خاطره زهرا خانم
سلام اسمم زهراست 18 سالمه و امسال کنکور دارم . مادر و پدر من وقتی که من خیلی کوچیک بودم از هم جدا شدن . پدرم توی خانواده ای بزرگ شده بوده که همه با هم راحت بودن و مادرم مذهبی بوده ( پدرم بعد جدایی از مادرم با دختر عموش نسیم از ایران می ره گویا قبل از جدایی با هم بودن پدرم تک فرزند بوده نسیم هم همه اموالی که از پدر بزرگم به پدرم رسیده بوده رو بالا می کشه بله دیگه دست بالا دست بسیار است .خانواده پدریم از زمان قاجار تا حالا توی کار طلا هستن و فوقالعاده ثروتمند به قول خودمونی ها خیلی هم مشتشون همه) مادرم بعد رفتن پدرم افسردگی می گیره و مدام خون بالا می آورده . دکتر ها می گفتن بیماری سل بوده ولی شوهر خالم می گه این بیماری تایید نشد و مشکل سل نبوده . مادرم پنج ماه بعد از طلاقشون فوت کرد یا بهتره بگم دق کرد . مادرم فقط یه خواهر داشت و خالم منو بزرگ می کنه . خالم می گه پدرت همون سال های اول پشیمون شد و برگشت ولی وقتی فهمید مادرت مرده دیگه خبری ازش نشد . ( این هایی که تعریف کردم چیز هایی بود که اطرافیان گفتن و همیشه شک بزرکی همراهمه معتقدم زمان همه چیزو مشخص می کنه .)کلا خانواده کم جمعیتی هستیم و با خانواده پدریم هم ارتباطی ندارم و علاقه ای هم ندارم به ارتباط داشتن .خالم فقط یک پسر داره که یک سال از من بزرگتره . این خاطره واسه وقتیه که 14 سالم بود و پدرم یادش اومده بود که زهرایی هم وجود داره و می خواست من و از خاله اینا بگیره . تو مسیر رفت و آمد به مدرسه متوجه شده بودم که آقایی پشت سرم می یاد این موضوع و که به عمو بهرام گفتم یه روز اومد دنبالم و اون آقا رو نشونش دادم . اون فرد سریع خودشو مخفی کرد ولی عمو دیده بودش و خیلی به هم ریخت هر چی بهش می گفتم کیه هیچی نمی گفت اون روز خاله هم ناراحت بود نمی دونم چه مناسبتی بود که دو روز تعطیل بود یه روز هم بینش تعطیل نبود که عمو نذاشت برم مدرسه . منم وقتی استرس داشته باشم نمی تونم هیچی بخورم اگه بخورم هم همش بالا می یارم . دیگه مثل جنازه شده بودم رفتم پیش خاله التماسش کردم که بگه چی شده عمو و رضا هم انگار صدامو شنیده بودن که اومدن توی اتاق . عمو من و نشوند و آبی که دستش بود و بهم داد تا بخورم . معدم سوخت چون از صبحش هر چی خورده بودم بالا آورده بودم ولی نذاشته بودم کسی متوجه بشه خودمو کنترل کردم که آخم دار نیاد بعد عمو شروع کرد صحبت و گفت اون پدرته برگشته . دیگه دوست نداشتم ادامه بده اومدم بیرون و رفتم اتاق رو تخت خوابیدم فقط دلم می خواست بخوابم و دیگه بیدار نشم خاله اومد بیشم زد تو صورتش گفت چقدر سردی بعد عمو رو صدا زد عمو اومد فشارمو گرفت بدنم تحمل دستگاه فشار سنج و هم حتی نداشت اون لحظه قشنگ یادمه . عمو رفت بیرون سرم به دست اومد می خواست رگ بگیره من از سرم نمی ترسم ولی از آمپول وحشت دارم ولی اون روز تحملم کم بود دو تا دست هام و رگ گرفت ولی چون فشارم پایین بود رگ نداشتم سومین بار که زد صدام در اومد عمو گفت ببخشید عزیزم فشارت پایینه باید بیاد بالا . هی هم می خواستم بخوابم عمو نمی ذاشت می گفت خطر ناک رفت بیرون با آمپول اومد داخل خاله گفت چرا سرم نمی زنی منم گریم گرفت دیگه این قدر عمو گفت بخواب منم گفتم نمی خوام که آخر عصبی شد خواست خودش برم گردونه که یه جیغ وحشتناک زدم التماسش می کردم . آدم لجبازی نیستم ولی اون روز حالم بد بود عمو گفت باشه ساکت باش . منم مثل چی گریه می کردم ولی فقط خدا می دونه آمپول بهونه خوبی بود واسه اشکام عمو پامو داشت نگاه می کرد یه دفعه پام خیس شد تا خواستم چیزی بگم پام وحشتناک سوخت . سرم و به پام وصل کرده بود بهش گفتم خیلی بدی عمو بغلم کرد گفت خیلی بده آدم از نظر دخترش بد بیاد ( بعد مرگ مادرم من شیر خالم و خوردم شوهر خالم و پسر خالم بهم محرم شدن ) منم چیزی نگفتم همون جور من و تو بغلش نگه داشت نفهمیدم چطور خوابم برد یک هفته هم گذشت و مدرسه که می رفتم همش یه کدوم همراهم می یومدن تنها نباشم یه روز عمو از بیرون اومد و خیلی ناراحت بود خاله گفت چی شده گفت میعاد شکایت کرده (اسم پدرم میعاد ) خالم همون جا که بود نشست زمین عمو رفت تو اتاقش و دیگه چیزی گفته نشد بخوام تعریف کنم طولانی می شه تو کل این مدت کارم گریه بود یه روز هم که وکیل پدرم اومد خونه و به عمو گفت که کوتاه بیاید با این خاندان در نیوفتید پولشون همه کاری می کنه براشون بعد هم رفت . منم سنم قانونی نبود خیلی راحت می تونستن من و از خالم بگیرن یه روز دادگاه وقتی برای اولین بار با پدرم مواجه شدم این قدر التماسش کردم عمو به زور من و برد اون شب تا صبح تو تب سوختم و خالمم بالا سرم گریه کرد اون شب عمو شیفت بود خاله بردم بیمارستان چیز زیادی یادم نیست از اون شب چون بیهوش بودم خاله می گفت وکیل پدرت مدام این جا رفت و آمد داشته و شرایط تو رو گزارش می داده پدرم بزرگترین لطفی که در حقم کرد جلسه آخر دادگاه و نیومد بعدها متوجه شدیم برای همیشه رفته عمارات توی اون همه سالی هم که نبوده دنبال گرفتن انتقام از دختر عموی عزیزش بوده و جبرانم ضرر هایی که دیده نمی دونم آینده و این زندگی چه خواب هایی برام دیده امید وارم بتونم توی این زندگی موفق باشم گوشی واسه یه کنکوری مثل سمه ولی من امروز به دلایل شخصی خاله بهم استراحت داده تو خونه ما خاله مسئول آموزش عمو مسئول درمان الان هم هیچ کدوم نیستن رضا خونه رو روی سرش گرفته فکر کنم داد همسایه ها در بیاد چرا همه پسرا فکر می کنن صداشون خوبه البته دست مادراشون هست باید کمتر قربون صدای نداشته پسراشون برن . چقدر حرف زدم . جمله نهایی
عیب کار اینجاست که من آنچه هستم را با آنچه باید باشم اشتباه می کنم خیال می کنم آنچه باید باشم هستم در حالیکه آنچه هستم نباید باشم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 10:40 توسط نویسندده
|