سلام به روی ماه همتون👑 حالتون خوبه؟! من پارسام! نمیدانم کسی منو به خاطر داره یا نه ولی من پارسام😂 این روزای بسی بهاری بهتون خوش میگذره؟! درس و مدرسه و تمومی تعطیلات چی؟! نود و هشت خیلی خوبی رو همراه با خوشبختی زیاد براتون آرزو میکنم❤۱۳۹۸ خیلی پر سر و صدا شروع شد نه؟ سیل ، لرستان ، خوزستان ، گلستان ، فارس ... خیلی متاسف شدم خدا باقیشو به خیر بگذرونه😥 والا ما اینجاها دعا میکردیم بارون بیاد خشکسالی و گرمی هوا از بین بره هوا یکم خنک بشه نه اینکه سیل بیاااد😅 ایـــــران به کجا چنین شتابان؟؟؟!😂
مامان بزرگ پدری من در سن ۶۲سالگی به سر میبره و به شدت ناله میکنه از درد پا و کمر ! به دکتر و بیمارستان کوچیکترین اعتقادی نداره و معتقده وقتی مریض میشه با داروهای گیاهی و دمنوشا سه سوت به قول خودش خوب میشه 😂 خیلی وقت بود که درد پا و کمر اذیتش میکرد و اکثر شبا بی خوابی میکشید از درد تا اینکه با فشار و اصرار های منو و بابام و زنعموم بلاخره راضی شد بره دکتر🙅 من یه روز مؤظف شدم به اینکه توی بیمارستان از دکتر اورتوپد برای مامان بزرگم نوبت بگیرم و ببرمش دکتر و منم طی چند روز اخیر این کارو کردم و دیروز صبح بود بهش زنگ زدم و گفتم اماده بشه برم دنبالش ! طبق روال قبل یه دوش گرفتم لباس پوشیدم از تخت و بالشم خداحافظی کردم و بهشون قول دادم تا فردا در کنارشون خواهم بود و از خونه اومدم بیرون . رفتم ماشینو نگه داشتم پیاده شدم ایفونو زدم اقاجون درو باز کردم رفتم تو اقاجونو بغل کردم مامانبزرگم اماده شده بود کیفشو ازش گرفتم از اقاجون خدافظی کردیم اومدیم بیرون دست مامانبزرگو گرفتم از پله ها اومد پایین و از خونه اومدیم بیرون ورفتیم بیمارستان! مامانبزرگم اصولا ترسو نیست ولی توی کل مسیر از استرس حرف میزد : میگم مامان نکه منو بردارن بستری کنن گوشه ی مریض خونه😒 قرص و دارو هم که من هوش و حواس ندارم پارسا یادم میره بخورم ! من توی عمرم فقط سر به دنیا اوردن بچه هام بیمارستان رفتم دیگه نرفتم اصلا بیخودی اومدما من میدونم دوای دردم فقط استراحته نباید کار کنم اصلا برگرد اشتباه کردم به حرفت گوش دادم خدا میدونه چه بلایی سرم میارن😂😂خلاصه به زور قانعش کردم تو مسیر که چیزی نیست زود تموم میشه قر نزن مامان اینقد😂😂😂 کل مسیر رو به حرفاش میخندیدم 😂😂 رسیدیم بیمارستان پیاده شدم درو باز کردم براشون دستشو گفتم رفتیم تو باور کنین دوساعت تو راه بودیم تا رسیدیم مطب😂😂😂 اروم راه میومد مامانبزرگم بخاطر درد پاهاش میخندید میگفت پارسا ؟! احساس میکنم لاک پشتم😂😂😂😂😂😂😂 رفتیم با منشی هماهنگ کردم مامانبزرگ نشست رو صندلی یه بیست دقیقه ای بود نشسته بودیم که منشی صدا زد کمک کردم عزیز بلند شد رفتیم تو سلام کردیم اقای دکتر م.