خاطره مهناز جان
سلام مِهناز هستم اومدم با یک خاطره دیگه.
خب من بیشتر با خانواده شوهرم در ارتباط هستم تا خانواده خودم سامیار اصولا زیاد نمیاد تو جمع های خانوادم و منم وقتی که اون نیاد نمیرم و واقعا بابت این مسئله ناراحتم .
عید برنامه خاصی نداشتیم روز دوم عید مادرم تماس گرفت چون میدونست سامیار کاراش رو تو عید تنظیم کرده بود و کلا اف بود مادرم گفت که همه خانواده خواهرام برادرام همه قرار گذاشتن برن مسافرت چند تا شهر میرن و تا اخر عید هم هستن خیلی دوست دارن منم باشم منم از خدا خواسته واقعا دلم میخواست چون خیلی وقت بود توی این مسافرتاشون شرکت نکرده بودم گفتم الهی دورت بگردم منکه از خدامه بزار به سامیار
بگم بهت خبر میدم . خوووووووشحال رفتم زنگ زدم سامیار و گفتم جریان رو سامیار هم گفت نه مامانم اینا (مادر سامیار)زنگ زدن میخوان برن مسافرت منم قول دادم که میریم گفتم ساااامیییار چرا اصلا با من هماهنگ نکردی چرا از طرف من قول میدی . ناراحت شدم و تلفن رو قطع کردم گریم گرفت خودمو جمع و جور کردم و زنگ زدم مادرم و گفتم نمیاییم فهمید گریه کردم و خیییییلی ناراحت شد ولی کلی منو دلداری داد . زنگ زدم مادرشوهرم برنامشون رو بپرسم گفت من حوصله ندارم وایسم برات توضیح بدم از سامیار بپرس همه چیو به اون گفتم ولی بازم من هیچی نگفتم و معذرت خواهی کردم که مزاحمشون شدم .دیگه از یه سری جریانات میگذرم چون خییییلی طولانی میشه بالاخره فرداش ما صبح ساعت ۷ اماده شدیم و حرکت کردیم ۶۲ نفر بودیم ۱۲تا ماشین برداشتیم توی ماشین ما من و سامیار و مادر سامیار مهدیار و رزا و رضا (خواهر
برادرای سامیار) و دلسا مادر سامیار رااااحت جلو نشست و من و رزا و رضا و مهدیار و دلسا هم عقب تو کلش هم دلسا روی پای من بود توی دوره زمانی هم بود که توی خاطره های قبلیم گفتم بهم حمله دست میداد و حالم بد بود . قرار بود بریم شمال راه افتادیم و کلی تیکه از مادرشوهرم شنیدم(گفته بودم که خانواده شوهرم با من زیاد خوب نیستن بینشون فقط رزا و رضا و مهدیار با من خیییییلی خوب هستن)تو راه من عقب خییییلی اذیت شدم ولی مادرشوهرم با اینکه جلو نشسته بود و خییییلی راحت کلی غر زد که جام بده دوست داشتم خرخرشو بجو ام اینقدر از دستش کفری شدم رفتیم آستارا و رفتیم ویلای سینا(داداش بزرگه سامیار) ویلای خیییییییییلی بزرگی داره و خییییییلی راحت ۶۲ نفرمون جا شدیم یه خورده استراحت کردیم و عصری رفتیم ساحل که من دوباره حالم بد شد ولی اصلااااا سامیار هیچ توجهی نکرد و خودم با حال خرابم
