به به ببین کی اومده ماهان اومده 😂(هیچ کس یادی از ما نکرد خودم باید دست ب کار بشم 😂)
سلام من اومدم😁😂😎میشناسین دیگ؟😁ماهانم ماهان😂(جیگرم جیگر)😂میشه گفت ی مدت طولانی نیومدم توی وب🙈🙈درگیر کار و زندگی بودم وقت نداشتم بیام ولی این چند روز هستم درخدمتتون😂❤ 🙈 انشالله ک همتون خوب هستید 😜😁ی معذرت خواهی کنم ب همه ای کسایی ک خاطره میزارن بخدا شرمندتونم ک نظر نمیزارم دیگ سعی میکنم تک تک دونه ب دون نظر بزارم😎😁😁بریم سراغ خاطره😉😁سه قلوه ها فوق العاده شیطونه ان😅حتی از بهارم و اُزانم شیطون تر ان😅دیگ فکرشو بکن اینا چی هستن😂😂ی روز شیرین میخواست بره بازار اینارو گذاشت پیش من باور کنید اون روز چ روز سختی بود برام😅شایانم از همشون فضول تره😅باور کنید اینقدر اینا منو اذیت کردن ک حد نداشت😅اینو میگرفتم اون فرار میکرد تا دنبال اون میرفتم یکی دیگ شون میرفت دور ی چیز دیگ😂هرجوری بود نگه شون داشتم تا شیرین اومد وقتی اومد چنان ذوقی کردم😂😅س قلوه ها دادم دستش و خودم رفتم‌خوابیدم😂اینقدر ک تابم داده بودن خسته بودم😫😅توی اوج خواب بودم ک گوشیم زنگ خورد😐😭😂ی چشم باز کردم دیدم هادی😑😂جوابش دادم گفتم هاا🙈😂گفت ها چیه باید بگی جوونم گفتم درد 😂گفت بی احساس همه دوست دارن ماهم دوست داریم☹😂بش گفتم چی میخوای بیدارم کردی گفت ماهاان میخوایم بریم بیرون میای گفتم اره میام کی میرین گفت دم دریم😑😂😂گفتم بزار برم حمام حالا میام گفت اووووو تا تو بری حمام ک ما رفتیم اومدیم گفتم بصبر اومدم خلاصه رفتم سریع ی دوش گرفتم موهام خشک کردم رفتم پایین دیدم سه قلوه ها مثل جن اومدن جلوم😑😂😍شاهین گفت دایی کجا میدونستم اگ بگم میخوام برم بیرون میگفتن ماهم ببر بش گفتم میخوام برم بیمارستان امپول بزنم شقایق گف دایی دروغ نگو توخو میترسی😐😂🙈😂خندیدم گفتم ن دایی نمیترسم من دیگ برم ک با شیرین و مامان هم خداحافظی کردم رفتم بیرون دیدم هادی دروغ گفت دم در نی😐زنگ زدم بش گفتم کجایی گف حالا میام😑😂بعد نیم ساعت اومد دم در😑😂وقتی سوار شدم اول یکی زدم تو سرش گفت ایی پ چتع😂خلاصه رفتیم بیرون یکم گشتیم هادی گف خاب خاب حالا بریم چیز بخریم (هرسریع نوبت یکی امون ک خرج کنیم این دفعه نوبت هادی بود😑😂خسیس درجه یک 😂😂)رو ب من کرد گفت تو خو معده ات خرابه ادامس میخوای یا شکلات کوچولو ها؟😐😂رو ب بقیه هم کرد گفت چون شمارو دوس دارم ی کیک و ابمیوه میگرم براتون😐😂😂زدیم زیر خنده ک رفتیم ی رستوران 😂البته اسمش رستوران بود وقتی واردش میشدی انگار داخل سطل زباله بودی😑😂هادی گفت خوب چی میخواین؟