خاطره سام جان
آقای سام😎
سلام چطورین؟😀
کنکوردادم تموم شد🕺🕺
لعنت بهش آخیش دارم نفس میکشم الان😃
خداروشکرامسال حواسم بودکه اتفاقی نیوفته🙂چندروزپیشم شدیکسال که عمل کردم😥آمابینتیجه😭
یادروزای عمل افتاده بودم گفتم حتما بایدتعریف کنم
هربارکه قصدمیکنم دیگه ننویسم تاسرم خلوت تربشه اصلانمیتونم سرش بمونم زوددلم تنگ میشه میام مینویسم
ولی الان که دیگه کنکوردادم تموم شد هفته یه خاطره مشتی مینویسم😎😎😎یه دلی ازعزادربیارم😂البته اگرخاطره سازنشم😑
برم سراصل مطلب
پارسال بودآخرای سال که میرفتم امتحان میدادم😣هنوزامتحانای آخر سال مدرسه شروع نشده بودکه یه شب هرکارکردم خوابم نبرد😪وحسابی هم عرق کرده بودم وحالم بدِبدبود😥😥 سورناکه اون موقع کوچیک تربودو خوابش تایم نداشت مجبوربودیم شبا شیفتی بیداربمونیم ومواظبش باشیم🤦♂️من سرشب به قصدخوابیدن ازسرشب رفته بودم تواتاقم اماوقتی خوابم نبرد ازاتاق اومدم بیرون ودیدم باباسورنارو خوابونده وخودشم خوابیده😪دلم نیومدبیدارش کنم😫سرموگذاشتم رو بالشت باباوبازم سعی کردم بخوابم اما بازم نشد🤦♂️انقدرعرق کرده بودم که انگارموهاموزیرشیرآب گرفته باشم😓بابا انقدرخسته بودکه اصلامتوجه نشده بود بالشت غرق آب شده😟مامان که واسه شیردادن سورنابیدارشده بوداومدازاتاق بیرون ومنودید😥پاشدم گفتم بیدارت کردم ببخشید😰گفت نه مامان خودم بیدارشدم چه قدرعرق کردی🤔گفتم میخواستم باباروبیدارکنم تازه خوابیده بودنشد😰گفت حالت خوبه؟گفتم نه مامان😢گفت باشه نترس،سورناروداد بغلم وگفت درازبکش،بعدباباروبیدارکردو یه لباس تابستونی تن سورناکردورفتیم بیمارستان،خیلی حافظم خوب نیست(خب تویک سال سه تاجراحی داشتم که دوتاش بیهوشی طولانی داشتم😰درک کنیددیگه بیهوشی کلی حافظه روداغون میکنه😭)امااینوخوب یادمه که تقریباازبعدعیدتا دیقه۹۰که برم واسه عمل بدترین حال کل عمرموداشتم،به خصوص ازوقتی که بستری شدم،تب شدیدوضربان بالا😭😭شرشرعرق میریختم وتویک ماه نزدیک۱۰کیلووزنم کم شد🤦♂️دردشدیدوضعف زیادی😭😭😭توبیمارستان به شرط این که سورناپیش من بمونه اجازه دادم تواورژانس نگهم دارن😑دکترمیومدبهم سرمیزدهردفعه هم کلی التماس میکردکه بایدبستری باشی😐دیگه چی دکتر😐😐مگه عقلمو ازدست دادم😑نزدیک ده روزمیشدکه بستری بودم ومدرسه نمیرفتم تاروزی که اولین امتحانموبدم🤦♂️😰صبح اولین روزی که بستری اورژانس بودم دکتر اومدمعاینم کردیه کلام گفت بستری هفته ی دیگه عمل داری😑باترس گفتم نه😰امتحان دارم کنکوردارم😭نمیتونم😭😭توروخدابذارم برم خونه😭گفت آروم آروم بااین وضع ولت کنم بری که چی بشه؟ضربانت خیلی بالاس تب داری شرشرداری عرق میریزی ازدردداری ناله میکنی توقع داری بگم بفرمابرو؟😤گفتم نمیخوام😭😭😭توروخدا😭😭😭گفت قسم نده سام خودتم بکشی نمیذارم بری همین وبس😤😒گفتم یه دیقه حرفموگوش کن😭گفت گریه نکن گریه کنی گوش نمیدم😒گفتم چشم یه دیقه گوش کن😢گفت آروم سکته میکنی،گفتم ببین من امتحان دارم،چندوقت بعدشم کنکوردارم توروخدابذاربرم درس بخونم😢گفت همین؟گفتم آره😢گفت نمیشه بگیر بخواب پانمیشی تابیان آمادت کنن واسه بستری😑گفتم نه😭😭😭😭😭نمیمونم😭😭بابا😭😭دکترگفت باز گریه کردی؟😤سام حرف منوگوش میدی راه دومی هم وجودنداره😤بابا اومدپیشم گفتم بابابریم خواهش میکنم😭😭پاشدم باباروبغل کردم ولش نمیکردم وزنم از۶۲کیلو تقریباشده بود ۵۵،۶کیلووبدجوری داشتم میلرزیدم😭بابابغلم کردگفت باشه باباجون آروم باش میریم،دکترگفت حق نداری ببریش😤بابا گفت چرا؟