خاطره مهرزاد جان
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام ودرود برشمارفقای گلم ،تاجای سر!👑
مهرزاد هستم۲۹سالم هست وبچه ی اصفهانم..یه روزی میومدم وب میگفتم۲۶_۲۷سالمه! ولی الان درآستانه ی ۳۰سالگی ام...مراقب گذرعمرتون باشید!!😊
داشتم خاطرات قدیمیه خودم رومیخوندم ،متوجه شدم که خاطراتم یه سیرصعودی به سمت مسائل پزشکی وخاطرات بیمارستان ومحل کارم پیداکرده وخب ترجیحا امروز، یه خاطره ی خونوادگی دوست دارم براتون تعریف کنم...این خاطره تقریبا مربوط به یکماهه پیشه..ساعت ۳:۳۰_۴بعدازظهربود،یکی دوساعتی بودکه شیفتم تموم شده بود وخونه بودم،داشتم کتاب میخوندم که دیدم گوشیم زنگ خورد،دیدم زن داداشه،جواب دادم ..گفتم جانم زن داداش؟؟گفت سلام فلانی (اسم خودم)،خوبی؟کجایی؟سرکاری؟
گفتم نه چندساعتی هست خونم.چطور؟؟
ازمهدی خبر داری؟(مهدی داداشم بخاطرکارش شیرازبود).گفت داداش واقعیت میناکلاس زبانه الان راننده سرویسش زنگ زده میگه که ماشینم خراب شده نمیتونم برم دنبالش..یه لطفی به من میکنی که بیاریش ازکلاس خونه؟اگه خسته ای کارداری که مزاحمت نمیشم زنگ میزنم آقاجون..گفتم نه چه مزاحمتی ساعت چندبرم؟گفت۵:۳۰کلاسش تموم میشه..گفت ادرسشم برات میفرستم..گفتم نه قبلابردمش کلاس لازم نیست.یادمه....میرسونمش خونه نگران نباش وخدافظی کردیم...من رفتم تواین فاصله یه دوشی گرفتم ودستی به سروصورتم کشیدم وسوییچ ماشینم وبرداشتم رفتم دنبالش رسیدم درکلاس زبانش دیدم اخماش وکشیده توهم ولم داده به در ورودی آموزشگاه!🙄شیشه روکشیدم پایین گفتم خانم خوشگله افتخارمیدین؟؟بدون اینکه اصلا نگاه به من بکنه ببینه اصلاکیم سرش وگرفت پایین رفت تواموزشگاه!!!گفتم ای بابا میناعمو ؟؟یهو برگشت نگام کرد گفت عمو مهرزاد شمایی؟؟قربونت برم نشناختمت مامان گفت آقاجون میاددنبالم که..قفل درو زدم گفتم سوارشو..اومدتوماشین گردنم وگرفت ،محکم بوسم کرد😍😍🙈گفتم عمو زشته شلوغه اینجا میگیرنمونا😁😁گفت عمومیدونی چندوقته ندیدمت؟خیلی بی معرفتی اصلا یادت بود برادرزاده هم داری؟؟!!گفتم عموگرفتارم بخدااگه نه که من غیرشماهاکی ودارم!
تومسیریکم ازکلاس زبانش ودرساش و👩🏫👩💻... حرف زدیم،نزدیک خونه بودیم،گفتم میناخونه کارداری عزیزم؟گفت نه چطورعمو؟؟گفتم هیچی میخوایم بریم باهم یه دوری بزنیم....گفت منکه ازخدامه!گفتم پس بزن بریم!🚘🚘ازونجایی که کلافقط موزیکای گوشیه خودش وقبول داره،بلوتوث گوشیش وصل کرد به بلوتوث ماشین و صدای موزیک تااخرزیادکرد!😂😂یه جاهایی هم باآهنگ میخوندیم وسلفی میگرفت!😁😁ازدست شمادخترا...
یهو به سرفه افتاد گفتم چته ؟؟؟گفت اه ازین عطرلنتی شما😁😁گفتم مطمئنی فقط مشکل عطره منه دیگه؟؟گفت آره !گفتم خعله خب...
