خاطره آنیسا 
سلاااااامممممممم.✋ خوبین؟؟ خوشین؟؟ سلامتین؟؟ الهی شکررررر.😍 منم خوبم و خوشم و حاله دلم عااااااللللللللیییییییه.❤️ از عیدی چه خبر؟؟🙈 من از همه عیدی گرفتم غیر از امیرحسین.😢 هی من سکوت اختیار میکردم اونم به روی خودش نمی اورد.😕 منم گمون میکردم یه سوپرایز درست و حسابی برام داره.😍 ولی هی روزا میگذشت و امیرم به روی خودش نمی اورد.💔😢 یه روز صبح از خواب بیدار شدم و رفتم دیدم دوتا خمیردندون داریم گرفتمشون رفتم تو اتاق بالا سر امیرحسین ریختم رو صورتش و براش ریش و سیبیل کشیدم انقده ناز شد😍😍😍😍😍😍😍 کلی ازش عکس گرفتم. کلی سلفی گرفتم با بابانوئل نازم.❤️😍 و این شد عیدی من.❤️😍 ولی این شادی زیاد دوام نداشت.😢 از خواب بیدار شد رفت دست و روشو بشوره خودشو که تو آینه دید حسابی دعوام کرد.😢☹️ خیلی بی جنبه اس.☹️ من یه حساب دیگه ای روش باز کرده بودم ولی ... ☹️ منم برا تلافی دعوایی که کرد عکسا رو منتشر کردم.😁 آبروش رفت.😂 البته فقط به خودیا نشون دادم تهدیدش کردم که اگه پا رو دمم بزاره علاوه براینکه به دوستاش نشون میدم. میزارم پروفایلم.😐🙄 همین کار هم باعث شد خمیردندونا تموم شه و چند روزی بنا به دلایلی نشد بخریم.🙈. تو یکی از همین روزای بی خیمردندونی من سوختم.یعنی چایی ریخت روم و البته یه اتفاق بود و هیچ کس توش نقش نداشت من زیادی بدشانسم به کسی مربوط نی.☹️ خمیردندونم که میگن اگه همون موقع بزاری رو سوختگی خوبه ولی نداشتیم.😐🙄 دیگه چند ساعت بعدش بخاطر ضربه ای که دراثر همون سوختگی به سرم خورد از حال رفتم و بردنم بیمارستان و اونام همچین باندپیچم کردن انگار داشتن کادو درست میکردن.😒😒😒 
زیادی حرف زدم.🙈 حالا بریم سراغ خاطره: یه چیزی حدود 8 سال پیش بود من اون موقع 11 - 10 سالم بود.😁 امیرعلی هم 14 - 15 اوج شیطونی هامون بود اون روزا جفتمون پر از انرژی بودیم و انگار با برق تغذیه میشدیم. باتریمون خالی نمیشد هیچ وقت. البته الان من دقیقاً همونطورم.😁 برا خودمم عجیبه که این همه انرژی از کجا میاد.🤔 من انقده انرژی دارم که هنوز تو خونه قایم باشک بازی میکنم.🙈 اولین باری که به امیرحسین گفتم بیا قایم باشک بازی کنیم یه جوری نگام کرد که انگار گفتم بیا بریم دزدی والا.😒 فکر میکرد تب کردم دارم هزیون میگم و خل و چل شدم.😂 ولی خب این انرژی زیاد باید یه جایی تخلیه بشه دیگه.🙈 عاشق فوتبال دستی ام اونم تو فضای آزاد.😀 چه کیفی میده خداییش.😍انقدر هیجان دارم موقع فوتبال دستی که اندکی از انرژیم تخلیه میشه.😄😄 من اگه پایه داشته باشم پیاده تا قله اورست میرم و اون قله رو فتحش میکنم.😁 تنها کاری که انرژی سرشار منو تخلیه میکرد کاراته بود اونم نمیتونست خیلی تخلیم کنه همش قدر 50% از باتریم میرفت.😁خلاصه داشتم میگفتم اون روز تابستونی قشنگ مامانم معده درد داشت.😢 هرچی چایی نبات خورد بهتر نشد که هیچ بدترم میشد.😢 تا عصری به همین منوال بود. بابام از صبح نبود و به پیشنهاد امیرعلی قرار شد ما خودمون مامانو ببریمش دکتر.😍 مامانم میگفت زنگ بزنین باباتون بیاد شما دوتا فسقلی چی میگین این وسط؟؟