دکترگفت حالش خیلی بده اصلاامکان نداره بذارم ببریش😤بابا گفت خب چی کارمیخوای بکنی؟دکتر گفت فعلابراش مینویسم تحت نظرباشه داروبگیره بایدضربانش وتبش بیادپایین🤨به باباگفتم باباخواهش میکنم بریم😭باباگفت باشه عزیزم نفسِ بابا😘😘 دکترگفت بگیربخواب انقدرگریه نکن نمیذارم بری حداقل انقدربه خودت فشار نیار😒بمیری توگواهی فوتت مینویسم خودکشی😒به زورمنوخوابوندرو تخت،تادکترداشت میرفت دوباره بلند شدم که باباروبغل کنم😭دکتردوباره برگشت گفت مگه نمیگم پانشو؟😤مامان داشت میومدسمت تخت که دکتر نرسیده بهش گفت بروبگو یکی از پرستارابیاد😤مامی رفت منم جزمیزدم میگفتم مامان نرو😭😭😭مامی رفت و برگشت پیشم باسورنای حدودا۴ماهه که تازه داشت دندون درمیاوردوخیلی گریه میکردوبی قراربود😭الان که یادم میوفته خودمومیذارم جاشون به خصوص مامان که هم بایدبه سورنا میرسیدهم به من😥خلاصه که مامی اومدومیخواستم پاشم بچسبم بهش دکترگفت تکون نمیخوریا😤هرچی این دوتابهت رودادن لوست کردن حرف منو گوش نکنی من میدونم وتونازتونمیکشم آقاسام😤بگیربخواب😤😤ترسیدم ازش بدجوریه آقای پرستاراومدگفت جانم دکتر،دکتربهش گفت بروهرچی واسه بستری لازمه برداربیار،گفتم نه نه دکترخواهش میکنم😭😭دکتربه بابا گفت دفترچشوبده،بابادفترچموداددست دکتر،دکترم تندتنددوصفحه ی دفترچه رو پرکردداددست باباگفت بروبگیربیاراینو، باباگرفت ورفت دکتربه آقای پرستارگفت بیابروحواست به این باشه بایدهرنیم ساعت چکش کنی این باتوئه پاشه بشینه راه بره گریه کنه پدرتورودرمیارم،پرستار گفت باشه حواسم بهش هست😏پرستاره اومدهرکاربلدبودکرددیگه دراین حدبگم😑سیم پیچیم کردکلا😒دکترکه خیالش راحت شدپرستاربالاسرم هست خودش رفت منم به مامان یه سره التماس میکردم که توروخدابریم😭مامانم هی منوآروم میکردکه اذیتش نکنم😥تازه سورناهم نق میزد🤦♂️مامان چه صبری داشتی😰چه قدرمن بچه و بی قراربودم😭باباکه اومددکترم پشت سرش اومدوباددی حرف میزد🤦♂️منم از ترس این که بخوادنگهم داره سعی میکردم خودموبهترنشون بدم😀حرفشون که تموم شدبابااومدبهم گفت بهتری؟😘گفتم آره حالامیشه بریم؟دکتر گفت نه خیرنمیشه،پرستاره یه چیزایی گفت که من اصلااااااانفهمیدم همشو تخصصی گفت😑لامصب یه جوری بگو منم بفهمم😐خلاصه که دیدم دکتریه عالمه سرنگ دستش گرفته داره میاد نزدیک من😰گفتم بسه دیگه ببین باهام چی کارکردن😭دیگه نمیتونم تکون بخورم😭دکترگفت درستشم همینه اصلا کی گفته بایدتکون بخوری؟😤گفت دستتوبذاراینجاببینم😒گفتم نه😰گفت منوعصبانی نکن سام گوش کن😤گفتم نه نه😭دکتردستمومحکم گرفت گفت نگهش دار😤پرستارمحکم دستموگرفت منم هرچی تقلاکردم که دستموازدست پرستاردربیارم نتونستم😭مامان که سورناهم بغلش بودهی میگفت گوش میده اذیتش نکن دستشوول کن😤دکتر توجهی نمیکردروی ساق دستم پنبه کشیدوسوزن آنژیوکتوفروکردتودستم😭😭دستموانقدرمحکم گرفته بودکه داشت خواب میرفت انقدرمامان دعوا کردباپرستارکه باباعصبانی شدبه پرستار گفت مگه نمیبینی دستش کبودشده ولش کن دیگه😤دکترکه چسب زد دستموبه پرستارگفت ولش کن مامان سورناروکه نق میزدبغل من گذاشت وپرستاروحول دادگفت مگه کری؟گمشو بیرون ببینم بچه ی من مگه ساقه ی کرفسه دستشوگرفتی داشتی میشکوندی دست بچمو😤😤😤😤مرتیکه نره خر زبون نفهم،پرستاره خواست جواب بده دکتربهش گفت حرف نمیزنیااحترام مریضونگه میداری حتی اگرفحشت داد😤دمش گرم آقای پرستارواقعاااااا محترمی بود😋سورناکه بغلم بودسریع پتوکشیدم سرم وبه حرف هیچ کدومشون گوش نمیدادم😭دکترپتورو میکشیدوبهم میگفت گریه نکن سام بیا بیرون حالت بدترمیشه🤦♂️کی بودکه گوش بده😑اصلاتوجهی نمیکردم،ولی صدای مامان خیلی بلندبودخیلی عصبانی بودوداشت دعوامیکرد😢میگفت ولش کن دیگه ولش کن بذاربچم نفس بکشه خستش کردیدحالش داره ازتون به هم میخوره😤😤😤دکترم تاییدمیکردمیگفت باشه بیابروبیرون، هرچی مامان میگفت دکترهمینوتکرار میکرد،دیگه دکترپتوروازسرمن محکم کشیدسورناروازبغل من گرفت دادبغل مامان بهش گفت بگیراینو😤بابا میخواست آرومم کنه😭که دکتردستمو محکم گرفت منم کل زورموجمع کردم و دستموکشیدم وپشتموکردم بهش وخودموسفت کردم که نتونه دستمو بگیره وهمش میلرزیدم😭😭😭دکتر اصلااعصاب نداشت پاموگرفت درازکرد وبه شکم خوابوندومحکم نگهم داشت😭هفت هشت تادست منونگه داشته بود😥گفتم بابا😭یه کاری بکن😭😭بابا گفت کاری نمیتونم بکنم پسرم😰بدون معطلی دکترشلوارمودادپایین وپنبه زدو زودم سوزنوفروکرد💉گفتم آی آی😭😭آآآیییی😭اصلاامون ندادکه دردی حس کنم،سوزنودرآوردوبلافاصله یه باردیگه پنیه زدوآمپول دوموزد💉گفتم آآآآآآییییی 😭😭😭خواهش میکنم نزن خواهش میکنم😭😭😭دکترگفت حرف نزن ببینم😤😤دوباره سوزنودرآوردو دوباره پنبه زدوآمپول سوموزد💉دیگه اربده کشیدم گفتم آآآآآآآآآآییییی😭😭😭😭بابااااااا😭😭😭باباااااااا😭😭آآآآآیییی😭😭😭دکترسوزنودرآوردو گفت بسه😒هرچه قدرمیخوای گریه کن تاضربانت زیر۸۰ نرسه تبت پایین نیاد نمیذارم بری😏پاشدم خودموچسبوندم به باباگفتم توروخدابریم بابا😭بابابغلم کردگفت جانِ بابا😰آروم باش زودتر خوب بشی که زودتربتونیم بریم😘آقای پرستارمحترم که واقعاجاداره ازش بابت صبرش تشکرویژه کنم😥برام ماسک گذاشت ودرهمین حین دکترباآقای پرستارمحترم پچ پچ میکردکه درست نمیتونستم بفهمم چی میگن😥ولی بوش میومدکه آمپول درکاره😭😭دردم کم تر شده بودو روم ترداشتم میشدم بی قراریم کم ترشده بودوکم کم حس میکردم وقت خونه رفتنه😥مامان آروم تربودواومده بودپیشم نشسته بودسورنا روخوابونده بودوآروم آروم دستشومیکشیدبه موهام سورناروهم من بغل کرده بودم وحسابی حواسم بهش بود😅اون موقع ها دوست داشتنی تر بود😕به مامان گفتم مامان میشه بریم دیگه؟😢باباگفت بهتری؟گفتم آره😢مامان گفت دیگه دردنداری؟گفتم نه😢مامان دائم بادستمال عرقموپاک میکرد ولی دستمال پاسخگونبوداصلا😑مامی دستشوگذاشت روپیشونیم وگفت ولی هنوزم تب داری پسرم😰گفتم بهترمیشه مامان😦نمیخوام اینجابمونم😭باباگفت خیلی خب گریه نکن بذاربگم دکتربیاد مرخصت کنه😘بابا فت دکتروصداکرد که بیادمرخصم کنه،دکتراومد همچنان عصبانی بودولی کم تر😥گفت بهترشدی؟الان که دردنداری؟گفتم نه😢گفت دروغ که نمیگی؟گفتم نه😢گفت بذارببینم🤨ضربانموگرفت وتبمو🤔گفت هنوزضربانت بالاس سام نمیتونم بذارم بری🤔گفتم خواهش میکنم😭بهم گفت آروم باش آروم آروم آروم هرچی بیشتر گریه کنی هرچی بیشتراسترس دلشته باشی هرچی بیشترحرص بخوری دیرتر حالت بهترمیشه منم دیرترمرخصت میکنم متوجه شدی؟🙂گفتم نه من فقط میخوام برم😭دکترگفت خب حالت خوب نیست توبه جای من مریضت حالش بدباشه ولش میکنی بره؟