خاطره سارا مامان اکبر اقا
دیدید یه کلیشه هایی توی فیلما هستن راجع به عاشق شدن؟ مثلا توی دانشگاه میخورن به هم و جزوه هاشون میریزه زمین! یه بار اومدم اینجوری عاشق شم راستش، ولی لپ تاپ به جای جزوه دستم بود. یه پسر مو بور خوشگل رعنای خوش قد و بالا داشت میومد سمتم توی دانشگاه، منم غرق در نطق کردن در مورد آقای روحانی و آقای جلیلی بودم و بوووم، رفتم تو این آقای خوشگل بور!
قاعدتا باید عاشق هم میشدیم، ولی لپ تاپ افتاد از دستم و با پرخاش بهش پریدم و گفتم مگه چش نداری آخه؟!؟!؟
بماند که حالا ترم بعد رفتم سر کلاس دیدم ایشون استاد حقوق تجارت ۳ هستن 😂😂😂😂
خلاصه نشد که عاشق بشم،به جاش ۲ واحد افتادم.
گذشت و شد امسال.
بعد از یک هفته بدبختی های زنانه و در به دری واسه بیمه ی ماشین و... کپه ی مرگم رو گذاشته بودم که زنگ خونه به صدا درومد. صدای بعدی که شنیدم صدای نکره ی پسر خالم بود! از کودکی مرغ ایشون غاز بود و ایشون نور چشم فامیل بودن. آسمون سوراخ شده بود و ایشون افتاده بودن پایین."پژمان" پسر خل و چل و دلقک و پر مدعایی بود که از بد روزگار بعد تولد تعداد خیلی زیادی دختر در خونواده ی مامانم(مامانم هیچ برادری نداره و ۵ خواهرن! همچنین بچه های همشونم تا قبل تولد ایشون دختر بودن) خدا به ایشون نعمت نَر بودن رو عطا کرده بود و خلاصه نقص فامیل رو جبران کردن.اختلاف سنی کممون باعث به وجود اومدن یه رقابت نابرابر بین ما دو تا شده بود. مثلا من در ژیمناستیک مدال نقره ی استان رو کسب میکردم و ایشون میرفت بالای درخت توت و با تکون دادن شاخه این موهبت الهی رو روی سر دیگران میریخت تا بتونن از توت بهره مند بشن. مدال من آهن پاره بود و ایشون قهرمان خونواده بودن که توت رو به دستان محتاج خونواده میرسوندن و آن ها را سیراب میکردند.
من انسانی بودم و خب خنگ ها میرن انسانی! اما ایشون رویای جراحی مغز و اعصاب داشتن و رفتن علوم تجربی. ۴ سال دبیرستان تراز ۷۰۰۰ ایشون (که هیچوقت به عینه ندیدیم) عین پتک توی سر منِ خِنگِ انسانی بود و در نهایت بعد ۲ بار کنکور ایشون ایران رو لایق ادامه ی تحصیل ندیدن و برای تحصیل علم پزشکی راه هند رو در پیش گرفتن. منِ خنگ در رشته ی به درد نخور حقوق دانشگاه آزاد تهران(علوم تحقیقات)ادامه ی تحصیل میدادم.البته دخترو چه به این رشته های زمخت 😐
به یمن وجود ایشون تک تک استعداد های من مورد تمسخر فامیل واقع میشد! ساز زدن، خوندن، نقاشی کردن، ورزش و تحصیل و هر چیزی که فکرش رو بکنید.
خلاصه صدای نکرشو شنیدم: wow خاله چقدر خونتون خوشگله! چه خوب کردید اومدید مشهد. Oh my god آقای دکتر چقدر ریش پروفسوری میاد بهتون 😍 sarah (بخونید سِرا با لحجه ی خارجکی) کجاست؟ oh این kitty رو از کی آوردید؟ توی instagram عکساش رو دیده بودم. و من شنیدم که اکبر آقا یک پخ بلند کرد.
وصف این نوکیسه ی عجیب برای هیچ کس جالب نیست، و میرسیم به جایی که شام بردیمش بیرون. رستوران olive garden رفتیم و ار همون اثنایی که ایشون از well done بودن استیک میگفت گوشیم زنگ زد.یه خانم با قر و قمیش زنگ شد و گفت خانم فلانی؟ گفتم خودمم. گفت شما مامان اکبر آقا هستید؟ گفتم بله! گفت نوبت قرص انگل پسرتون رسیده تشریف بیارید کلینیک. اون خانم شروع یه داستان عاشقانه بود که به من زنگ زد.
فردای آن روز از کاراموزی برگشتم، ظهر به سخنرانی sir pejman راجع به پاستای al dente گوش دادیم(در حالی که داشت ماکارونی میخورد و تا شعاع ۱۰ سانتی دور دهنش نارنجی شده بود!)
عصر لباس پوشیدم که اکبر آقا رو ببرم دامپزشکی که ایشون گفت منم میام. گفتم میخوایم بریم آمپول بزنیم تو کجا میای؟! که مامانم اومد و گفت خب ببر پژمان جونو یکم بگردونش با هم خوش بگذرونید. خلاصه روم نشد بگم من تو اون کلینیک آبرو دارم و این مردک افاده ای عریض رو نمیخوام با خودم ببرم! ۳۰ دقیقه ی تمام انگشتشو روی در سبد اکبر آقا میذاشت و وقتی میدید اکبر آقا حمله میکنه ولی نمیتونه گازش بگیره ذوق میکرد! وای که چقدر دلم میخواست یه بار فقط موفق شه...
