خاطره فاطمه عزیز
بسم تعالی
امروز شنبه17 اسفند 1397 مصادف با 2 رجب 1440 . دقیقا 11روز تا سال جدید باقی مانده. خانمای وب خونه تکونیا تموم شده یا نه😊 آقایون شما هم یه کمکی بدید بد نیستااااا😤امیدوارم سال جدید از هر لحاظ برای همه مردم سرزمینم و به خصوص برای اعضای محترم وب، بهترین ها رقم بخوره😀😀فک نمیکردم دیگه حداقل تو این سال خاطره ساز شم ولی بد جوری اخره سالی حالم گرفته شد 😂😂😂یه خاطره داغ داغ از همین امروز، دیروز امتحان دستگاه های اجرایی برگزار شد و خب منم شرکت کرده بودم باید برا امتحان میرفتم مرکز اصفهان .یعنی حدودا یک ساعت تو راه بودیم بابا بد جور سرماخورده بود و اصلا حالش خوب نبود با این حال ساعت 6 صبح راه افتادیم منم که قبلش یه کمی سرماخورده بودم و یه کمی هم از ویروسهای بابا جون فیض بردم خلاصه بعد از اینکه از اصفهان برگشتم دیدم قراره همه (خواهرم و برادرام به همراه همسران )برن خونه باغ. منم با اینکه خیلی خسته بودم باهاشون راهی شدم مامان و بابا موندن خونه ولیییی من رفتم جاتون سبز😊😊 خیلی خوب بود چای آتیشی و ... دیگه هوا تاریک شده بود ما هم جمع کردیم برگشتیم خونه ولی دیگه روح به بدنم نمونده بود😱😱 به زور وضو گرفتم نماز خوندم و پریدم زیر پتو کناره بخاری .بدن درد شدیدی😵😵 داشتم ولی به رو خودم نیاوردم یه ساعتی خوابیده بودم که یهو در اتاق محکم بهم خورد😲😲 سرم را از زیر پتو آوردم بیرون دیدم بللله طبق معمول محمد حسین با بچه ها قهر کرده و عصبانیتش😡😡😡 را سر در بیچاره اتاق من فلک زده خالی کرده (ناگفته نماند که محمد حسین بچه دوم برادر ارشد بنده میباشد، پسری لوس، در عین حال زور گو که هر چی میخاد باید براش فراهم باشه) یه کم گذشت تا آبدیت شدم بعد بهش گفتم باز چی شده عمه؟؟؟😡😡دیگه یه کم بغل گرفتمش و باهاش صحبت کردم که مثلا مرد شده و نباید مدام قهر کنه و .... ولی زهی خیال باطل که اثر کرده باشه. بعد از بیست دقیقه رضایت داد آشتی کنه و به آغوش هم بازیاش برگرده منم دوباره پتو عزیزم و کشیدم رو سرم و ادامه خواب ولی هنوز ده دقیقه نشده بود که دوباره صدای در نگون بخت درآمد و محمد حسین پرید رو سرم😆😆. منم تو خواب بیداری بودم نمیدونستم چی شده دیگه دیدم این نمیزاره من بخابم به زور بلند شدم رفتم بیرون ولی حالم خیلی بد بود سفره شام رو تازه چیده بودن🍗🍖🍞مامان گفت خوبی؟؟؟گفتم اررره .رفتم یه سرماخوردگی و یه مسکن خوردم و نشستم سر سفره بعد شام برادرام رفتن خونه خودشون منم یه سکوت دلنشین پیدا کردم و رفتم سمت اتاقم ساعت 8 و این حدودا بود که خابیدم ولی چشمتون روز بد نبینه ساعت 2 و نیم بود که از گلو درد و حالت تهوع بیدار شدم. مامان و بابا خواب بودن منم خیلی نا محسوس و بی سر و صدا دوتا قرص دیگه خوردم و برگشتم اتاقم. یه دو سه ساعتی با گوشیم