اکسیژنو برداشتم سورنارودادم بغل مامان باعصبانیت حولش دادم عقب گفتم😤یامنومرخص میکنی برم که هر اتفاقی افتادتواتاق خودم بیوفته یااین که انقدرحال منوخوب میکنی که دیگه ریخت گنداینجارونبینم😤😤😤همونطورمامان بابامنومیکشیدن عقب داشتم دادبیدادمیکردم که شدیددرداومدسراغم ودستموگذاشتم روسینم وگفتم آآآآییییی😭😭لعنت به همه چی😭😭😭لعنت به این قلب به دردنخور😭😭باباازپشت منوگرفت گفت هیس هیس سام خواهش میکنم هیچی نگوهیچی هیچی😰جلوی دهنموگرفت،مامی سورناروگذاشت رو تخت وگفت وای سام😰دکتردوباره برام اکسیژن گذاشت وسعی میکردمنوبخوابونه😰ولی من خیلییییی مقاومت میکردم چون سورناروتخت بودومیترسیدم بیوفتم روش😭محکم دکتروگرفته بودم که نکنه بیوفتم روسورناکه اون موقع یک عدد نی نی سورنای واقعی بودنه مثل الان که من ومامان وباباروقورت میده😑اون موقع بی دفاع بودوضعیف😰😭خلاصه که دردداشتم وازترس نمیدونستم چی کار کنم که مامان زورشوبه زورددی ودکتر اضافه کردونتونستم مقاومت کنم دیگه😥خداروشکرنیوفتادم روسورناانگار مامی هم حواسش به این موضوع بوده😥داشتم میگفتم که منوخوابوندن و دکتردوباره آمپول به دست شد💉😰ولی این بارشانس آوردم چون از آنژیوکت تزریق کرد🤦♂️نعمتیه این آنژیوکت به خصوص توبیمارستان که آدم زیادآمپول میخوره😭😭حالم بازبهتر شدینی دردم کم ترشدکه دکتراین بار خودش اومدپیشم گفت شیفتم تموم شده میمونم دیگه کل تایمم واسه توئه به شرطی که حرف گوش بدی😒ددی گفت میده حرف گوش میده،دکتربه مامان باباگفت شماهاقصدنداریدبرید استراحت کنید؟🤔ددی گفت کجاولش کنیم بریم؟تنهابمونه اینجا؟بااین وضعیت؟😐من سورناروکرده بودم سپر بلای خودم😐محکم بغلش کرده بودم که بستریم نکنه یاحداقل زیادباهام کاری نداشته باشه😑دکترسورناروبه زوراز بغلم گرفت وگفت من هستم دیگه چه فرقی میکنه سام ازپسرم برام عزیز تره(دکتربچه نداره😑این صدبار)بهش گفتم توکه بچه نداری😐گفت توهستی دیگه بچه میخوام چی کاربزرگت کردم😉دیگه من بهونه ی خونه رفتن نگرفتم ولی رضایت به بستری هم نمیدادم😭😭دکتربه زورمامان باباروفرستادبرن یه کم استراحت کنن به خصوص مامان که بایدسورناروتروخشک میکرد🤦♂️وقتی رفتن دکتردائم منوچک میکردواون آقا پرستاره هم میومدسرمیزدبهم تااین که خوابم بردوباحس نه چندان خوبی از خواب بیدارشدم😥دیدم دکترداره دکمه های لباسموباز میکنه😰اون آقا پرستاره هم بودتازه😰گفتم چی کارمیکنی؟😰گفت بایدبرات لیدبذارم(اون موقع نمیدونستم اسمش لیده تازه چندماهه فهمیدم😂😂)گفتم لازم نیست😰گفت ضربانت ثابت نیست سام بایدبذارم😕گفتم لباسمودرنیار😢گفت خب درنمیارم وقتی کارم تموم شدروتومیکشم که راحت باشی،پرستاره بیشترکاراروانجام دادورومم کشیدوهمه چیزوچک کردو نوشت ورفت😥به دکترگفتم میخوام یه چیزی بخورم😍گفت چی؟گفتم فرقی نمیکنه فقط دلم غذامیخواد😋گفت اصلانمیتونی چیزی بخوری سام😰گفتم چرا؟😢گفت چون وضعیت ثابتی نداری هرلحظه ممکنه اورژانسی عمل بشی بعدم اصلاواست خوب نیست الان بااین حال مگراین که یه کم سوپ بخوری🙂گفتم نه سوپ دوست ندارم(اون موقع تمام عشقم پیتزابود😍😋)دکترگفت فقط میتونم اجازه بدم سوپ بخوری😑گفتم گشنم بشه که سوپ سیرم نمیکنه😢گفت عیب نداره چیزی نخور،گفتم نمیشه که جونم کم میشه😢گفت اولاکه مگه اصلاجون داری؟دوماکه سرم داری هیچیت نمیشه😑گفتم کی برم؟