خاطره راحیل خانم
سلام وقت همه دوستان بخیر . بنده از خواننده های خاموش وب بودم 🤐و تازه وارد کانال تلگرامی شدم و برا اولین بار دارم خاطره میذارم .
خب من کنکوری هستم و رشته تجربی🌡️💊💉 یه روز بعد از ظهر کلاس که تموم شد همراه دختر عموم سحر که دوست صمیمیم محسوب میشه و من خیلی دوسش دارم تصمیم گرفتیم پیاده بریم خونه آخه اونروز نم نم بارون بود و هوای گرفته کلاس باعث شد هوس پیاده روی کنیم . گفتم زنگ بزن به احسان (داداش سحر پسرعموم ) بگو نیاد دنبالمون . قبل اینکه سحر زنگ بزنه خودش زنگ زد گفت خواهری خودتون زنگ بزنین به سرویس تون بیاد من امروز خیلی سرم شلوغه مام که از خدا خواسته آروم آروم راه خونه رو پیش گرفتیم که یهو یه باد تقریبا شدیدی شروع شد و سحر گفت بیا بریم کافی شاپ هم یه چیزی بخوریم هم باد تموم بشه گفتم باشه بریم رفتیم نشستیم و منم بستنی شکلاتی که جون میدم براش سفارش دادم 😍و اونم گفت من گشنمه کیک و شیرکاکائو میخورم بعد از نوشتن جان کردن عزم رفتن کردیم که دیدیم داره بارون میباره سحر خانوم که سیوشرت گرم داشت و عین خیالش نبود ولی من میلرزیدم 😑 . اون دوروبرا هم نه تاکسی نه ماشینی هرچقدر سحر گفت بیا لباس منو بپوش ازش نگرفتم آخه سینوزیت داشت و خیلی اذیت میشد اگر سرما خورده میشد سریع میدویدیم فقط. سحر گفت من میام خونه شما اگر احسان و امیرعلی منو اینجوری خیس ببینن پدرمو درمیارن منم از خدا خواسته گفتیم بیا بریم خونه ما امشب و میترکونیم😁 رسیدیم خونه و من کلید انداختم که دیدم بازم مثل همیشه مامان جلو tvخوابش برده از فرصت استفاده کردیم و خودمونو انداختیم تو اتاق سریع لباس عوض کردیم و نشستیم درمورد مبحثی که امروز درس داده شد تست زدیم که مامانم در زد و با ظرف میوه وارد شد سحر و مامان گرم باهم سلام احوالپرسی کردن و مامان گفت مزاحم نمیشم بچه ها به درستون برسین . یکم پرتقال که خوردم دیدم بدجور گلوم میسوزه ترسیدم نکنه سرماخورده باشم که بدبختم 😢سحر گفت پاشو پاشو یه قرص ... بخور گفتم نکشی منو که گفت نه من هروقت مریض میشم احسان ازینا بهم میده منم دوتا خوردم و نفهمیدم که خوابم برد با صدای زنگ تلفن سحر از خواب پریدم دیدم اونم کنار من خوابش برده 😂 چهدرسی خوندیم ما🤦♀😬 ماشاالله این سحرم مثل خرس خوابیده بیدار نمیشه 😒 از بس گوشیش زنگ خورد آخر قطع شد تازه خانم بیدار شده میگه گوشی منه؟🤨 گفتم نه شما راحت باش گوشی کنه که زنگ خورد دیدم بله زنعمو که گفتم بله زنمو گفت وا عزیزم چه صدات گرفته😳 گفتم آخه خواب بودم🤭 زنعمو جوووونم سحر خونه ما میمووونه😁که بنده خدا گفت من که حریف نمیشم ولی خواهشاً آتیش نسوزونین🤪 گفتم چشمممم . گلوم بد جور میسوخت و بدنمم داغ بود خودمو پرت تو حموم کردم که سحر صداش دراومد دیووووونه نرو بدتر میشی گفتم مثل اون داداشت حرف نزن🙄 و یه دوش مشت گرفتم اومدم بیرون که دیدم بله سحر خانوم ور دل بابام نشسته و با مامانم گرم صحبته . سرباباو مامان شیره مالیدم که سیرم خوابم میاد شب بخیر 😚 به سحر اشاره کردم بیا اتاق 🤨 گفتم کمتر جلو مامان بابام سبز بشم تا خوب شم وگرنه بابام بفهمه مریض شدم میذاره کف دست عمو بهنام و داداش جونت 😕😏. تا ساعت۴ گپ زدیم و خندیدیم و غیبت کردیم که با صدای جیغ مامان بیدار شدیم دیدم ساعت ۲ ظهره😳🤦♀. غذای مامان یه طرف حال داغون من که گوشم از درد داشت میترکید یه طرف سحر فهمیدم نمیخوام حرف بزنم وگرنه صدام لو میده گفت زنعمو جون چشم الان بیداریم دیگه که مامانم گفت عزیزدلم من کاری به تو ندارم که ناسلامتی امشب مهمون داریم بابات اینا و عمو و آقاجون شون دعوت کردم حداقل کمک نمیکنی پاشو جواب این مشاور تو بده صد بار زنگ زده بی توجه به سرویس رفتم.