گفت عموسینمارفتی تازگی؟؟گفتم نه عمومن به تازگی خونه خودمونم نرفتم سینما چی هست😂😂🙈🙈🙈
گفت فیلم ژن خوک وبریم ببینیم؟گفتم خوبه؟دوست داشته باشی که من اوکیم..گفت عمو، بازیگراش عالین!گفتم مثلا کی؟ گفت سینامهراد!گفتم خب نمیشناسم دیگه کی؟؟گفت سینامهراد!گفت عمو همه دختراعاشقشن!!
یکم سربه سرش گذاشتم وخندیدم گفتم باشه میریم که ببینیم.به زن داداش تماس گرفتم گفتم میناپیش منه نگران نباشه....رفتیم سینماقدس که سانس ۶تا۸ فیلم تگزاس ۲ بوداگه اشتباه نکنم...برگشتیم سینماساحل بلیط گرفتیم ..گفتم دستشویی که نداری؟گفت نه ...کارتم ودادم بهش گفتم ۱۳۶۹ هرچی خواستی بگیر من برم دستشویی وبرگردم..برگشتم دیدم نشسته روصندلی چیزیم نخریده!گفتم پس چراهیچی نخریدی؟گفت منکه نمیدونم چی دوست داری که!؟گفتم ای بابا..بیابریم باهم میگیریم.یه دوسه تاچیپس وپفک ولواشک وجیلی بیلی وپاستیل و ازین چیزایی که شمادختراتوش تخصص داریند برداشت!منم خیلی بی ریا یه بسه چسه فیل🍿 وبایه آب معدنی دماوندبرداشتم وحساب کردیم ورفتیم که فیلم ببینیم!!خیلی فیلم خنده دار وباحالی بود طنزبود...البته یه ۱۵_۲۰دقیقشم خواب بودم!😴😴🙈فیلم که تموم شد پوسه های خوراکی هارو انداختم سطل زباله ودستش وگرفتم ازخیابون ردشیم،دیدم داغه؟گفتم عموچراانقدرداغی؟؟گفت توسینماگرم بود هوا...گرمَمه!!گفت عموبریم سی وسه پل قدم بزنیم..گفتم بریم..خلاصه رفتیم لب آب وعکس🤳 گرفتیم وحرف زدیم(اب زاینده رود بازبودااونروز)،مردم ریخته بودندتوخیابون کنارآب، میزدن ومیرقصیدند!💃🕺داشتیم قدم میزدیم توخیابون گفت عمو ،اع مهران هنوزمغازش بازه!گفتم مهران کیه ؟گفت دوست دایی محسنمه.همیشه ازش خریدمیکنم عموبیابریم!!گفتم عموبریم خونه دیگه خستم..گفت عموجونم!دکترم!بیابریم دیگه؟🙈😆 نتونستم خندم وکنترل کنم گفتم باشه بیابریم!داشتیم میرفتیم گوشیم زنگ خورد..یه ده دقیقه ای تلفنم طول کشید...رفتم داخل مغازه دیدم میناداره باپول خودش یه چیزی روحساب میکنه!گفتم شماچراداری حساب میکنی!گفت نه خودم میخوام حساب کنم!!!ودوتالیوان ست که یکیش طرح سبیل بود ویکیش طرح لب ونشونم داد گفت سیبیله ماله شماست!خندیدم گفتم ممنون بانو...چیزدیگه نمیخوای گفت نه بریم...داشتیم میرفتیم بیرون ازمغازه که یه خرگوش 🐇🐇صورتیه خوشگل،پشت ویترینش توجهم وجلب کرد ..
برگشتم گفتم اقا این خرگوشه روبرای من بیارین لطفا؟چندقیمته؟؟گفت۹۸ هزارتومن گفتم دیگه این دوتومنش به جایی نمیخوره بگو۱۰۰ تومن دیگه!گفت اقای مهندس این پولاکه برای شماچیزی نیست!یه جورجذبه مشتریه اقامهران برگشت به میناگفت که سلام من وبه خانم فلانی(زن داداش)برسونیدبگیدخیلی بی معرفتند که برای مراسمتون مارودعوت نکردند!!😐😑میناکه هنگ کرده بود🤔🤔ولی من همون موقع گرفتم ،گفتم اقامهران من عموشم!