گفت هر وقت فکرای بیخودوازمغزت بندازی بیرون واسترست کم تربشه🙂گفتم استرس ندارم😢گفت بغض که داری ضربانت داره نشون میده چه قدر استرس داری اینوببین۱۲۰وخورده ای ضربانته(یادم نیس دقیقاچه قدربودولی بالای۱۲۰بود😑😑)وسط حرف دکترباز دوباره خوابم برد😪دیگه کسی کاریم نداشت تابابابیدارم کردوپاشدم گفتم بابا چه قدردیراومدی😢گفت ببخشیدپسرم کارم طول کشیدبایدمیرفتم میگفتم نمیتونم برم سرکار😘داشتیم حرف میزدیم که صدامون یه کم رفت بالاوبابا گفت که آروم ترحرف بزنم چون دکتر خواب بود😪پاشدم خواستم باباروبغل کنم که وسط اون سیم پیچیالوله سرم و آنژیوکت گیرکرد وازدستم داشت درمیومدکه حسابی هم خون اومد😭گفتم آی بابادستم داره خون میاد😭😭باباگفت عیب نداره سوسول بازی درنیار😘بابازودازجیبش دستمال درآوردو گذاشت رودستم وچسبوکندوسوزنواز دستم کشید😭انقدراعصاب نداشتم که حتی اگردردم نداشتم گریه میکردم😭دکترباصدای من بیدارشدگفت چی شده؟بابابهش توضیح دادودکترگفت عیبی نداره اشکال نداره سام چیزی نشده🤦♂️گفتم داره خون میاد😭😭بابا گفت خب بندمیادانقدرناراحتی نداره که😑دکتررفت یکی دیگه آوردوگرفت نشست گفتم من بایدبرم دسشویی😢دکترگفت نمیشه،گفتم چرا؟گفت نباید راه بری؟گفتم ولی من بایدبرم😢گفت نمیشه آقا سام نمیشه😑گفتم پس من چی کار کنم؟گفت خیلی واجبه؟گفتم ینی چی؟گفت ینی همین الان داری میترکی؟😐🤦♂️گفتم نه😢گفت من فقط مریضمودسشویی نبرده بودم که اونم داره قسمت میشه😑باباخندیدگفت خودش میره😁دکترگفت اصلااجازه نمیدم اصلافکرشم نکن😤دکترشروع کرددوباره به چک کردن من وباباهم داشت حرف میزدباهاش دکترگفت اصلا حتی پاشونمیذارم زمین بذاره😤بابا گفت خیلی خب عصبانی نشو😐به بابا گفتم بابانمیذارم سوندبذارنا😢باباگفت خیلی خب توام😑دکتررفت پیش ددی وایسادگفت چراتوضربانت پایین نمیاد بچه😑خلاصه که چشمتون روزبدنبینه دکتر۴تاآمپول💉💉💉💉گرفت دستش وشروع کردبه نوشتن😥نوشتنش که تموم شددونه دونه آمپولاروکشیدتو سرنگ💉💉💉💉😰گفتم من حالم خوبه😭دکترگفت اوکی چیزی نیست😉برگرد،گفتم یکیش😢گفت باشه یکیش برگرد،برگشتم بازدمرخوابیدم بااون همه آشغالی که چسبونده بودن بهم حالم داشت به هم میخورد😑شلوارموداد پایین وسمت چپ پنبه زدوسوزنوفرو کرد😭💉چیزی نگفتم تزریقشم درد داشت ولی بازم چیزی نگفتم😭وقتی درآوردفقط گفتم آخ😣خواستم پاشم که بابامحکم منوگرفت گفت بازم هست سام😐داشتم جزمیزدم که دکترقول داد یدونه بیشترنزنه😭که دوباره کنارهمون پنبه کشیدوآمپول دومی روهم زد💉😭گفتم آآآییییی پام😭دکترگفت تموم شد آقاسام بهت گفته بودم آروم باش،گفتم دردداره😭آآآآیییی پام آآآخ😭سوزنو درآوردگفت باشه باشه میدونم دردداره🤦♂️ گفتم بسه😭😭باباگفت عشقِ دلِ بابا😘یه ذره دیگه صبرکن یه کوچولو😘 دکتردوباره پنبه زدوآمپول سومم زد💉 دیگه تحمل نکردم😭پاموسفت کردم و هی پاکوبیدم روتخت😭گفتم آی آی آآآییی پااام😭😭بابامحکم منوگرفت که تکون نخورم ولی بازپاموتکون میدادم😑دکتربهم گفت نکن سام😤گفتم درد میگیره خواهش میکنم😭😭😭دکتر همونجوری داشت تزریق میکرد😭گفتم آآآآآآآییییی آآآییی پام آآآآییی😭😭😭😭باباجلودهنموگرفت گفت هیسسسس ساکت🤦♂️دکترکه سوزنودرآوردویه چیزی گفت که اصلانفهمیدم چی گفت😑داشتم به دادوبیدادخودم میرسیدم😑دکتراومدروبه روم وایساددست بابارواز رودهنم برداشت گفت گریه نکن دیگه نمیزنم😐گوش کن😐من همچنان گریه میکردم😭دکتربلندم کردوبرام ماسک گذاشت گفت انقدرگریه میکنی میمیری آخر😑بگیربخواب😑خلاصه که آمپول چهارمونزدم🕺دیگه اصلانفهمیدم کی خوابم برد😴😴اون موقع هاکلاکم تر خواب میدیدم وبیشترم خوابایی میدیدم که خنثی بودنه خوب بودنه بد😍واسه همین خیلی خواب دیدن اذیتم نمیکردوخوابم بدنبودبرعکس الان😑خلاصه که بیدارکه شدم دلم میخواست همه چی بخورم،خیلیییییییی هم تشنم بود🥵تازه آنژیوکتم که ازدستم دراومده بود سرمم نداشتم دیگه خیلیییییی ضعف کردم🥺دوروبرمونگاه کردم و مامانودیدم باصدای خیلییییییی یواش صداش میکردم ولی نمیشنید🤦♂️دستشو گرفتم متوجه شدگفت جانم مامان چی میخوای؟