خاطره فاطمه جان
سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه من دوساله خواننده خاموش وبم الان میخوام فعال شم😊😊
یه بیو کلی بدم: اسمم فاطمه است 18 سالمه. دوتا داداش به اسم محمد امین 24💗 و محمد علی 22💗 دارم که ازشون بدجوری حساب میبرم هردو به خاطر شغلشون زیاد خونه نمیان و بیشتر ماموریتن😔. خانواده ی پدریم عمو عمه همه فوت کردن به جز عمو کوچیکم که تهران و البته پزشک که لطفش شامل حالم نشده😶😶.خانواده مادریم دکتر نداریم خداروشکر. من اسپاسم عضلانی دارم وقتی عصبانی بشم میگیره و نمیتونم نفس بکشم.خب بریم سراغ خاطره:
هفته پیش جمعه تو باغ بودیم😍 که یه دفعه به شوهر خالم زنگ زدن و گفتن سریع بیاین حال مادربزرگم بد شده(بیماری قلبی داره) 😱😱همه خاله هام و داییم رفتن ما موندیم باغ(پسرخاله هامون دختر خاله هام)که جمعا دوازده نفر بودیم. همه سرشان تو گوشی بود.تا اینکه زنگ زدن گفتن خطر رفع شده😧😧. دو روزه بعد مرخص میشه. به ماگفتن برگردین که پسرخاله ی بزرگم محمد گفت بمونیم کمی حوصلمون باز شه😁😁 اونام موافقت کردن بعد توصیه های لازم😑😑. تصمیم گرفتیم آب بازی کنیم ۳ ساعت تمام از ساعت ۱۲ تا ۳صبح آب بازی کردیم 🙄🙄هوا خیلی سرد بود لباسم نداشتیم با همون لباسا کنار آتیش نشستیم بعد ۱ ساعت که لباسامون خشک شد رفتیم تو پسر داییم فیلم ترسناک گذاشت 👹👹👻😨😨ما هم نشستیم با هزار تا صلوات و آیت الکرسی نگاه کردیم. من از بس صلوات فرستادم نمیدونم کی خوابم برد.😪😪وقتی بلند شدم قشنگ بدنم درد میکرد گوشام گلوم تقریبا رو به موت بودم🤒🤕😷 یه نگا به اطرافم کردم دیدم همه مثل منن. نگو پسرخاله بیشعورم کولر رو روشن گذاشته بود😡😡. اون روز رو هر طوری بود سر کردیم. البته بگم همه گوشی به دست تو نت دنبال دارو بودیم ولی جواب نداد که نداد.😔😔
تا اینکه فرداش خالم اومد باغ ما رو اون طوری دید کم مونده بود غش کنه. قشنگ شستمون انداخت رو بند.
گفت پاشیم بریم دکتر که همه باهم گفتیم نه.هرچه از اون اصرار از ما فرار. آخرش تنبیهمون کردن مجبور شدیم فرش بشوریم. موقع رفتن خالم بهم گفت پس فردا داداشت میاد اون وقت خودت باید جواب بدی.😨😨
ماکه دیدیم چاره نداریم گفتیم بریم دکتر ولی چون اکثریت از آمپول خاطره خوشی ندارن بقیه به پای اونا سوختن😑😑(یکی برای همه،همه برای یکی:شعار ما😁😁)در این بین گوشی من از بس داداشام بهم زنگ میزدن سوخت آخر خاموشش کردم.