میناهم که فقط میخندید!
گفت واقعا؟ببخشیدمن فکرکردم نامزد میناخانم هستین،عذرمیخوام...شماعموشون هستین؟؟پزشک هستین درسته؟؟؟گفتم بله چطور؟؟گفت برای تولدتون ،میناخانم اصرار داشتند حتی کاغذکادو طرح پزشکی براشون بیارم..گفتندتولد عمومه پزشکه!خندیدم گفتم بله درسته..گفت همون لحظه ی اول حس کردم نگاه کردنتون شبیه آقامهدیه نمیدونم چرااین وگفتم ببخشید🤭🤭😳گفتم خواهش میکنم وخرگوشه روگرفتیم وازمغازه رفتیم بیرون! رفتیم پارکینگ،سوارماشین شدیم..تومسیر مینافقط میخندید گفتم چته؟؟😁گفت عمومگه ندیدی چی میگفت!😂😂گفتم اره دیگه وقتشه که شوهرت بدیم!گفت نه عمو فک کنم وقتشه که شمازن بگیری!😐😐گفتم کدوم پدرسگی میخوادبیادنفس من وبگیره!؟🙈گفت اع عمواذیتم نکن😆😉یه چنددقه ای حرف نمیزد!تعجب کردم گفتم خب؟؟ساکت شدی؟گفت عموکسی توزندگیت نیست؟؟گفتم نه چطور؟گفت جان مینا؟خانم فلانی که عکسش ونشونم دادی چی؟؟گفتم نه کسی توزندگیم نیست..زندگیه من تویی وهومهر!گفت چی چی و کسی تورندگیم نیست من دلم زنعمومیخواد!😠😠😠این ازعمم که اونوره آبه اصلا سال به سال نمیبینمش این ازشما...پس دیگه کی؟؟هرچی میگفت من فقط میخندیدم..
گفتم باشه به وقتش..هرچی قسمت باشه...بریم شام بخوریم؟گفت اره فست فود!گفتم نه فست فودنه..این آشغالارومیکنی توبدنت که چی!من سوسیس کالباس نمیخورم.چلوکباب تمام!گفت عمو من موندم چطورشما اینجورغذاهاروکمترمیخوری انقدربه فکرسلامتیت هستی بعداین سیگاروترک نمیکنی!!!جون میناکمتربکش!گفتم باشه جونت وقسم نخور...
گوشی مینابه بلوتوث ماشین وصل بود،زن داداش زنگ میزد مینازد روپخش..گفت شماهاکجایین؟بابانصف شب شد چرانمیاین؟میناگفت سلام مامان میخوایم بریم شام بخوریم...زن داداش گفت شام بخورین؟؟من این همه قورمه سبزی روبراکی پختم؟؟گوشی روبده عموت!گفتم جانم زن داداش میشنوم؟گفت دکتر زنگ زدم به آقاجون گفتندتایه ربع دیگه میرسن شماهم زودخودتون وبرسونیدکه میخوایم شام بخوریم!گفتم زن داداش من که اوکیم میناهوس فست فودکرده!!گفت فست فود!مینافست فودبااین حالت؟دوباره میخوای بدبختم کنی؟؟مینایه نگاه به من کردگفت منکه خوب شدم،باشه میایم حالاخدافظ!!!گفتم خب میناچت بوده مگه؟؟گفت عموبخداهیچی..مامان فقط منتظره یذره دماغ من شل شه زنگ بزنه به شما..بخداهیچی..گفتم دوساعت پیش داغ بودیا!دستم درازکردم بذارم روصورتش ،صورتش وکشیدعقب گفت عموخوبم حواست به رانندگیت باشه!!گفتم امیدوارم.
