سلام پروا هستم خاطره دوممه عیدتون مبارک😘
۱۶ اسفند صبح بلند شدم شایان رو بیدار کردم براش صبحانه حاضر کردم و فرستادمش مدرسه داشتم ناهار درست میکرد دیدم تند تند زنگو میزنن گفتم اووووووو چه خبره اومدم درو باز کردم داداش محمد اومد تو داد میزد میگفت پویان اینجاست گفتم سلام داداش نه چطور مگه محمد: پووووووویااااان کجاسسسسسسسست  گفتم: داداش داد نزن توروخدا اروم شادی خوابه چیشده خب .هیچی نگفت رفت نگران شدم  زنگ زدم پویان جواب نداد شادی بیدار شد دیگه سرگرم اون شدم و صبحانه بهش دادم و باهم بازی کردیم و داشتم خونه تکونی میکردم ظهر پویان با یه حال خراب اومد داخل پریدم گفتم : سلام کجایی چیشده محمد چرا عصبانیه چه کار کردی گفت: پروا توروخدا ولم کن سر به سرم نزار حالم خیلی بده رفت تو اتاقش درو قفل کرد چند دقیقه بعد محمد اومد داخل گفت : پویااااان بیا بیرون ببینم کدوم گوری هستی پویان اعصاب ندارم میای یا درو بشکنم گفتم : ععع خب یکی به منم میگه چیشده پویان اومد گفت : داداشمی بزرگتری احترامت واجبه ولی بس کن بس کن بس کن به چه زبونی باید بگم نقشه بود به چه زبونی باید بگم اشتباه شده به چه زبونی بگم من به خاطر چیز دیگه ای رفته بودم اونجا محمد : اخه احمق رواانی توقع داری باور کنم با چه حالی اوردمت بیرون پویان    پویان گفت : بابا بس کن بسه به خدا بسه سوییچ ماشینشو برداشت و رفت بیرون هرچی صداس زدیم جواب نداد محمد هم رفت . ظهر شایان اومد و ناهار خوردیم احمد هم اومد تلفن زنگ خورد احمد جواب داد گفت :کلانتریییی کلانتری برا چی چیشدهه یا ابوالفضل . سریع قطع کرد و تند تند کتش رو برداشت داشت میرفت گریم گرفت گفتم :التماست میکنم منم میام دیگه نمیتونم گفت: کجا می خوای بیایی بچه ها تنهان گفتم:خوااهش میکنم بزار بیام گفت : خیله خب بدو بپوش بیا من پایینم . سریع رفتم لباس پوشیدم و به شایان و شادی سفارش کردم دست به چیزی نزنن مراقب باشن و ... تند تند رفتم پایین سوار ماشین شدیم رسیدیم کلانتری  پویان با یه حال افتتتتتتضاح نشسته بود رو صندلی سرش رو بین دستاش گرفته بود رفتیم صدلش زدیم احمد گفت: چیشده پویان . پویان به صدای گرفته گفت: توضیح میدم . نشستیم گفتم :داداش ابو بخور اروم باش یه نفس عمیق بکش بگو چیشده . گفت : به خدا از عمدی نبود با رسول(دوستش) سر یه مسئله ای دعوامون شد اعصابم خورد بود سوار ماشین شدم گازش رو گرفتم برم یهو پرید جلو ماشین به خدا نمیخواستم اینجوری بشه به خدا من من ...