خاطره شایان جان
سلام خسته نباشید توسط یکی از دوستام با این وب اشنا شدم وب خیییلی جالبی دارید گفتم که یک خاطره براتون بزارم .
خب اسمم شایان هست ۲۶ سالمه رشتم مهندسی مواد و طراحی صنایع غذایی هست و در دوران شیییییرین عقد به سر میبرم و ایشاالله اخرای مرداد عروسیمه همسرم هم شادی ۲۴ سالشه حسابداری خونده خانواده همسرم ساکن تهدان و خودم یاکن اصفهان هستم دعوای شدیدی بر سر شهر سکونت داشتیم که نشستیم و پس از بحث و تبادلات نظر ۴ ماهه تصمیم گرفتیم نه اصفهان نه تهران برای زندگی بریم کیش (خود من ۳ سال کیش زندگی کردم و خب از نظر شغلی و زندگی و اینا به اونجا اشنام به همین علت کیش رو انتخاب کردیم )خب اوایل خرداد خونه و وسایل زندگی تامین شد و بار زدیم و پیش به سوی کیش به همراه دلبر جان بکوووب دوهفته کار کردیم فقط کار کردیم نه بیرون رفتیم نه چیزی فقط کار میکردیم دو سه ساعت هم همش میخوابیدیم تا خونه رو چیدیم و کامل شد قرار شد بربم بیرون دیگه یه استراحتی بکنیم
دور بزنیم رفتیم حموم و شادی موهاشو خشک کرد اما من اصلا نای خشک کردن نداشتم با موهای خیس لباس پوسیدم و زدیم بیرون رفتیم گشتیم کلی و تو خیابون قدم زدیم بعدم رفتیم غذا خوردیم و من له و خسته بودم بدنم درد میکرد سرمم درد گرفته بود ولی شادی گیر داد که نه باید قدم بزنیم دو سه ساعت دیگه هم راه رفتیم گفتم شادی دیگه نمیتونم حالم بده یه نیمکت پیدا کردیم نشستیم گلوم میسوخت افتادم به سرفه مگه بند میومد شادی کلی بهم اب داد و پشتمو ماساژ داد تا اروم شدم ساعت ۳ و چهل و پنج دقیقه شب بود مگه ماشین گیر میومد که برگردیم خونه دیگه زوری پیاده برگشتیم قشنگ تا خونه نابود شدم ناااااااابود یعنی نااااااااابود همونطوری افتادم رو تخت و خوابیدم صبح که نمیشه گفت ولی نزدیکای صبح با حالت تهوع و گرررررررما پاشدم و سریع رفتم دسشویی و حالم بهم خورد صورتمو اب زدم تا خنکم بشه حس میکردم ازم بخار بلند میشه اومدم افتادم رو مبل اسپیلت رو روشن کردم دوباره خوابیدم ایندفعه با حس سرما پاشدم یخخخخ زدم تمام بدنم گرفته بود و درد میکرد شادی
اومد و گفت پاشو دست و صورتتو بشو غذا بخوریم به زور پاشدم رفتم دسشویی و اومدم سر میز دیدم wooowچه کرده بانو گفتم چیی کردی مرررسی گفت اولین غذایی هست که تو خونه خودمون بهت دادم بخور نوش جونت ولی من اب گلومو به زور پایین میدادم مگه میتونستم بخورم یه قاشق خوردم بدجوری گلوم سوخت اشک تو چشمام جمع شد واقعا حالم بد بود با ناله گفتم شااااااادی حالم بدهههه گفت هییی چیشدی تو گفت سریع بپوش بریم دکتر کمکم کرد لباسامو عوض کردم و لباس پوشید و سوییچ ماشینو برداشت و رفتیم بیمارستان شلوغ بود تو نوبت بودیم تا نوبتمون شد طول کشید رفتیم داخل و دکتر معاینه کرد و گفت چند وقته مریضی گفتم دوروزه گفت یعنی تو دوروز اینجوری شدی گفتم بله گفت خیله خب داروهاتو گرفتی بیار ببینم اومدم برم بیرون سرم گیج رفت افتادم دکتر و شادی بلندم کردن دکتر گفت رو تخت دراز بکش به شادی گفت داروهاشو بگیرید و بیایید دکتر تو این فاصله تا شادی بیاد چندتا مریض ویزیت کرد و گفت خب من دیگه بیماری ندارم فعلا شادی اومد داروهارو اد دکتر دکتر یه سرم در اورد و اماده کرد بالا سرم گارو بست و چند تا ضربه زد و فرو کرد چیزی نگفتم سرم رو که وصل کرد گفت سرم که تموم شد امپولاتو میزنم من میرم بخش برمیگردم تشکر کردیم شادی هم نشسته بود بالا سرم بغض کرده بود گفتم چیه چرا گریه میکنی گفت شایااااان و افتاد به گریه گفتم وا چیه چیشده کسی اذیتت کرده چند دقیقه ای بلند بلند گریه کرد بعد گفت هیچی ببخشید دلم گرفته بود کلی قربون صدقش رفتم ولی نمیتونستم زیاد حرف بزنم چهل دقیقه بعد سرم تموم شد و دکتر اومد دراورد و گفت برگرد امپولاتو بزنم دکتر گفت چند وقت پیش پینی زدم گفتم یک ماه پیش گفت خب مشکلی نیست از یه طرف یه کم میترسیدم از یه طرفم زشت بود جلو شادی کم بیارم مون شادی اصلاااا نمیترسه برگشتم اروم و شلوارم رو دادم پایین دکتر پنبه کشید و فرو کرد سوزنش واقعا درد داشت دردم گرفت ولی لبم رو گزیدم امپولش اصلا درد نداشت زود تموم شدی بعدی هم همینطرف زد که خیییییلی میسوزوند پای مخالفمو میزدم به تخت دکتر گفت اروم تموم شد
برای بعدی طرف دیگه رو داد پایین و زد وایییی امان از دردش امااااان از دردش خیلی بد درد داشت دستمو مشت کردم گفتم اییییییییییییی دکتر گفت چرا سر و صدا میکنی خجالت بکش تموم شد ولی تموم نمیشد که دردش خیلی بد شده بود بلند گفتم بسسسسه دیگه نمیتونم گفت تموم تموم . تشکر کردم بلند شدیم و رفتیم خونه فرداش هم دوتا امپول دبگه زدم که اولیش اصلا درد نداشت ولی برای دومی بیمارستان رو گذاشته بودم رو سرم شادی گفت عشقم خیییییییلی لوسی اح . خدایا باقبت مارو با این خانوما بخیر کن (البته به خانمای وب برنخوره ها شوخی بود ).
من نوشت: یادمان باشه موفق ترین انسانها انهایی نیستند که به ثروت یا قدرت رسیده اند بلکه کسانی
هستند که هیچ گاه دیگران را نرنجانده اند دل کسی را نشکسته اند و موجب غم و اندوه کسی نشده اند .