..خلاصه رفتیم خونه بابا ومامان هم اونجابودند... ،هومهرچشمش به من خوردگفت لَلاااام!(سلام)بغلش کردم گفتم للام عمو،الهی قربونت برم،پدرسوخته، ووجی ووجی،که که چی!😂🙈(من بچه بیاددستم جوری قربون صدقش میرم که ننجونم سال ۴۲ شرمش میشداینطور قربون صدقه بره🙈😂😂).باباهم نشسته بودحساب میکرد این پدرسوخته واین قربون صدقه های من، مشمول حال ایشونم میشه یانه 🙈😁😁منم دیدم جوسنگین شد باباهم داره یجوری نگاه میکنه،بچه روگذاشتم پایین!😁🙈من یه نیم ساعتی باهومهربازی میکردم که سفره روپهن کردند...رفتم دستام وشستم ونشستم پای سفره...قرمه روزدیم وداشتیم حرف میزدیم باهم که مامان به زن داداش گفت پس چراداداشت نیومدساعت۱۱شبه؟؟(روزایی که مهدی نیست داداشش میادپیششون)گفت راستش مامان نگفتم بهتون که نگران نشین،میثم تواین هفته دوسه شب پسته!(سرباز هستند)..مامانم گفت یعنی دیشبم تنهاخوابیدین؟مامان زنگ میزدی به ماحداقل میگفتی که داداشت نمیتونه بیاد..امشبم میخوای تنهابخوابی؟؟مگه من میذارم!؟گفتندمامان مهرزاد شمامیتونی بمونی؟گفتم که فرداصبح زودشیفتم ولی خب موردی نداره میمونم.....خلاصه مامان بابا رفتندخونهمنم باماشین خودم رفتم لباس راحتی وکیف ولباسام وواسه فردام آوردم که دیگه ازخونه داداش مستقیم برم سرکار!
زن داداش گفت شماومیناتویه اتاق بخوابین من وهومهرم تواتاق خودمون!گفتم نه میناپیش شماباشه بهتره،اینطورشماتنهامیشی..گفت خب اتاق رست مهدی هست اتاق بچه ها هم هست هرجاراحت تربودی بخواب...گفتم اتاق بچه ها اوکیم...رفتم لباس راحتی پوشیدم وداشتم تووسایلم ومیدیدم که متوجه شدم ای بابا قرص آلپرازولامم ونیووردم به زن داداش گفتم خونه آلپرازولام ندارین؟؟گفت چی هست داداش قرص چیه؟؟گفتم هیچی برای اینکه راحت تربخوابم مصرف میکنم..گفت نه نداریم!بازم نمیتونی بخوابی؟؟جدی این قضیه؟...گفتم اره بااین قرصایکم راحت ترمیخوابم، اشکال نداره لامپاروخاموش کن برین بخوابین شما،من فعلابیدارم...گفت باشه شبت بخیر..داشتم توتراسشون کتاب میخوندم وسیگارمیکشیدم که یهوبه خودم اومدم دیدم چهار پنج تانخ بیشترکشیدم...دوباره رفتم مسواک زدم ورفتم تواتاق بچه ها....یکم روتخت دنده عوض کردم ودیدم نخیر امشب ازون شبایی که تاصبح بیدارم!تووسایلم ونگاه کردم دیدم قرآن جیبیم وآوردم،داشتم جزء ۱ رو میخوندم که نفهمیدم کی خوابم برد!تازه خوابم برده بودکه دستای یکی رو روشونم حس کردم...صدای زن داداش بود!اون لحظه برای من حکم صدای عزرائیل وداشت 😂دوست نداشتم ازخواب پاشم...بدون اینکه چشام وبازکنم که خدایی نکرده خوابم بپره یکم دقیق تربه حرفاش گوش دادم که دیدم میگه تب داره!
