سلام☺
خاطره قدیمیه
صبح زود بیدار شدم طبق روال با فاطمه(دوستم) رفتیم باشگاه عجیب حس خوبی داشتم اونروزا، سر راه نون سنگک گرفتم و شکلات تلخ(🤤😍) خونه ک برگشتم یه دوش گرفتم صبحانه خوردم اهنگای رضایزدانی رو(😌😍) پلی کردم اتاقمو مثل دسته گل کردم لباسای کثیفو ریختم تو لباسشویی و روشنش کردم لباسایی که دوست داشتم پوشیدم موهامو ریختم دورم اهنگای شادمو پلی کردم و تا نفس داشتم رقصیدم و مجبور شدم یه بار دیگم دوش بگیرم میثاق ک اومد خونه شکلاتامو برداشتم رفتم تو اتاقش لپ تاپو روشن کردم و the vampire diaries رو پلی کردم (سه بار دیدم, عاشقشم) که با هم ببینیم (یکی از مهم ترین نیاز های بشر داشتن یه همپا برای فیلم دیدنه که سلیقه فیلمتونم یکی باشه) عصر میثاق رفت دنبال سایه مامان حموم بود میخواستم درس بخونم یه خط رو چندبار میخوندم اما فایده نداشت انگار ذهنم تحلیل نمیکرد حالم خوب نبود سرگیجه داشتم و چشمام سیاهی میرفت حتی وقتی دراز کشیدم! احساس میکردم رگای دستم تیر میکشن!! صدای مامان از تو اتاق میومد نمیفهمیدم چی میگه اما صداش مثل ناله بود. اول فقط سرم سنگین بود اما بعد تمام بدنم. صدای ایفون رو می شنیدم اما درک نمیکردم وقتی صداش چندین بار تکرار شد به سختی خودمو رسوندم سمت آیفون درو باز کردم و دیگه چیزی نفهمیدم.وقتی چشمامو باز کردم تو بیمارستان زیر سرم نبودم! تو راه پله خونمون بودم اولین چیزی که فهمیدم این بود که سایه داره گریه میکنم و اولین چیزی که دیدم این بود که مامانمو دارن میبرن بیمارستان میثاق داشت باهام حرف میزد صداش میلرزید تنها چیزی میدونستم لازمه بگم این بود که خوبم حرفای میثاق واضح نبود اما میدونستم باید بگم خوبم پزشک اورژانس تو دهانم اسپری می زد تلخیش خیلی دوستداشتنی بود چون باعث میشد بتونم نفس بکشم وقتی صدای داداش احسانو شنیدم که درباره بیمارستان رفتن من میگفت ترسیدم سعی کردم صدام بهش برسه تکرار کردم: من خوبم
پزشک اورژانس براش توضیح داد که مشکل خاصی ندارم. میثاق با مامان رفت بیمارستان داداش احسان منو برد تو ماشین سایه هنوز گریه میکرد بهارم بود صورتش اشکی بود. داداش ما سه تارو گذاشت خونه خودشون و خودشم رفت پیش مامان. دیگه کاملا هوشیار بودم بهار و داداش احسان بعد اومده بودن اما سایه چون منو اونطوری دیده بود خیلی ترسیده بود گرفتمش تو بغلم بهار بهش آب داد باهاش حرف زدم کم کم اروم شد و بعدم خوابید ب خاطر مامان گریم میگرفت هر چند دقیقه یه بار به میثاق زنگ میزدم میگف حالش خوبه اما نمیدونم چرا استرس داشتم دفعه اخر که با خود مامان حرف زدم اروم شدم.دیگه شب بود بهار هرچی که فکرشو بکنید اورده بود که بخورم اما واقعا نمیتونستم. هنوز یکم سرگیجه داشتم و خیلی حالت تهوع. (گاز کربن مونوکسید تو خونه پخش شده بود، از ابگرمکن) بابا و مامان و داداشام باهم از بیمارستان اومدن به جز میلاد که چیزیم نمیدونست. بلند شدم بابا که اومد تو سلام کردم بغلم کرد چند دقیقه همینطور بغلش بودم و بخش عذاب اورش این بود که من باعث این نگرانی تو چشماش بودم.
میثاق فقط نگام میکرد همش. داداش احسان خیلی سرزنشم کرد میگفت تو واقعا نفهمیدی شاید علت اینطور بی حال شدنت گاز گرفتگی باشه عقلت نرسید یه دری پنجره ای چیزی باز بذاری. نگران شده بود و حق داشت کلیی غرغر کرد تا اخر بابا عصبی بهش گفت بسه احسان! حالت تهوع برای چندمین باعث شد بدوم سمت دستشویی(گلاب به روتون) اینبار از دستشویی که بیرون اومدم دیدم داداش حسام داره امپول اماده میکنه با بغض گفتم باباا! بابا گف واجبه حسام؟
داداش حسام گف ببینید حالشو بابا
بعد دستمو گرفت برد سمت اتاق گفت دوتا دونه ست فقط زودم تموم میشه 
دید همینطوری نگاش میکنم گفت بخاطر خودته قربونت برم. دراز کشیدم تا اومد بالاسرم سریع بلند شدم گفتم داداش خوبم بخدا
گفت بزنم بهتر شی آجی
دوباره دراز کشیدم همین که الکل زد باز نیم خیز شدم گفتم نزنم، خواهش، الان اصلا تحمل درد ندارم
_مینااا درد نداره اصلا، بخواب اذیت نکن(به شدت داشت راه میومد باهام و مراعات میکرد)
نیدلو وارد کرد دردش کم بود، تموم شد خواستم بلند شم کمرمو گرفت گفت درد داشت الان؟

_پس یه دقیقه اروم بگیر اینم همونطوریه
دومی درد داشت واقعا، صدام یکم رفت بالا سایه اومد تو اتاق دید دارم امپول میزنم زد زیر گریه داداش حسام امپولو دراورد گفت چیه بابااا چرا گریه؟
لباسمو درست کردم نشستم سایه اومد بغلم داداش حسام سرنگارو برد، دستاشو شست اومد تو اتاق سایه رو از بغلم گرفت گفت گریه نکن لوس بابا
سایه گفت بابا میناجون مرده بوود
خندم گرفت گفتم سایه من فقط خوابم برده بود. گفت نخیر مرده بودی دیدم خودم 😂😂😂
پ.ن:
این مدت نبودنمو ببخشید امیدوارم یادتون باشه منو دیگه بیو ندادم مرسی خوندین❤