سلام خسته نباشید مچکرمم از کسانی که برام کامنت گذاشتن ممنوووون و سپاس فراوان از کسانی که خاطره ام رو خواندن و تشکر مخصوص از ادمین گرامی به خاطر زحمات فراوانتون و اینکه خاطره هارو بدون هیچ نقصی اپ میکنی 😙😙😙😙😙😙
یه معذرت خواهی هم بدهکارم خاطره قبلیم غلط املایی داشت خیلی معذرت میخوام .
خب خب سروه هستم این خاطره دوممه پارسال بود طبقه بالای کمد دیواری سه چهار تا چمدون بزرگ هست که خرت و پرت هایی که استفاده نمیکنیم و برای یه وقتایی هست من دنبال یه فلش واجب میگشتم هرچی زیر و رو کردم پیدا نکردم رفتم تو وسایل سروناز رو گشتم اونجا هم پیدا نکردم کل اتاق رو ریخته بودم به هم همه رو ریخته بودم وسط اتاق وسایل های سروناز رو هم ریخته بودم وسط اتاق پیدا نشد رفتم سراغ وسایلحسام اتاقشو زیر و رو کردم نبود تصمیم گرفتم بروم توی چمدونارو دنبالش بگردم هرچی سروناز گفت نیست ول کن من گوشم بدهکار نبود گفتم حتما باید برم ببینم رفتم هلک هلک چارپایه بلند کشوندم اوردم وسایلا حسام رو با پا ریختم یه طرف جا باز کردم چارپایه رو گذاشتم و رفتم بالا در کمد رو باز کردم داستم زور میزدم چمدون رو بیارم  که حسام اومد تو اتاقش با چشمای گرد داشت مارو نگاه میکرد  و اتاقش رو یهو قیافش مظلوم و بامزه شد گفت خدااایااا من از دست این دوتا چیکاررر کنمممم این چه وضعیه دارید چیکار میکنید قشنگ قیافش اینجوری بود😢☹ (دستش یه سینی بزرگ بود توش پر ظرف چینی بود هنوز نفهمیدم اون سینی و ظرفا دستش چیکار میکرد)منم خندم گرفت هول کردم چارپایه تکون خورد حسام سریع اومد سینی رو گذاشت زمین و چارپایه رو نگه داشت بالاخره اومدم چمدون رو بیارم پایین سنگین بود کشیدم چارپایهبرگشت چمدون افتاد پایین خمش ریخت بیرون منم پرت شدم رو ظرفا شکست رفت به تنم خییییییییلی درد داشت خیلی اوضاع بدی بود من ترسیده بودم گریه میکردم سرونازم بدتر من جیغ زد پرید بیرون اتاق حسام اومد بلندم کنه تمام تنم تیر کشید پامم به شدت درد میکرد مامان تازه از سرکار اومده بود صدا مارو شنید اومد تو اتاق  دست بهم میزدن دادم میرفت هوا نمیدونستن چیکار کنن مامانم زنگ زد بابام گفت نزدیک خونس بابامم اومد و با کلی جیغ و داد من بلندم کردند کلی شیشه بزرگ و کوچیک رفته بود تو بدنم و درد میکرد و میسوخت میسوخت میسوووخت به هق هق افتادم اب دادن خوردم و بردنم بیمارستان یه وضعی بودا دمر خوابوندنم رو تخت اورژانس دکتر اومد دید و پرستارا وسایل اوردن و داشتن شیشه هارو درمیاوردن خیلی دردم میگرفت پشت کمرم باسنم پشت پاهام و دست چپم شیشه رفته بود و مچ پای چپم در رفته بود طول کشید تا شیشههارو دراوردن منم فقط گریههه میکردم و التماس حسام میکردم مامانمم حالش بد شد از این همه جییغ و گریه من بابام بردش بیرون هلاک شدم تا شیشه هارو دراوردن و شروع کردن بخیه و پانسمان اولین قسمتو که اومدن پانسمان کنند جوری داد کشیدم که فشارم افتاد سرم گیج میرفت و دیگه هیچی نفهمیدم نمیدونم چقدر گذشت که بیدار شدم بدنم کوفته شده بود پام اتل بسته بودند و دستم سرم بود دمر خوابیده بودم بابا گفت بیدار شدی گل من گفتم بابایی بریم خونه گفت باشه عزیزم دکتر اومد یه سر زد و گفت بهتری دختر خوب بسکه و گریه کردی و جیغ زدی صدات گرفته گفتم مرسی بد نیستم گفت از این به بعد بیشتر مراقب باش گفتم چشم دکتر نسخه رو داد به بابا و حسام و مامان کمکم کردن بریم تو ماشین رفتیم خونه گرفتم خوابیدم