خاطره هیلدا جان
سلام همگی خوبید؟!میدونم دیر اومدم ببخشید🙂درگیر بودیم و هستیم حسابی.دختر گلی ما ۵خرداد به دنیا اومد.اسم خانوم خانوما روگذاشتیم نجوا.نمیخوام خیلی پر حرفی کنم اگه سوالی چیزی دارید ازم بپرسید جواب میدم حتما🙂شرمنده خاطره قبلی نتونستم کامنتا رو جواب بدم😞این خاطره جبران میکنم حتما🙂بریم سراغ خاطره که تازه اتفاق افتاده:
از وقتی تربچه دنیا اومده دکترم یه سری امپول تقویتی نوشت که بزنم حتما چون بدنم خیلی خالی کرده بود.😢ما به خاطر نی نی گلیمون کولر اینا رو تعطیل کردیم ولی خب خیلی گرمه و اصلا قابل تحمل نیست.از وقتیم تربچه به دنیا اومده خونه نیلوجون اینا بودیم به خاطر کمک کردن اینا چون من میترسیدم بغلش کنم از بس کوچولو بود😁شهرامم تا اخر خرداد بغلش نکرد میترسید😁میگفت خیلی کوچولوعه میترسم نتونم خودمو کنترل کنم فشارش بدم له بشه😐😂نیلوجون خیلی کمکم کردن اینمدت دستشونم درد نکنه.اول تیر بود تربچه رو گذاشتیم خونه نیلوجون اینا با شهرام اومدیم خونه خودمون یکم به خونه برسم.همین رسیدیم خونه رو یخ کردم😂کولر رو زدمخنکبشیم😁شهرامم رفت باشگاه تا غروب،منم کارای خونه رو کردم شام درست کردم مرتب کردم خونه رو و ...شهرام که اومد رفت دوش گرفت اومد جلو کولر گفتم شهرام کاش تربچه رو میاوردیم خونه خودمون مامانت اینا اذیت میشن😢دلمتنگ شده براش.شهرام چپ چپ نگام کرد به شوخی،گفت کاش یکمم حواست به من بود😢نگران نباش عزیزم نیلو حواسش هست بهش💋گفتم حسودی نکن😎نی نیه باید حواسم بهش باشه😎 شهراممیگفت یادته اسم بچه میومد میگفتی نه اگه بیاد میشه هووی من شهرام منو یادش میره!؟الان برعکس شده🤦♀️😭تو منو یادت رفته😭میخندیدم😂میگفت بله بخند بایدم بخندی🤦♀️من ریز ریز میخندیدم شهرامم حرص میخورد.🤣شامو خوردیم و ظرفا رو گذاشتم تو ماشین بشوره و شربت زعفرونی با خاکشیر بردمجلو تی وی نشستیم فیلم دیدیم و میگفتیم و میخندیدیم.شهرام الارمگوشیشصداش دراومد.گفت خانومم میدونی وقت چیه؟!گفتم نچ چیه؟!گفت امپولات دورت بگردم.گفتم نههه شهرام توروخدا بسه😢من خوبم به خدا😭گفت نمیشه خانومم خانوم دکتر تاکید کرد بزنی عزیزم🙂بلند شد رفت تو اشپزخونه از تو یخچال امپولامو اورد گفت پاشو عشقم برو اماده شو بیام.😉💋دوتا از توش جدا کرد شروع کرد اماده کردنشون.منم نشسته بودم تی وی نگاه میکردم اصلا به روی خودم نمیاوردم😁شهرام امپولامو اماده کرد اومد جلوم وایستاد گفت بلند نمیشی نه!؟😎گفتم نچ.اینو گفتم و پا گذاشتم به فرار از بالا کاناپه پریدم رو مبلا شهراممدنبالم.😁مبل به مبل میرفتم جلو عین زبلا در میرفتم شهرامم دنبالم میومد تا جایی که دیدم راه فرار ندارم پریدم رو میز ناهار خوری😐دیگه راه فرار نداشتم شهرام جلوم بود نمیتونستم جای دیگه ای برم🤦♀️شهرامممیگفت بهتره خودت مثل یه دختر خوب بیای بریم امپولاتو بزنی چون خودم بگیرمت بد میشه برات😎گفتم همسری جونممممم نمیشه کوتاه بیای؟!🙄میگفت نچ بدو بیا پایین تا سه میشمارم نیای بد میشه😎یک...دو...سه.