سلام من شیرین هستم و این دومین خاطره ی منه
اول اینکه ممنون از تمام کسایی که نظرشونو در مورد خاطره قبلی من گفتن متاسفانه نمیدونم چرا نمیتونستم جوابشونو بدم بازم عذر میخوام اینجا میگم که مازیار هم همون موقع ک من دیدمش اونم منو شناخت قبلش آشناییتی نداشتیم. یه چیز دیگه هم اینکه انگار یه شیرین دیگه هم هست من جدیدم 😂 
خاطره :
بابای ما و بابای مانی (دوست برادر شهاب) تصمیم گرفتن توی یه پروژه ای باهم شراکت کنن خب طبیعتا باعث میشه این دوتا خانواده بیشتر باهم رفت و آمد کنن راستش خیلی حوصله ی این رفت و امدو نداشتم چون مادرا ک حرفای مناسب خودشونو میزدن پدرا هم همینطور برادر منم با مانی و مازیار حرف میزد من تک و تنها میموندم 😢 همش ب بهانه ی دوستم و باشگاه و این چیزا میپیجوندم ک نرم اخه واقعا تک و تنها سخت میگذشت. یه روز رفته بودم باشگاه وقتی رفتم رختکن دیدم شهاب ۷ بار زنگ زده بهم نگران شدم زنگ زدم جواب داد کجایی تو گفتم باشگاه چی شده ۷ بار زنگ زدی گفت بیا بالا دم باشگاهتم رفتم بالا دنبال ماشینش با چشم گشتم تا رویت شد دوییدم سمتش شهاب تنها نبود با مازیار و مانی بود سلام علیک کردم شهاب راه افتاد مانی میگفت حالا چه ورزشی میری ما اینارو ورزش حساب نمیکنیم و اذیتم میکردن سرتقا 😑 چشمم ک ب مسیر افتاد نا آشنا بود گفتم شهاب کجا میریم من با لباس باشگاه؟ گفت یه جای خوب گفتم تو روز روشن دختر ربایی میکنی؟ گفت میتونم میدزدم میتونی بسم الله تلفنم زنگ خورد مامانم بود گفتم جانم مامان گفت کجایین راه افتادین گفتم کجا مامان؟ گفت شهاب مگه بهت نگفت داریم ‌میریم مسافرت کار پیش اومده 😐 گفتم مامان یعنی من ادم نیستم از منم بپرسین گفت خاطره میشه دختری و گوشیو قطع کرد😐 اقا ما رفتیم و رسیدیم به شمال توی ویلا بودیم ساکی ک مامانم بسنه بود واسمو برداشتم رفتم یه اتاق اشغال کردم گفتم من اینجا تکم اتاقمم باید تک باشه (البته اجازه دادم شهاب فقط ساکشو بذاره توی اتاقم😂) رفتم کمک مامانم شام درست کردیم و خوردیم فردا صبح بعد خوردت صبحانه رفتیم ساحل نشسته بودیم من پاشدم برم تنهایی قدم بزنم یه پسر و افسوس میخوردم بخاطر وضعیت ساحل و اشغال و شیشه و سرنگا که دیدم‌ یه بچه سگ کوچولو اونور داره لنگون لنگون راه میره (از سگای کوچولو نمیترسم) چشمتون روز بد نبینه توی پاش شیشه رفته بود از ماشین یه تیکه پارچه برداشتم و پیچیدم دورش و بغلش کردم بردم سمت بقیه همه افسوس خوردیم و تصمیم گرفتیم ببریمش پیش دامپزشک مامانم و مریم جون (مامان مانی) بردنش و منم قبول کردم خونه رو بچرخونم 😂 (وای بحال خونه ای من بچرخونم) تو دلم‌ گفتم شیرین واسه یه بارم شده خانومانه کارتو بکن گاف نده رفتیم خونه فوتبال دستی بازی کردیم و عصرونه خوردیم و زنگ زدم مامان گفت شام درست کن خیلی ترافیکه مامانینا اومدن و شامو خوردن ولی من همچنان داشتم میخوردم اخه دیرتر از بقیه به میز ناهار ملحق شده بودم داشتن جمع میگردن سفره رو تصمیم گرفتم غر نزنم و پاشم جمع کنم همین ک ظرف سالادو برداشتم و رفتم سمت یخچال حس کردم توی شکمم یکی با جاقو زد وایستادم سرجام هیچ کس متوجه نشد ظرف سالادو گذاشتم همون گوشه و خیای یواشکی رفتم تو اتاق (شانس ندارم ک بخدا) فکر میکردم‌مثل همیشه هرچیم دل درد شدید باشه یه تایم کوتاهیه و خوب میشه ولی هر دقیقه داشت بدتر میشد نمیتونستم صاف وایستم و نفس عمیق بکشم تصمیم گرفتم بخوابم اونم ساعت ۹ شب😑 فکر کردم بخوابم تو خواب دردشو حس نمیکنم و بهتر میشه گذروند تو خواب بودم ک حس کردم باز یکی محکم زد تو شکمم یهو چشمامو باز کردم زدم زیر گریه آروم گوشیو نگاه کردم ساعت ۱۱:۳۰ بود یعنی تازه سر شب افراد مسافرت رفته🙈 حالت تهوع داشتم درو باز کردم برم سمت دسشویی پسرا جلوی تلوزیون دراز کشیده بودن و فیلم ‌اکشن میدیدن رفتم توی سرویس درو بستم یه گوشه پیدا کردم نشستم زدم زیر گریه گوشیم دستم بود اسمس دادم مامانم کجایی؟! گفت عشق من خواب بودی ما ۴ تایی به یاد دوران مجردی (منظورش دوران بدون بچه) زدیم بیرون عشق و حال تا صبح شماهم همو بکشین گفتم ممنون از عشق و محبتت مامان جان گوشیو گذاشتم کنار و گریه میکردم و توی دستشویی راه میرفتم دستگیره ی در بالا پایین شد بعد زدن ب در مانی گفت کسی توعه؟ گفتم الان میام اومدم بیرون حتی صافم نمیتونستم وایستم رفتم تو اتاق فقط ب این فکر میکردم ک ‌کسی نفهمه به این فکر میکردم  ک من توی شهر غریب دکتر برو نیستم (خودمم نمیدونم چرا ولی بی منطق بودم اون لحظه) هنوز ۲ دقیقه نکشیده بود بدو بدو برگشتم سمت دستشویی قفل بود زدم ب در گفتم مانی بدو گفت بابا بذار برسم؟ اومد بیرون گفت دل پیچه گرفتی ؟ و خندید گفتم برو اونور  رفتم تو باز زدم زیر گریه حتی ۱ ثانیه دردش نمی افتاد فقط هر ۱۰ یا ۱۵ دقیقه کم‌میشد و دوباره شدت میگرفت نمیدونم چرا تو دستشویی موندم نمیدونم چقدر گذشت شهاب اومد زد ب در گفت شیرین چیزی شده خوبی؟ گفتم میام الان گفت مانی میگه دلپیچه گرفتی بیا بیرون بهت دارو بدم گفتم شهاب برو گفت باشه اجی رفت یکم دیگه موندم و اومدم بیرون یکم اروم شده بود شهاب نذاشت برم اتاق گفت بیا پیشم بشین گفتم باشه برم اشپز خونه یه جیزی بخورم رفتم نشستم هیچی میلم نمیبرد از درد سیر سیر بودم مازیار اومد گفت خوبی ؟ اگر چیزی شده به من بگو گفتم ن گفت اخه خم راه میری دستت رو شکمته گفتم هیچی مازیار نشست پیشم گفت انقدر شیطونی یکم ک محو میشی عالم و ادم میفهمن یه مشکلی هست الانم ک رنگ و روت پریده بی اعصاب ترم ک شدی سرتق خانوم خندیدم باز دلم درد گرفت بدو رفتم تو دستشویی ( چون جایی بود ک کسی نمیتونست بیاد) از اونجا ک اومدم بیرون کسی نگاهم نکرد هیچیم نپرسید حتما فکر کرده بودن چیزیه ک نمیتونم بهشون بگم ولی تو همین موقع ک داشتم میرفتم سمت اتاق یهو یه تیر بدی کشید شکمم و خم شدم دستمو گرفتم ب دیوار و از درد حتی نفس نکشیدم فقط اشکام ریخت تکیه دادم ب دیوار نشستم زمین شهاب اومد با تن بالای صداش گفت اخه چیه چی شده چرا هیچی نمیگی چرا انقدر یه دنده ای مگه میخوایم چیکارت کنیم چرا انقدر نسبت ب دکتر و دارو مقاومت نشون میدی خوبه درد بکشی من دراز کشیدم کف زمین و مچاله شدم از درد مازیار اومد بزور گفت شهاب صافش کن شکمشو معاینه کنم حتی نمیتونستم صاف بخوابم با هزار زحمت و گریه و درد معاینم کرد یه سری سوال ازم پرسید ک من با عصبانیت گفتم ولم کن دیگه (خب حالم خوب نبود حق بدین 😂) از توی کیفش یه مسکن در اورد حتی نداد شهاب بزنه اصلا نذاشت برم تو اتاقی جایی همونجا یه پد الکلی از کیفش در اورد و امپولو اماده کرد واقعیتش بدم نمیومد از اون درد خلاص شم استرس گرفتم ولی مقاومت نکردم یعنی انقدر درد داشتم اصلا حس نکردم😑 زد و همونجا سرمو گذاشتم رو پای شهاب چشمامو بستم حدود ۴۰ دقیقه بعد بیدار شدم مازیار گفت رنگ و روت پریده میخوام بهت سرم بزنم سرمو وصل کرد نشست کنارم و یکم صحبت کردیم در موردش گفت فکر مبکنم باید بری پیش متخصص ازش قول گرفتم ب کسی چیزی نگه وقتی برگشتیم تهران میرم اونم قبول کرد البته با کمی اصرار حدودا ۳ ۴ روز طول کشید تا کمی بتونم غذا بخورم روزی شاید یه قاشق یا دو قاشق غذا میتونستم بخورم ولی هم دردم اروم شده بود هم بعد چند روز دیگه کسی یادش نبود منم پیگیرش نشدم
پ.ن : ممنون خاطرمو خوندین.
مازیار پسر اروم و خوش برخوردیه ارامش خاصی داره با منم خوب ارتباط برقرار میکنه ازم خواسته راجع بهش فکر کنم راستش نمیدونم فکر کردن چجوری اوج فکر کردن من ۱۰ دقیقست ولی واقعا میترسم از اینکه اونجوری ک‌ فکر میکنم پیش نره و اوضاع بد بشه.