قرصم رو پیدا کردم و خوردم و کمی بهتر شدم گشتیم و اینا کلی راه رفتیم و من خسته شدم چون بدنم ضعیف شده بود دلسا هم بغلم بود خسته میشدم شب رفتیم رستوران ۶۲ نفر ادم گشنه تشنه ریختیم باهم تو رستوران خییییلی خوب بود طرف فکر کرد قوم مغولان حمله کردن . شام خوردیم و من نتونستم بخورم بعد رستوران میخواستن برن تو شهر دور بزنن و من حالم خیلی بد بود گفتم سامیار من حالم بده گفت چیزی نیست هییییچ توجهی نکرد اخرشب رفتیم خونه و من تا صبح خوابم نبرد حالم بد بود صبح رنگ و روم زرد بود و یخ کردم و میلرزیدم و دوباره حمله بهم دست داد همه سر صبحانه بودن اومدم از پله ها برم پایین که حالم بد شد و افتادم همه اومدن سمتم اخریییین نفری که اومد سامیار بود رزا پرید از تو کیفم قرصمو اورد و داد بهم و مهدیار معاینم کرد و نسخه نوشت و به سامیار گفت داداش میری سریع بگیری سامیار گفت خودت برو من
نمیتونم از این حرفش خیلی ناراحت شدم علی اقا (شوهر دختر خاله سامیار ) نسخرو گرفت و رفت بگیره رضا هم اب قند درست کرد و بهم داد و بقیه رفتن سر صبحانشون مادر شوهرم گفت دوباره از اول صبحی ناز کردناشو شروع کرد من نمیدونم این موجود واقعا نمیفهمید من دارم جون میدم رزا شونه هامو میمالید تا علی اقا اومد مهدیار گفت کمکش کنید بره تو اتاق رضا و رزا و مهسا(دختر خاله سامیار) کمکک کردن و بردنم تو اتاق مهدیار برام سرم وصل کرد و وقتی تموم شد دراورد گفت برگرد امپولاتو بزنم خوب شی بتونیم بریم بیرون مهسا کمک کرد برگشتم و شلوارمو داد پایین همون موقع هم سر امپول زدن مادرشوهرم پرید تو اتاق پنج شیش نفر دیگه هم باهاش اومدن در اتاقم باز گذاشت واقعا خجالت میکشیدم ولی چیزی نمیتونستم بگم شلوارمو کامل از دوطرف داد پایین و مهدیار پنبه کشید و زد واکنشی نشون ندادم درد نداشت بعدیو اونطرف پنبه کشید
و فرو کرد تکون خوردم خییییلی درد داشت گفتم اخخ خیلی دردش زیاد شد گفتم اییی درد داره هااا بسه مهدیار معذرت خواهی کرد و دراورد و شلوارم رو درست کردم و برگشتم و پاشدم اماده شدن بریم بیرون و گشتیم و ناهار گرفتیم اومدیم خونه داشتیم سفره میچیدیم سرم گیج میرفت پارچ دوغ از دستم افتاد شکست یهو مادرشوهرم جلو ۶۲ نفر برگشت گفت دسپاچلفتی یه دختر دهاتی بهتر از اینم نمیشه گریم گرفت معذرت خواهی کردم داشتم جمع میکردم مادرم زنگ زد دوباره فهمید گریه کردم نفساش عمیق شد
و قطع کرد جمع کردم غذا هم کوفتم شد عصر دوباره رفتیم بیرون دیگه نفهمیدم چیشد بیهوش شدم با سوزشی تو دستم بیدار شدم تو ویلا بودیم و سرم رو مهدیار از دستم دراورد گفت بهتری گفتم مرسی معذرت میخوام مهدیار گفت نه بابا این چه حرفیه خواهش میکنم مادرشوهرم گفت چیچیو خواهش میکنم بچه هامو اواره کردی سفرو به سامیااارم و همه ما کوفت کردی بچم مهدیار هم یه چند روز بیمارستان نمیره و میخواد خوشبگذرونه ها که همش یه سره باید تورو معاینه کنه مهدیار گفت مامان من هرکاری بکنم وظیفمه اصلااا هم زحمتی نیست تو دلم گفتم نکه سامیارت حالا حالم براش مهمه و مثل پروانه دورم میچرخه رزا اشاره کرد هیچی نگو مادر شوهرمم هرچی خوااااست گفت دیگه طاقتم تموم شد با گریه گفتم بسسسسه دیگههه حرف دهنتونو بفهمید که یهو یه طرف صورتم سوخت سامیار جوری زد تو گوشم پرت شدم تو دیوار دستم خیلی