سه رو که گفت خودمو پرت کردم تو بغل شهرام😂شهرام توقع نداشت اینطوری بپرم نمیگرفتتم کتلت میشدم رو زمین🤣گفت هیلدا این چه کاری بود کردی؟!😑اگه میوفتادی چی؟!🤦♀️گفتم نمیدونم🤣گذاشتتم زمین دستمو گرفت در نرم رفتیم تو اتاق گفت بدو دراز بکش🙂خیلی مظلوم دراز کشیدم😢شهرام رفت از رو میز ارایشم پنبه و الکل برداشت اومد پنبه رو الکلی کرد کل اتاق بوی الکل گرفت🤦♀️داشتم شهرامو نگاه میکردم اومد نشست رو تخت کنارم منو صاف کرد بالشمو محکم گرفتم تو بغلم شهرامم اماده ام کرد پنبه تا کشید گفتم نه شهرام😢😭نزنم😭اومدم بلند بشم شهرام دستشو گذاشت رو کمرم گفت هیلدا اذیت نکن دیگه عزیزم بذار بزنم زود تموم بشه💋گفتم شهرام خیلی میسوزه نمیخوام نمیتونم تحمل کنم😭گفت قربونت برم درد زایمانو تحمل کردی این که دیگه هیچی نیست😉بغض کرده بودم سرمو کردم تو بالش محکم فشار میدادم.شهرام پنبه کشید توده عضلانی درست کرد نیدلو فرو کرد زدم زیر گریه😭گفتم اووویییییی😭سفت کردم خودمو.شهرام گفت جانم جانم شل کن اذیت نشی💋اروم شروع کرد تزریق خیلی میسوخت😭گفتم شهرام درار😭درد دااارههههه😭ایییییی😭سفت کردم خودمو شهرامهرچی گفت شل کن شل نکردمچندتا ضربه زد دور نیدلو یکم ماساژ داد اروم ارومم تزریق میکرد.😭سرمو کرده بودم تو بالش جیغ میزدم🤦♀️شهرامکشید بیرون منم سرمو اوردم بیرون از بالش به پهلو خوابیدم.
شهرام گفت ببین چی کار میکنی اخه😎خون اومد جاش از بس سفت کردی😤پنبه رو نگه داشته بود رو جای امپولم که خونش بند بیاد منم های های گریه میکردم😢شهرام گفت بزنم اون یکی رو یا یکم استراحت کنی!؟گفتمنمیخوام دیگه نمیزنم😭گفت یکم استراحت کن حالا تا بعد😎بعدشم رفت بیرون از اتاق من داد زدم من نمیزنمااااا شهرام گفته باشم😭شهرام هیییییچ توجهی نکرد😁رفت شکلات اورد برام بخورم قندم نیوفته😂گفت بیا خانومم بخور واسه دومیش جون داشته باشی با تمام وجودت جیغ بزنی🤣مسخره میکرد بدجنس😎😂یکی از کوسنای رو تختو گرفتم محکم کوبیدم تو بازوش گفتم خودتو مسخره کن😎😒یکم سر به سرم گذاشت حالم جا بیاد بعد گفت هیلدا عزیزم برگرد بذار بزنم تموم بشه🙂چونه نزدم دیگه چون میدونستم کوتاه نمیاد😭دمر شدم دوباره شهرام پنبه کشید نیدلو فرو کرد گریه منمشروع شد😢دردش کمتر از قبلی بود ولی من استرسه باهام بود😢تزریق که میکرد اخ و اوخ میکردم اشکامم میومد شهرامم قربون صدقه اممیرفت اروم بشم😁کشید بیرون گفت تموم شد هلاک کردی خودتو😎گفتم فشار بیار به خودت که سکوت کنی وگرنه قول نمیدم سالم بمونی😎😒😂بینیمو کشید جوجه تو میخوای منو سالم نذاری؟!😎گفتم بعله زورم میرسه بهت😎(ته اعتماد به سقف🤣)بعدشم بلند شدم لباس خواب پوشیدم کولرو زدم وخوابیدیم.😁فرداش شهرامسرما خورد بدجور😈موقع تلافی من بود دیگه😁۴تا امپول زد تا خوب شد😂کلیم اذیت شد سر سرماخوردگیش چون نیلوجون نمیذاشت نه نزدیک من بشه نه تربچه😁میگفت مریض میشیم ما دوتا بد میشه😁
این بود خاطره من.دستتون درد نکنه خوندین🙂منتظر نظراتون هستم🙂اگه بده ببخشید خیلی تایم نداشتم که بخوام بهتر بنویسم🙂