ور رفتم تا دوباره خابم برد ولی دوباره برا نماز صبح بیدار شدم به خاطر قرصی که خورده بودم تبم قطع شده بود ولی بدنم خیلییی درد داشت😐😐😐😐😐 خلاصه تا ساعت 10 صبح تحمل کردم ولی دیگه نمیتونستم. بلند شدم از در اتاق رفتم بیرون و داوطلب رفتن شدم😢😢😢😢😢. حتی حال لباس پوشیدن نداشتم هر چی دم دست بود پوشیدم و راهی شدیم. رفتیم کلینیک خیلی خلوت بود بابا برام نوبت گرفت و بعد از چند دقیقه وارد شدیم خیلی حالم خراب بود طوری که اصلا حال نداشتم حرف بزنم. دکتر علائم را پرسید و بعد از معاینه گلو و چک کردن فشار شروع به نوشتن کرد. چون معدم فوقالعاده درد داشت ازش خواستم کمتر خوراکی بنویسه (قبلا حاضر بودم بمیرم اما امپول نزنم ولی حالا دیگه تررسم ریخته 😆😆)پرسید شیاف بنویسم،منم قاطع گفتم نه.دکتر گفت فشارت رو مرزه بد نیس، سرم بنویسم؟ منم میخاستم زود برگردم خونه وقتی گفت فشارم زیاد پایین نیس،گفتم ننویسه(به جون جد بزرگوارم نمیترررسم ..مثلا الکی😂😂😂). دیگه نسخه نوشته شد و تشکر کردیم و از محضر دکتر مرخص شدیم.من به همراه مادرم رفتیم داخل ماشین و بابا هم رفت داروخونه.بعد از چند دقیقه بابا با کیسه داروها آمد.داروها رو داد به مامان و خودش سوارشد و راهی شدیم.داروها رو از مامان گرفتم .میدونستم که پنی داده چون دکتر پرسید زدم یا نه؟ولی چه نوعش؟تو کیسه رو نگاه کردم دیدم بله یه پنی1200😲😲😲😲 و یه دگزا دارم. کلینیک تزریقات خانم نداشتن به خاطر همین رفتیم اورژانس. وقتی رسیدیم یه آقایی را آوردن که دستش تو دستگاه گیر کرده بود😰😰😰. یه وضعی بود دیگه یه کم تو ماشین موندم تا اون آقا را با آمبولانس منتقل کردن اصفهان. بعد رفتیم داخل .پرستار همراه آمبولانس رفته بود و یه خانم ماما تو قسمت اورژانس جای پرستار وایستاده بود. بابا قبض گرفت ولی اتاق تزریقات به خاطر خونریزی دست اون آقا در حال شست و شو بود به خاطر همین خانم ماما گفت به اتاق دیگه ای بریم.با اینکه خودم داوطلب شده بودم ولی بد استررسی😯😯 داشتم خانم ماما با ست پنبه وارد اتاق شد امپولا را دادم بهش. اول دگزا را کشید تو سرنگ و گفت دمر شو. منم با اکراه دمر شدم 😕😕😕گفت این درد نداره ولی تا زد خیلی بد پام سوخت و درد گرفت😢😢😢😢😢 پیش خودم گفتم خدا خودش به دادم برسه این که درد نداشت این طوری دردم آمد حالا پنی که جای خود داره😣😣😟😳😢😢.اولی تموم شد و کشید بیرون رفت دومی را آماده کنه. گفتم ببخشید بیحسی نمیزنید؟گفت اثر دارو کم میشه اما اگه اشکالی نداره بزنم. دیگه مامان پیش دستی کرد و گفت یه کم درد رو تحمل میکنه، نزن😎😎😎. با این حرف مامان دیگه جایز ندونستم که حرفی بزنم😧😧😕😕. امپول به دست آمد طرفم منم طرف مخالفم رو دادم پایین که خودش بیشتر کشید.