آقای سام😎
بچه هااین مدت خیلی کسل وبی رمقم و بیشتروقتاهم کم حرف
هی نوشتم وپاک کردم حوصله ی نوشتنم دیگه ندارم نمیدونم چمه اصلا😥
حالم زیادخوب نیست این دوسه هفته هفته ای یه بارحداقل رفتم پیش دکترهر سری کلی حرف زدم باهاش ولی بازم همین آش وهمین کاسه🤦‍♂
چندروزپیشاذوق تولدموداشتم ولی حوصلشم نداشتم راستش،چندروزی میشدکه دردداشتم وهربارقرص میخوردم وبه روی خودم نمیاوردم،یه شب خواب خیلی بدی دیدم نصفه های شب ازخواب پریدم ورفتم سمت اتاق مامان بابادرنیمه بازبودشب بودخب همه جاتاریک بودچیزی خیلی نمیتونستم ببینم،رفتم تونشستم بغل تخت پایین پاشون نمیتونستم تشخیص بدم کدومشونه فقط دستم گذاشتم روپاش و آروم تکونش دادم،بابابود،بیدارشدگفت کیه؟گفتم بابامنم،میشه پیشت بخوابم؟ گفت چی شده؟حالت بده؟گفتم خواب بددیدم بابا😰گفت بیاعزیزم چرانمیشه بیابخواب پیش خودم😘خوابیدم پیشش ویه کم طول کشیدتاخوابم ببره، ولی بازم خواب بددیدم،کابوسای من تبدیل به بیماری مزمن شده😑گاهی هست گاهی نیست وقتایی که هست سریالی میشه😑خواب آرومی نداشتم و بادادبدی ازخواب پریدم،سورنابچم همونجاروتخت بغل دست من خواب بود ازخواب پریدترسید،مامان بابابیدارشده بودن وتواتاق نبودن،صدای دادمن وگریه ی سورناروکه شنیدن زوداومدن تواتاق مامان سریع سورناروبغل کردوبعدبه من گفت چی شدمامان؟گفتم خواب بددیدم😰باباگفت اشکال نداره باباخواب بود تموم شد😘بهش فکرنکن😘گفتم آی بابا😰درددارم،مامان حول کردگفت سام😰سام چی شدی مامان😰باباگفت بذاریه لحظه😐گفتم خیلی درددارم😢انگار پسربچه ی شیطون توی سینم بازیش گرفته بود،باباگفت خیلی خب آروم باش چیزی نیست،درازکشیدم روتخت ولی بد ترشد،دندوناموروهم فشاردادم😣😬و دستموگذاشتم روسینم با مشت میکوبیدم توسینم میگفتم آروم باش لعنتی😭بابادستموگرفت جفتشون باهم بهم میگفتن نکن،من خیلی دردداشتم، پسربچه ی حرف گوش کن توی سینم تو سن بدی بودهرچی بیشتردعواش میکردم بیشترلج میکرد،داره خودنمایی میکنه باشیطونی کردن،باباگفت بروزنگ بزن به دکتر،گفتم آآآییی بابا😭😭😭امشب ازکارمیوفته دیگه من مطمئنم😭😭این لعنتی امشب ازکارمیوفته😭😭 باباگفت هیچی نمیشه جانِ باباهیچی نمیشه عشقِ من😘اتفاقی واسه تو بیوفته که منم بعدازتومیمیرم نفسِ بابا😘مامان بلندبلندداشت بادکترحرف میزدسعی میکردسورناروهم آروم کنه،بابا منوروتخت نشونده بودومحکم بغلم کرده بودآروم آروم میزدپشتم میگفت جانِ دلِ بابانبینم گریه هاتوپسرم😘گفتم بابا😭گفت جانم،گفتم کادوی آرمانو یادت نره بهش بدیا😭گفت خب حالاآقا سام وقت وصیت کردن نیست الان😑گریم اوج گرفت بابامنوچسبوندبه خودش ومحکمتربغلم کردگفت جانم بابا گریه نکن نفسِ من گریه نکن عزیزدلم جانِ دلِ بابا😘سرم روسینه ی بابابودو سعی میکردم منم بغلش کنم ولی انقدر محکم منوگرفته بودنمیتونستم اصلا تکون بخورم،مامان اومددرحالی که سورناروبغل کرده بودویه لیوان آب دستش بودوقرصای من،سورناروبغل تخت گذاشت زمین وبه باباگفت ولش کن شهاب به سینش فشارمیاد،بابایه کم دستاشو شل ترگرفت ولی همچنان چسبیده بودم بهش مامی لیوان آبوداد دست بابا،باباپرسیددکترچی گفت؟مامان همونجورکه داشت قرصامودونه دونه میذاشت تودهن من جواب میدادمیگفت هیچی گفتش آخروقت بیارینش حتما مطب این دفعه دیگه حتمابستریش میکنه،گفتم نه نههههه😭😭مامی آب داد بهم گفت دادنزن بخوراول اینارو😑قرصاموخوردم،سورناداشت گریه میکرد وباحالت التماس طوری میگفت ماما😢بچه ازوقتی به دنیااومده یه روزخوش نداشته ازبس من همه رودرگیرکردم😔باباپشتم نشست واین بارازپشت بغلم کردوسعی میکردسینموماساژبده،سرمو گذاشتم روشونش وگریه میکردم،مامان سورناروبازی میدادکه بهونه گیری نکنه ولی بچه خوابش میومدوترسیده بود،تا مامان میخواست بیادتواتاق سورنانق میزد،بابادستاموبایه دستش گرفته بود که مشت نزنم،بادست دیگشم سینمو ماساژمیداد،بعدازچنددیقه ازم پرسید بهترشدی؟گفتم نه😭😭گفت چرابابا الان بایدبهترشده باشی،گفتم هنوزدرد دارم بابا😭گفت خیلی خب گریه نکن انقدربهترمیشی پسرم عشقم،مامان بعد ازیک ساعت کلنجاررفتن باسورنابالاخره خوابوندش واومدگذاشتش رو تخت،تقریبادردم کم شده بودوآروم تر بودم،مامان که سورناروگذاشت بخوابه یه دستمال برداشت ونشست روبه روم صورتموپاک کردگفت جانم عشقم قربون اشکات برم مادر😘باباگفت بهتری؟سرمو تکون دادم وبابادستاموول کردمن همچنان سرم روشونه ی بابابود،مامان گفت بیابغلم مامان،دلم ریش شدباهق هق کردنت،بابغض خودموکشیدم جلوتر ومامانوبغل کردم وبازم سرموگذاشتم رو شونش،طبق معمول بی حال وکم حرف شده بودم،باباگفت بیاناهاربخورسام ضعف میکنی،جوابی ندادم،مامان گفت میل نداری؟گفتم نه،گفت اشکال نداره چی دوست داری بگوبرات درست کنم گفتم آش دندونی میخوام،گفت درست میکنم برات عشقم جون بخواجانِ مادر😘داشت خوابم میگرفت سنگین شدم مامان گفت سام درازبکش مامان خیلی سنگین شدی بزنم به تخته دیگه زورم بهت نمیرسه،من خوابیدم تاااااااساعت ۴،۵ بعدازظهرکه بیدارم کردن لباس پوشیدم رفتیم پیش دکتر(وقتایی که درددارم یامریضم تقلاکردنم واسه گریه کردن یاتحمل دردخیلی انرژی میگیره ازم به خصوص که بیشتروقتامیل به چیزی ندارم وانرژی جبران نمیشه واسه همین بیشترخوابم میگیره)وقتی رفتیم پیش دکترنشسته بودیم تواتاقش تادکتر بیاد،هیچ کس نبودآخروقت بودمنشی و دستیاروهمه رومرخص کرده بودفقط من ومامان وباباوسورنابودیم،همونجوربی حال روصندلی نشسته بودم به مامی گفتم نذاری ببرتم بیمارستانا،گفت نمیذارم مامان میخوام شام برات آش دندونی درست کنم تونباشی کی بخوره😘دکتراومدگفت ببخشیدتایه نفسی تازه کنم طول کشید،تامنودیدگفت توچرا انقدربی حالی؟