الهه آب:  
باسلام 
متشکرم از نظراتتون ادامه خاطره بعد از اتمام سرم اومدم خونه اما هنوز احساس ضعف داشتم به زور پله هارو اومدم بالا و با کمک مامانم لباسم رو عوض کردم و فقط میخواستم حالا که تهوع ام از بین رفته فقط بخوابم  هنوز بدنم درد میکرد و خیلی خسته بودم ..وقتی بیدار شدم متوجه شدم ۳ ساعت تمام خوابیده بودم و خداروشکر حالم کمی بهتر شده بود ..از اتاق اومدم بیرون دنبال مامانم میگشتم اما کسی خونه نبود رفتم تو اشپز خونه ودیدم سوپ اماده شده وبرای خودم یه ملاقه کشیدم و شروع کردم به خوردنش در حال خوردن سوپ مامانم اومد خونه ..ازم پرسید  بهتری ؟ منم گفتم اره ..بعد از اتمام سوپ راهی اتاقم شدم یکی از دوستام بهم زنگ زده بود تا حالم رو بپرسه ..باهاش کمی صحبت کردم و باز رفتم به دامان تختم برای استراحت ..کلا فقط دلم میخواست بخوابم ..کمی خوابم سبک شده بود که احساس کردم یکی پیشم نشسته چشمام رو باز کردم خواهرم اومد بود  خونه ما با کمکش بلند شدم و باهم شروع به حرف زدن کردیم دوباره احساس افت فشار کردم که خواهرم برام سوپ اورد ..کلا غذام چند روز فقط سوپ و آش شده بود .
از شبش نگران امپول ها بودم ..وبرای این که زیاد جلوی چشمم نباشه گذاشته بودم داخل کشوی میز ارایشم ..گلو دردم یکم بهتر شده بود ..اما درد معدم ادامه داشت ولی با شدت یکم کمتر از قبل ..شب بعد از خوردن قرص  وشربت خوابیدم .. حدودا ساعت ۹ صبح نوبت تزریق دوباره دارو بود ..خودم لباس پوشیدم و دوتا لقمه به همراه عسل و اب وجوش خوردم که ضعف نکنم ... فاصله بیمارستان تا خونه زیاد نبود ترجیح دادم یکم راه برم ..اخه واقعا هوا بهتر شده بود ..افتاب زیبایی داشت ..از طرفی ۲۹ اسفند بود بوی عید تو کل خیابون ها اومده بود و منم همیشه روز اخر اسفند میرفتم بازار برای گردش حالا با این حالم نمیتونستم برم بازار به خاطر همین تصمیم گرفتم حداقل این مسافت کوتاه رو پیاده برم کمی از اطراف لذت ببرم ..به بیمارستان رسیدم و قبض گرفتم و امپول رو گذاشتم روی ایستگاه پرستاری ایشونم بهم گفت کی پینی زدی؟ گفتم : دیروز .. 
باهم راهی اتاق تزریق شدیم شنلم رو در اوردم و روی تخت دراز کشیدم ..پرستارخیلی سریع تر از پرستار دیروز امپول رو اماده کرد ..و کنارم حاضر شد بهشون گفتم لیدوکایین کشیدید ایشونم گفتن درد زیادی نداره ... نکشم بهتره ..من گفتم : توان تحمل درد ندارم لطفا بکشید ..و بعد از اماده شدن امپول لباسم رو پایین تر از حدی که خودم کشیده بودم کشیدن پایین و خیلی سریع سوزن رو فرو کردن با فرو شدن سوزن منم یه ای کش دار گفتم ..خیلی بد وارد کرد و بعدم خیلی سریع شروع به تزریق کرد ..با این که با لیدوکایین گرفته بودم بازم دردم اومد ..تازه اونجا قدر پرستار دیروز رو دونستم ..