خلاصه رسیدیم و رفتیم داخل و اکبر آقا رو گذاشتم روی میز معاینه ی دکتر(اکبر آقا غر میزد) و تا دکتر با قرص میومد سمتش گاز میگرفت. پژمانِ قهرمان از در وارد شد و گفت من میگیرمش و دستش رو گذاشت پشت اکبر آقا و دکتر هم تصمیم گرفت از داروی تزریقی استفاده کنه و چشمتون روز بد نبینه. در یک لحظه پژمان قهرمان شکست خورد و اکبر آقا انگشت من رو(نزدیک ترین چیزی که دید!) گاز گرفت. به نحوی که ناخنم سوراخ شد و شروع به خونریزی کرد...
حتی نتونستم بگم آخ! از شدت درد حالت تهوع گرفتم و بعدش رو اصلا یادم نمیاد!!!فقط چشمامو باز کردم دیدم رو زمین افتادم و دکتر پژمان پاهامو گرفته بالا و دامپزشک جذاب هم دستمو گرفته. اصلا نفهمیدم چی شد و کی اتفاق افتاد. فقط کف زمین بودم و دکتر و پسرخاله و دستیار دکتر و دکتر جراح و خلاصه تعدادی دکتر روی سرم بودن 😑
وسط حرفاشون که میگفتن فشارش پایینه و سرم بزنه و آب قند بیارید و ... سعی کردم بشینم که دوباره یادم نیست چی شد. فقط چشمامو باز کردم دیدم دامپزشک منو بغل کرده و داره میذاره روی کاناپه و این دقیقا همون کلیشه ای بود که انگار همه ی عمرم منتظرش بودم.همه ی مدتی که داشت انگشتمو تمیز میکرد و با گاز پانسمان میکرد محو تماشاش شده بودم! آب قندو میخوردم و نگاش میکردم...بعدش رفتم تو ماشین و پژمانِ شوماخر سوییچ رو گرفت تا من و پسرم رو به خونه ببره. بماند که آدرنالین حاصل از رانندگی ایشون تا خونه خودش فشار منو برد بالا.
مصادف با بابام رسیدیم خونه. اگه خاطرات قبلی من رو خونده یاشید با اعصاب پدرم آشنایی کامل دارید! پژمان داستان رو از منظر خودش برای مامان و بابام تعریف کرد( بیحال تر از این بودم که گوش بدم، یه چیزی گفت تو مایه های این که اومد تو دید گربه داره انگشت منو قطع میکنه و دکترا همه از ترس میخکوب شده بودن و این اومد و گربه رو از من جدا کرد و انگشت رو پیوند زد و بغلم کرد و تا خونه هم پرواز کرد.) داستانی که گفت هر چی که بود باعث شد که یه ساعت بعد وقتی در آرامش توی اتاقم نشستم و داشتم از خوندن کتاب بادبادک باز خالد حسینی لذت میبردم بابام بیاد تو(اصولا ورودش به اتاق ناگهانی و بدون هشدار و با قِل دادن نارنجک یا گاز اشک آور در صورت در دسترس بودنه) با یه دونه از این آمپول قرمز مسخره ها دستش! هر چی گفتم پدر من حالم خوبه به خدا نمیخوام بزنم و این چیزا، تو کتش نرفت که نرفت. گفت الانم رنگ به رو نداری و یخ زدی و...! خب به خدا شما به این حالت وارد اتاق هر کس بشی طرف وحشت میکنه و رنگش میپره.
خلاصه در حالی که من میگفتم نمیزنم و قول میدم اون قرصای آیروویت و کوفت و زهر مار رو بخورم، بابام داشت پروسه ی شکستن و کشیدن آمپوله تو سرنگ رو طی میکرد و با چشم غره بهم گفت برگرد تکونم نخور! عین گوسفندی که میخوان سرشو ببرن روی شکمم خوابیدم. شلوارمو داد پایین و مهربانانه داد زد: شل کن خودتو 😑البته صبر نکرد شل کنم یا اعلام آمادگی کنم یا هر اقدام دیگه ای بکنم. یهو سوزنو وارد کرد. خیلی دردم اومد خب!!! خیلی! خیلی گناه داشتم! صدام درومد دیگه( چرا تو خاطرات سایت همیشه وقتی میگید آی بهتون میگن جاانم الان تموم میشه؟! بابای من میگه زهر مار 😐) بعدم گفت نمیکشمش بیرون شل کن خودتو تا تموم شه. تا تموم شد دهنم صاف شد! اشکمم درومده بود! واقعا نمیخواستم اون آمپولو بزنم، نیازی نبود اصلا! حالم خوب بود!
مگه در زمان پیامبر که آمپول نبود مردم میمردن؟!
همون زمانی که توی ذهنم با خودم و عالم و آدم دعوا داشتم دیدم یه شماره ای که سیو نکردمش بهم توی واتساپ پیام داده. خودشو معرفی کرده بود. سلام، دکتر فلانی هستم.نگران حالتون بودم، بهترید؟ خیلی گربتون بد اخلاقه...
نیشم تا بناگوشم باز شد و اون شب تا صبح از حیوون و گربه و خاطراتش واسم گفت. اون شب و شبای دیگه که یا با هم صحبت میکردیم و یا کنار هم گردش میرفتیم از بهترین شبای زندگی من بود. انگار چند ساله که میشناسمش و یه کپی از خود منه.
با یه گازِ جادویی اکبر آقا منم عاشق شدم.
مرسی که خوندید دوست جونیا 😍 چون سارا تو سایت زیاده از این به بعد من سارا مامان اکبر آقام. با این اسم بشناسید