س بلند شد دست دادیم عزیز نشست روی صندلی بیمار مشکلشون رو به اقای دکتر عرض کردم ایشون هم چند تا سوال از عزیز پرسیدن عزیز هم همش با شک و گمون کنم و فکر کردن جواب میداد 😂 جناب دکتر گفتن بخوابه روی تخت کمک کردم خوابید چند قسمت از پاشو گرفت و یکم فشار داد عزیز هم دست منو با تمام توانش فشار میداد و ناله میکرد یه قسمت از پاش کلا سیاه شده بود و اون قسمت سیاهی ورم کرده بود عزیزو کمک کردم دمر خوابید باز دکتر چند قسمت از کمرشو فشار داد یه قسمتایی از کمرش فرورفتگی داشت و یه از مهره های ستون فقراتش مشکل پیدا کرده بود کمک کردم پاشد عزیز دکتر گفتن که یکی از مهره های ستون فقراتشون اگه اشتباه نکنم جابه جا شده و یکی از پاهاش که خیلی درد داشت هم ساییدگی داره که جناب دکتر چندتا توصیه هم کردن به عزیز که الحمدالله عزیز به یکیشونم عمل نکرده بود😂😂 دفترچه عزیز رو دادم بهشون دارو نوشتن چهار تا امپول که ماهی یکیشونو باید میزد و انواع قرص و پماد و امپول های مسکن ! یکی از امپولای ماهیانه رو باید همون موقع میزد تشکر کردیم کمک کردم عزیز رو اومدیم بیرون ! رفتیم داروخونه داروهای عزیز رو گرفتم برگشتم پیشش : قربونت برم بریم یکی از امپولارو هم بزن بریم خونه استراحت کن! یکم بهم نگاه کرد : همین الان؟ بو الکل میگیرم مامان نگاه کن چه بویی میاد بیمارستان 😞 با خنده وایسادم یه چند ثانیه ای بهش زل زدم ابروهامو دادم بالا : جااان؟!! خندش گرفت : نه مامان میگم یعنی پاشو بریم بزنم تموم شه بره😂😂😂😂 دستشو گرفتم یه یاعلی گفت بلند شد رفتیم تزریقات امپولرو تحویل خانم م.ر دادم به عزیز کمک کردم خوابید نشستم لب تخت یه دو سه دیقه گذشت خانم م.ر اومدن خودم از اون سرنگی که تو دستش بود ترسیدم خانم پرستار : مامان بزرگتونن؟! من : بله پرستار : خدا حفظشون کنه . لبخند زدم : مچکررم . عزیز : زنده باشی عزیزم😂😂 اومد نزدیک تر چند بار پنبه کشید یه توده با دستش درست کرد و سوزنو خیلی اروم فرو کرد توی توده و شروع کرد به پمپاژ کردن مواد ! عزیز اروم تکون میخورد دستمو گذاشتم رو کمرش عزیز با یه لحن ارومی گفت : درد داره! من : فدات شم تموم میشه الان ! یکی از دستشاشو مشت کرد و یه ای ارومی گفت عزیز : تموم نشددد ؟! چقد دردش زیاده😭 هنوز حرفش تموم نشده بود پرستار کشید بیرون و پنبه رو یکم فشار داد پنبه رو نگه داشتم تشکر کردم یکم ماساژ دادم لباساشو درست کردم کمک کردم عزیز بلند شد اومد پایین از تخت : بریم مامان ناهار درست نکردم دیرم شد بریم 😐 عاشق این ریلکسیشم😑😂😂 داروهاشو برداشتم رفتیم بیرون از بیمارستان رسوندمشون خونه طرز خوردن داروهارو هم بهشون گفتم بعضیاش که احتمال میدادم یادشون بره رو روی یه کاغذ نوشتم براشون بوسیدمش یکم موندم و برگشتم بیمارستان و شیفتمو تحویل گرفتم🙋 همیشه شیفت😂😂 اینم پایان خاطرم خوب شد یعنی؟!😮 تعارف نداریم باهم خودمون اگه بد شده بگین نقد کنین😂❤خیلی ممنون که خوندین💚 
پ.ن: همه ی ما یک عذرخواهی به احساس خود بدهکاریم.
زمانی که برای نگه داشتن آدم های اشتباه پافشاری کردیم !
آن زمان که دروغ شنیدیم و سکوت کردیم ! جایی که باید میرفتیم اما ایستادیم ! چیزهایی که دیدیم و ندیده انکاشتیم ! از هیچ و پوچ رویا ساختیم و ذوق کردیم ! خاموش کن فانوس وابستگی ات را!
گاهی چه اصرار بیهوده ایست اثبات دوست داشتنمان به آدم ها ، معرفت های بیجایمان ، مهربانی های الکیمان ، بها دادن های بیش از حدمان ، تلاش بی مورد برای حفظ رابطه هایمان ! وقتی برای آدم های امروزی خوبی و بدی یکسان است بیش از حد حوا بودن تاوان سنگینی دارد ! فکر کنم مفهوم این متن خیلی بدردتون بخوره برای من که خیلی بدردبخور بود😉☺ شبتون خوش ❤ parsa