بسم الله....سلام به همه رفقا🖐وسط امتحان 😖و بچه داری🙈چند خطی خاطره مینویسم که امیدوارم ارزش خواندن داشته باشه.به بهانه سر زدن به بابا سیمین مهیار و مهگل و عروس جدید هر روز میان😄 قسمت خنده دار ماجرا جایی هست که بابا سرکار میره و هنوز عیادتها تمامی نداره😐😂(از اینجا به بعدُ برای بار سوم تایپ میکنم چون دوبار دستم خورد و پاک‌ شد😤😫)بذارید از اول بگم😁 روزی که بابا حالش بد شد من سرماخورده روی تخت خیره به سقف  با تنفس درگیر بودم😄از صدای نگران مامان که مدام بابامُ صدا میزد دوییدم بیرون بابا روی مبل نشسته بود بیقراری میکرد رنگش هم پریده بود دست و پامُ گم کرده بودم اما زود به خودم امدم و رنگ زدم اورژانس دوییدم لیوان اب پر کردم تا برسم به بابا نصف شد🤩 (هنوز نمیدونم کار درستی کردم یا نه من فقط میدونم کسی که دچار برق گرفتگی شده نباید اب بخوره🙈) حال بابا تعریفی نداشت و بیقراریهای مامان بیشتر میخواست بره همسایه خبر کنه که نذاشتم😂 زنگ در زدن باز کردم و برای مامان چادر بردم بابا معاینه شد و انتقالش دادیم بیمارستان🏨.زنگ زدم به فرهان جواب نداد😐فرزاد هم خاموش بود😕 پزشک بیمارستان تشخیص سکته خفیف دادند و اینکه زود متوجه شدیم و خداروشکر خطر رفع شده بود اما باید  تحت مراقبت میبود. فرهان زنگ زد و گفتم کمی حال بابا بد بود اوردیمش بیمارستان🙄حرفی از سکته نزدم تا فرهان هم سکته نکنه🙈 گفت زود میام پشت بندش فرزاد زنگ زد که کجایید😐😐😐 برای فرزاد هم توضیح دادم هر دو به سرعت جت رسیدن😄مامان هنوز گریه میکرد و بیقرار بود که فرهان تونست آرومش کنه و گفت میلاد مامانُ ببر خونه ما .من و فرزاد هستیم اصرار کردم بمونم گفت با این لباس؟(چش بود داداش😕) برید خونه خیلی اذیت شدین مامان باید استراحت کنه. رفتیم خونه فرهان و مامان تا سیمینُ دید زد زیر گریه😐 برای سیمین گفتم چیشده و حالا دوتایی گریه میکردن😂بلد نیستم دلداری دادن🙈 اب اوردم خوردن و سیمین گفت زنگ بزنم فرهان باید بره دنبال مهیار😢 گفتم نزن من میرم با ماشین سیمین رفتم😎 مهیارُ برداشتم گفت میریم خونه شما😍 گفتم نه میریم خونه شما😂تا پیاده شدیم مامان نذاشت برم تو😢گفت برو لباس عوض کن برای منم بیار میخوام برم دیدن بابات طاقت نمیارم‌ اینجا.آژانس گرفتم مهیار هم‌دویید سوار شد😂رفتیم خونه لباس عوض کردم و چیزهایی که مامان گفت برداشتم و با ماشین خودم برگشتم تازه به فکر خودم افتادم و حال خرابی که داشتم. از داروخانه چرک‌خشک کن و مسکن گرفتم رفتم اتاق مهیار خوابیدم مامان گفت بلند شو منُ ببر😤 گفتم فرهان گفته نبرمت 😂 زد به بازوم گفت میبری یا خودم برم😤 سیمین و بچه ها هم امدن من نشستم تو ماشین مهگلم دادن بغلم دوتایی رفتن بالا😃 مشغول با مهگل بودم و مهیار میگفت بستنی میخوااااااااام...مدیونید فکر کنید از حسادت دنبال بهانه بود حواس منُ از مهگل پرت کنه😀 گفتم بشین تو ماشین برم بگیرم چی میخوری؟ گفت خودمم باااااید بیام😤 یه بچه بغل و دست مهیار تو دستم رفتیم سوپرمارکت😂(ننه جون شده بودم🙈) مهیار دوتا بستنی برداشت و چیپس و پفک و هرآنچه که دم دستش بود 😐من هم دوتا بستنی برای خودم و مهگل😂 میدونم نباید بستنی بدم بهش اما هوا گرم بود‌ حال میکرد🙈 نشوندمش صندلی کنارم و با قاشق کوچولو کوچولو میذاشتم تو دهنش مهیار هم که مشغول خوراکیهاش بود گفتم‌ همشُ نخور دل پیچه میگیری😄 خودم هم بستنی میخوردم از دور سیمینُ دیدم سریع دور دهن مهگلُ پاک کردم و شیشه شیر گذاشتم دهنش😂عادی نشستم😶 مهیار خندید گفتم ساکت مهیار😁 فرزاد و مامان هم امدن مامان گفت فرزاد خسته کارِ تو تا شب بمون فرزاد شب میاد قبول کردم و رفتم کنار فرهان نشستم گفتم تو هم میرفتی خونه کاری نیست که اینجا. قبول نکرد. کمی حرف زدیم و من گلو درد داشتم احتمالا بخاطر بستنی☹️ رفتم از اب سرد کن اب پر کردم و قرص خوردم فرهان دید گفت قرص چی میخوری؟ گفتم یکم سرماخوردم ۱ مسکن هم خودش خورد و نشستیم گفت دکتر داده؟ گفتم اره منتها دکتر داروساز🤩 متاسف نگاهی کرد و گفت تا شب بهتر نشدی برو دکتر 😒گفتم باشه😃گفت دکتر داروساز نه😒 تا شب با گوشی و فال گوشی صحبتهای پرستاران سر کردم😬 فرزاد امد و من و فرهان رفتیم خونه شب تا صبح نتونستم بخوابم درد و تب نداشتم نمیدونم چه فعل و انفعالاتی داشت رخ میداد 🙁صدای اذان شنیدم و نماز خوندم دوباره دراز کشیدم مهیار اب خواست براش بردم و خودم هم با معده خالی دوتا قرص خوردم🤫 تا بیدار شدن بقیه سرحال باشم اما معده درد هم‌ اضافه شد😑فرهان‌ مهیارُ رسوند مدرسه و خودش هم مرخصی گرفت امد خونه . چند لقمه صبحانه خوردم و دیدم سیمین تند تند داره لقمه میگیره میخوره و مهگل حنجره پاره میکنه😂شیشه شیر مهگلُ برداشتم بردم براش گفتم‌ تو بخور من هستم😁 نشست و ادامه صبحانه همه امدن سالن برای خداحافظی که عمو‌هم متوجه حالم شد و مجبور شدم‌ اعتراف کنم🙈گفت بابا که خوابید برو پایین معاینه شو استراحت هم نداری حالت بد میشه. گفتم چشم حتما😶 رفتم اتاق بابا که رویا😷 و ازاد و عروس جدید و خانواده هم رسیدن ازاد سر به سر بابا گذاشت و حال و هوای اتاق عوض شد😄بعد از اینکه رفتن پرستار کوچولویی امد🙈😂 میخواست سرم عوض کنه دستش نمیرسید 🤦‍♂سرم کنار گذاشت تک پایه زیر تختُ کشید بیرون‌ و ایستاد روش و موفق شد به سرم برسه👏 عوض کرد و ۱ امپول خالی کرد‌و رفت😄 داشتم به این فکر میکردم که این خانم کِی رفته مدرسه کِی دانشگاه؟ با این سن و جثه کم😄که دیدم بابا خوابیده. چشهام میسوخت و اشکی بود😭😂 رفتم آبی به سر و صورتم زدم فرهان زنگ زد که رسیده و من برم پایین جمع کردم رفتم سلام کردم دست دادم فرهان  دستشُ گذاشت پیشانیم گفت برو بریم😒 گفتم کجا؟گفت چند روزه سرماخوردی کسی حواسش نیست فکر کردی تونستی بپیچونی؟ 
اصرارها برای بیخیال شدنش‌ جواب نداد و رفتیم نوبت گرفت و نشستیم گفتم خب دیگه برو بالا بابا تنهاست خودم میرم گفت میلاد بفهمم در رفتی حالتُ میگیرما