پاشدم یه چشمی نگاش کردم گفتم چی چی داره؟گفت تب!میناتب داره!!گفتم باشه این کیف من ورو چوب لباسی بردار ببر الان میام...رفتم پیرهنم وازروچوب لباسی برداشتم پوشیدم و ورفتم تواتاق.دیدم میناداره میلرزه وعرق کرده میگه سردمه😓😓😓دست گذاشتم روپیشونیش گفتم چقدداغه این؟تب برچی داره توخونه؟؟؟زن داداش گفت شربت دیفن هیدرامین ودوسه تاشیاف وداروهای هومهرهست..گفتم همه رو بایه تشت آب ولرم وپارچه بیار...توکیفم ونگاه کردم دیدم دماسنج ندارم بلندگفتم اگه دماسنجم داری بیار! داروهاروآورد نصفش تاریخ گذشته بود!تبش وگرفتم بالابود،یدونه شیاف استامینوفن جداکردم دادم دست زن داداش که براش بذاره ..خودمم رفتم بیرون که راحت باشه..کارش که تموم شد برگشتم وپاشویش کردیم...بعدنیم ساعت چهل دقیقه که تبش اومدپایین وبهترشد رفتم نزدیکش گفتم بهتری عمو؟؟گفت اره خوبم عمو یکم سردمه فقط..یدونه آبسلانگ ازتوکیفم برداشتم گفتم دهنت وبازکن..گلوش ومعاینه کردم گفتم چیجوری این چیپس وپفکارومیخوردی؟؟هیچی نگف!خواستم ریه اش وسمع کنم که گفت عمو بخدا خوب شدم..الان خوبم...گفتم مینایک کلمه دیگه ازت نشنوم!خانم هوس فست فودم دارند!مشکل ازعطر وادکلن منه؟؟!!بله...
گفت عموو☹️☹️..گفتم هیس هیچی نمیگی تاکارم تموم شه!
سینشم خس خس میکرد!
زن داداش هم گفت بفرمامیناخانم،به عمونگوبه عمونگو نتیجش این میشه دیگه..گفتم زن داداش فعلا دفترچش بیاراین داروها بدرد نمیخوره...دارونوشتم زن داداش،گف خودم صبح میرم میگیرم!گفتم نه همین الان خودم میرم...بازم تب داره پاشویش کن زودبرمیگردم...خلاصه رفتم لباس عوض کردم وسوارماشین شدم و ازداروخونه شبانه روزی داروهاروگرقتم وبرگشتم.(بماندکه یه یکساعتی داشتم برای رفیقم که مسئول داروخونه هست توضیح میدادم نصف شبی این داروها برای چیه!)😐😐برگشتم خونه.هومهرم بیدارشده بودمیگفت لَلااام!نی نای نانای نانای نای وتندتند کمرودستاش وقرمیداد ودست میزد که یعنی منم برقصم ودست بزنم!😂😂گفتم عمو چی زدی نصف شبی قربونت برم😁😁😁زن داداش که ازخنده پخش زمین شده بود..خلاصه یه قرریزی براش رفتم ونی نای نانای کردم🙈🙈 ورفتم پیش مینا...به زن داداش گفتم یه ابمیوه ای شیری چیزی براش بیاره دوتاامپول کوچولو داره..میناگفت آمپول؟؟دایی بخدامن حالم خوبه،امپول نمیخوام،میخورم همین قرصاروبه جون خودم میخورم..گفتم دایی چیه عمو!گف اره دیگه انقدرنیستی ، نمیدونم داییمی !عمومی! پسرخالمی!کی هستی!گفتم به مغزت فشار نیارفعلا آمپول زنتم😁😁
بدو بدو درازبکش خواب وازم گرفتی!
گفت من نمیزنم..
گفتم عموجون قربونت برم، عزیزدلم، دلبرکم، فدات بشه عمو،لوس بدغلق😁😁،بداخلاق داگم🙈🙈من تاامشب این دوتاآمپول بهت نزنم ازین اتاق پام وبیرون نمیزارم خودت وخسته نکن!
همینجوریه ده دقه بهش بالبخندزل زدم گفت عمولامپ وخاموش کن میخوام بخوابم!