(دیگه افتاد به گریه ) سرش رو گرفتم تو بغلم داشت گریه می کرد احمد گفت:یااااا خداااااا یا ابوالفضل الان کجاس رسول پویان: بیمارستانه . من و احمد گفتیم میریم ببینیم چه خبره راه افتادیم تو راه همش صلوات میفرستادم و دعا می کردم رسیدیم با سر رفتیم داخل بخش مراقبت های ویژه بود وقتی دیدمش ناخوداگاه افتادم رو زمین پاهام سست شد خواهرش و مادر پدرش هم بودند احمد اومد بلندم کنه همش تصویر پویان پشت میله های زندان تو مغزم بود نشستم رو صندلس مامانش سریع با گریه پاشد اومد گفت : اخه پسرم چه هیییزم تری بهتون فروخته بود مگه چی کارتون کرده بود حقش اینه کم خوبی در حق داداشت کرده بود اینه حقش بچمو انداختید رو تخت بیمارستان جیگرگوشم رو داداشتون انداخته رو تخت بیمارستان پدر و خواهرش گرفتندش گفتن: آروم باش اروم باش توروخدا اب بهش دادند اشکام تند تند سرازیر میشد نمیتونستم وایسم و تحمل کنم سریع زدم بیرون یه دربست گرفتم رفتم کلانتری پیش پویان . پویان تا دیدم افتاد به پام گفت: زندس دیگه اره زندس این چه سوال مزخرفیه من میپرسم خب معلومه زندس سالمه حالش خوبه فقط پاش شکسته اره زندس من مطمئنم بعد یهو برگشت گفت: پروا به رو روح مامان بابا به رو روح دانیال بگو زندس گفتم : آره داداشم معلومه زندس این چه حرفیه پدر رسول هم اومد و گفت :ما هیچ شکایتی نداریم و پویان آزاد شد داشتیم میرفتیم سمت خونه پویان حالش بد شد رفتیم بیمارستان براش سرم وصل کردند و آرام بخش زدند خوابید سرمش که تموم شد بیدار شد پرستار اومد سرمش رو دراورد و گفت: دوتا امپول داره بزنم بعد برید به پویان کمک کردم برگشت و پرستار اومد و شلوارش رو دادم پایینپنبه کشید و زد اولیش رو چیزی نگفت دومیش رو فرو کرد پویان گفت:آخ شروع کرد تزریق اخراش پویان گفت : آییییییی درد داره تموم نشد ؟ پرستار دراورد و رفت جاشو ماساژ دادم و بلند شد رفتیم خونه درو باز کردم محمد یه سیلی خوابوند تو گوش پویان من یه جیغ زدم محمد دومیش رو زد پویان حالش خیلی بد لود تعادل نداشت حتی نمیتونست راه بره افتاد گفتم: محمد بسه توروخدا به خدا حالش خوب نیست احمد گفت : محمد مگه بهت نگفتم خودتو کنترل کن اومد سراغش سرش داد میکشید و میزدش شادی و شایان خیلی ترسیده بودند گریه میکردند الهام بچه هارو بغل کرد برد تو اتاق احمدم گفت : ممحححمممددددد  بس کن کشتیش محمد رو برد تو اشپزخانه کمک کردم پویان بلند شه بردم اتاقش خوابیدچند ساعت بعد رفتم دیدم از تب داره هزیون میگه و ناله میکنه و سرفه میکنه رفتم به محمد گفتم اومد دید بیدارش کرد معاینش کرد گفت :جز گلو دردت و تبت دیگه چته پویان گفت: سرم گیج میره بدنمم درد میکنه سرمم داره میترکه محمد دوباره معاینه کرد اومد بدنش رو معاینه کبود شده بود به خاطر زدنای محمد .محمد خودش هم ناراحت شد نسخه نوشت گفت: میرم بگیرم فقط حتمااا یه چیزی بدید بخوره . الهام رفت برای پویان یه چیزی بیاره بخوره شادی بیدار شد داشت گریه میکرد رفتم خوابوندمش برگشتم دیدم محمد میگه: برگرد اماده شو تا امپولات رو بزنم . پویان گفت: من به اندازه کافی درد دارم توروخدا آمپول دیگه نه . محمد گفت : دهنتو ببند ققط خفه شو که اگر الان آرومم به خاطر حالته وگرنه حسابتو می رسیدم . پویان گفت: والله بازم خوبه