خاطره مهدیس جان
سلام دوستان معرفی میکنم چون چنتا مهدیس داریم گفتم اشتباه نکنید
مهدیسم ۱۹ سالمه پشت کنکوریم عاشق علم پزشکی و ۶ سال درگیر بیماری عصبی گوارشی اما حدود یکسال بهتر شدم
خواهرم فاطمه ۲۴ سالش و ماماست برادر بزرگم محمد ۳۱ ساله و مهندس عمران داداش وسطیم علی ۲۹ ساله و مهندس معدن اما کار ازاد داره بخاطر اینکه کار معدن روش فشار میاورد
وامیر حسین(اشکان) ۱۱ ساله کلاس پنجم عاشق کامپیوترو دروازه بان اما ووشو و اسکیت حرفه ای کار میکنه
اومدم خاطره عمل معدمو براتون تعریف کنم:
حدودا دوسال بود که بالا میاوردم(ببخشید)
هر چی میخوردم حتی یذره اب دارو غذا و هر چی
این بالا اوردن به حد شدیدی رسیده بود که دیگ هر غروب از شدت ضعف از حال میرفتم
هیچ دارویی بهم جواب نمیداد بارها اندوسکوپی شده بودم و ازمایش های مختلف و سنو و...
دیگ خسته بودم
همش جلوی دوستام بالا میاوردم و اونا چندششون میشد و گاهی یه حرفایی از دهنشون میپرید با اینکه من خودم اصلا نه از کلمه بالا اوردن و نه عمل بالا اوردن حالم بد نمیشه اما به دوستام حق میدادم و بعد یه مدتی ارتباطمو با همشون قطع کردم تا وجود من در دورهمیاشون اذیتشون نکنه از گروه تلگرام کلاسی لفت دادم و
و تو کلاس میز اخر تنها مینسشتم و گاهی تست میزدم و وقتی اونا با هم تعریف میکردن من خودمو با کتابا سرگرم میکردم تا تایم تنهایی بگذره و دوباره کلاس به حالت سکوت و درس برگرده
توی اون دو سال سختترین و دردناکترین مشکلات به سراغم اومد اون حجم تنهایی اذیتم میکرد و معدلم از حدود ۲۰ به ۱۷ رسیده بود دیگ امیدی نداشتم و کلافه تر از همیشه به زندگی ادامه میدادم
اوایل هر چند روز بستری میشدم و چون حالم واقعا بد بود هیچ گله و شکایتی نداشتم امپولامو بدون غر زدن میزدم و هر کاری دکترا میخواستن انجام میدادم
اما این بیمارستان رفتن ها فایده ای نداشت و من تصمیم گرفتم بیخیال بشم
موقع امتحانات ترم بشدت سختی میکشیدم و هیچ راهی نداشتم جز سوختن ساختن
وقتایی پیش میومد که روی یه خط از هر پاراگراف ده بار بالا میاوردم و بزور خودمو برای امتحان اماده میکردم و خب نمرات خوبی نمیگرفتم و این کاملا طبیعی بود و مطمئنم هر کس جای من بود و اون حجم درد و سختی رو میدید تحمل نمیکرد و جا میزد اما پزشکی برای من حکم زندگی و عشق و همه چیرو داشت
به پیشنهاد دیگران اندوسکوپی رفتم
رفتم زاهدان و پیش فوق تخصص گوارش رفتم وقتی وارد مطب شدم خیلی شلوغ بود حدود ۳ ساعت بعد نوبت من رسید داخل رفتم یک مرد ۵۰_۶۰ ساله با پوست تیره و کاملا جدی بود
سلام کردم و یه سری تکون دادن رفتم کنارشون نشستم حسابی ترسیده بودم از طرز برخوردشون
و شروع کردم توضیح دادن
یه ازمایش نوشت و گفت فردا برای اندوسکوپی اماده باشی و نتیجه ازمایش و بیار
همون شب رفتم ازمایشگاه که یه خانم ۳۵ ساله مسئول خونگیری بودن و خیلی مهربون رفتم داخل اتاق خونگیری نشستم اومد استینمو بالا زد و شروع کردن به پیدا کردم رگ
نفسم حبس شده بود اینبار نه مامانم کنارم بود نه بابام ته دلم خالی شد کسی نبود دلداریم بده خودم شروع کردم دلداری دادن خودم اروم باش مهدیس چیزی نیس صدبار اینکارو انجام دادی نگران چی هستی
که خیسی پنبه رو رو دستم لمس کردم
همینکه میخواست سوزنو وارد کنه دستم کشیدم و با حالت بغض گفتم نهههه تورو خداااا😭