اااااااخخخخخخخ که چقدر درد داشت جون دادم زیر دستش مدام با پای مخالفم میزدم به تخت😣😢😣😢😭😭😭 لا مصب تمومی نداشت خانم ماما میگفت نفس عمیق بکش ولی چنان نفسم ته دلم گیر افتاده بود که نگوووو تازه بعد اینکه کشید بیرون هنوز انگار نیدل تو پام بود. من یه بار دیگه هم 1200 زده بودم ولی با بیحسی که اصلا یک هزارم اینم دردم نیامده بود😞😞😞بعد از تزریق خانم ماما گفت ببخشید اگه درد گرفت تقصیر من نبود آمپولش دردناکه. مامانم جواب داد من که بی جون رو تخت ولو شده بودم😖😫 و حتی نمیتونستم تکون بخورم گفت چند دقیقه بلند نشو ورفت بیرون منم اگه به خودم بود حالا حالاها خوابیده بودم ولی ضایع بود جلو مامان و بابا دیگه به زور و با کمک مامان از رو تخت بلند شدم اصلا توان ایستادن رو پاهام رو نداشتم ولی با این حال سعی کردم لنگ نزنم تا در رو باز کردم که برم بیرون دیدم خانم ماما نگران جلو دره. پرسید حالت خوبه منم با لبخند 😊😊بهش گفتم بله و بعد تشکر کردیم و رفتیم سمت ماشین. وقتی نشستم بد جای امپولا درد 😢😢گرفت الانم که دارم خاطرش رو مینویسم هنوز درد دارم به حدی که به خاطر دردش از خواب بیدار شدم.
لطفا برام دعا کنید بد جوری به دعاهاتون احتیاج دارم .ممنون😊😊😊😊😊
پینوشت:ممنون از همه کسایی که وقت میذارن و میخونن حالا چه وقت کامنت گذاشتن رو دارن و چه ندارن😁😄
پینوشت : از همین جا پیشاپیش سال جدید رو به همه دوستان عزیز تبریک میگم 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
امروز شنبه17 اسفند 1397 مصادف با 2 رجب 1440 . دقیقا 11روز تا سال جدید باقی مانده. خانمای وب خونه تکونیا تموم شده یا نه😊 آقایون شما هم یه کمکی بدید بد نیستااااا😤امیدوارم سال جدید از هر لحاظ برای همه مردم سرزمینم و به خصوص برای اعضای محترم وب، بهترین ها رقم بخوره😀😀فک نمیکردم دیگه حداقل تو این سال خاطره ساز شم ولی بد جوری اخره سالی حالم گرفته شد 😂😂😂یه خاطره داغ داغ از همین امروز، دیروز امتحان دستگاه های اجرایی برگزار شد و خب منم شرکت کرده بودم باید برا امتحان میرفتم مرکز اصفهان .یعنی حدودا یک ساعت تو راه بودیم بابا بد جور سرماخورده بود و اصلا حالش خوب نبود با این حال ساعت 6 صبح راه افتادیم منم که قبلش یه کمی سرماخورده بودم و یه کمی هم از ویروسهای بابا جون فیض بردم خلاصه بعد از اینکه از اصفهان برگشتم دیدم قراره همه (خواهرم و برادرام به همراه همسران )برن خونه باغ. منم با اینکه خیلی خسته بودم باهاشون راهی شدم مامان و بابا موندن خونه ولیییی من رفتم جاتون سبز😊😊 خیلی خوب بود چای آتیشی و ... دیگه هوا تاریک شده بود ما هم جمع کردیم برگشتیم خونه ولی دیگه روح به بدنم نمونده بود😱😱 به زور وضو گرفتم نماز خوندم و پریدم زیر پتو کناره بخاری .