😑😂گفتم هادی اینجا چ جای اومدیم بخداهمون مسموم میشیم دیوننه😑ک گفت ن باوا من همش همینجا چیز میخرم یک بندی های دارع ک گفتم چی داره اینجا گفت بندری فقط😑😂گفتم فقط گفت ن بزا بپرسم پرسید گف فلافل و بندری فقط😑😂گفتم فلافل بگیر برا من خلاصه گرفت واسه همه فقط من فلافل خوردم بقیه همه بندری😐😂 باخودم هی داشتم میگفتم بزاررر مسموم شدن واسشون دارم😂باور کنید از فلافل فقط ی لقمه خوردم چون میدونستم معده ام درد میگیره هادی هم جوری بندی میخورد انگار داره چی میخوره 😂نمیدونست ک داره گربه با نون و خیار شور میخوره😂😑😂تو دلم هی داشتم میگفتم ای هادی فقط مسموم بشی یک بلای سرت بیارم😂😂تو فکر همین بودم ک دلم تیر کشید😐😂فهمیدم حالا معده درد میاد سرم😓😂خلاصه رفتیم یکم دیگ هم تاب خوردیم دیگ اخر شب بود رسوندنم خونه هی دلم تیر میکشید خودم میزدم ب بیخیالی وقتی رفتم خونه دیدم هیچ صدایی نمیا فهمیدم ک سه قلوه ها رفتن یکم فیلم نگا کردم رفتم بالا دراز کشیدم نمیدونم چجوری خوابم برد با ی دل درد وحشتناکی بیدار شدم 😭بخدا اینقدر دلم درد میکرد گریه ام گرفته بود😶نمیدونستم راه برم بزوررر از پله ها اومدم پایین رفتم اشپزخونه مسکن پیدا کردم خوردم از درد هی عرق میکردم سرم گذاشته بودم رو میز تا ببنم مسکن دردم خوب نمیکنه☹(واقعه ان دردش وحشتناک امیدوارم هیچکسس این درد نکشه☹❤)خلاصه نگم براتون فک کنم دیگ طرف های ۶ صبح بود از درد دیگ فقط ناله میکردم بزور رفتم تو اتاق مامان بابا رو بیدار کردم پرکش رفته بود ک چی شده وقتی ک بش گفتم گف سریع لباس بپوش بریم دکتر وقتی دید نمیتونم راه برم خودش رف لباسام اورد پایین بزور لباس هام عوض کردم بابا هم رف ماشین روشن کرد دست میگرفتم ب دیوار ها اصلا صاف نمیشدم😥سوار ماشین شدم بابا هم گف ماهان چی خوردی اینجوری شدی مسموم شدی اصلا نگا کن رنگ صورت خیلیی زرده
حال نداشتم جواب بابا رو بدم خلاصه رسیدم سریع رفتیم داخل چون اشنا بودم بابا نوبت گرفت سریع فرستادنم داخل دیدم عه شیفت هادی بود😑ک با بابا سلام علیک کرد گف ماهان چی شدی😂با خنده داشت میگفت هاا😐😂اون لحظه دوست داشتم سرش از ته بکنم☹😂😭ک ازمایش نوشت برام رفتم ازمایش دادم فشارم افتاده بود😥نشسته بودم رو صندلی همینجوری عرق می‌ریختم ک هادی زنگ زده بود ب دکترم😐اومده بود ک سلام کردم بش خواستم بلند بشم ک گفت بشین گفت باز چی خوردی تو😐(با اخم ) گفتم اعیی این هادی بردم ی رستورانی فلافل گرفت خوردم 😥😂بخدا ی لقمه اش ام خوردم ک گفت ماهان بخدا قسم ب ی بچه دوساله هم میگفتی ک نخور برات خوب نی نمیخورد من همیشه دارم بت میگم از این چیزا نخور معده ات حساس حالا هم بلد شو بیا دنبالم😭هادی دستم گرفت پشت سرش هی راه میرفتم رفتیم تو اتاق بم گف دراز بکش😑میدونستم میخواد معاینه کنه😭اینقدر جدی بم گفت روم نشد چیزی بگم بزور دراز کشیدم تا میخواست دست بزن ب دلم خودم جمع میکردم😭درد داشت خوب گفت نترس آروم فشار میدم😭وقتی فشار داد چنان دردم گرفت ک میخواستم زار بزنم 😥خلاصه نگم براتون ک اون دو س دقیقه دیگ مرگ جلو چشام دیدم😣همونجا بی حال دراز کشیدم ک  هادی ی سرم اورد وصل کرد برام سعی میکردم بخوابم ک دردم آروم بگیره ولی نمیشد 😭تا دیدم دکتر خودم با ی امپول اومد 😥😣گفتم این چیه😑😂گفت آمپول امپول😐😂گفتم مال هادی مگ ن؟