گفتم آمپولارومیزنم بخواب...ببین من چندشبه نخوابیدم اذیتم نکن دوساعت دیگه باید برم بهداری میدونی چقدربایدرانندگی کنم؟اذیتم نکن..زن داداشم شیرگرم کرده بود یه لیوان برای من اوردیه لیوانم برای مینا..به میناگفتم بخورعمواین حکم آبیه که قبل ذبح به گوسفندامیدند دیگه نتونست خندش وکنترل کنه گفت خیلی بدی ازت متنفرم😂🙈خلاصه باهربدبختی بودراضیش کردم آمپولاش وبزنه...درازکشیدروتخت ..آمپولاروآماده کردم.وپدالکلی روکشیدم روپوستش وبابسم الله آروم آمپول وفروکردم،یه جیغ بلندکشیدکه هومهر ازخواب بیدارشد! گفتم تموم شد تموم شدعموهیس!تموم شدعزیزم.آمپول وکشیدم بیرون اومدبرگرده به زن داداش اشاره کردم بگیرتش که برنگرده!اون یکی آمپول وطرف دیگه بدنش فروکردم دادمیزدمیگفت نمیبخشمت عمو اصلا خوبه که ماه به ماه نمیبیییینمت!🙈🙈☹️☹️زن داداشم مونده بودبخنده یاخجالت بکشه😂😂😂لباسش ودرست کردم برش گردوندم گفتم خب دیگه چی؟؟اشکاش وازروصورتش پاک کردم گفتم همینایی که گفتی رویه باردیگه تکرارکن؟!☺️😐نگاهش وازم میدزدید!گفتم اخه چقدر من نازه توروبکشم؟هوم!؟نازکدوم دختری روتوزندگیم انقدرکشیدم؟فک نکنم زنمم اندازه تودوست داشته باشم...گفت توروح زنت😂😂میخوام نبینمش اصلا😁😁هیچی دیگه انقدرمن وزن داداش خندیدیم که گریه هاش به خنده تبدیل شدچندبارتبش وچک کردم ساعت ۵_۵:۳۰صبح بود ..همونجاکنارتخت پیش میناخوابم برد!ساعت ۷ یهوپریدم بالا دیدم میناومائده وهومهرخوابند😴😴😴یه نگاه به میناکردم وبدو بدو رفتم دستشویی صورتم وشستم ورفتم تواتاق بچه ها لباس عوض کنم چشم به آینه افتاددیدم زیرپیرهنی باب اسفنجیم وپوشیدم😂😂😂😂😂😂گفتم خاک توسرت مهرزاد این چیه پوشیدی😂😂🙈چرادکمه های پیرهنم ونبستم🙈🙈این چه تیپیه آخه😂😂🙈
تندتندلباس پوشیدم وکیف ووسایلم وآماده کردم ورویه کاغذنوشتم من رفتم سرکار...داروهای میناروبه موقع بده..حالش بدشدبهم خبربده،خریدی چیزی داشتی بهم بگو.. یاعلی...خیلی دیرم شده بود یدونه شکلات رومیز پذیرایی بود برداشتم (میگم یدونه یعنی یه ده یازده تا😂😂🙈) و رفتم پارکینگ سوارماشین شدم ورفتم بهداری..خیلی دیررسیدم وخانه بهداشت خیلی شلوغ بودومریضاقصدکشتنم وداشتند🙈بهورزاهم که اصلاشاکی! روی دیدنم ونداشتن😂😂🙈🙈خودمم که انقدرکسل بودم همه چی رونصفه میدیدم یه چشمم بازنمیشد👁
خلاصه ازبعداونشب خدامامانم وحفظ کنه بدبختم کرد،هرموقع داداشه مائده جان پست تشریف داشتن ومهدی خونه نبود من مجبور بودم برم اونجابخوابم🙈همون یکی دوساعتی هم که خونه خوابم میبرد خونه مهدی ، بچه داری میکردم!این اخریا هومهرم بدخواب شده هرزگاهی میگه عمو آلپرازولام داری؟؟😂😂😂بیمزه ی کی بودم من؟
⛱ممنونم که خاطرم خوندین،افتخاردادین،منت گذاشتین🙏🙏🙏
⛱خیلی سعی کردم باجزئیات کامل تعریف کنم وسبک نوشتنم وتغییربدم
امیدوارم که خسته کننده نشده باشه..
⛱بچه هابرای بیخوابیم یه راه جدیدکشف کردم!معجزه میکنه!آیه ی ایّاکَ نَعْبُدُ وَ ایّاکَ نَسْتَعین وچندبارپشت سرهم بگین ازصدتانخ سیگارو قرص اعصاب کارش درست تره!اگه بی خواب شدین امتحان کنید عالیه!
⛱رفقای بامعرفت خیلی برای حال دلمدعاکنید..
تافراموشی به خاطرهاست دریادیم ما....
یاعلی ازتومدد