سلام من برگشتم با یک خاطره ی دیگه امروز اومدم یه خاطره از مدرسه براتون بگم😂😂😂جونم براتون بگه😂😂😂😂😂😂و اما خاطره :من یه دوستی داشتم خیلی دوستش می داشتم😂😂😂😂😂اسمش المیرا بود و مثل من از آمپول خیلی میترسید . المیرا تولدش بود و منو چنتا دیگه از بچه ها می خواستیم سوپرایزش کنیم😉😉روز تولدش اومد مدرسه اصلا حالش خوب نبود گفتم چیشده گفت سرما خوردم بدجور😥😥من خیلی ناراحت شدم گفتم دکتر رفتی گفت نه نرفتم .گفتم خوب کردی بابا دکتر کیلو چنده😂😂(با عرض پوزش از دکترای وب از جمله داداش خودم)دیگه زنگ آخر بود که یهو گفتن رومینا سروش بیا پایین داداشت اومده😮😮منم رفتم دیدم آرمین کیک خریده با یه کادو برای المیرا محکم بغلش کردم گفتم مرسی داشتم کیک و میبردم پایین یهو پام سر خورد از پله سر خوردم 😫😫(آخه کلاسمون زیر زمینه. )دماغم محکم خورد تو پله خیلی وحشتناک درد گرفت رفتم بالا گفتم آرمین دماغم درد میکنه و خون دماغ شدم گفتم آرمین خون دماغ شدم بینیم وحشتناک درد میکرد😭😭😭تازه کیکم از دستم افتاده بود گفتم آرمین چیکار کنم گفت بیا بریم بیمارستان دوستم معاینت کنه .گفتم آخه تولد المیراست تروخدا الان نریم بیمارستان وگریه فکنم دلش برام سوخت که اجازه داد بمونم 😫😫گفتم کیکو چیکار کنم گفت میریم دوباره میخریم .رفتیم ازقنادی یه کیک خوشگل خریدیم .بینی منم همینجور خون میومدم منم خونشو قورت میدادم یعنی پرت نمی کردم بیرون. 😅😅دیگه رفتیم مدرسه هنوز خیلی وقت مونده بود آرمین ساعت ۱۰اومد دنبالم اونموقع ساعت ۱۱بود .مدیرمون چون درسم خیلی خوب بود اجازه داد تولد بگیرم.دیگه کادوشم براش گرفتیم یه دسته گلم براش گرفتم رفتم سر کلاس المیرا کلی ذوق کرد ولی من همچنان دماغم درد میکرد و خون دماغ میشدم ولی سریع یجوری می پیچوندم 😅😅😅دیگه اونروزم تموم شد المیرام اومد خونه ی ما وکلی خوش گذروندم .شب حالت تهوع بهم دست داد رفتم دستشویی خون بالا آوردم😰😰😰😰خیلی حالم بد بود زدم زیر گریه المیرا اومد پشت در دستشویی گفت چیکار کنم حالت خوبه با گریه گفتم فقط آرمین و صدا کن اونم رفت آرمین و صدا کرد .آرمین اومد پشت در دستشویی گفت خوبی درو وا کردم آرمین از قیافم ترسید زدم زیر گریه گفتم نکنه من دارم میمیرم شاید معدم سوراخ شده باشه وخیلی گریه کردم و آرمین ومحکم بغل کردم ارمینم گفت آروم باش الان میگم یاسر بیاد(همون دوستش که متخص زیبایی و جراحی بینی بود)آرمین گفت احتمالا برا دماغته نگران نباش منم دراز کشیدم وفقط گریه میکردم المیرا گفت چیشده ماجرا رو براش تعریف کردم اونم ناراحت شد گفت ببخشید رومینا😭😭😭😭گفتم نه بابا دوستی ما ثابت شده ابجی🙂🙂🙂🙂دیگه یاسر اومد شروع کرد به معاینه دماغم منم فقط جیغ میزدم و میگفتم آیی دماغم بعدش .