😒 امیرعلی گفت مامان هی میگی مرده خونه ای و بزرگ شدی و بابات نیست باید مواظب من و آنیس باشی پس چی شد؟؟😒 دیگه با این حرف زبون مامانم کوتاه شد و راضی شد بیاد.😁 زنگ زدیم آژانس اومد و ما هم شال و کلاه کردیم پیش به سوی بیمارستان.😁 از اونجایی که نمیخواستیم بابام نگران شن و از طرفی اگه میفهمیدن می اومدن بنابراین بهشون نگفتیم. رفتیم دم بیمارستان از ماشین پیاده شدیم و امیرعلی سریع غیبش زد.☹️ من بی تو هرگز برادر💔😢 تازه رفتیم یه ذره شاد شیم دیدیم داره با یه ویلچر میاد.😂😂😂😂 مامانم دقیقاً همینطور بود:😲😲😲🤕🤕🤕😫😫😫امیرعلی اومد بزور مامانمو نشوند رو ویلچر با سرعت زیاد میبرد انگار دنبالش کرده بودن.😂😂😂 من هنوز تو هنگ کارش بودم.😐🙄 مامانم جیغ جیغ میکرد و میگفت خدا ذلیلت کنه بچهههه نگه دار این لعنتی رو الان می افتیم.😂😂😂😂 رفتیم اورژانس و پرستار گفت رو یه تخت بخوابه مامانم تا دکتر بیاد.😞 مامانم از رو ویلچر بلند شد امیرعلی نشست.😒 فرهنگ هم چیزه خوبه. آخه اون ویلچر براتوعه مگه؟؟ من نمیدونم چطور حساب کرد نشست رو ویلچر. اون برا افرادیه که نیاز دارن بهش. آخه برادر من تو چیت به ویلچره؟؟😢 من باید میشستم روش.😔 کوشولوتر نبودم که بودم.🙁 دل نازکتر نبودم که بودم.🙁 قدم کوتاه تر نبود که بود.🙁 وزنم کمتر نبود که بود.🙁هزاران دلیل دیگه که اگه بخوام بگم طومار باید بنویسم.😔 خلاصه که من شرایطم حادتر از امیر بود و به اون ویلچر بیشتر نیاز داشتم.😔 پسره گنده با اون سنش نشست رو ویلچر یه بار نگفت پاشم آبجیم بشینه.😒 پرستار هر دقیقه می اومد میگفت پسرم پاشو از رو اون ویلچر و ببرش تو حیاط.😊 و اما جواب امیرعلی: چشم.😁 ولی نمیبرد که تازه داشت کیف میکرد.😒 دکتر اومد و مامانمو معاینه کرد و باتوجه به محل درد گفت احتمالاً سنگ 
با جنگ و دعوا امیرعلی مامانمو نشوند تو ویلچر تو راهرو بیمارستان بدون توجه به جیغ جیغای مامانم با سرعت زیاد در حال رفتن بود نمیدونم چرا هرچی میرفتیم باز میرسیدیم به جای اولمون.☹️ با تلاش های فراوان پیدا کردیم سونوگرافی رو و انجام شد و جوابشو گرفتیم و دوباره خواستیم بیایم اورژانس ولی پیدا نمیکردیم.😕 من نمیدونم هدف از اینطور ساختن بیمارستان چیه؟؟🤔 بالاخره برگشتیم اورژانس و مامانم رفت رو تخت امیرعلی دوباره نشست رو ویلچر منم گردنمو کج کرده بودم مظلوم نگاش میکردم. داداشم اصلاً دلش به رحم نبود که من نیازمندتر از اون بودم به اون صندلیه چرخ دار.😢 خب منم دلم ویلچرسواری میخواست.😢 این بار دیگه امیرعلی به یه جا ثابت موندن بسنده نکرد.😂 هی جلو و عقب میرفت. پرستار اومد این دفعه دیگه از اون لبخند و روی خوش خبری نبود. گفت بچه نکن ببرش بیرون.😒 امیرعلی گفت چشم.😁 دوباره همین آش و همین کاسه چند بار هی پرستار می اومد میگفت نکن ببرش بیرون. باز امیر میگفت چشم ولی همچنان داشت کیف میکرد.😂😂😂😂 مامانمم ریز ریز حرص میخورد میگفت نکن.🤕 کل اورژانس داشتن نگاه ما میکردن.😂😂 دکتر اومد جواب سونوگرافی رو ببینه امیرعلی رو دید اون جوری آمپر چسبوند.😂😂داد زد خانم فلانیییی😡😡😡😡 شماها اینجا چی کار میکنین؟؟😡😡😡😡😡😡 اینجا بیمارستانه یا مهدکودک.