ارومی وگرنه که همین امشب منم میفرستادی پیش مامان بابا . محمد دادزد :خفههههههه شووووووووو . پویان برگشت محمد با دوتا امپول رفت بالاسرش شلوارش رو کشید پایین و پد الکلی کشید و زد هیچی نگفت برای بعدی فقط یه اخ کوچولو گفت محمد رفت دوتا دیگه اماده کرد . گفت : حق نداری سفت کنی تکون بخوری داد زدن هم ممنوع صدات دربیاد من میدونم و تو . زد پویان دستش محکم مشت کرد و نفساش سنگین شد اخرش گفت: آییییییی تموم شد و درش اورد که پویان یه تکون ریزی خورد . بعدی رو دوباره پد کشید و فرو کرد شروع به تزریق کرد پویان هیییییچیییییییی نگفت محمد سریع تر تزریق کرد و دراورد گفت : برگرد . برگرد ببینم خوبی چرا صدات در نیومد باتوامااااا گفتم: داداش توروخدا برگرد . همه ترسیده بودیم احمد برش گردوند داشت گریه میکرد صورتش خیس  شده بود رنگش مثل گچچ و میلرزید داد زدم:محممممدددددد توروخدا یه کاری بکننن چرا اینجوری شده . و زدم زیر گریه محمد رفت بیرون با یه سرم برگشت و اماده کرد و سرم رو وصل کرد و بی هیچ حرفی رفت بیرون الهامم پشتش خداحافظی کرد و رفت احمد گفت :پروا پاشو بریم بیرون راحت باشه پاشو . بلند شدم رفتیم من رفتم تو اتاقم احمدم رفت تو اتاقش تا صبح نخوابیدم . همش تو فکر رسول و پویان و اینا بودم صبح سریع لباس پوشیدم رفتم دیدم پویان نشسته رو تختش سرش رو زانوشه گفتم : سلام داداشی بهتری . سرش رو بلند کرد چشاش خیس بود و قرمز . گفتم : من میرم بیمارستان پویان گفت: وایسا باهم میریم گفتم : تو حالت خوب نیست نمی خواد بیای . به زور اومد رفتیم رسول بهتر شده بود خداروشکر . حال پویان داشت بدتر میشد به زور بردمش خونه زنگ زدم محمد گفتم . گفت: دوتا دیگه امپول داره بزنه . گفتم : باشه چند دقیقه بعد زنگ زد گفت : تا ده دقیقه دیگه خودم میام میزنم . پویان سریع پاشد رفت دسشویی حالش بهم خورد رفتم پیشش کمکش کردم اومد بیرون نشست رو مبل دوباره 
حالش بد شد . محمد اومد و دیدش و داروهاش رو برداشت اماده کرد پویان هم دراز کشید شلوارش رو دادم پایین و اولی زد پویان دستاشو محکم مشت کرد و فقط اخرش یه اخ گفت بعدی اونطرف پنبه کشید که پویان گفت : اینجا خیلی درد میکنه همونطرف بزن . محمد گفت : قبلی دردناک بود اینم اونجا بزنم اذیت میشی پویان : نکه خیلی هم من برات مهم هستم محمد گفت : به درک و پنبه کشید و باضرب سوزن رو فرو کرد 
که پویان تکون  خورد و محمد هم سریع تزریق میکرد پویان گفت : آیییییییی نکن اینجوری لامصب آخخخ گفتم : محمد درست بزن به خدا دیگه باهات حرف نمیزنم . بقیش رو اروم زد و دراورد و پنبه و جاش فشار داد خون میومد و سریع رفت دستاشو شست اومد بره نزاشتم بره  زنگ زدم الهام وترانه هم اومدند و ناهار باهم بودیم . اینم خاطره من ببخشید اگر بد شده ممنونم از کسایی که تسلیت گفتند بهم و برای خاطره قبلیم نظر گذاشتند یه دنیا دوستتون دارم 😘😘