چیزی نگفتم ازمامان بابا پرسیدگفت چرااین انقدربی حاله؟مامان گفت والاچندروزه اینجوریه چیزی نمیخوره حال نداره کلاحرف نمیزنه امروزخیلی دردداشت،دکترگفت ینی چی دردداشت من هفته ی پیش دیدمش خوب بود🤔ددی گفت بازخوابای بد میبینه خیلی اذیتش میکنه،دکتربه مامی گفت اینوبده به من ببینم،سورناروبغل کردوبهم گفت بگوببینم دردت چطوریه؟گفتم خیلی زیادفکرمیکردم دارم سکته میکنم،گفت به کتف وبازوهاتم میکشید؟گفتم آره،گفت وضعیتت خطرناکه سام بایدبیشتر یای پیشم،بازم چیزی نگفتم مامی گفت ینی چی وضعش خطرناکه دکتر؟دکتر گفت ینی که بذارمعاینش کنم ببینم اول بایدچی کارکردباهاش،دکتر رفت گوشیشوبرداشت گفت بیابشین اینجاببینم آقاسام انقدرم امروزواسه من قیافه میگیری🤨گفتم نمیتونم بیام،گفت چی صداتونشنیدم،گفتم نمیتونم،گفت خیلی خب من میام اونجا،مامان ازبغل دستم پاشدکه دکتربشینه،دکمه های لباسموددی بازکردودکترهمونجورکه سورنابغلش بودمیخواست منومعاینه کنه که سورنانمیذاشت هی گوشی روازگوش دکترمیکشیدمیگفت دَی دَی،آخرعصبانی شدبلنددادزد دَ دَییییییی،اعصابم خورد شد گفتم ای بابا😤باباگفت سام آروم،دکترگفت چیه؟چراحرص میخوری چیزی نشده که،سورنارومامی بغل کردو دکترمنومعاینه کردوبعدبلندم کردبرد نشوندکناردست خودش فشارمم گرفت نبضمم گرفت تبمم گرفت کلاازنوک موتا انگشت پامومعاینه کرد،بعدگفت پاشو بروبشین سرجات،حوصله نداشتم همونجاسرموگذاشتم رومیزدکتر دفترچموازباباگرفت دستشوانداخت دورم گفت آقاسام یه ساعتی اینجا مهمون منی،فشارت خیلی پایینه برات سرم مینویسم یه کم ازاین کرختی دربیای،انقدرم ضعیف شدی که دیگه داروهات جواب نمیده بدون غذاقرص نخورهم معدت آسیب میبینه هم ذخیره های نداشته ی بدنت واسه هضم کردن قرص میسوزه اونوقت انقدرضعیف میشی که دیگه نمیتونی روپاهات وایسی،بعدگفت راستی پات بهترشد؟بابا گفت آره یه ماهی میشه پاشوبازکرده درد نداره دیگه،گفت خب این ازاین،قلبشم که تعریفی نداره دیگه،بگوببینم دردت چه قدره؟گفتم بعدازعملم تاحالا همچین دردایی نداشتم،گفت زیاده؟گفتم خیلی، گفت خب فعلاچیززیادی نمیتونم برات بنویسم تااکوی قلبتم بگیرم بعدببینم چی کارمیشه برات کرد،پاشوبشین ببینم،سرموازروی میزبلندکردم بهم گفت حالت خوبه اصلا؟بهش نگاه نکردم گفت منوببین سام حالت خوبه؟گفتم حالمو داری میبینی دیگه،گفت خوشحالی؟بهت خوش میگذره؟گفتم...