گفت عه دختر خوب چیزی نیس که زودی تموم میشه صورتتو اونطرف کن که نترسی
دوباره پنبه کشید و وارد کرد
بغصم ترکید
نههه اییییی اخ اخ نگاه کردم دیدم از ۴ تا لوله ازمایش یکی پر شده
دیگ رسما از ترس میلرزیدم
اون خانوم هم میگف دخترم عه نترس دیگ
چند دیقه تحمل کن مگ نگفتم صورتتو اینوری نکن
لوله دوم زیر سرنگ گرف
کمکم پر شد
هنوز دو تا لوله دیگ مونده بود
گفتم بسه دیگ خواهش میکنم😭
کمکم گف تموم داره تموم میشه تمووووم
کشید بیرون جاش پنبه گذاشت
گفت همیشه انقد اذیت میشی با حالت بغض گفتم نه مامانم کنارم نیست همیشه پیشم ایندفعه نیومده وقتی مامانم هس هم دلم گرمه هم واسه اینکه غصه نخوره اروم وایمیستم
گف اهاا😊
گفتن فردا عصر ساعت ۵ جواب ازمایش امادس
رفتم خونه دختر داییم که زاهدان خونه داشتن
مستقیم رفتم داخل اتاق خوابی که برای من و بابا اماده کرده بودن
و از فرط خستگی خوابیدم
بعد یکی دو ساعت از شدت معده درد بخودم پیچیدم
دختر داییم مرغ سرخ کرده بودم با خیار شور و گرجه و من عاشق این ترکیب غذا بودم اما از درد نمیتونستم طرف غذا برم گه بابام بزور وادارم کرد بخورم اخه باید حدودا ۱۸ ساعت ناشتا بودم
شوهر دختر داییم رفته بود بیرون به بابا گفتم بابا به حبیب اقا زنگ بزن بگو رانیتیدین با اندانسترون بخرن حالم بده و وقتی اومد از هر کدوم یکی خوردم
صبح بیدار شدم و فقط یه چای نبات خوردم از اندوسکوپی مجدد خیلی میترسیدم و فقط از خدا و ائمه طلب کمک میکردم
حضرت زینب صدا میزدم تو دلم و ازش میخواستم برام طلب صبر کنه
تنم کاملا ضعیف شده بود و دیگ نای تحمل دردهارو نداشتم
اما هیچوقت گریه نمیکردم که چرا خدایا چرا من؟؟
فقط تحمل میکردم انگار دیگ عادت کرده بودن به درد کشیدن
عصر شد متاسفامه ماشینمون خراب شد و بابام رفت درستش کنه
و من مجبور شدم با دختر داییم و شوهرش برم مطب برای اندوسکوپی
وارد مطب شدم تمام بدنم میلرزید بخاطر ضعف و ترس
اما خیلی مظلوم نشسته بودم و هیچی نمیگفتم
نوبتم برای اندوسکوپی شد رفتم داخل اینبار هم بدوم بیهوشی و بیحسی
دیگ تحملم تموم شد بلند گفتم السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
همه تعجب کردن انگار میخواستن سرمو ببرن بی توجه بودم به اطراف ولی میدونستم یه امام حسینی هست که هر وقت متوسل میسم جوابمو میده
دعا میکردم زیر اندوسکوپی بیهوش نشم بیفتک رو دستای دختر داییم
رو تخت دراز کشیدم یه پلاستیک دور گردنم بستن
و دکتره با همون اخم همیشگیش وارد شد
و شروع کرد تا لوله وارد دهنم شد اشکام سرازیر شد
همینکه گیرنده های گلوم لوله رو حس کرد شرو کردم به دست و پا زدن
دکتره مدام میگف ارووووم ارووم دختررر عه اروم بااش دیگ
دیدن فایده نداره
شوهر دخترداییم پاهام محکم گرفت و منشی دستام و دکتر گاهی سرمو به تخت فشار میداد تا تکون نخورم
اینبار بیشتر از همیشه درد کشیدم
لوله اندوسکوپ تا روده هام برو
چ من فقط حیغ میزدم و بدنمو تکون میدادم
یهو دست و پام شل شدم و نفسم رفت
خدایااااا مررردم تو روو خدااا کمکم کن
خدایااا داارم جون میدم خدایاااا حالم لده
مامان کوجایی دخترتو کشتن
دکتره میگف ارووم دختر تحمل کن دیگ
اخرش یذره مهربون شد گفت دخترم یذره دیگ تحمل کن
و بعد ۱۵ دقیقه جون دادن کشید بیرون
دیگ نفس نداشتم فقط یه لحظه چشمم به دختر داییم افتاد داشت گریه میکرد