😑😂بااخم گف ن😭😂خجالت نمیکشی از امپول‌میترسی هنو😑😂سریع برگردد😥 رو پهلو دراز کشیدم 😭خودم اماده کردم ک تا پنبه کشید سریع زد😓از ترسش نمیتوانستم هیچی بگم😭😂تو دلم ولی چیزایی ک باید می‌گفتم گفتم🙈😂(منحرف نباشید تو دلم میگفتم عاشقتم دکتر😂😣دوست دارم امپول 😍😂)خلاصه کشیدش بیرون لباسم درست کرد گفت تمام😓بعدشم رف هادی هم رف بابا هم نمیدونستم کجاس🤔😂اصلا یادم رفت بود بابا رو😂گوشی هم باخودم نبرده بودم زنگ بزنم بش😂خلاصه تصمیم گرفتم بخوابم😍😂گرفتم خوابیدم ی چیز خیلییی سرد ی دفعه دست گذاشت رو صورتم باور کنید تو خواب عمیق س متر پریدم😑مث همیشه هادی بود😑😂ک گفت ولا تو خوب اومدی خونه خاله هی پخ پخ میخوابی 😥بلندشو جواب ازمایشت اومده ک گفتم پس بابا کو؟😑گفت اندازه خر پیره هنو باباش دنبالش بلندشو فرستادمش خونه خسته بود ❤هنو دل درد داشتم ولی کمتر ج ازمایش گرفتم گفتم هنو هستش دکتر گفت اره رفتم پیش جواب ازمایش نگا کرد بازم مثل همیشه همون چیزهارو بم گفت ک معده ای تو عصبی و حساس کافیه کوچیک ترین چیز کثیف بخوری واکنش نشون میده و.... و +کلی آمپول و قرص😥گفت دوتا امپول الان بزن اونا هم هروقت احساس کردی ک دل درد خیلیی شدید داری بزنشون ک گفتم باشه 😭ازش تشکر کردم اومدم بیرون خاب باخودم گفتم ک نمیزنمشون ولی فکرش کردم نزنم معده دردم بدتر میشه واسه همی مستقیم رفتم تزریقات 😭😥شانس من هم خلوت بود😓پرستار بنظرم تازه کار بود اولین بار بود ک می‌دیدمش رفتم فیش هم گرفتم بش دادم بم گف برو دراز بکش😥ک دوتا امپول دادم دستش رفتم سر تخت😭😂دراز کشیدم وقتی اومد بزنشون گفتم خوب بزن گفت مگ من بد میزنم؟😑😂گفتم نمیدونم حالا انگار چندتا زدم پیشت😑😂ک سریع پنبه زد آمپول زد😥از همون اول درد داشت ک هی ای ای میکردم 😓درد داشت تحمل کرم ابروم نره😂🙈واسه دومی خدایی بد زدش چنان درد گرفت ک آبرو سرم نمیشد فقط داد میزدم😑😂تا کشیدش بیرون گفت پ چته عامو 
😂گفتم زدی ناکارم کردی😂ک خندید رف لباسم درست کردم لنگان لنگان رفتم بعدش هم ماشین گرفتم رفتم خونه😅جالبش این ک رفتم تازه مامان بیدار شده بود😂از هیچی خبر نداشت بعد هم بابا مسخره ام میکرد میگف ماهان ساعت ۶ درد گرفتش بچه اش ب دنیا اومد😑😂اخه بابای منن😂این چ چیزی ک گفتی 😂خلاصه تا دو س روز سوژه بابا بودم😂 

❤اینم از خاطره من 😁
❤سه قلوه ها😍اروم تر شدن 😅 ی بار شاهین ی ظرف ک شیرین دوس داشت رو شکونده خودش جمعش کرده ولی شایان دیدش😅بعد بش گفته بود ک تا دو هفته باید مشق هام خودت بنویسی وگرنه ب مامان میگم😂شاهینم تا دو هفته مشق های این بشر رو مینوشت 😂😂بعد تازه شیرین خودش میدونست شاهین ظروف شکونده😅😅😂😂
❤من زیاد اهل غذاهای بیرون نیستم و نمیتونم هم باشم چون واقعه ان معده ام حساس و نمیدونم این هادی اینا ک همش غذای بیرون میخورن چجوری چیزیشون نمیشه هادی همش میگ معده ام عادت کرده ب چیز های کثیف😂ولی خوب همیشه سعی کنید غذاهای خونگی بخورید❤
❤در اخرم مثل همیشه شاد و پیروز باشید💝💞