نه،گفت فقط امروز دردداشتی؟یه نگاهی به مامان باباکردم مکث کردم گفتم نه،گفت چرابه من نگفتی؟چیزی نگفتم،گفت الانم دردداری گفتم آره،گفت خوب بودن توخیلی مهمه هاسام اندازه ی پسرخودم دوستت دارم هیچ کدوم ازمریضای من مثل توازبچگی مریض من نبودن پدرانه دارم برات وقت میذارم زحمتموزمین نندازآقاسام به خودت کمک کن،گفتم نمیتونم،گفت میتونی،تلاش کن میشه،گفتم توبه من کمک کن من درددارم من حالم خوب نیست تودکتری توبه من کمک کن،گفت خیلی خب برات مسکنم مینویسم توبه حرف من گوش کن فقط،بازم جوابشو ندادم وسرموگذاشتم رومیز،دکترگفت براش چندتاقرص تقویتی هم مینویسم که شبی یکی بخوره حتما،آمپولاشم قوی ترازقبلیانوشتم هردیقه نزنه هاهرموقع خیلی حالش بدبودعادت میکنه دیگه نمیشه کاریش کرد،باباگفت حواسم بهش هست،دکترنسخه روداددست مامی و مامانم رفت هم سورنارویه دوری بده هم داروهاروبگیره،من رفتم روتختی که تو اتاق دکتربوددرازکشیدم ودکتراکوی قلبمو گرفت گفت ای وای آقاسام🤨اگر همینجوری پیش بری دوسه ماه دیگه بایدبذاریمت تو لیست اورژانسی،بابا گفت چرا؟😰دکترگفت وضع قلبش تعریفی نداره اصلاضربانش خیلی نوسان داره،گفتم مهم نیست منوتاکنکوربرسون فقط،دکترگفت تمام دردتوکنکوره؟سام بعدازکنکوربستریت میکنمادیگه
نمیذارم هیچی بگیا،گفتم خودم میام بستری میشم،من اصلاحوصله نداشتم کاردکترکه تموم شدحتی حال نداشتم ژل روی سینموپاک کنم باباداشت واسم پاک میکردصدای حرف زدنشونم میشنیدم، چرتم گرفته بودکه سردی الکل رودستم حس کردم وصدای باباکه بیدارم میکرد،چشماموکه بازکردم دکترگفت آقا سام بیدارشواذیت نشی،احساس میکردم بازم دردام داره شروع میشه،دست راستمودکترکش بسته بودورگ گرفته بود واسه سرم دست چپموگذاشتم روسینم،دکترگفت دردداری؟گفتم آره،گفت اشکال نداره توش مسکن میزنم دردت کم میشه،وقتی سوزنوکردتودستم خیلی سوخت  دستموناخودآگاه کشیدم باباگفت نکن سام،دکترگفت عیبی نداره چیزی نیست،بابااین باردستمونگه داشت،دکتردوباره پنبه زدرودستم و سوزنوفروکرد💉 بازم خیلی سوخت😣گفتم میسوزه😢دکترگفت میدونم میسوزه نیم ساعت تحملش کن حالت بهترمیشه،تاسرم تموم بشه مامان وبابا با دکترحرف میزدن وقتی سرم تموم شد برگشتیم خونه وانقدرخسته بودم که فقط دلم میخواست برم حموم وبیام یه کم لم بدم ورِدل باباتامامی برام آش بپزه،آماااا،وقتی رسیدیم خونه یه ذره چشمام بازترشده بود،رفتم حوله برداشتم برم حموم،باباگفت وایسابابا داروهاتوبخوردوتاآمپولتم💉💉دکتر گفت امروزبزنم برات،بعدیه چیزی میخوری بعدمیری حموم،گفتم دیر میشه،گفت مگه جایی میخوای بری؟گفتم وروشامیخوادبیاداینجا،مامان گفت واسه چی؟