رفتیم نشستیم صبحانه 😐نهار😁 بخوریم که خداروشکر مامان دست از سرم برداشت داشت با عمه صحبت میکرد و دعوت و اینا که یهو یادم اومد اگر احسان و عمو بهنام بیان منو ببینن بدبخت شدم چجوووری😭😭😭 چایی تو گلوم پرید که سحر گفت چته گفتم سحر بیچاره شدم اگر عمو و احسان بینن آبکش شدم 😭😭😭توروخدا یه کاری بکن گفت نگران نباش عزیزم الان برم ببینم انشالله که احسان امشب شیفته اینجا نمیاد😢 ولی وقتی زنگ زد گفت قربون خواهر گلم بشم دلم برات تنگ شده امشب بیام اونجا ببینمت . 😐من اگر شانس داشتم که ...😱😢😐 با دلداری های سحر نشستیم درس خوندیم تا شب که صدای آیفون اومد😟 لباس عوض کردم مدام به خودم دلداری میدادم کسی چیزی نمیفهمه انشالله😦😦ولی حالم خیلی بد شده بود 🤒😷🤧و رفتم تو پذیرایی سرسری با همه سلام کردم که عمو قیافش 😳 بود آخه همیشه من خیلی صمیمی خودمو بغلش پرت میکردمو از سر و گردنش بالا میپریدم . بدبختی اینکه همه باهم اومده بودن خلاصه که همه یکم شک کردن از صدام و اینا که صدای گوشیم در اومد خواستم برم بردارم که سرم گیج رفت که عمه زهرا منو گرفت که پخش زمین نشم همه برگشتن نگام کردن که عمو گفت عزیزم خوبی ؟🧐گفتم آره عمووجونم خوبم یکم درسام سنگینه امروزم برنامم فشرده بود به خاطر همین☹️ احسان گفت جدی🤨بذار ببینمت دستشو رو پیشونیم که دااااغ بود نگران گفت چقد داغی تو ابجی مطمنی فقط از خستگیته? من اینطور فکر نمیکنم😏گفتم بخدا خوبم شلوغش نکن که گفت باشه عزیزدلم الان معاینت میکنم معلوم میشه خوشگل خانوم😊 گریم گرفت 😭 رفت کیفشو آورد گفت بشین آبجی گلم منم بغض کرده نشستم 😢😭 کم کم اخمش غلیظ تر شد و جدی گفت اینطوری میگی خوبم این چه وضعیه چند روزه که مریضی😡؟ منم ساکت هیچی نگفتم که گفت باتوام. و دفترچه رو از مامان گرفت و با جدیت تمام داشت مینوشت که گفتم داداش احسان؟ گفت بله ؟ گفتم میشه آمپول ندی هرچی داروی خوردنی بدی میخورم😭😭. گفت حرف نباشه باید بزنی😡😤. آروم اشکام سرازیر شد که عمو بهم دلداری داد الهی قربونب برم من عشقم آروم باش یه جوری میزنه برات که دردت نیاد گفتم عمو نه توروخدا😭😭😭😭 احسان رفت داروخانه که تا اومد من حالم بدتر شده بود و رو تخت دراز کشیدم که حالت تهوع اوت کرد که گلاب به روتون 🤭 پریدم سرویس 😪 اومدم بیرون دیدم احسان برگشته😭😭😭 گفت برو رو تخت بیام آبجی 😎 گفتم نمیخوام اصلا من آمپول نمیزنم که بابا گفت راحیل بدو ببینم گفتم نمیخوام نمیزنم که احسان گفت آبجی من قول میدم نفهمی عزیزدلم بیا همکاری کن ببین چه حالت بده اگر ادامه بدی داروهاتو مصرف نکنی باید بستری بشی ها که به زور حرفای عمو منو برد تو اتاق خواستم در برم که احسان گفت بس کنید بیا تو اتاق ببینم کسی نیاد تو توام برگرد ببینمنت 😡 دیگه صدام درنیومد گفت وای به حالت اگر بخوای سفت بگیری و همکاری نکنی به تعداد تقویتی میخوری دروغم نمیگم اوناهاش. حالا دمز بخواب زود تند سریع 😡😤 . خوابیدم و زدم زیر گریه که گفت فقط کافیه صدات در بیاد .