کلی نفس کشیدم و سعی کردم شل باشم ..پرستارم امپول رو کشید بیرون و پنبه رو روش فشار داد که بازم با فشار دردم اومد و گفتم لطفا فشار ندید ..خودم اروم برگشتم و دیدم کلی از جای امپول داره خون میاد .. به زور بلند شدم و واقعا احساس درد میکردم خداحافظی کردم و اروم اروم راهی خونه شدم ..
جای تزریق اون روز واقعا درد میکرد ..وبه خودم قول داده بودم حالا که گلوم خوب شده ..دیگه بقیه امپول هارو نزنم و فقط دارو های خوراکی رو بخورم .بعد اولین صبح روز عید مامان وبابام اسرار داشتن که بریم امپولت رو بزن و بعد بریم دیدار بزرگتر ها اما من اصلا راضی بشو نبودم ..بابام گفت حالا که میگی حالت بهتر شده بخاطر من برای بهتر شدن بیشتر و خوردن غذا های خوشمزه این یدونه رو بزن چهارمی رو نزن منم با این که بی میل بودم اما  راضی شدم راهی بیمارستان شدیم به همراه مامانم رفتیم اورژانس دفترچه ام رو در اوردم و گفتم تزریق دارم پرستارم گفت پرستار خانم نداریم اگر براتون مشکله میتونید برید این درمانگاه منم تو دلم خوشحال شدم که خانم نیست ، مامانمم گفت میزنی اینجا؟؟ من گفتم نه  ..منم با احساس پیروزی اومدم از بیمارستان بیرون بابام گفت زدی ؟؟ گفتم نه تزریقات خانم نیست ..اونم دیگه اسراری به زدن امپول نکرد ..منم کلی خوشحال شدم که اولین روز عید امپول نمیخورم ..بعد از گذشت چند ساعت و تو دیدار با اقوام تقریبا رفته رفته معده دردم داشت شروع میشد اما من خیلی پر تحمل تر از این حرف ها بودم ..تا این که روز دوم عید دوباره حالت تهوع من برگشت دوباره معده دردم به حدی شدید شد که حتی توان راه رفتن نداشتم با کمک مامانم راهی بیمارستان شدم از خدا میخواستم دوباره شیفت دکتر ش نباشه ..مطمئنا کلی دعوام میکرد ..بازم بهم اممول میداد ..

خداروشکر یه دکتر دیگه شیفتش بود وارد اتاق دکتر شدم و بعد سلام بهشون گفتم چند روز پیش تهوع شدید و معده درد و گلو درد داشتم و همکارتون این دارو ها رو دادن دفترچه رو براشون باز کردم و صفحه نسخه رو اوردم ..ایشونم گفتن زیاد مشخص نیست خطشون یادت هست چه چیزایی بود ؟؟ گفتم بله ۴ تا پینیسیلین۸۰۰ + شربت اسپکتورانت + متوکلو پرامید + سرم + قرص سرماخوردگی .. ایشون بهم گفتن انفولانزا گرفتم منم دوتا از پینی هارو زدم گلو دردم رفع شد فکر کردم خوب شدم خواستم ادامش رو نزنم و فقط قرص هارو بخورم من از همون روز درد شدید معده داشتم ..این رو که گفتم راهنمایی ایم کردن به تخت برای معاینه معده و بعد با دستم بهشون نقطه ای که معدم تیر میکشید رو نشون دادم ایشونم چند جا رو فشار دادن و بعد گلوم رو چک کردن و گفتن اره گلوت خوب شده ..
بعد گفتم درست شب قبل از این حالم غذای فست فودی خوردم هر زمان غذای فست فودی بخورم دچار عفونت معده میشم ..تجربه اش رو دارم ..دکتر گفت : خوب دختر خوب چرا میخوری ؟ وقتی میدونی اذیت میشی نخور ..منم گفتم سالی یه بارم میخورم این جوری میشم ..کلا نباید بخورم ..ایشونم شروع کردن به دارو نوشتن بعد از اتمام نوشتن نسخه رو به دکتر گفتم شنا هم امپول بهم دادید ؟؟ با لبخند بهم گفتن نه، امپول های مونده رو سر ساعت بزن ..یکی رو امروز ویکی رو فردا .. منم برات پنتومید ۴۰ نوشتم + سفکسیم + سیتریزین لطفت رعایتش کن و سر خود داروت رو قطع نکن ..