گفتم پیام دادگفتم حالم خوب نیست میخوادبیادپیشم باشه،باباگفت خیلی خب اول داروهات سام بعدغذابعد حموم،همش باهم یه ربع بیشترطول نمیکشه،مامان گفت حولتوبده من میذارم توحموم مامان گوش کن به حرف بابات، رفتم تواتاقم نشستم روتخت، بابااومدو برام آب آورده بودوقرصام ودوتاازآمپولا💉💉گفت اول قرصاتوبخور،قرصامو خوردم وخوابیدم روتخت گفتم زود باش،باباآمپولا💉💉رومیکشیدتوسرنگ منم نگاش میکردم،سورناداشت ول میچرخیدتوخونه،گفتم الانه که بیاد دست به یه چیزی بزنه دادبزنم سرش دوباره بشینه گریه کنه😑ولی نیومد خداروشکر،بابابهم گفت برگرد ببینم،برگشتم گفت دکمه شلوارتوبازکن اول،دکمه شلوارموبازکردم وبرگشتم دمر خوابیدم شلوارموباباداد پایین وسمت چپ پنبه کشیدوسوزنوبلافاصله فروکرو💉گفتم آی😑گفت تکون نمیخوریا، چیزی نگفتم، تزریق که میکرددردش از آمپول قبلیایی که دکتربرام مینوشت بیشتربود😫گفتم آآآیی باباخیلی درد داره😫😢باباگفت باشه تموم شد،مامان داشت میومدتواتاق گفتم نیاتو،تااینو گفتم باباسوزنوکشید،گفتم آخ آخ یواش😭مامان گفت چی شد؟باباگفت هیچی،گفتم تونیاهمونجاحرفتو بزن،مامان هی حرف میزدهی بابامیگفت متوجه نمیشم دیگه مامان اومدتوگفتم نیاتو،گفت اِاِاِاِه توام باحیاشدی واسه من یه ذره بچه بودی حمومت میکردما😒بابا گفت خب حرفتوبزن،مامان تندتندتند داشت حرف میزداصلانفهمیدم به چه زبونی داشت صحبت میکرد😑باباسمت راست پنبه کشیدوبازم زودسوزنوفرو کرد💉پاموسفت کردم مامان گفت نکن😐گفتم دردداره،باباگفت شل کن زود بزنم تموم شه،پاموشل کردم وباباداشت تزریق میکرددیگه ازدردش طاقت نیاوردم گفتم آآآییی خیلی دردداره😭😭😭باباگفت دردنداره سام،گفتم خیلی دردداره تونمیتونی بفهمی آآآآییی بسه😭😭😭باباخیلی کلنگی بقیشورگباری خالی کرد،گفتم آآآآآآیییی آآآییی پام😭😭😭مامان گفت شهاب آروم دردش میاد😐باباگفت هیچیش نمیشه شلوارمو دادم بالاوازدردپاهام ناله میکردم😢😢بابایه کم ماساژدادجاشوگفت پاشوبیایه چیزی بخورالان وروشامیاد،گفتم نمیتونم پام دردگرفت😭گفت پاشوببینم میری حموم بهترمیشه،پاشو،رفتم یه ذره بی اشتهاغذاخوردم ورفتم حموم توحمومم حوصله نداشتم اصلاده دیقه ای تمومش کردم ولباس پوشیدم وازحموم اومدم بیرون دیدم وروشااومده،بهش گفتم بیا موهای منوسشواربکش،وقتی موهامو سشوارمیکشیدسورناخوشش میومد، اومده بودبغل من نشسته بودکه باد سشواربه موهاش بخوره،موهام که خشک شدسشواروگرفت روموهای سورنا وبراش شونه کردم خیلی خوشگل شد، بهش گفتم وروشاروبوس کن موهاتو سشوارکرده(سورنابوس کردن بلدنیست زبونشومیزنه)دیدم نمیره سمتش گفتم بوس بفرست(دستشومیذاره رودهنش بعدمیگیره سمت هرکی میخوادبراش بوس بفرسته)بعدبدوبدورفت