منم ساکت شدم و از استرس داشتم میلرزیدم که دیدم داره امپولا رو آماده میکنه ۴ بود که گفت آماده ای گفتم آره . پنبه کشید و اولیو فرو کرد گفتم اخ توروخدا دربیار جون من آخخخخ 😭😭😭😭احسان داداشی 😭 گفت جون دلم تموم شد و کشید بلافاصله بعدی رو پنبه کشید 😭 خواستم بگم نه که فرو کرد جیغ زدم سفتتت مثل سنگگگ گفت شل بگیر شل باش دیوونه سوزن میشکنه اصلا گوشم بدهکار نبود😭😭😭 که گفت درمیارم دوباره میزنما و بالای تزریق و فشار داد که شل شد تونست تزریق کنه😭😭😭😭و کشید بیرون .راحیل تقویتی رو میخوری مطمن باش😤منم فقط گریه 😭😞. طرف دیگر و پنبه کشید و خواست نیدلو فرو کنه برگشتم که برمگردوند و بلافاصله فرو کرد این خیلی درد نداشت و سریع بیرون آورد . و خواست پنبه بکشه گفتم جون من بسه بخدا مردمممم😓😭😭 بمیرم برات آخه چرا زودتر به آدم نمیگی که حالت بدتر نشه این آخریشه عزیزم تحمل کن قول میدم حالت خوب خوب بشه فرصت نداد حرفی بزنم و پنبه کشید اونقدر میسوخت که نگووووو فلج شدم😭😢😫در بیار این لامصبببب چیه آخه خیلی بدییییی😰 سفت سفت کردم که اعصابش خورد شد گفت شل کن بدبختمون میکنیااا سوزن بشکنه راحیل شل باش بخدا درمیارم دوباره میزنم که من گوش ندادم هرچی میگفت من داد میزدم که آخر درآورد دوباره نیدلو فرو کرد😭😭😭سفت بودم که همونجوری تزریق کرد مردمممم آخخخخ بیشعور عوضی😭😭😭😭نزنننن بسه که تموم شد و پنبه رو گذاشت روش فشار داد خون نیاد😭😭گفت تمومه تمووووم همچنان گریه میکردم پاهام فلج شد 😭 یه لیوان آب داد بهم گفت بخور قربونت برم بمیرم برات بسه گریه نکن دیگه😢 عزیزمن آروم باش بخدا برا خودت بود عزیزم 😘 آروم سرمو بوسید و رفت بیرون که همه ریختن تو اتاق داد زدم گفتم برید بیرون نمیخوام ببینمتون😭😭😭سحر اومد پیشم گفتم برو بیرون رفت و درم بست 😓 دیدم احسان دوباره اومد و دستش سرم بود نمیخواستم باهاش حرف بزنم خیلی دلم ازش گرفت که اونهمه سرم داد زد بدون حرف دستامو دراز کردم که سرمو بزنه آروم گفت خوشگلم الان تمومه که ساکت موندم گفت راحیل؟ببینمت🤔 دید حرفی نمیزنم سریع سرمو زد که فقط یه آخ گفتم چند تا آمپول زد توش منو بوسید و رفت بیرون دیگه هیچی نفهمیدم تاروز بعد که بعدازظهر که حالم خوب شده بود 😊 ازم معذرت خواست و منم ازش معذرت خواهی کردم که اون حرفارو زدم 🤦♀ احسان و امیر علی از بس اونروز سر به سرم گذاشتن و بهم خوش گذشت که خداروشکر باحال خیلی خوب از روز بعدش رفتم سر درسام 😊😊 ببخشید اگر پرحرفی کردم و سرتون درد آوردم مرسی ازتون که تا آخر خاطرمو خوندید ❤️❤️❤️🙏🙏🙏.