بازیواش گفتم آب میخوام🥵گفت آب میخوای؟چشم عزیزم الان میرم برات آب میارم😘دیگه خیلی بی حال شده بودم نه چیزی خورده بودم نه سرم داشتم حالمم هیچ خوب نبود🤦♂️🤦♂️تورخدابذاریدهمین الان من خودمو بکشم😭😭😭یاداون موقع میوفتم میگم چه حکمتی توکارخداس که منوتو اون وضعیت نگه داشت😭😭😭از عذاب جهنم سخت ترمیگذشت بهم😭آخرای اردیبهشت بودنزدیک خردادهوا به قدری گرم بودکه مامان سورناروازترس پختنش ازخونه بیرون نمیاورد😂یه بار بارکابی وشورت تابستون بردمش بیرون وقتی برگشتیم دست وپاش که لخت بود سوخته بوددورنگ شده بودبچم😂😂😂خلاصه که تواون هوا بدون آب بدون غذابااون وضعیت کلامن موندم خودایا من اگربوگاتی۱۶سیلندرم بودم سالی یه سیلندرمیسوزوندم دیگه بایدپارسال عمرم تموم میشد😐😐دقیقاقراره درآینده من چی کارانجام بدم که منونگه داشته😑😑خلاصه که مامی آب آورد واسم پاشدم ماسکوبرداشتم ازدهنم که آب بخورم هنوزحتی دهنمم ترنشده بود دکتراومد گفت نخورببینم نخور🤦♂️مامان گفت تشنشه بذاریه کم بخوره😐دکتر گفت باشه ولی الان نه،دکتردائم منوچک میکرد😥ودائمم یه چیزی روتکرارمیکرد میگفت چراتوبهترنمیشی🤦♂️🤦♂️منم فقط میگفتم تشنمه😪بابانبود🤔درعوض دکتروپرستاروکادربیمارستان تادلتون بخوادزیادبود😑😑دکتربازمنومعاینه کردوباحالت سردرگمی گفت دیگه نمیدونم چی کارکنم🤦♂️مامی گفت چی شده؟دکترگفت چجوری بگم؟مامی گفت یه جوری که منم بفهمم😰دکترکه جواب مامی رومیدادداشتم ازتشنگی ازحال میرفتم دست مامانوکشیدم باز گفتم آب میخوام،مامان گفت چشم پسرم عزیزم😘خلاصه که دوازده سیزده تا دست هی یه چی جدامیکردیه چی وصل میکرد😑بعدیادم اومدکه ععععععع من دسشویی داشتم😐😐حول کردم فکر کردم لباسام وتخت وپتووهمه چی به فنا رفته😭😭پاشدم نشستم بابی حالی گفتم من بایدبرم دسشویی😪😰حال نداشتم اصلاخیلی کندویواش بودم دکترگفت سام کجامیری؟گفتم ها؟😪گفت کجاداری میری؟گفتم دسشویی😢گفت لازم نیست بگیربخواب،گفتم بایدبرم😢دکترگفت لازم نیست بری بگیربخواب نبایدپاشی اصلا😑گفتم پس چی کار کنم؟😢گفت چی؟صداتونمیشنوم،گفتم چی کارکنم پس؟گفت میگم لازم نیست دیگه اولاکه چیزی نخوردی که بخوای بری بعدشم که سوندداری راحت باش اصلامشکلی پیش نمیاد😐خیلی عصبی شدم(چون شدیدازعفونتای بیمارستانی میترسم😰)امادیگه کاری نمیشدکرد😑گرفتم خوابیدم چرخیدم سمت مامی بعدیه پرستاراومدبهم گفت برگردیه لحظه،برگشتم سمتش ببینم چی میگه گفت نه نه دمربخواب😑قشنگ تاآخرشب آبکشم کردن😐گفتم آنژیوکت😢پرستاره گفت دکترمیشه سوالشوجواب بدید؟دکتراومدجلوگفت جانم؟