سلاااام😉خوبید خوشید سلاااامتید😍بنده ستایش ام✋دوباره خاطره ساز شدم😪میخواستم خاطره نزارم ولی اصرار پشت اصرار که باید خاطره بزاری😍تو نباشی کشتی ها غرق میشن😝شمعدونی ها دق میکنن😜(آره جون...😂)دیگه منم دیدم حیفه برای یدونه خاطره اینهمه اتفاق بیافته دوباره اومدم😂😂خوب بریم سر اصل مطلب😀(این خاطره دوتا مریضی در قالب یکی😂)من حدودا سه هفته یابیشتره که سرما خوردم وگلوم عفونت کرده بود از اونجایی که در خاطره قبلیم هم گفتم چقدررر مهمون نوازم مگه دیگه قصد خوب شدن داشتم خلاصه که رفتم دکتر و آنتی بیوتیک نوشتن که خوردم یک هفته گذشت اما هیچ تغییری نکردم و وضع گلوم داغون بود دوباره رفتم پیش،همون دکتر و گفتم خوب نشدم یه آنتی بیوتیک قوی تر نوشتن(خیلی بهشون خوش گذشته بود مگه دلشون میومد برن😒😞)اما بازهم همون آش و همون کاسه وقتی میافتادم به سرفه دیگه تمومی نداشت بدتر هم اینکه ماه رمضونه و آب هم نمیتونستم بخورم گلوم بهتر بشه،خیلی وضع بدی بود تااینکه جمعه داشتم درس میخوندم حس کردم یه چیزی داخل گلومه وخیلی میسوخت دیگه رفتم نگاه کردم دیدم وضع گلوم خیلی بده😷انگار نه انگار اینهمه دارو خوردم😐حالا اینو داشته باشید بریم برای اون یکی خاطره😂😂درخاطره قبلیم هم گفتم رفتم دکتر برای بدن دردم و... برام نوروبیون نوشتن ولی من به خاطر اینکه روزم رو باطل میکنه نزدم💪😅آزمایش هم نوشته بودن،تااینکه همون روز جمعه که مشغول یادگیری علم بودم😂بدن دردم واقعااا دیگه شدید شده بود و بعد از افطار میخواستم دوباره مشغول فراگیری علم بشم 😂😂حس میکردم اصلا جون ندارم و نمیتونستم درست راه برم به خاطر پا درد شدید باخودم گفتم خوب چه کاریه😑میخوابم و درس میخونم دیگه مامانم اومد داخل اتاق وضعمو دید خیلی هم ناراحت شد😔روز بعدش رفته بود آزمایشگاه بپرسه آزمایش ها ناشتاست یانه که گفته بودن اگه سحری خورده ساعت ۴ بعدازظهر بیاد اونموقع آزمایش میگیرن خلاصه که منم آماده شدم حالا نیایش خواهرمم آماده شده بود منتظر بود که بریم گفتم یه زنگ میزدی خواجه حافظ و سعدی اوناهم میومدن ناراحت نشن یوقت😂😕مامانمم داشت میگفت بعداز افطار بریم نوروبیون رو بزن گفتم انشاا.. بعد ماه رمضون😜مامانمم اینطوری😒😐حالا از اونطرف نیایش حکم آمپول رو گفت که روزه رو باطل نمیکنه(لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود👊😂😣)مامانم گفت پس برش دارن بریم الان بزن گفت گفتم بازم نوچ😁دیگه آماده شدیم بریم آزمایش دیدم نیایشم آماده شده داره میاد،گفتم زنگ میزدی خواجه حافظ و سعدی هم تشریف میاوردن ناراحت نشن یوقت به اونا نگفتیم😂😒بعدشم رفتیم آزمایش دادم حالا من ریلکس نشسته بودم نیایش انواع واقسام شکلک هارو در میاورد گفتم سکته نکنی یوقت😐_خوب میترسم،گفتم من میخوام آزمایش بدم تو میترسی😣دیگه خانومه اومد آزمایش گرفت کم مونده بود بره بطری چند لیتری بیاره😂چه خبره باباااا😰😂بعدم گفت 5 دقیقه بشین بعد برو برق هم خاموش کرد و رفت(من نمیدونم هدفش از اینکه برق رو خاموش کرد چی بود؟؟