خب من کنکوری هستم و رشته تجربی🌡️💊💉 یه روز بعد از ظهر کلاس که تموم شد همراه دختر عموم سحر که دوست صمیمیم محسوب میشه و من خیلی دوسش دارم تصمیم گرفتیم پیاده بریم خونه آخه اونروز نم نم بارون بود و هوای گرفته کلاس باعث شد هوس پیاده روی کنیم . گفتم زنگ بزن به احسان (داداش سحر پسرعموم ) بگو نیاد دنبالمون . قبل اینکه سحر زنگ بزنه خودش زنگ زد گفت خواهری خودتون زنگ بزنین به سرویس تون بیاد من امروز خیلی سرم شلوغه مام که از خدا خواسته آروم آروم راه خونه رو پیش گرفتیم که یهو یه باد تقریبا شدیدی شروع شد و سحر گفت بیا بریم کافی شاپ هم یه چیزی بخوریم هم باد تموم بشه گفتم باشه بریم رفتیم نشستیم و منم بستنی شکلاتی که جون میدم براش سفارش دادم 😍و اونم گفت من گشنمه کیک و شیرکاکائو میخورم بعد از نوشتن جان کردن عزم رفتن کردیم که دیدیم داره بارون میباره سحر خانوم که سیوشرت گرم داشت و عین خیالش نبود ولی من میلرزیدم 😑 . اون دوروبرا هم نه تاکسی نه ماشینی هرچقدر سحر گفت بیا لباس منو بپوش ازش نگرفتم آخه سینوزیت داشت و خیلی اذیت میشد اگر سرما خورده میشد سریع میدویدیم فقط. سحر گفت من میام خونه شما اگر احسان و امیرعلی منو اینجوری خیس ببینن پدرمو درمیارن منم از خدا خواسته گفتیم بیا بریم خونه ما امشب و میترکونیم😁 رسیدیم خونه و من کلید انداختم که دیدم بازم مثل همیشه مامان جلو tvخوابش برده از فرصت استفاده کردیم و خودمونو انداختیم تو اتاق سریع لباس عوض کردیم و نشستیم درمورد مبحثی که امروز درس داده شد تست زدیم که مامانم در زد و با ظرف میوه وارد شد سحر و مامان گرم باهم سلام احوالپرسی کردن و مامان گفت مزاحم نمیشم بچه ها به درستون برسین . یکم پرتقال که خوردم دیدم بدجور گلوم میسوزه ترسیدم نکنه سرماخورده باشم که بدبختم 😢سحر گفت پاشو پاشو یه قرص ... بخور گفتم نکشی منو که گفت نه من هروقت مریض میشم احسان ازینا بهم میده منم دوتا خوردم و نفهمیدم که خوابم برد با صدای زنگ تلفن سحر از خواب پریدم دیدم اونم کنار من خوابش برده 😂 چهدرسی خوندیم ما🤦♀😬 ماشاالله این سحرم مثل خرس خوابیده بیدار نمیشه 😒 از بس گوشیش زنگ خورد آخر قطع شد تازه خانم بیدار شده میگه گوشی منه؟🤨 گفتم نه شما راحت باش گوشی کنه که زنگ خورد دیدم بله زنعمو که گفتم بله زنمو گفت وا عزیزم چه صدات گرفته😳 گفتم آخه خواب بودم🤭 زنعمو جوووونم سحر خونه ما میمووونه😁که بنده خدا گفت من که حریف نمیشم ولی خواهشاً آتیش نسوزونین🤪 گفتم چشمممم . گلوم بد جور میسوخت و بدنمم داغ بود خودمو پرت تو حموم کردم که سحر صداش دراومد دیووووونه نرو بدتر میشی گفتم مثل اون داداشت حرف نزن🙄 و یه دوش مشت گرفتم اومدم بیرون که دیدم بله سحر خانوم ور دل بابام نشسته و با مامانم گرم صحبته . سرباباو مامان شیره مالیدم که سیرم خوابم میاد شب بخیر 😚 به سحر اشاره کردم بیا اتاق 🤨 گفتم کمتر جلو مامان بابام سبز بشم تا خوب شم وگرنه بابام بفهمه مریض شدم میذاره کف دست عمو بهنام و داداش جونت 😕😏. تا ساعت۴ گپ زدیم و خندیدیم و غیبت کردیم که با صدای جیغ مامان بیدار شدیم دیدم ساعت ۲ ظهره😳🤦♀. غذای مامان یه طرف حال داغون من که گوشم از درد داشت میترکید یه طرف سحر فهمیدم نمیخوام حرف بزنم وگرنه صدام لو میده گفت زنعمو جون چشم الان بیداریم دیگه که مامانم گفت عزیزدلم من کاری به تو ندارم که ناسلامتی امشب مهمون داریم بابات اینا و عمو و آقاجون شون دعوت کردم حداقل کمک نمیکنی پاشو جواب این مشاور تو بده صد بار زنگ زده بی توجه به سرویس رفتم.