دستموبردم جلوباصدای آروم گفتم آنژیوکت😪😢دکترگفت میخواستم یکیدیگه برات بذارم سام ولی رگتوپیدا نکردم،گفتم پاهام دردگرفت🙁گفت میدونم دوتابیشترنیست،بزن بهترکه شدی رگتوپیدامیکنم🙂گفتم باشه😥گفت ممنون که انقدرحرف گوش کنی آقا سام🙂باکمک مامی وپرستاربرگشتم دمر خوابیدم،پرستارشلوارمودادپایین و سمت چپ پنبه زدوسوزنوفروکرد💉از همون ثانیه ی اول پاموسفت کردم و نفسمونگه داشتم😥پرستاربهم گفت نکن آقا😐گفتم آخ آخ پام😖😖 مامان گفت جونِ دلم😘پرستارپنبه روگذاشت بغل سوزن ودرش آوردمنم یه آهی ازته دلم کشیدم😥سمت راستموپنبه زدوآمپول دوموسمت راست زد💉خیلی بیشتردرد داشت😭گفتم آآآآییی پام😭😭آآآییییی😭😭پرستارگفت الان تموم میشه تکون نخور😤گفتم آخآخ مامان مامان😭😭😭صدای عموروشنیدم،پام خیلی داشت دردشدیدمیگرفت گفتم آی آی آی پاااام😭😭😭بازپرستارپنبه گذاشت بغل سوزن ودرآوردمن هنوزدمربودم که دکتر گفت چیه چیه؟برگردببینم🤔شلوارمو مرتب کردم وخواستم بلندبشم بشینم که پرستارااجازه نمیدادن مامان خیلی پشتم درمیومدخیلی قاطع گفت ولش کنید داریداذیتش میکنید😤خیلی هم همه بوداین وسط دکترودیدم که همه روحول میدادکنارآخرتختودورزداومدپرستارارو توجیح کردکه بابااااااایواش ترمگه جنگه😭😭دستموگرفتم سمت دکتروبهش گفتم آنژیوکت😭😭دکترگفت باشه میذارم واست آروم باش آروم آروم😰سام اینجوری اصلاخوب نمیشی😰با گریه دستمومیکوبیدم به دکتر،دستمو گرفت گذاشت روتخت وبه مامی گفت دستمومحکم بگیره که بتونه رگشوپیدا کنه🤦♂️سررگ پیداکردن خیلی اذیت شدم😣دکترکلی دستموفشاردادوکلی زدرو دستم ودوباردستموسوراخ سوراخ کرد😭آخرم بادردوکبودی بالاخره بغل ساق دستم که یه رگ خیلی توپ داشت همیشه تونست رگپیداکنه😒شدیدبی تاب بودم وبی حال وگریون که بابااومد دیگه باباکه اومدپاشدم نشستم بازم پرستاره میخواست بیادمنوبگیره که پا نشم که دکترگفت ولش کن دیگه😥خلاصه که پاشدم بغلش کردم چسبیدم بهش سرموگذاشتم روشونش ویه عالمه هق هق گریه کردم😭😭باباگفت سام آروم به خاطر بابا😘سام اگربابارو دوست داری گریه نکن😘بازم صدای عمو اومدسرموبرگردوندم گفتم عمو😭بیرون وایساده بودصداش که کردم اومدجلو بهم گفت جونم عمو😘سلام آقاسام😘قربونت برم عمو😘عموبغلم کردمنم عمو روبغل کردم بابارفت عقب ترصدای دایی هم میومد تازه😐😐بعدفهمیدم ساعت ملاقاته😅دایی اومدگفت سام😐چی شده دایی نبینم اینجوری گریه میکنی😰دیگه ترکیدم گفتم دایی😭اینا نمیذارن من هیچی بخورم😭نمیذارن برم دسشویی😭دایی ازدیشب تاحالا کلی آمپول زدن به من😭😭 دستمو ببین دایی همش جای آنژیوکته کلی خون اومده😭😭😭ببین نمیذارن حتی دکمه های لباسموببندم ازاین آشغالاچسبوندن بهم😭😭همش میگن تب داری تپش داری😭😭حتی نمیذارن ازاینجا تکون بخورم دلم واسه سورناتنگ شده میخوام بغلش کنم اینانمیذارن😭😭😭دیگه پیش دایی تخلیه کردم کلا😅دایی گفت عیب نداره دایی عیبی نداره ببینم دستتواشکالی نداره عزیزدلم همش خوب میشه جاشم نمیمونه،دردداری الان؟🤔گفتم آره دایی خیلی😭😭سینم میسوزه😭تیرمیکشه همش😭دایی گفت خیلی خب آروم چیزی نشده که😘عمو گفت عموجون بخواب اینجااستراحت کن چه قدرم بی جونی😘دکترگفت روحیه سام😉آقاسامِ شیطون باش مثل همیشه سام😉گفتم بروبابا😭من درددارم روحیه نمیخوام😭😭همچنان عموروبغل کرده بودم که به هق هق شدیدافتاده بودم دکترسریع واسم ماسک گذاشت ومنوخوابوندگفت سام اصلالازم نیست انقدرخودتو اذیت کنیا😐همزمان برام سرم گذاشت،انقدرهم همه زیادبود که اصلایادم رفت بپرسم سورناکجاست😑😑بعدفهمیدم که طبق معمول وردل آرمانه😐انقدرم اون موقع احساس بدی داشتم😑حس چرک بودن داشتم همش😑به خصوص که یه سره عرق داشت بدنم دیگه چرکوی خالص،خلاصه که من دوسه هفته بستری بودم وتواین دوسه هفته تقریباهر روزسوراخ سوراخ شدم😭😭 درعجبم😐بازم الان که فکراون روزارومیکنم میگم اگرالان بوداصلادوتاشم تحمل نمیکردم اون موقع چه قدرحالم بدبودکه نمیفهمیدم اصلا😥