آیا من آدم نبودم😕وجود خارجی نداشتم😅😒)منم تا ۵ شمردم و د برو که رفتی،رفتم پیش مامانم دیدم داره میپرسه متخصص گوش و حلق و بینی ندارن گفتن امروز نیست دیگه رفتیم پیش دکتر عمومی و دیدیم همونه که دفعه های قبلم برای سرماخوردگیم رفته بودیم پیششون گفتم که سه هفته ست سرماخوردم و هنوز خوب نشدم و داروهارو گفتم دیگه گلومو دیدن گفتن عفونت نداره ولی خوب یدونه آمپول مینویسم اونو بزنه داروهاهم مصرف کنه😯منم دیدم من که باید آخرش نوروبیون هم بزنم الانم که قراره آمپول بزنم گفتم نوروبیون هم بنویسه که باهم بزنم(آخه نیاورده بودمش😂)هعییییی اونموقع نمیدونستم که چه دردی داره😩بدن دردم هم گفتیم که آزمایشی که دکتر قبلی نوشته بودن رو دیدن گفتن انجام دادی گفتم بله،که گفتن جوابشو ببرم ببینن تشخیصشون چیه بعدشم رفتیم داروخانه حالا مامانم میگفت ستایش نظرت درمورد دکتره چیه؟گفتم خوبه انشاا.. به پا هم پیر بشیم😜گفت مسخره میگم به نظرت برای بدن دردت و...بیایم پیش همین😒گفتم والا اون ۵،۶ دفعه ای که باهاش ملاقات داشتم ازش راضی بودم😂😁دیگه جدی گفتم حالا ما که همه جا دورهامون رو زدیم اینم روش😂داروهاهم گرفتیم ماشاا.. نوروبیون به پای اون یکی آمپول کوچیکه فیل و فنجون بودن😢😂بعدم راهی اتاق آبکش سازی شدم😕بعدم آماده شدم اول آمپول کوچک رو زدن که یکم درد گرفت(البته به پای نوروبیون جزء جایی حساب نمیشد😰)بعدم نوروبیون رو زدن آخ که چه درررردی داشت😭حتی سوزنش هم به نظرم درد داشت دیگه منم از اون جایی که اهل هیچ سروصدا و حرکات موزون دیگه نیستم😂فقط پارچه روی تخت رو مچاله کردم مگه تموم میشد حالا...واقعا هیچوقت فکر نمیکردم یه آمپول به تنهایی بتونه اینهمه درد داشته باشه😩آمپول که رو زد همونموقع مامانمم اومد گفت زدی؟گفتم نمیبینی از کمر به پایین بی حسم😂😢مامانمم میگفت تو تحمل دردت بالاست گفتم وا اینکه  حرف نمیزنم دلیل نمیشه دردم نگیره،من فقط هیچی نمیگم 😓یکمم مسخره بازی در آوردم و سربه سر مامانم گذاشتم بعدم رفتیم خونه و تمام☺راستی یه نصیحت خواهرانه از من داشته باشید😂هیچوقت زیر بار نوروبیون زدن نرید به خدا هیچکس از بی نوروبیونی نمرده😂هرکسی هم گفت درد نداره دروغ گفته دروووغ😂😞
_مرسی از وقتی که گذاشتید🌷
_در این شب های قدر دعاگوی ماهم باشید😍امیدوارم به تک تک آرزوهاتون برسید😘دوستدار شما ستاااایش😉بعدم آماده شدم اول آمپول کوچک رو زدن که یکم درد گرفت(البته به پای نوروبیون جزء جایی حساب نمیشد😰)بعدم نوروبیون رو زدن آخ که چه درررردی داشت😭حتی سوزنش هم به نظرم درد داشت دیگه منم از اون جایی که اهل هیچ سروصدا و حرکات موزون دیگه نیستم😂فقط پارچه روی تخت رو مچاله کردم مگه تموم میشد حالا...واقعا هیچوقت فکر نمیکردم یه آمپول به تنهایی بتونه اینهمه درد داشته باشه😩آمپول که رو زد همونموقع مامانمم اومد گفت زدی؟گفتم نمیبینی از کمر به پایین بی حسم😂😢مامانمم میگفت تو تحمل دردت بالاست گفتم وا اینکه حرف نمیزنم دلیل نمیشه دردم نگیره،من فقط هیچی نمیگم 😓یکمم مسخره بازی در آوردم و سربه سر مامانم گذاشتم بعدم رفتیم خونه و تمام☺راستی یه نصیحت خواهرانه از من داشته باشید😂هیچوقت زیر بار نوروبیون زدن نرید به خدا هیچکس از بی نوروبیونی نمرده😂هرکسی هم گفت درد نداره دروغ گفته دروووغ😂😞
_مرسی از وقتی که گذاشتید🌷
_در این شب های قدر دعاگوی ماهم باشید😍امیدوارم به تک تک آرزوهاتون برسید😘دوستدار شما ستاااایش😉