشینه نشست ،بعد از معاینه خانمم من نشستم ،دکتر پرسید دفترچه ندارید؟ ،گفتم نه مسافریم ،بعد پرسید پنی سیلین که میزنی؟ ،رنگم پرید نیایش نگا میکرد گفتم بله ،بعد از نوشتن نسخه نیایش نشست من رفتم داروها رو بگیرم ،اول داروهای اون حاضر شد بعد ماله من ،نیایش فقط دو آمپول داشت و من سه تا ،یعنی شانس واقعا منو کشته ،برگشتم داخل درمانگاه نیایش اومد گفت آمپول نوشته ؟ ،گفتم آره نوشته ولی میخوای بزنی ؟ ،دیگه دیدم داره برزخی می شه گفت بیا بریم ،تزریقات خانما و آقایان دوتا سالن مجزا بود ،با خودم گفتم تا نیایش بره بزنه و بیاد من داروهای خودمو میندازم سطل زباله میره پی کارش ،رفتم واسه هردوتامون قبض گرفتم نیایش رفت داخل منم نرفته برگشتم ،نشستم چند لحظه خلوت بشه تا خواستم برم داروها رو بندازم دیدم نیایش خانم اومد ،بهم نگا انداخت گفت نرفتی؟ ،با تعجب گفتم تو زدی؟ ،گفت نه تست کردم چون خیلی وقت بود نزدمباید بیست دقیقه صبر کنم ،بعدش به من گفت پاشو با هم بریم ،بدشانسی بهتر از این نمیشه ،با هم رفتیم داخل یه آقای پسره جوونی بود پرسید چی دارید آقا ،بهش دادم گفتم هرسه تا رو باید همین الان بزنم؟ ،یکیشو بهم نشون داد گفت اینو میتونی بعدا بزنی میخوایم همین الان بزن ،گفتم نه بعدا میزنم ،نیایش خانم اخم کرد ،همین طور که آماده شون می کرد گفت خانم شما میتونید برید اون قسمت ،گفت نه تست کردم منتظرم ،گفت بله ببخشید آقا شما برید رو تخت بخوابید ،رفتیم با همدیگه کمربندمو وا کردمو نشستم رو تخت ،نیایش گفت نترس دیگه بیحسی هم ریخت توش ،تا پرستار اومد منم فوری خوابیدم ،استرسم هر دقیقه بیشتر می شد ،نیایش شلوار شورتمو آورد پایین ،پرستار پنبه کشید اولیو که زد خیلی درد داشت دسته نیایش و محکم گرفته بودم ،گفت آقا تکون نخورید ،بعدش بازم پنبه کشید تزریق کرد که در مقابل قبلی پشیزی درد نداشت ،گفت چند لحظه بخوابید بعد بلند شید ،نیایش گفت مرسی و پرستار رفت ،بعدش نیایش به من گفت یه تشکر می کردی ،با ناله بلند شدم ،کمربندمو بستم پاشدم آروم رفتم بیرون ،نشستیم بیرون پام تیرمی کشید نیایش بلند شد گفت بیست دقیقه تمام ،گفتم چیزیت نیست؟ ،خندید گفت نه ،رفتیم داخل منم باهاش اومدم ،خانمه گفت آقا شما بفرمایید بیرون ،خانمم گفت همسرم هستن ،گفت باشه اشکال نداره عزیزم برو آماده شو ،دیدید خانما چقدر بهم دیگه محبت دارن؟ ،دنبالش رفتم مانتوشو باز کرد خوابید ،من جای خانمم ترسیده بودم ،دستشو گرفتم گفت نترس من نمیترسم ،لبخند زدم خانم پرستار اومد بالای سرش منم شلوارشو دادم پایین پنبه کشید گفت نفس ،تزریق کرد نیایش هیچی نگفت فقط یه لحظه کوتاه دستمو گرفت ،عجب شیرزن گیرمون اومده ،یه دونه دیگه هم زد که نیایش خم به ابرو نیاورد ،کمکش کردم بلند شه ،پرسیدم درد نداشتی ؟ ،خندید گفت چرا ،لباسشو درست کرد رفتیم بیرون ،یه زیارت کوتاه کردیم برگشتیم استراحت کردیم هتل ،اما عصر رفتیم بیرون ،نیایش که سره حال اومده بود منم بهتر شده بودم ،بازم رفتیم حرم که خلوت بود ،دیگه به نیایش گفتم چند ساعتی بشینیم ،داخل یه جای خالی پیدا کردیم ،منظورم قسمت زیر زمینه ،نشستیم همونجا ،بعدش خواستیم برگردیم که نیایش خانم گفت بیا بریم اون یکیآمپولتم بزن راحت شی ،گفتم وای نیایش ول کن ،گفت فردا میخوایم ترقبه بعدشم من هنوز سوغاتی نخریدم بیا بزن همین الان ،رفتیم داخل چون میدونستم دیگه یه دونه آمپوله قبل این که برم تزریقات خودم یه قبض گرفتم ،خواستم برم نیایش نشست رو نیکمت نگاش کردم گفتم نمیای؟ ،گفت نه میخوام به مامانم زنگ بزنم ،دیدم باید تنهایی برم مثل دوران سینگلی ،رفتم داخل یه آقای قد کوتاهی بود آمپولمو گرفت گفت برو آماده شو ،رفتم تا خواستم کمربند باز کنم دیدم آمپول بدست اومد گفت بخواب آقا ،منم هول شدم دستپاچگی و استرس با هم ،فوری خوابیدم شلوارمو شل کردم کشیدم پایین ،ایشونم فوری پنبه کشید و در کسری از ثانیه باسنم سوخت ،یه اوخ گفتم که پنبه گذاشت جاش و رفت ،منم سرمو گذاشتم رو تخت چند لحظه ،بعدش پاشدم تو دلم به خودم فحش دادم ،دلم نیومد به نیایش خانم چیزی بگم ،رفتم بیرون نیایش هنوز با تلفن صحبت می کرد بلند شد رفتیم از درمونگاه بیرون ،تا برسیم هتل من دستم روی پام بود نمیدونم درد داشت یا بد زد ،رسیدیم هتل نیایش برام حوله داغ گذاشت ،فردا هم رفتیم ترقبه و خریده سوغاتی شب هم که برگشتیم ،اینم از یه خاطره دیگه ،مرسی که میخونید .
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 9:35 توسط نویسنده
|