که کلی بادماغم ور رفت گفت خدا رو شکر نشکسته فقط خیلی وحشتناک ضربه دیده😂😂😂😂😂بعد گفت خون بالا اوردنتم برا اینکه خونا رو قورت میدی فقط الان برات میگم آرمین یه آرامبخش تزریق کنه راحت بخوابی . منم چون خیلی درد داشتم راضی شدم یاسرم رفت خونشون😂😂😂😂منم دیگه خوابیدم و سعی کردم با آرمین همکاری کنم دراز کشیدم که آرمین پنبه کشید فرو کرد خیلی درد نداشت تموم شد کشید بیرون خوابیدم .و صبح بیدار شدم.دیدم المیرا حالش وحشتناک بده تب و لرز شدید و سرفه های وحشتناک با آبریزش بینی🤧🤧🤧براش صبحانه آوردم خورد .که دو ستا لقمه بیشتر نخورد .منم رفتم آرمین و صدا کنم بیاد معاینه اش کنه که المیرا گفت نه تروخدا منم گفتم نه إ میدونی چندوقته مریضی رفتم به آرمین بگم مامانم گفت شیفته تاشب وایسا شب میاد زنگ زدم به مامان المیرا گفتم خاله المیرا امشبم اینجا می مونه😂😂😂😂مامان المیرا قبول کرد .وقت ناهار المیرا گفت خوب من دیگه مزاحم نمیشم خداحافظ رفت وسایلشو جمع کنه گفتم کجا کجا من از مامانت اجازه گرفتم شب اینجا بمونی😂😂😂😂اونم حسابی پکر شد .دیگه منم تاشب ازش مراقبت کردم شب که آرمین اومد گفتم آرمین المیرا حالش بده بیا معاینه اش کن😂😂😂😂😂گفت باشه برو تو اتاق بگو حاضر شه تا من بیام. رفتم تو اتاق گفتم حاضر شو آرمین بیاد معاینت کنه.همش میگفت نه منم گفتم نه باشه .صبر کن پس خود آرمین بیاد(آرمین چند باری المیرا رو معاینه کرده دیگه با اخلاقاش آشنایی کامل داره😂😂😂😂😂😂😂😂بعد مامان المیرا چونکه با مامانم دوسته به آرمین سر معاینه ی المیرا اجازه ی کامل میده😂😂😂😂😂)دیگه آرمین اومد المیرا گفت من خوبم بخدا حالم خوبه😂😂😂ارمینم گفت آره آره میدونم فقط یه چکاپ میکنم😂😂😂😂😂😂دیگه معاینه اش کرد و هر چقدر جلو میرفت قیافش برزخی تر میشد دیگه نسخه نوشت رفت بگیره اومد ی پلاستیک پر از امپول‌😰😰😰گفت یه چیز بده بخوره بیام امپولاشی بزنم .رفتم یه لیوان شیر و یدونه کیک دادم بخوره .آرمین اومد دستش ۴تا دونه امپول بود که تو شون فقط پنی سیلین رومیشناختم😂😂😂😂😂المیرا از ترس داشت ستکه میکرد .😰😨😨دیگه به زور خوابوندیمش ‌‌ امادهش کردیم تا آرمین پنبه کشید خواست بلندشه که محکم گرفتمش پامم انداختم رو پاش که نتونه تکون بده آرمین بسم الله گفت فرو کرد .المیرا از اولش داشت جیغ و داد میکرد به طرز وحشتناکی تکون میخورد همش میگفت آییییییی پام تروخدا درش بیار اخخخخخخ پام اح مامان آییییییی وایی دیگه نمی تونم تحمل کنم و سفت کرد آرمین یه میل آخرش و با همون وضع تزریق کرد . رفت اون ور و پنبه کشید و فرو کرد که المیرا همش تکون می خورد ارمینم عصبانی شد گفت رومینا محکم تر بگیرش😡😡😡منم نه گذاشتم نه برداشتم نشستم رو کمرش😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 دیگه اینم تموم شد بعدی پنی سیلین بود که پنبه کشید فرو کرد المیرا همش میگفتدیدم المیرا حالش وحشتناک بده تب و لرز شدید و سرفه های وحشتناک با آبریزش بینی🤧🤧🤧براش صبحانه آوردم خورد .