رفتیم نشستیم صبحانه 😐نهار😁 بخوریم که خداروشکر مامان دست از سرم برداشت داشت با عمه صحبت میکرد و دعوت و اینا که یهو یادم اومد اگر احسان و عمو بهنام بیان منو ببینن بدبخت شدم چجوووری😭😭😭 چایی تو گلوم پرید که سحر گفت چته گفتم سحر بیچاره شدم اگر عمو و احسان بینن آبکش شدم 😭😭😭توروخدا یه کاری بکن گفت نگران نباش عزیزم الان برم ببینم انشالله که احسان امشب شیفته اینجا نمیاد😢 ولی وقتی زنگ زد گفت قربون خواهر گلم بشم دلم برات تنگ شده امشب بیام اونجا ببینمت . 😐من اگر شانس داشتم که ...😱😢😐 با دلداری های سحر نشستیم درس خوندیم تا شب که صدای آیفون اومد😟 لباس عوض کردم مدام به خودم دلداری میدادم کسی چیزی نمیفهمه انشالله😦😦ولی حالم خیلی بد شده بود 🤒😷🤧و رفتم تو پذیرایی سرسری با همه سلام کردم که عمو قیافش 😳 بود آخه همیشه من خیلی صمیمی خودمو بغلش پرت میکردمو از سر و گردنش بالا میپریدم . بدبختی اینکه همه باهم اومده بودن خلاصه که همه یکم شک کردن از صدام و اینا که صدای گوشیم در اومد خواستم برم بردارم که سرم گیج رفت که عمه زهرا منو گرفت که پخش زمین نشم همه برگشتن نگام کردن که عمو گفت عزیزم خوبی ؟🧐گفتم آره عمووجونم خوبم یکم درسام سنگینه امروزم برنامم فشرده بود به خاطر همین☹️ احسان گفت جدی🤨بذار ببینمت دستشو رو پیشونیم که دااااغ بود نگران گفت چقد داغی تو ابجی مطمنی فقط از خستگیته? من اینطور فکر نمیکنم😏گفتم بخدا خوبم شلوغش نکن که گفت باشه عزیزدلم الان معاینت میکنم معلوم میشه خوشگل خانوم😊 گریم گرفت 😭 رفت کیفشو آورد گفت بشین آبجی گلم منم بغض کرده نشستم 😢😭 کم کم اخمش غلیظ تر شد و جدی گفت اینطوری میگی خوبم این چه وضعیه چند روزه که مریضی😡؟ منم ساکت هیچی نگفتم که گفت باتوام. و دفترچه رو از مامان گرفت و با جدیت تمام داشت مینوشت که گفتم داداش احسان؟ گفت بله ؟ گفتم میشه آمپول ندی هرچی داروی خوردنی بدی میخورم😭😭. گفت حرف نباشه باید بزنی😡😤. آروم اشکام سرازیر شد که عمو بهم دلداری داد الهی قربونب برم من عشقم آروم باش یه جوری میزنه برات که دردت نیاد گفتم عمو نه توروخدا😭😭😭😭 احسان رفت داروخانه که تا اومد من حالم بدتر شده بود و رو تخت دراز کشیدم که حالت تهوع اوت کرد که گلاب به روتون 🤭 پریدم سرویس 😪 اومدم بیرون دیدم احسان برگشته😭😭😭 گفت برو رو تخت بیام آبجی 😎 گفتم نمیخوام اصلا من آمپول نمیزنم که بابا گفت راحیل بدو ببینم گفتم نمیخوام نمیزنم که احسان گفت آبجی من قول میدم نفهمی عزیزدلم بیا همکاری کن ببین چه حالت بده اگر ادامه بدی داروهاتو مصرف نکنی باید بستری بشی ها که به زور حرفای عمو منو برد تو اتاق خواستم در برم که احسان گفت بس کنید بیا تو اتاق ببینم کسی نیاد تو توام برگرد ببینمنت 😡 دیگه صدام درنیومد گفت وای به حالت اگر بخوای سفت بگیری و همکاری نکنی به تعداد تقویتی میخوری دروغم نمیگم اوناهاش. حالا دمز بخواب زود تند سریع 😡😤 . خوابیدم و زدم زیر گریه که گفت فقط کافیه صدات در بیاد .