بیرون از اتاق من موهاشوبه بابانشون دادباباهم خواست باهاش شوخی کنه دست کرد لای موهاش به هم ریخت انقدرسورنا گریه کردآخرمجبورشدیم دوباره سشوار بکشیم موهاشو😂شیطونی میکنه خیلی جدیداشیطونترازقبل شده هرچی بزرگ ترمیشه شیطون ترمیشه درعوض حرف گوش کنه بچم،بهش میگم سورنافلان کارونکن یابروفلان‌کارخوبوانجام بده گوش میده،خلاصه که وروشاپیشم بود باهام کلی حرف زد،بغلم کردگفت مظلوم که هستی خیلی دوستت دارم،ینی وقتی مظلوم نیستم دوستم نداره😂توچندتا کلمه بگم خانوم بودنشوحسابی ثابت کرد بهم😍من نمیرم برای ایشون؟برای وروشانمیرم برای کی بمیرم آخه؟ازکجا میخوام یکی مثل وروشای خودم پیداکنم که بمیرم براش؟اون شب وروشاپیشم مونداز خواب که میپریدم آرومم میکردتاصبح بیداربودبالاسرم،حتی طبق معمول هر شب که بابامیادبهم سرمیزنه اون شب نیومد،انقدراون شب من خودمولوس کردم واسه وروشاکه صبحش وروشابهم گفت بچه دارنشیم خیلی خوبه،گفتم چرا؟گفت چون بایدتوروبزرگ کنم اول بچم بابای کودک میخوادچی کار؟😂😂😂ضربه فنیم کردباحرفش😂
خلاصه که دوسه روزحالم خوب بوددرد نداشتم اصلاولی اثرآمپولاکه پریددوباره دردم شروع شد،حق بادکتربودانگار خیلی به آمپولاعادت کرده بودم،حالم که بهترشدازفردای اون روزدرس خوندنمو ادامه دادم تااین که دوسه روبعدش،بعدازظهرداشتم درس میخوندم پسربچه ی شیطون درونم از خواب بیدار شد دوباره،به مامان چیزی نگفتم که حول نکنه، قرصامم سر ساعت خورده بودم،به بابا یه پیام دادم ازاونجایی که ۲۰۰سال یه بارباباگوشیشوچک میکنه😑بهش زنگ زدم گفتم زودبیادخونه گفت زودمیاد،منم هی آب خوردم وهی سعی کردم درس بخونم،تابابارسیداومدپیش من گفت پاشوببینم،ازروصندلی بلندشدم وبغلش کردم،گفت چطوری بابا؟گفتم بد باباخیلی درددارم،گفت خیلی خب نترس چیزی نیست، بسه هرچه قدردرس خوندی جمع کن دفتروکتابتوتا برگردم،گفتم چشم، رفت ازاتاقم بیرون و باآمپول وسرنگ برگشت حتی لباسشم عوض نکرد،من نشسته بودم روصندلی تواتاقم پشت میزم بابابهم گفت بیابگیر بخواب،رفتم روتختم درازکشیدم وبعد باباشلوارمودادپایین وپنبه کشیدوبعد سوزنوفروکرد💉گفتم آه😫باباگفت یه ذره تحمل کن بابا،پاموسفت کردم بابا دستشوبغل سوزن فشاردادگفت نکن سام دردت میاد،هی سعی میکردم سفت نکنم ولی نمیشد😥گفتم آآآییی😭باباخیلی دردداره😭😭باباگفت میدونم عزیزم یه ذره دیگه پسرم،بقیشم که ددی زدگفتم آآآآیییییی پام😭سوزنم درآوردمن همچنان میگفتم آخ آخ آخ آآآییی پام😭😭باباجاشونگه داشته بودکه مامان اومد گفت چی کارمیکنی؟بازتودردداشتی؟چرا به من چیزی نگفتی؟