بدن درد شدیدی😵😵 داشتم ولی به رو خودم نیاوردم یه ساعتی خوابیده بودم که یهو در اتاق محکم بهم خورد😲😲 سرم را از زیر پتو آوردم بیرون دیدم بللله طبق معمول محمد حسین با بچه ها قهر کرده و عصبانیتش😡😡😡 را سر در بیچاره اتاق من فلک زده خالی کرده (ناگفته نماند که محمد حسین بچه دوم برادر ارشد بنده میباشد، پسری لوس، در عین حال زور گو که هر چی میخاد باید براش فراهم باشه) یه کم گذشت تا آبدیت شدم بعد بهش گفتم باز چی شده عمه؟؟؟😡😡دیگه یه کم بغل گرفتمش و باهاش صحبت کردم که مثلا مرد شده و نباید مدام قهر کنه و .... ولی زهی خیال باطل که اثر کرده باشه. بعد از بیست دقیقه رضایت داد آشتی کنه و به آغوش هم بازیاش برگرده منم دوباره پتو عزیزم و کشیدم رو سرم و ادامه خواب ولی هنوز ده دقیقه نشده بود که دوباره صدای در نگون بخت درآمد و محمد حسین پرید رو سرم😆😆. منم تو خواب بیداری بودم نمیدونستم چی شده دیگه دیدم این نمیزاره من بخابم به زور بلند شدم رفتم بیرون ولی حالم خیلی بد بود سفره شام رو تازه چیده بودن🍗🍖🍞مامان گفت خوبی؟؟؟گفتم اررره .رفتم یه سرماخوردگی و یه مسکن خوردم و نشستم سر سفره بعد شام برادرام رفتن خونه خودشون منم یه سکوت دلنشین پیدا کردم و رفتم سمت اتاقم ساعت 8 و این حدودا بود که خابیدم ولی چشمتون روز بد نبینه ساعت 2 و نیم بود که از گلو درد و حالت تهوع بیدار شدم. مامان و بابا خواب بودن منم خیلی نا محسوس و بی سر و صدا دوتا قرص دیگه خوردم و برگشتم اتاقم. یه دو سه ساعتی با گوشیم ور رفتم تا دوباره خابم برد ولی دوباره برا نماز صبح بیدار شدم به خاطر قرصی که خورده بودم تبم قطع شده بود ولی بدنم خیلییی درد داشت😐😐😐😐😐 خلاصه تا ساعت 10 صبح تحمل کردم ولی دیگه نمیتونستم. بلند شدم از در اتاق رفتم بیرون و داوطلب رفتن شدم😢😢😢😢😢. حتی حال لباس پوشیدن نداشتم هر چی دم دست بود پوشیدم و راهی شدیم. رفتیم کلینیک خیلی خلوت بود بابا برام نوبت گرفت و بعد از چند دقیقه وارد شدیم خیلی حالم خراب بود طوری که اصلا حال نداشتم حرف بزنم. دکتر علائم را پرسید و بعد از معاینه گلو و چک کردن فشار شروع به نوشتن کرد. چون معدم فوقالعاده درد داشت ازش خواستم کمتر خوراکی بنویسه (قبلا حاضر بودم بمیرم اما امپول نزنم ولی حالا دیگه تررسم ریخته 😆😆)پرسید شیاف بنویسم،منم قاطع گفتم نه.دکتر گفت فشارت رو مرزه بد نیس، سرم بنویسم؟ منم میخاستم زود برگردم خونه وقتی گفت فشارم زیاد پایین نیس،گفتم ننویسه(به جون جد بزرگوارم نمیترررسم ..مثلا الکی😂😂😂). دیگه نسخه نوشته شد و تشکر کردیم و از محضر دکتر مرخص شدیم.من به همراه مادرم رفتیم داخل ماشین و بابا هم رفت داروخونه.بعد از چند دقیقه بابا با کیسه داروها آمد.داروها رو داد به مامان و خودش سوارشد و راهی شدیم.داروها رو از مامان گرفتم .میدونستم که پنی داده چون دکتر پرسید زدم یا نه؟ولی چه نوعش؟