درد گرفت محکم خورد تو دیوار دیگه واقعا عصبانی شدم پدرمم زنگ زد و متوجه ماجرا شد . رفتم تو یه اتاق درم قفل کردم زار زدم از پنجره دیدم که همه شیک و پیک کردن رفتن بیرون حتی سامیار هم رفته بود گریم بلند تر شد زجه میزدم به خاطر خودم به خاطر سامیار به خاطر دلسا به خاطر زندگیم به خاطر تمام لحظات خوبمون به خاطر این یک سال کوفتی لعنتی به خاطر همه چیز زار میزدم رزا در زد جواب ندادم درو باز نکردم گفت دلسا خوابیده سرده بزار میخوام پتو و متکاشو بردارم درو باز کردم و اومد پتو و بالشتشو برد و تو اتاق خودش دلسا رو خوابوند و اومد پیشم بغلم کر و گفت دورت بگردم اینجوری گریه نکن کلی تو بغلش گریه کردم تا اروم تر شدم شب که برگشتن داشتن شام میخوردن من تو اتاق بودم صدای داد و بیداد بلند شد ترسیدم پریدم پایین دیدم مامان بابام و مینو و نیما(برادرم)هستن مینو تا منو دید پرید بغلم بابام داد میزدا میگفت این چه وضعشه
مگه من بچمو از سر راه اوردم به سامیار گفت نمیاریش که بببنیمش که دلخوشیمون اینه که زنگ بزنیم صداشو بشنویم که همیشه بچم صداش بغض داشته گرفته بود همیشه چشاش اشکی بود بچمو مریض کردی نابودش کردی حالا هم که اینجوری تحقیرش میکنید سامیار گفت پدر اینجوری نیست بابام گفت دهنتو ببنننننند به من دروغ نگو نگاه کن نگااااااااه کن صورتش ورم کرده کبود شده دستش کبود شده تا من زندم به هیچ احدالناسی دیگه اجازه نمیدم رو بچم دست بلند کنه یا چشاشو اشکی کنههه فهمیییییدی به هییییچکی همچین اجازه ای نمیدم بهم گفت سریع وسایلتو جمع کن من و مادرت تو ماشین منتظرتیم رفتم وسایلمو جمع کنم مادرشوهرم گفت تحفتو یادت نره بابام برگشت گفت حاج خانوم مرااااقب حرف زدنت باش اگه هیچی نمیگم به خاطر حرمت چند سال روابط خانوادگی و نون و نمکیه که خوردیم احترامتو نگه دار رزا دلسا و
وسایلش رو اورد داد به نیما و مینو ساکمو جمع کرد و رفتیم تو ماشین کلی گریه کردم از بابا خواهش کردم منو برگردونه اصفهان و خودشون به مسافرتشون ادامه بدن قبول کرد و گفت چند روزی تنها باشی بهتره مینو و نیما هم پیشت میمونن رسیدیم اصفهان و رفتیم خونه بابام و فردا صبحش پدر مادرم راه افتادن و رفتن پیش بقیه خانواده برای ادامه سفر زیر دلم فوق العاده درد میکرد خییییلی دردش بد بود به مینو گفتم و با نیما بردنم بیمارستان نوبت گرفتیم و رفتیم داخل و دکتر معاینه کرد و گفت سه تا امپول دادم همین الان بزنه یه سرم هم بزنه بهتر میشه دولا دولا رفتیم تزریقات و نیما زودتر قبض گرفته بود و داروهارو گرفته بود داده بود تزریقات رفتم دراز کشیدم شلوارم رو دادم پایین دوتاش اصلا درد نداشت
سومیش خیلی درد داشت منم که دلم گرفته بود زدم زیر گریه هق هق میکردم تا تموم شد و سرمم وصل کرد و خوابم برد سرم که تموم شد بیدارم کردن و رفتیم خونه تا اخر تعطیلات اونجا بودم ۱۸ فروردین هم برگشتم خونه و سعی کردم فراموش کنم که نمیزارن کلافه شدمممم دیگه توروخدا برام دعا کنید از خدا بخواهید یه صبری بهم بده لاعقل به خاطر دلسا بتونم تحمل کنم 😢😢😢😢😢😢😢😢😢