ازم پرسید همیشه درد معده داری ؟؟ گفتم بله مدت زیادی درد دارم هر زمان درگیر اضطراب بشم بیشتر میشه ..متخصص گفته معده دردم رابطه مستقیم با اعصابم داره ..باید اروم باشم ..اگر ناراحت بشم سریع درد معده م شروع میشه . ایشون گفتن اگر همین جور ادامه دار شد وبا این دارو ها بهتر نشدی به نظرم بهتر دوباره پیش متخصص بری  واندوسکوپی کنی.. منم تشکر کردم و ازاتاق به اتفاق مامانم اومدم بیرون رفتم اورژانس و از پرستار خواستم امپولم رو تزریق کنه ..و ایشون پرسیدن اخرین بار کی پینی زدی گفتم ۲ روز پیش ..خداروشکر اون پرستار پی روزی نبود تمام وسایلم رو دادم به مامانم و رفتم تو اتاق تزریق پالتوم رو در اوردم اون سمتی که کمتر درد میکرد جای امپولش رو اماده کردم پرستارم در این حین خیلی سریع امپول رو اماده کرد .. وازش خواستم و اروم تزریق کنه بهش گفتم تزریق قبلی واقعا دردم گرفت ایشونم گفتن پینیسلین رو باید زود بزنی تا سفت نشه ..اون وقت دوبار سوراخ میشی ..منم دیگه چیزی نگفتم ..شروع کردم به نفس کشیدن و فرو شدن امپول رو احساس کردم خوب وارد کرد سوزن رو حداقل درد نداشت ..االبته وقتی مواد رو پمپ کرد واقعا دردم اومد و شروع به ای ای کردن کردم ..هر چی میگذشت دردش بیشتر میشد با گفتن تموم شد یک دفعه درد قطع شدمنم نفس راحت کشیدم .. یادم رفته بود بگم بی حسی هم بزنه ..و واقعا درد داشت ..بعد از استراحت کوتاه از تخت اومدم پایین و راهی خونه خواهرم شدم چون شب اونجا مهمانی دعوت بودیم البته نتونستم خوب شام بخورم چون کلا معدم تا مدت ها توان هضم کردن غذا نداشت ..اما به لطف قرص های جدیدم کم کم بهتر شدم کلا عید خوبی رو پشت سر نذاشتم از خوردن خیلی از چیزا محروم بودم ..و واقعا دلم برای خودم میسوخت که نمیتونستم از عیدم لذت ببرم .. امپول چهارم رو مثل بقیه امپول ها تزریق کردم اونم دردناک بود ..تا چند روز واقعا از دردشون نمیتونستم درست حسابی بخوابم ..

با این متن خواستم دنیای زیبای یک روانشناس رو براتون توصیف کنم 
از کجا بنویسم؟ دنیای یک روان شناس دنیای عمیقی است ! زمانی که روان شناس خطاب شوی پا در گیتی میگذاری که مملو از افکار و ذهن های مختلف است.. ذهن هایی که برای فهم هر کدام باید تکنیک خاص خودش را پیاده کنی ، روان شناس یعنی اتاقی ساکت وساده به همراه کاناپه ای راحت که اشک های افراد رنجور زیادی را در خودش جای داده است ؛ روزی که تلاشت برای به آرامش رساندن قلب های شکسته به ثمر بنشیند ؛ و فردی را به آرامش گم‌کرده اش برسانی آن زمان معنای روان شناس بودن را درک خواهی کرد .
به امید این که در جهانم همه مسرور از زندگی خویش باشن و روان رنجوری نداشته باشیم .