که دو ستا لقمه بیشتر نخورد .منم رفتم آرمین و صدا کنم بیاد معاینه اش کنه که المیرا گفت نه تروخدا منم گفتم نه إ میدونی چندوقته مریضی رفتم به آرمین بگم مامانم گفت شیفته تاشب وایسا شب میاد زنگ زدم به مامان المیرا گفتم خاله المیرا امشبم اینجا می مونه😂😂😂😂مامان المیرا قبول کرد .وقت ناهار المیرا گفت خوب من دیگه مزاحم نمیشم خداحافظ رفت وسایلشو جمع کنه گفتم کجا کجا من از مامانت اجازه گرفتم شب اینجا بمونی😂😂😂😂اونم حسابی پکر شد .دیگه منم تاشب ازش مراقبت کردم شب که آرمین اومد گفتم آرمین المیرا حالش بده بیا معاینه اش کن😂😂😂😂😂گفت باشه برو تو اتاق بگو حاضر شه تا من بیام. رفتم تو اتاق گفتم حاضر شو آرمین بیاد معاینت کنه.همش میگفت نه منم گفتم نه باشه .صبر کن پس خود آرمین بیاد(آرمین چند باری المیرا رو معاینه کرده دیگه با اخلاقاش آشنایی کامل داره😂😂😂😂😂😂😂😂بعد مامان المیرا چونکه با مامانم دوسته به آرمین سر معاینه ی المیرا اجازه ی کامل میده😂😂😂😂😂)دیگه آرمین اومد المیرا گفت من خوبم بخدا حالم خوبه😂😂😂ارمینم گفت آره آره میدونم فقط یه چکاپ میکنم😂😂😂😂😂😂دیگه معاینه اش کرد و هر چقدر جلو میرفت قیافش برزخی تر میشد دیگه نسخه نوشت رفت بگیره اومد ی پلاستیک پر از امپول‌😰😰😰گفت یه چیز بده بخوره بیام امپولاشی بزنم .رفتم یه لیوان شیر و یدونه کیک دادم بخوره .آرمین اومد دستش ۴تا دونه امپول بود که تو شون فقط پنی سیلین رومیشناختم😂😂😂😂😂المیرا از ترس داشت ستکه میکرد .😰😨😨دیگه به زور خوابوندیمش ‌‌ امادهش کردیم تا آرمین پنبه کشید خواست بلندشه که محکم گرفتمش پامم انداختم رو پاش که نتونه تکون بده آرمین بسم الله گفت فرو کرد .المیرا از اولش داشت جیغ و داد میکرد به طرز وحشتناکی تکون میخورد همش میگفت آییییییی پام تروخدا درش بیار اخخخخخخ پام اح مامان آییییییی وایی دیگه نمی تونم تحمل کنم و سفت کرد آرمین یه میل آخرش و با همون وضع تزریق کرد . رفت اون ور و پنبه کشید و فرو کرد که المیرا همش تکون می خورد ارمینم عصبانی شد گفت رومینا محکم تر بگیرش😡😡😡منم نه گذاشتم نه برداشتم نشستم رو کمرش😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 دیگه اینم تموم شد بعدی پنی سیلین بود که پنبه کشید فرو کرد المیرا همش میگفت ایییی مامان تروخدا ولم کن آرمین جون رومینا ولم کن 😂😂😂😂عزیر چرا از جون من مایه میزاری من هنوز جوانم آرزو دارم 😂😂😂 دیگه بعد امپولا المیرا سریع حاضر شد رفت خونشون‌😂😂😂😂😂😂منم دیگه گرفتم خوابیدم .صبح فردا شنبه بود تولد المیرا چهارشنبه بود یعنی المیرا کل آخر هفته شو آبکش شده بود😂😂😂😂😂😂😂رفتیم مدرسه درس ۱۳علوم مربوط به بیماری هاست .