منم ساکت شدم و از استرس داشتم میلرزیدم که دیدم داره امپولا رو آماده میکنه ۴ بود که گفت آماده ای گفتم آره . پنبه کشید و اولیو فرو کرد گفتم اخ توروخدا دربیار جون من آخخخخ 😭😭😭😭احسان داداشی 😭 گفت جون دلم تموم شد و کشید بلافاصله بعدی رو پنبه کشید 😭 خواستم بگم نه که فرو کرد جیغ زدم سفتتت مثل سنگگگ گفت شل بگیر شل باش دیوونه سوزن میشکنه اصلا گوشم بدهکار نبود😭😭😭 که گفت درمیارم دوباره میزنما و بالای تزریق و فشار داد که شل شد تونست تزریق کنه😭😭😭😭و کشید بیرون .راحیل تقویتی رو میخوری مطمن باش😤منم فقط گریه 😭😞. طرف دیگر و پنبه کشید و خواست نیدلو فرو کنه برگشتم که برمگردوند و بلافاصله فرو کرد این خیلی درد نداشت و سریع بیرون آورد . و خواست پنبه بکشه گفتم جون من بسه بخدا مردمممم😓😭😭 بمیرم برات آخه چرا زودتر به آدم نمیگی که حالت بدتر نشه این آخریشه عزیزم تحمل کن قول میدم حالت خوب خوب بشه فرصت نداد حرفی بزنم و پنبه کشید اونقدر میسوخت که نگووووو فلج شدم😭😢😫در بیار این لامصبببب چیه آخه خیلی بدییییی😰 سفت سفت کردم که اعصابش خورد شد گفت شل کن بدبختمون میکنیااا سوزن بشکنه راحیل شل باش بخدا درمیارم دوباره میزنم که من گوش ندادم هرچی میگفت من داد میزدم که آخر درآورد دوباره نیدلو فرو کرد😭😭😭سفت بودم که همونجوری تزریق کرد مردمممم آخخخخ بیشعور عوضی😭😭😭😭نزنننن بسه که تموم شد و پنبه رو گذاشت روش فشار داد خون نیاد😭😭گفت تمومه تمووووم همچنان گریه میکردم پاهام فلج شد 😭 یه لیوان آب داد بهم گفت بخور قربونت برم بمیرم برات بسه گریه نکن دیگه😢 عزیزمن آروم باش بخدا برا خودت بود عزیزم 😘 آروم سرمو بوسید و رفت بیرون که همه ریختن تو اتاق داد زدم گفتم برید بیرون نمیخوام ببینمتون😭😭😭سحر اومد پیشم گفتم برو بیرون رفت و درم بست 😓 دیدم احسان دوباره اومد و دستش سرم بود نمیخواستم باهاش حرف بزنم خیلی دلم ازش گرفت که اونهمه سرم داد زد بدون حرف دستامو دراز کردم که سرمو بزنه آروم گفت خوشگلم الان تمومه که ساکت موندم گفت راحیل؟ببینمت🤔 دید حرفی نمیزنم سریع سرمو زد که فقط یه آخ گفتم چند تا آمپول زد توش منو بوسید و رفت بیرون دیگه هیچی نفهمیدم تاروز بعد که بعدازظهر که حالم خوب شده بود 😊 ازم معذرت خواست و منم ازش معذرت خواهی کردم که اون حرفارو زدم 🤦♀ احسان و امیر علی از بس اونروز سر به سرم گذاشتن و بهم خوش گذشت که خداروشکر باحال خیلی خوب از روز بعدش رفتم سر درسام 😊😊 ببخشید اگر پرحرفی کردم و سرتون درد آوردم مرسی ازتون که تا آخر خاطرمو خوندید ❤️❤️❤️🙏🙏🙏.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 10:23 توسط نویسندده
|