به فکر فرار بودیم که یاد خونه ی پدربزرگم افتادم چون عموم اینجا نبود کسی بهش سر نمیزد کلیدش دست من بود😍😍.از شانس گندمون خالم به نگهبان سپرده بود که مواظب باشه ما در نریم(پرونده سفید).🙄🙄 ما هم از دیوار پریدیم تو کوچه و سوار شدیم رفتیم. گوشی ها همه خاموش تا نتونن پیدامون کنن. سرمست از فرارمون رفتیم خونه پدربزرگم.😁😁 از فرط خستگی همه یه جا افتادن خوابیدن.😪😪 صبح با احساس نوازش موهام بلند شدم امین بالا سرم بود😨😨 یه دفعه از ترس نشستم به سرفه افتادم بقیه با صدای من بلند شدن که حالشون بدتر از من بود😫😫.به معنای واقعی لال شدم. به خودم اومدم دیدم داداشام داره مانتومو تنم میکنه بقیه هم دارن بی چون و چرا حاضر میشن😔😔. همه سوار شدیم پیش به سوی بیمارستان. تو راه امین و علی اصلا نگام نمیکردن یعنی وضعیت خراب بود.
تا رسیدیم همه با تعجب نگاه میکردن قوم مغول بودیم نوبت گرفتیم نشستیم. هممون به ترتیب با داداشاشون میرفتن داخل آخرین نفر من بودم (البته بگم همه دو روز بستری شدن.) تا نشستم دکتر معاینه کرد یه چپ چپ نگام کرد بعد گفت این چه وضعشه آخه بعد شروع به نوشتن کرد😑😑. تا خواستم حرفی بزنم امین پیشقدم شد گفت چند روزیه سرش گیج میره ضعف میکنه اشتها نداره دلیلش چیه؟! دکتر رو به من کرد گفت برو رو ترازو یه نگاه به قدم کرد یه نگاه به ترازو گفت زنده ای تو؟! (وزنم 50 قد175) برات تقویتی مینویسم توام دو روز مهمون مایی.
دیگه به گریه افتادم.😭😭😭 انقد التماس و گریه کردم آخرش داداشم راضی شد بستری نشم. اومدیم بیرون داداشم رفت داروها رو بگیره. منم گریه میکردم که علی بغلم کرد و قربون صدقم میرفت وسطش دعوامم میکرد. تا امین اومد کیسه دارو رو دیدم گریم اوج گرفت داشتم میلرزیدم. دستم گرفت برد سمت تزریقات (اینم بگم دختر خاله هام قشنگ قبل من بیمارستانو رو سرشون گذاشته بودن)من که رفتم پرستار گفت پنیسیلین کی زدی؟ داداشم گفت نزده تا حالا 😶اول تعجب کرد بعد گفت استینتو بده بالا که من گریه میکردم نمیزاشتم. امین اومد جلو خودش دستمو آماده کرد تا سوزنو زد یه ایيییییی محکم گفتمو بازم گریه.😭😭😭 یه ۲۰ دقیقه بعد اومد نگاه کرد گفت حساسیت نداری دراز بکش. با زور خوابیدم علی پاهامو گرفت امینم کمرمو . اولی رو زد زیاد درد نداشت دومی هم فقط سوزوند سر سومی وای نگم از دردش فقط سوخت فقط گریه میکردم😭😭 گفت یکم استراحت کن الان میام علی داشت پامو ماساژ میداد امینم معلوم بود داره عذاب میکشه رفت بیرون با پرستار اومد. آمپولو آماده کرد گفت یه نفس عمیق سوزنو زد یه لحظه از شک دردش مات شدم که با صدا زدن امین شروع کردم به دادکشیدن:ایيییییی داداش پام آی😭😭😭😭 مامانننننننننننننننن ای😭😭 پام دیگه آخرش فقط جیغ میزدم😭😭.تمومم شد درش آورد. امین بغلم کرد هی قربون صدقم میرفت ولی من فقط گریه میکردم انقد که درد سوزن سرم رو نفهمیدم. دوتا آمپولم تو سرم خالی کرد رفتم منم آروم آروم چشام گرم شد خوابیدم. فقط موقع در آوردن سوزن بیدار شدم بعدش امین بغلم کردو برد سمت ماشین. رفتیم خونه خوابیدم یکمم چت کردم
وتمام.......
البته شبش، فردا و پس فردا بازم آمپول زدم آگه بخواین خاطرشو میزارم.
ممنونم ازتون. ببخشید اگه بد بود به بزرگی خودتون
ببخشین.💗💗💗😘😘😘😘😘