دیگه خانومون داشت درس میداد همش از مریضه ایدز وسل و سالک و هاری و تب مالاریاو سرطان و همشم آخرش منجر میشد به مرگ .قیافه های ما😱😱😱😱😱😱قیافه ی خانومون😎😎😎😂😂😂😂😂وهمه دیگه رفتم خونه تو راه خونه المیرا همش میگفت چرا ناراحتی منکه باهات دوستم😂😂😂😂😂😂یهو بغضم گرفت نکنه من ایدز داشتم یا شاید سرطان و یهو زدم زیر گریه😭😭😭😭😭😭.بدبخت المیرا مونده بود چیکار کنه سریع رفت تو یه مغازه زنک زد به آرمین😂😂😂😂😂(اینم که هیچ کاری بلد نیست بکنه فقط زنگ میزنه به ارمین😂😂😂😂😂😂)دیگه آرمین اومد منو که دید کلی گریخت بیچاره قیافم چشام قرمز قرمز مثل خون😂😂😂😂😂😂😂 دیگه گفت چیشده گفتم آرمین نکنه من ایدز دارم یا شاید سرطان داشته باشم .😭😭😭😭😭😭😭 آخه امروز خانومون گفت شاید بدن یه بیماری داشته باشه که زودتر باید تشخص دادن بشه اگه دیر بشه آدم میمیره 😭😭😭😭😭😭😭😭😭آرمین وای خدا ارمینم تمام مدت این شکلی بود😮😮😮😮😮 😂😂😂😂دیگه المیرا رو رسوندیم خونه رفتیم ازمایشگاهایییی مامان تروخدا ولم کن آرمین جون رومینا ولم کن 😂😂😂😂عزیر چرا از جون من مایه میزاری من هنوز جوانم آرزو دارم 😂😂😂 دیگه بعد امپولا المیرا سریع حاضر شد رفت خونشون‌😂😂😂😂😂😂منم دیگه گرفتم خوابیدم .صبح فردا شنبه بود تولد المیرا چهارشنبه بود یعنی المیرا کل آخر هفته شو آبکش شده بود😂😂😂😂😂😂😂رفتیم مدرسه درس ۱۳علوم مربوط به بیماری هاست .دیگه خانومون داشت درس میداد همش از مریضه ایدز وسل و سالک و هاری و تب مالاریاو سرطان و همشم آخرش منجر میشد به مرگ .قیافه های ما😱😱😱😱😱😱قیافه ی خانومون😎😎😎😂😂😂😂😂وهمه دیگه رفتم خونه تو راه خونه المیرا همش میگفت چرا ناراحتی منکه باهات دوستم😂😂😂😂😂😂یهو بغضم گرفت نکنه من ایدز داشتم یا شاید سرطان و یهو زدم زیر گریه😭😭😭😭😭😭.بدبخت المیرا مونده بود چیکار کنه سریع رفت تو یه مغازه زنک زد به آرمین😂😂😂😂😂(اینم که هیچ کاری بلد نیست بکنه فقط زنگ میزنه به ارمین😂😂😂😂😂😂)دیگه آرمین اومد منو که دید کلی گریخت بیچاره قیافم چشام قرمز قرمز مثل خون😂😂😂😂😂😂😂 دیگه گفت چیشده گفتم آرمین نکنه من ایدز دارم یا شاید سرطان داشته باشم .😭😭😭😭😭😭😭 آخه امروز خانومون گفت شاید بدن یه بیماری داشته باشه که زودتر باید تشخص دادن بشه اگه دیر بشه آدم میمیره 😭😭😭😭😭😭😭😭😭آرمین وای خدا ارمینم تمام مدت این شکلی بود😮😮😮😮😮 😂😂😂😂دیگه المیرا رو رسوندیم خونه رفتیم ازمایشگاه دیگه پیاده شدم رفتیم داخل هیچکس نبود😂😂😂آرمین گفت ما بریم داخل رفتیم داخل پرستار اومد گارو بست رگ پیاده کرد فرو کرد تموم شد رفتیم خونه😂😂😂.
پ.ن ببخشید سرتونو درد آوردم خیلی خاطرم طولانی شد و اما من یه تیکه شعر این دفع براتون می نویسم که خودم گفتم🤗🤗🤗🤗
زیبای من رویای من ❤️❤️❤️ای ماه این شب های من
عشق توبنشست به دل❤️❤️❤️ای یار بی پروای من
پ.ن و یه دل نوشته :هیچ وقت یه فکر منفی یه زندگی مثبت نمیسازه 😇😇😇