گفتم نه دیگه نوبت گرفتی‌ میرم🤥 رفت و من نشستم چند نفری ویزیت شدند و بعد نوبت من بود رفتم دکتر معاینه کرد و چند تا سوال پرسید گفت دفترچه نداری؟ گفتم همراهم نیست . نسخه نوشت گفتم تزریقی ننویسید لطفا . سری تکان داد و برگه مهر زد داد دستم
رفتم داروخانه دیدم به به😕 آمپولُ پس دادم🙈با پلاستیک قرص و شربت رفتم خونه خودمون 😄قرص و شریت خوردم و پیروزمندانه خوابیدم😃 صبح با چه حالی بیدار شدم بماند😶فقط بگم که افتضاح...نرفتم خونه فرهان حتی بیمارستان هم نرفتم و گفتم شب میام خوابم میاد😶 شب زنگ زدم فرزاد کنار بابا بود گفتم تو برو من دارم میرسم 😅 وقتی رسیدم بابا تنها بود و تا منُ دید گفت تو با این حال چرا اینجایی چرا نرفتی دکتر؟ گوشی منُ بده😒 گفتم خوبم بابا رفتم دکتر باور نداری زنگ بزن به فرهان بپرس نسخه هم هستا😂 زنگ زد به فرهان گفت چرا گذاشتن من بیام و خودش بیاد من حالم خوب نیست😐 فرهان که رسید گفت بابا کاری داری بگو انجام بدیم بعد میلادُ ببرم پایین دکتر ببینه،(لحظه ای حس کردم ۳ سالمه😂) بابا گفت نه کاری داشتم زنگ میزنم برید زودتر... رفتیم از اتاق بیرون گفتم فرهان دیشب با خودت رفتیم دکتر حالم خوبه دارو میخورم گفت بریم ببینم چرا بدتر شدی😤انتظار نداشتم خوب بشی ولی بدتر هم نشی.رفتم از تو ماشین کیسه دارو و نسخه برداشتم رفتیم همان دکتر بودن بدشانسی☹️ تا دید شناخت گفت مشکلی پیش امده؟ فرهان شروع کرد به توضیح دادن نشستم دوباره معاینه کرد گفت کو داروهات؟ دادم نگاه کرد گفت آمپولا همشُ زدی؟ گفتم بله دیگه🙄گفت کی زد😮😲گفتم پرستار دیگه🙄گفتن دوتا ۲۴ ساعته بود اصلا چطور همزمان زدن؟ فرهان گفت میلاد چاخان بذار کنار راستشُ بگو😕 دکتر هم منتظر جوابم بود گفتم نگرفتم🤪 فرهان و دکتر نگاهی بهم کردن و دکتر گفت پس چرا گفتی زدم؟ داشتم شاخ در میاوردم😂 دوباره بنویسم میزنی یا خودمونُ خسته نکنینم؟ گفتم خسته نکنین مریضها بیرون منتظرن😄 خندید فرهان گفت دکتر هر چی لازمه بنویسین. دکتر گفت خب من مینویسم ولی حالا که با تزریق مشکل داری کمتر مینویسم اذیتت نمیکنم اما قرصهایی که دیروز نوشتم حتما سر ساعت بخور 
تشکر کردیم و فرهان رفت دارو گرفت از جایی که دیشب قرص و شربت تجویز شده بود فقط سرنگ و امپول به چشم میخورد☹️ رفتیم تزریقات از شرمندگی جلو فرهان حرفی نزدم 🙈رفت قبض گرفت و دراز کشیدم اما ضربان قلبم بالا بود پرستار خانم امد😣امپول اول خیلی درد داشت اما نتونستم حرفی بزنم چون خانم بود و نمیشد🙈 دومی هم بلافاصله کنار همون تزریق شد آخ گفتم که گفتن چیزی نیست که تماااام
کشید بیرون و به فرهان گفت فشار بدین یکم . و رفت 
واقعا گیر کردن در آمپاس هم تجربه کردم😑بلند شدم لباسمُ درست کردم گفتم حالا میتونم برم؟ داروهامُ داد دستم گفت برو خونه ما