😡😡😡😡😡😡 امیرعلی خشکش زده بود رو ویلچر.😂😂😂😂 نمیدونس چی کار کنه.😂😂😂 مامانمم هی میگفت دیدی گفتم نکن. دیدی گفتم همینو میخواستی؟؟😡😡 ببرم خونه آدمت میکنم.😡😡😡😡😡😡 پرستاره اومد چشمتون روز بد نبینه. چشمتون روز بد نبینه.😂😂😂😂 همچین جیغی کشید که کل اورژانس ساکت شد.😂😂😂😂😂😂 امیرعلی از ویلچر پیاده شد و پرستار خودش ویلچر رو برد.😂😂😂😂 دکتره جواب سونو رو دید گفت سالمه و این بار آزمایش خون نوشت.😢 رفتیم آزمایشگاه و مامانم آزمایش رو داد.😢 امیرعلی گفت خب حالا چی میخورین براتون بگیرم؟؟🤔 پریدم بالا گفتم من کباب من کباب.😁 مامانم گفت بچه ذلیل شی که صدای اینو دراوردی حالا از کجا کباب بیارم براش؟؟😡 امیرعلی گفت خب آنیس گزینه بعدی چیه؟؟ کباب منتفی شد.😁 گفتم خب اوووومممممممممممم شیرینی خامه ای.😁 مامانم دیگه جوش اورد. دنبال گوشیش میگشت که زنگ بزنه بابام.😂😂 شب شده بود دیگه هرچی گشت پیدا نکرد.😁😁😁بعله گوشیشو جا گذاشته بود.😍😍😍 دیگه من و امیرعلی کوتاه اومدیم و امیر هم رفت کیک و آبمیوه گرفت.😁 و مامانم نخورد همش میگفت دیر شد باباتون نگرانه حتماً برگردیم امیرعلی میگفت خیررررررر بزار جواب آزمایش بیاد دکتر ببینه بعد. جواب آزمایش اومد و اونم سالم بود و دکتر چند ورق قرص داد و تقریباً آخرای شب بود که اومدیم خونه.😊 بابام بنده خدا از نگرانی تو حیاط قدم آهسته میرفت و با خودش حرف میزد.😂😂😂😂 ما رو که دید فقط نگامون کرد.😐😐 ماهم خودمونو زدیم به کوچه علی چپ و رفتیم تو واحدمون.😐🙄 بابام اومد گفت خب؟؟ کجا بودین تا این وقت شب؟؟🤔 مامانم گفت به من ربطی نداره از بچه های بی تربیتت بپرس و رفت.😲😲😲 خیلی نامرده.😭😭😭 من موندم و امیرعلی.😁😁 انقده مظلوم میشم اینجور مواقع که کسی دلش نمیاد حرفم بزنه.😁 براهمین بابامو بوسیدم و پیش به سوی یخچال تا برای شب آذوغه جمع آوری کنم.😋 یه بشقاب پر کردم برا خودم رفتم اتاقم از همه چی بود تو بشقاب. از شیرینی و میوه و شکلات تا نون و پنیر و ...😋 پنج دقیقه نشد امیرعلی اومد اتاقم.😐😳 . انگار اتاقش در نداره. هنوز که هنوزه این بلد نیس در بزنه.☹️ مثلاً بزرگ شده.☹️ دو روز دیگه میخواد بابا بشه الگو بشه.☹️ من نمیذارم بچه ها زیر دست این بزرگ شن.😁 میارم خودم بزرگشون میکنم.😍❤️ وااااایییی از همین الان ذوق عمه شدن دارم.😁😁 ولی به امیرعلی گفتم که بچه هاشو جوری تربیت کنه که دو روز بعد من فحش نخورم.😄 گفتم اگه خدایی ناکرده زبونم لال من فحش بخورم اون وقت خودم دست به کار شم.  پ.ن: امروز 24 فروردین تولد آبجیمه.😍😍😍😍❤️❤️❤️❤️🌹🌹🌹🌹💖💖💖💖💝💝💝💝 😘😘😘😘❤️❤️❤️❤️❤️❤️😘😘😘😘😘😘
پ.ن: آبجی نازم تولدتون مبارک ان‌شاءالله هزاران سال زنده باشین.😍😍😍😍😍😍😍😍 
پ.ن: آبجی حیف که اینجا فیکه ندارم.☹️ شما اون فیکه هایی که تو واتس براتون میفرستادم رو هزاران برابرش کنین.😁😁😁
پ.ن: هرروز با خودم تکرار میکردم که امروز یادم باشه و بهتون تبریک بگم. میدونین چرا؟؟ چون میترسیدم یه وقت عاشقه 👳‍♂️ بشین.😢 
پ.ن: خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر از خیلی دوستون دارم و دلتنگتونم.😍😍❤️❤️
پ.ن: #بزرگترین-داروخانه-ایران.❤️