اشکام و صورتک پاک کردن و بعد پنج دیقه استراحت به حالت قهر و شکایت از عالم و ادم از اتق رفتم بیرون و خودمو رو صندلی های سالن انداختم و بلند بلند گریه میکردم
در همون حال که گریه میکردم یه دختر کوچولوی بلوچ با لباس بلوچی و لحجه زیبا دیدم داشت لواشک میخورد و مامانش بی توجه داشت با گوشی ور میرفت دیگ تحملم سر رسیده بود این بچه اگ این چیزارو بخوره باید این دردارو تحمل کنه مگ من احمقم یه تذکر ندم
دیگ رسما داد میزدم خانوم شما حال منو میبینی دارم جون میدم یه نیگاه بنداز من ۱۶ سالم
از شدت مریضی دارم میمیرم
چطور میتونی به یه بچه ۳_۴ ساله لواشک بیرون بدی هاان؟
میخوای بچتو بکشی اره
من لواشک نخوردم این حالم مامان بیچارم بهترین خوراکیو به ما داده این حال و روزم
یه نگا به بچه معصومت بنداز میخوای مث من باشه حالش میتونی ببینی یروز دخترت درد بکشه ارره؟؟؟؟😡😡😡
یکی نبود بگه بتوچه بی تربیت سر مردم داد میزنی اختیار بچشو داره
اما اون خانوم بهم حق داد و دیدم لواشک ازش گرفت
بچه به گریه شد
دستشو گرفتم رفتم رو پله های ساختمان پزشکان نشستم
گفتم دختر گلم خاله جون نفسم شما انقد حوشگل و نازی(انصافا بلوچا خوشگلن) خوبه یه روزی همش دل درد بشی یه عالمه بهت امپول بزرگ بزنن اره خاله؟
گفت نه
گفتم خب دخترکم پس نباید لواشک بخوری عزیز دلم لواشک اصلا واسه بچه ها خوب نیس قربونت بشم
ببین من کوچولو بودم یه چیز بدردنخور خوردم دلم درد میکنه
اصلا تو میدونی من چرا گریه میکنم؟؟
گفت نه
گفتم اون دکتره تو اون اتاق یه امپول بزرگ دردناک بهم زد اخه دلم درد میکرد
منم دردم اومد گریه کردم
شما دیگ نخوری چیزای بدردنخور باشه خوشگل خانوم؟؟ قبول کرد
رفتم از دختر داییم پرسیدم فایزه خانوم دکتر چی گف
گفت باید خودت بری داخل
وقتی رفتم دکتر گف سر معدت کاملا اسفتکترش شل شده و منقبض نمیشه همین باعث بالا اوردن مکرر میشه
گفتم خب چی میشه دکتر؟
گفت چن وقته اینجوری هستی گفتم دو سال
گفت خب چه داروهایی استفاده کردی دونه دونه براش توضیح دادم که گفت خب خانوم تو همه داروهارو استفاده کردی و جواب نگرفتی از طرفی خودت میگی مقاوم به درمان دارویی هستی دیگ راهی جز عمل به ذهنت میرسه؟
اعصابم از طرز برخورد کردنش با یه بچه ۱۶ ساله که داره این همه درد تحمل میکنه داغون بود خجالتم نمیکشید والا
سر اندوسکوپی انقد اذیتم کرد هر دعاو لعنتی بود نثارش کردم
مردیکه چییززز
منم نامردی نکردم گفتم دکتر والا من دکتر نیستم شما کلی درس خوندی من فوقش از معده خیلی حالیم بشه یه فصل گوارش تو زیست خوندم و تمااام
از من میپرسین بجز عمل راهی هست یا نه؟
و با حالت عصبانیت بلند شدم از روی صندلی کنارش و زدم بیرون
تو راه تو ماشین دختر داییم بودم بهش گفتم فایزه خانوم حالم خیلی بده فشارم پایین گمونم دارم از حال میرم
دختر داییم هوشبری خونده
به شوهرش گفت حبیب اقا یه لحظه وایسا واسه این بچه یه ب کمپلکس بخریم تا شنیدم اسم امپول برد از جا پریدم گفتم نه نه نیازی نیس ممنون میرم خونه اب قندی چیزی میخورم حالم جا میاد
مدیونید اگ فک کنید میترسیدم از دختر داییم خجالت میکشیدم😂
اونم اصرار نکرد منم موفق و موید شدم
رفتم خونه یه خورده شام خوردم و منو بابام برگشتیم شهر خودمون