گفتم  بچه ها مریض میشن .خونه راحت ترم. تا نشستم پشت فرمون درد بدی حس کردم و بووووق🤭🙈 رفتم خونه دوباره دارو خوردم وشام خوردم خوابیدم 😴 صبح بیدار شدم واقعا میگم که خیلی بهتر شده بودم کاملا نه اما بهتر از دیروز و پریروز😄 رفتم خونه فرهان صبحانه خوردم و رفتیم بیمارستان بابا حالش خیلی بهتر بود و دکتر گفتن جواب ۱ سری ازمایش بیاد مرخص میکنن تا حدود ۳ و ۴ آزاد موند و بعد من رفتم که عمو عباس هم امدن دیدن بابا بعد گفت رفتی دکتر گل پسر؟ گفتم بله☺️ (جوری که انگار حرف شمارا زمین ننداختم😆) گپ و گفت ما طولانی شد که فرزاد زنگ زد داره میاد  اماده بشم برم پایین . خداحافظی کردم رفتم پایین از فرزاد سوییچ گرفتم و رفتم خونه فرهان دلم برای همه تنگ شده بود😄مهگل که تا منُ دید دست و پا زد و خوشحالیشُ ابراز کرد😍 مهیار هم با سوار شدن بر پشتم اوج عشقشُ ثابت کرد😂 سر شام فرهان گفت زدی؟ گفتم نه همه‌ پرسیدن چی😂 فرهان گفت آمپول💉بعد از شام گفت بلند شو بریم بزن برگردیم خیلی خستَم😒 گفتم بخوابیم فردا میزنم سیمین گفت فرهان اقا میثم(همسایه😃) که میتونه برو صدا بزن تا دیر وقت نشده نخوابیدن بیاد بزنه😄 گفتم نه نه اصلا بریم بیرون میزنم😂 تا لباس پوشیدم زنگ‌ زدن و رویا و ازاد امدن😐خیلی وقت نشناسن میدونم😅رویا گفت جایی میرفتین؟
 همه فهمیدن میلاد امپول داره😂و قرار شد باز هم آزاد زحمت بکشه با فرهان بلند شدن و فرهان گفت برو اتاق مهیار بخواب گفتم ناموسا ترسناک شدین 😰
آزاد گفت نترس کاری ندارم‌ که میدونی دستم سبکه😎 گفتم اره سبکی دستت ثابت شده علاوه بر سنگین وزن بودن سنگین دست هم هستی 😏
خندید گفت داری ادامه بده😂 با تلاش فرهان و اصرار بقیه رفتم‌ اتاق مهیار دراز بکشم مهیار پرید تو اتاق درُ قفل کرد😂😂😂😂 گفتم بیا بزن قدش😉✋  فرهان در زد گفت باز کنین میدونستم تلاش فایده نداره بلند شدم باز کنم مهیار دستمُ گرفت😶فرهان گفت مهیار تا ۵ میشمارم باز نکنی ۱ آمپولم تو میخوری😤یک.... به دو نرسیده باز کرد😂😂😂😂😂😂آدم فروش☹️بعد هم دویید رفت از دید خارج شد 😄فرهان گفت از این کارها یاد مهیار نده😤گفتم‌ اتفاقا این منم که دارم یاد میگیرم😄 دراز کشیدم آزاد اماده کرد گفتم آروم جون بچت😥 گفت اصلا هم درد نداره برگرد 
خوابیدم گفتم چپ نزنا 😣اول درد نداشت اما دو ثانیه نگذشت که مثل دیشب میسوزوند‌ تلافی دیشب بیشتر خودمُ تخلیه کردم🙈 تمام شد فرهان گفت چه خبرته خجالت بکش تحمل ۱ سوزن هم نداری تو؟ گفتم مردی بیا بزن همینُ😂 
گفت فکر نکن همه مثل خودتن خرس گنده چه دادی هم میزدی😆
من🙈🙈🙈
من.نوشت: تمام تلاشم‌برای کوتاه شدن بی نتیجه ماند مرسی که خوندین. مرسی از لطفتون 🙃
من.نوشت2:زندگی به من یاد داد برای داشتن آرامش و آسایش امروز را با خدا قدم بردارم و فردا را به او بسپارم😅
من.نوشت3: گناهانت که حالت را بد کرد...از خودت که خسته شدی...ترجمه آیات ۷۰ و ۷۱ از سوره فرقان را بخوان...حالت خوب میشه🙂
در پناه خدا👋