ولی کامل متوجه عذاب مامان بابا میشدم اون موقع البته خودخواه تر بودم وخیلی این چیزاحالیم نبوداما مامان باباواسه من همیشه خط قرمز بودن😓
شکسته شدن ددی رومیفهمیدم این که هرروزی که میومدبیمارستان پیشم لبخندش کم رنگ ترمیشدولاغرتر😭😭
چشمای مامانومیدیدم که ازشدت گریه قرمزمیشد😭😭😭
فقط امیدوارم منوببخشن وبتونم همه ی این زحمتاشونوجبران کنم😭😭
ازهمین الان جبران کردنم شروع شده😍🕺دارم تمام تلاشمومیکنم که تفریحات خانوادگیمون(من،مامان،بابا،گاهی هم سورنا،باوروشا هم کلاپروژه های مستقل داریم واسه تفریح😎خریدکردن😭😭😭😭😭)زیادباشه وحالمون خوب بمونه😄😄😄
ازبس باهم خوش گذروندیم دیگه فکر میکنم دارم مانیامیگیرم😂ینی زیادی خوشحالیم😂
وای وای وای😰الان فکرنکنید مامان بابای من خیلی سنشون زیاده که پسر ۱۹ ساله دارنا😭😭مامان بابام ازمنم جوون ترن😭😭😭😭ددی تازه وارد۴۰سال شده😍😍🕺🕺
پ.ن:تابستونههههههه🕺🕺🕺بعداز دوسال کنکوردادن ومریضی کشیدن تابستون امسال دارم میترکونم🕺🕺🕺هووووهووووهوووو🕺🕺قر محکمممممم🕺🕺😁آخیش نفس میکشم بالاخره😋کلی میخوام قربدم😎🕺
پ.ن۲:بچه هاااااااااااکنکور تاماااااااام🙄🕺🕺🕺دیگه درس نمیخونم کتاباپاره پوره😍😍🕺
پ.ن۳:میخوام سورناروببرم استخر😎😎مایوشرتی براش بخرم🕺بااون دماغش😍
پ.ن۴:سورنااسهال بووووووود😭😭😭الان خوب شده ولی😐ولی بابامونو درآورد😭😭😭
پ.ن۵:وروشاتوپهههههه🤗🤗🤗قر میدیم باهم😅ازقضاایشونم پدرمونو درآورده😐پدرشخص منووووو😭😭😭انقدرخریدرفتیم دارم ازپامیوفتم😭😭😭
پ.ن۶:بقیه ی همین خاطره روتوسه چهارتاخاطره ی بعدیم تعریف میکنم حتما😉😉
پ.ن۷:حالاکه کارام دیگه تموم شده هفته ای یه خاطره مینویسم🕺
پ.ن۸:امسال نذاشتم داستان پارسال تکراربشه😄ازیکی دو هفته قبل کنکور حسابی بامشورت دکترداروهایی خوردم وساعت خواب وبیداریموتنظیم کردم که استرس نگیرم،خداروشکربه غیرازعرزدن بعدازکنکورمشکل دیگه ای نداشتم😭😭😭😭😭
پ.ن۹:عاشق ریلکسی آرمانم که تاکنکور دادزنگ زدبه من گفت پایه ای بریم پیتزا چرکو😐😐
پ.ن۱۰:وروشااااااااخریدددددد😭😭😭
پ.ن ۱۱:سورنای جیغ جیغومیخوادزبون بازکنه سعی میکنه ونمیتونه ودوباره سعی میکنه😥اگرنتونه هیچ جوری منظورشوبفهمونه دستمومیگیره میبره سمت چیزی که میخوادراجع بهش حرف بزنه😅
پ.ن۱۲:خریدنههههه وروشااااااا😭😭😭
پ.ن۱۳:وروشاکادوی تولدحسابی سورپرایزم کرد😍قریادم داده منم از همون موقع یه سره دارم قرمیدم 😂😂
پ.ن۱۴:چرامن انقدرسرخوش شدممممممم🤣🤣🤣🤣
پ.ن۱۵:قول میدم دیگه آخریشه😥این خاطره مال پارسال نزدیکای عملم بود قبلش بودینی که هراتفاقی برام میوفته بااون دوسه هفته ی بستری بودنم مقایسه میکنم هرجورحساب میکنم میبینم ای وای چه قدربااین که بچه تر بودم صبورتربودم😭😭😭تقریبا۱۷سالو داشتم تموم میکردم😥😥😥
پ.ن۱۶:من چرااون موقع اصرارنکردم حداقل یکیشووریدی بزنهههههه😭😭😭😭مگه من چه قدرظرفیت داشتم😭😭😭
پ.ن۱۷:نه به خرید😭نه به خشونت علیه مردان😭😭😭😭
پ.ن۱۸:ازبعدتصادف کلاکمحرف ترشدم که فکرکنم کلاخیلی بهتره چون قبلش مخ همه رومیخوردم😂اماجدی جدی خیلی کم حرف شدم تقریباتاازم سوالی نکنن حرف نمیزنم ولی این روزاکه دارم سعی میکنم باخانواده بترکونم دارم بیشترحرف میزنم😌
پ.ن۱۹:من خریدنمیااااااااام😭😭😭
خب دیگه😁
خدافظ😐
یاعلی🌹