شب بیدار شدم درد داشتم که مامان بهم قرص داد فردا صبحش بابا اومد گفت سروه گلی دوتا امپول داری بزاربزنم برات منم چون درد داشتم خیییلی زود قبول کردم و سروناز اماده ام کرد اولیش رو زد هبچی نفهمیدم اصلاا درد نداشت یه خورده استرسم کمتر شد دومی رو زد یه کوچولو درد داشت گفتم اییی باباییی گفت کولی بازی درنیار تمومه من مامانت نیستما خیلی ناراحت شدم اخه من که چیزی نگفتم دراورد و لباسم رو سروناز درست کرد حوصلم سر رفته بود خییلی عذاب بدی بود نه میتونستم بشینم نه میتونستم راه برم نه بخوابم فقط دمر میتونستم بخوابم مامان قبل اینکه بره کلینیک اومد تو اتاق گفت وقتی برگشتم باید اتاقتون مرتب باشه حسام خییلی مرتبه خودش اتاقش رو مرتب کرده بود مامان رفت من و سروناز یه نگاه به اتاق و وسایل کردیم منکه داشت گریم میگرفت سروناز هم سریع چشماشو پر اشککرد پرید بیرون صداش میومد که داشت به حسام میگفت داداش قشنگم اخه دلت میاد ما چه کار کنیم کلی درس دارم (الکی) کار دادم اخه چجوری اینجارو تمیز کنم سروه هم که مریضه ای خدا (مثل ابر بهارم اشک میریخت ) حسامم گفت باشه عزیزم حالا چرا گریه میکنی میام کمکتون خب سروناز وقتی اومد تو اتاق علامت داد حال کردی مخ زدنو وایسادن مرتب کردن منم نقش ناظر داشتم حسام گفت اییی خداااا ابن کتابه که کلی دنبالش گشتم از دست شما یک دقیقه بعد گفت ععع این ساعتم یک دقیقه بعدش گفت عع من چقدر دنبال این پوستر گشتم یک دقیقه بعد گفت ععععسی دی هم اینجاس دیگه از دست ما کلافه شد کلی چیز از خودش تو وسایلمون پیدا کرد منو سروناز هم لبخند این شکلی میزدیم😁😁 اقا گذشت و گذشت تا اینکه زخمام عفونت کرد از این بهتر نمیشد راهی دکتر شدیم گفت باید انتیبیوتیک مصرف کنه کپسول نوشت و گفت ۴تا امپول هم دادم۲نوبت ۱۲ ساعتی دوتا بزن داروهارو کامل مصرف کن خوب میشه مراقبش باش و کلییی توصیه دیگه بالاخره راهی خونه شدیم بابا گفت سریع اماده شو گفتن چرراااا گفت امپولات از حرفی که واسه اون امپول زدناراحت شدم به خاطر همین بیصدا اماده شدم و قول دادم که هرچقدر درد داشت هیچی نگم ایندفعه از حسام خواهش کردم بیاد پیشم اومد خوابیدم سرمو گذاشتم رو پاش بابا شلوارم رو داد پایین و پنبه کشیدو فرو کرد در داشت دست حسام رو فشار میدادم تا تموم شد دومی دردش خییییلی بیشتر بود سرمو میزدم به پای حسام و پای مخالفمم میزدم به تخت اروم میگفتم ایی جوری که صدامو بابا نشنوه تا تموم شد بابا رفت و حسام هم پیشونیم رو بوسید و رفت خوابیدم ۱۲ ساعت بعدی هم خودم اماده شدم گفتم سروه شجاع باش و تحملش کنن اولی رو اخراش گفتم اخخخخ تا تموم شد بعدی حتی سوزنش هم درد داشت شروع کرد تزریق گفتم اییییی بابا بسسسسه این چرا اینقدر درد داره و سفت کردم بابا داد زد شل کننننن میگم شل شدم و تا تموم شد اشکام تند تند میریخت تمومکه شد ازم معذرت خواهی کرد وسایلش رو جمع کرد و رفت بیرون چند دقیقه بعد حسام اومد گفت سروه میگما میشه با لبتابت لوگو آرشام رو طراحی کنم پس فردا باید تحویل بدم نرم افزار خودم قاطی کرده منم گفتم خیله خب نشست گفت ععععععع گفتم چیه گفت سروه فلشت . دلم میخوااااااست خودمو جرررر بدم این همه دردسر برای یه فلشششش حالا فلش صاف جلو چشمم بوده خداایااااا هرچی فوحش بود رگبار خودم کردم منم دارو هامو مصرف کردم و بهترم شدم مرسی که خاطرمو خوندید میدونم ایندفعه خییییلی بد شد معذرت میخوام 
دوستدارتون سِروه