سلام بچه ها دنیام از همه بابت تسلیت و نظر دادن ممنون ♥خب خاطره :چندروزه مریض شدم یعنی نگم براتون با پسرعمه هام و دختر عمه هام استخر خونشون بودیم موهامو خشک نکردم بعدش رفتیم با همون لباسا خوابیدم اصن هم مشکلی نیست خواهر برادرامن خلاصه که کولرم روشن اصن بدترین وضع جهان دیگه پاشدم لباسامو عوض کردم گفتن بریم بیرون رفتیم بیرون بستنی خوردیم و چرخیدیم یکم شبشم علی و دانیال اومدن خونه عمم کلیم خوش گذشت همه گرفتیم اونجا خوابیدیم نزدیکای صب بود فک کنم سه چهار بلند شدم دوییدم سمت دستشویی گلاب به روتون کلی حالم بهم خورد تا ساعت هفت تحمل کردم دیدم دیگه نمیشه رفتم دانیالو بیدار کردم بهش گفتم اونم یکم ناراحت شد صدامم بزور درمیومد همش دنبال اسپریم بودم دیگه دانیال پیداش کرد برام یکم زدم رفت علی رو صدا کرد بهش گفت علیم به پسرعمم کیارش که دکتره خیلیم تو این چیزا جدیه گفت  کیارشم دعوام کرد منه لوسم گریه کردم طبق معمول😁دیگه بزور معاینم کرد کلی دارو نوشت سرمم نوشت و آماده شد واسه نابود کردنم علی و دانیال رفتن دارو بگیرن کیارشم هیکلی حسابی مثه بچه کوچولو ها بغلم کرد اینطرف اونطرف میچرخوند😂❤️دیگه علی اومد و منم رضایت دادم بیام پایین دیگه همش گریه و اینا کیارش گفت یه پنادور و یه ضد تهوع و تب بر و تقویتی داری که پنادر دوتا بود و تقویتم دوتا که واسه فرداش فقط یه پنادور و تقویتی موند چون واقعا شدید مریض شدم خلاصه دانیال پامو گرفت علیم کمرمو یجوری گرفته بودن نتونم یکوچولوام تکون بخورم قشنگ با تخت یکیم کردن نامرداکیارشم اول ضد تهوع زد که یه آی کوچیک گفتم بعدش تب بر زد که کلی گریه کردم سرش وهمینطور سر تقویتی اونم میگفت خانم گریان کشتی خودتو😂😊دیگه یه پنج دیقه استراحت داد یهو اومد به اون دوتام اشاره زد علی لپمو بوس کرد گفت واسه خودته دیگه کیارش پنادرو وارد کرد از همون لحظه ورودش شروع کردم جیغ کشیدن دیگه گلوم پاره شد قشنگ بعدش برام سرم وصل کرد یه کم اشک ریختم خوابم برد وقتی بلند شدم خودمو بغل کردم الکی الکی اشکام میریخت دیگه کیارش اومد کلی بغلم کرد اشکامو پاک کرد بلندم کرد تو بغلش چرخوند تو کل خونه یهو حواسش نبود پاش خورد به یه وسیله جفتی شوت شدیم اونم با اون هیکل گندش فرود اومد رو دستم دیگه کل خونرو گذاشتم سرم از بس جیغ زدم واقعا خیلی دردم گرفت سریع همینجوری با شلوارک جین بودم و یه تیشرت یه سویشرت انداخت روم تیشرت پوشید پرتم کرد تو ماشین پیش به سوی بیمارستان قضیه رو به علی و دانیالم گفت اون بیشعورها هم خندیدن خلاصه رسیدیم بیمارستان دکتره غر زد بخاطر تیپ و آرایشم حالا من دارم میمیرم فک کنید این وایساده غر زدن دیگه رضایت داد فرستادم عکس انداختن و دیدیم دستم شکسته کیارش هرکول گراز بی عرضه خب پایان حالا خاطرشو بهتر بشم میگم 

دوستون دارم ببخشید خاطرم بیمزست❤️