تو کیسه رو نگاه کردم دیدم بله یه پنی1200😲😲😲😲 و یه دگزا دارم. کلینیک تزریقات خانم نداشتن به خاطر همین رفتیم اورژانس. وقتی رسیدیم یه آقایی را آوردن که دستش تو دستگاه گیر کرده بود😰😰😰. یه وضعی بود دیگه یه کم تو ماشین موندم تا اون آقا را با آمبولانس منتقل کردن اصفهان. بعد رفتیم داخل .پرستار همراه آمبولانس رفته بود و یه خانم ماما تو قسمت اورژانس جای پرستار وایستاده بود. بابا قبض گرفت ولی اتاق تزریقات به خاطر خونریزی دست اون آقا در حال شست و شو بود به خاطر همین خانم ماما گفت به اتاق دیگه ای بریم.با اینکه خودم داوطلب شده بودم ولی بد استررسی😯😯 داشتم خانم ماما با ست پنبه وارد اتاق شد امپولا را دادم بهش. اول دگزا را کشید تو سرنگ و گفت دمر شو. منم با اکراه دمر شدم 😕😕😕گفت این درد نداره ولی تا زد خیلی بد پام سوخت و درد گرفت😢😢😢😢😢 پیش خودم گفتم خدا خودش به دادم برسه این که درد نداشت این طوری دردم آمد حالا پنی که جای خود داره😣😣😟😳😢😢.اولی تموم شد و کشید بیرون رفت دومی را آماده کنه. گفتم ببخشید بیحسی نمیزنید؟گفت اثر دارو کم میشه اما اگه اشکالی نداره بزنم. دیگه مامان پیش دستی کرد و گفت یه کم درد رو تحمل میکنه، نزن😎😎😎. با این حرف مامان دیگه جایز ندونستم که حرفی بزنم😧😧😕😕. امپول به دست آمد طرفم منم طرف مخالفم رو دادم پایین که خودش بیشتر کشید.اااااااخخخخخخخ که چقدر درد داشت جون دادم زیر دستش مدام با پای مخالفم میزدم به تخت😣😢😣😢😭😭😭 لا مصب تمومی نداشت خانم ماما میگفت نفس عمیق بکش ولی چنان نفسم ته دلم گیر افتاده بود که نگوووو تازه بعد اینکه کشید بیرون هنوز انگار نیدل تو پام بود. من یه بار دیگه هم 1200 زده بودم ولی با بیحسی که اصلا یک هزارم اینم دردم نیامده بود😞😞😞بعد از تزریق خانم ماما گفت ببخشید اگه درد گرفت تقصیر من نبود آمپولش دردناکه. مامانم جواب داد من که بی جون رو تخت ولو شده بودم😖😫 و حتی نمیتونستم تکون بخورم گفت چند دقیقه بلند نشو ورفت بیرون منم اگه به خودم بود حالا حالاها خوابیده بودم ولی ضایع بود جلو مامان و بابا دیگه به زور و با کمک مامان از رو تخت بلند شدم اصلا توان ایستادن رو پاهام رو نداشتم ولی با این حال سعی کردم لنگ نزنم تا در رو باز کردم که برم بیرون دیدم خانم ماما نگران جلو دره. پرسید حالت خوبه منم با لبخند 😊😊بهش گفتم بله و بعد تشکر کردیم و رفتیم سمت ماشین. وقتی نشستم بد جای امپولا درد 😢😢گرفت الانم که دارم خاطرش رو مینویسم هنوز درد دارم به حدی که به خاطر دردش از خواب بیدار شدم.
لطفا برام دعا کنید بد جوری به دعاهاتون احتیاج دارم .ممنون😊😊😊😊😊
پینوشت:ممنون از همه کسایی که وقت میذارن و میخونن حالا چه وقت کامنت گذاشتن رو دارن و چه ندارن😁😄
پینوشت : از همین جا پیشاپیش سال جدید رو به همه دوستان عزیز تبریک میگم 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 8:9 توسط نویسنده
|