گفتم ببخشید😭😭گفت گریه نکن،به باباگفت انقدرعذاب نده این بچه رو،باباگفت خب دردداشت چی کارمیکردم😑دیگه بحث نکردن مامان آتاآشغالای آمپولوبرداشت برد بیرون،باباشلوارمودادبالاویه کم جاشو ماساژدادبعدسورنااومددادمیزدمیگفت ساسا،ساسا😑منوساساصدامیکنه😐جیغ میزنه فقط،اصلانمیتونه آروم حرف بزنه،یه چیزی آورده بودنشونم بده، همونجورکه خوابیده بودم ازتخت اومد بالابغلم درازکشیدبوسش کردم، میخواست بوسم کنه گفتم تاتوف مالیم نکرده بندازمش پایین😑بهش گفتم دستت دردنکنه نمیخوادمنوبوس کنی بروبازیتوبکن،بدوبدورفت،باباهم پاشد بره گفتم بابامیشه امشب پیش شما بخوابم،گفت چرانمیشه؟رفت بیرون خواستم پاشم برم بیرون که شام بخوریم انقدرجای آمپوله دردمیکرد دوباره خوابیدم دستموگذاشتم روش گفتم وای😫مامان واسم کمپرس گذاشت بهترشد انقدرم سرم غر زد و دعوام کرد که چرا بهش چیزی نمیگم
شبم رفتم پیش مامان باباخوابیدم بابا بهم میگفت بایدتختتوبیارم بذارم بغل تخت خودمون،گفتم واسه چی،گفت چون دیگه سه تایی جانمیشیم،بایدتخت سه نفره بشه😂
پ.ن:۲کیلوی ناقابل کم دارم تا۵۰کیلو،۵۰ کیلوکه بشم فقط۱۲کیلودیگه بایداضافه کنم تابرسم به وزن قبل ازعملم😥😥تازه همین۸،۹کیلوهم بازحمت رسوندم
پ.ن۲:حرفای وروشاروترجمه نوشتم سخت نباشه خوندنش😅
پ.ن۳:ببخشیدکه زیادآب وتابش ندادم اگرقول نداده بودم اصلانمینوشتم واقعا حالم خیلی بده وبه زو بابی حوصلگی تمام نوشتم
پ.ن۴:  ۲۲ خردادتولدم بودرفتم تو۱۹ سال وحالاعزاگرفتم که انقدرزودداره۲۰ سالم میشه وهیچی که هیچی 
پ.ن۵: مجیدکه توتصادفمون راننده بود تازگیابدون کمک میتونه راه بره قدمای کوچولوکوچولوبرمیداره ولی خودش راه میره کاراشوانجام میده کمرش آسیب دیده بودنزدیک۵ماه راه نمیرفت😥
پ.ن۶: بااین که حوصله ندارم ولی دلم نمیاداینونگم،وقتی میخواییدکسی رو وارد زندگیتون بکنید اول به بودنش فکرکنیدببینیدحتی اسمش وقتی میاد تو زندگیتون همه چیزعوض میشه؟اگرباتصمیمشم تغییرکردی پس انتخابت درسته،وقتی اسم همسریافرزندتوزندگی آدم‌میاددیگه موقع انجام دادن خیلی کارا میگی اگرفلان اتفاق بیوفته زنم چی میشه؟بچم چطور بزرگ میشه؟ولی اگردیدین تغییری نکردین اون آدم صرفا یه مورد گذرا وسط زندگیتونه دایورتش کنید تا خودش بره.
پ.ن۷:اون شب خیلی مامان دعوام کرد که بهش چیزی نگفتم خب حق داره ولی چه کنم که با ددی راحت ترم خب😰😰
پ.ن۸:تولدم گذشت بچه ها ۲۲ خرداد بود کادوی خاصی نگرفتم ناراحتم نیستم از این موضوع ولی توقع داشتم خیلی از دوستام بهم تبریک بگن که فقط دوتاشون برام پیام فرستادن راستش از این موضوع خیلی دلم شکست😔دو سه روز منتظر بودم ولی هیچ کس بهم حتی پیامم نداد😔
فقط برام خیلی دعاکنید کنکورنزدیکه و استرس فراوون😥دعاکنیدرشته ی خوبی قبول بشم🙂
یاعلی🌹