حدودا سه ساعت تو راه بودیم من حالم بشدت بد بچد و از بالا اوردن تا اون حد خسته از طرفیم ناشتایی های چند روزه مخمو مختل کرده بود😂من مهدیس شکمو تپلو حالا مث سوسکی بودم که تو اب افتاده ازهمه بدتر پوست صورت و لبام کاملا خشک و ترک خورده بود و هر کی منو میدید جا میخورد فک میکرد از دهات ننه مندلی اومدم😂
حالم بد بود صندلی رو عقب دادم و دراز کشیدم بابام هی زیر لب دعا میخوند (داشتم میمردم دحتر فنچول بابا که کلی سرش قسم میخورد جلو چشاش داشت تلف میشد و این سخت ترین صحنه ایه که یه پدر میتونه از دختر۱۶ سالش داشته باشه کمرش شکست موهاش سفید شد تو ۵ سال و من با پیر شدن پدر و مادرم مردم و زنده شدم )
با بابام حرف میزدم حواسشو از بابت خودم پرت میکردم چرت و پرت میگفتم و بروز مبخندوندمش تا اینکه ساعاتی ۱-۲ رسیدیم شهرمون منکه بیهوش بودم از شدت خستگی و ضعف اما دلم بجا گرفته بود داشت خفم میکرد میدونستم بخاطر چی بود رفتم تو اتاق مامانم بغض گلوم گرفته بود گفتم مامان امروز فهمیدم اگر یه روز کنارم نباشی میمیرم😭 مامان دردم اومده اذیت شدم دختر کوچولوها تنها اندوسکوپی میشه تو بدترین شرایط با بداخلاق ترین دکتر تو کنارش نیستی مامان امروز بیشتر از همیشه بهت نیاز داشتم اما نبودی حتی بابام نبود مامان حالم بده دیگ تا کی تحمل کنم؟؟؟
این اولین باری بود که بخاطر خستگی از بیماری گریه کردم آنقدر گریه کردم که دیگ نفهمیدم چطوری صبح شد روز بعد مثل همیشه شروع کردم داروها و خوردن داروهای تکراری و دردهای.... دیگه کلافه بودم نمیتونستم جلو دوستان این حقارت تحمل کنم من ارشد اونا بودم از هر لحاظ درس اخلاق و هر چی...
از همینجا بود که جرقه عمل تو ذهنم زده شد خدا شاهده یک لحظه هم استرس نداشتم نه از بابت عمل نه امپولای بعدش خیلی عادی بودم خییلیی و جالبتر ازون با همین حال درس میخواندم و بدون هیچ نمره زیر ۱۵ خودمو بالا میکشوندم اولین کاری که کردم سرچ تو اینترنت بود با این تیتر
"جراحی آنتی رفلکس معده"
حدود سه چهارتا مقاله معتبر خوندم که بیشترشان برای جلوگیری از سرطان معده جراحی رو تایید کرده بودن اما عوارضش گفته بودن ولی من به عوارضش بی توجه بودم انگار چشام کور و گوشام کر شده بود نسبت به همه چیز من باید ازون حالت رها میشدم حتی حتی حتی اگر تموم میکردم شماره یه جراح عمومی با واسطه گیر آوردم و یه شب زنگ زدم خودمو معرفی کردم گفتم این مشکل حدود دو سال دارم و...اونم عمل تایید کرد خوشحال بودم اما چطوری به مامان بابام میگفتم؟؟؟ در همین حال و احوال بودم در حالی که مامان بابام ذره ای از تصمیم برای جراحی خبر نداشتم...
یه روز رفتم اورژانس بیمارستان دم در بیمارستان جراح دیدم و خیلی خوشحال شدم گفتم بابا نگه دار من یه کاری دارم زود برمیگردم نزدیک رفتم و با نهایت احترام سلام کردم و مشکلمو گفتم ایشون هم گفتم فردا با مدارک بیاید کلینیک
حالا خدایا چجوری باید به خونوادم میگفتم اونا بشددتت با جراحی مخالفت میکردن رفتم سوار شدم بابام گفت کی بود مهدیس؟؟گفتم دکتر جراح خب تو چیکارش داشتی گفتم بابا برو خونه توضیح میدم رسیدم خونه بابام قضیه رو مثل بلبل به مامانم گفت(الهی بمیرم براشون با این تصمیماتم) خیلی منطقی و در نهایت ادب توضیح دادم براشون البته خطاب به مادر..مامان من چند وقته مریضم چند وقته دارم بالا میارم؟؟ببین پوست بدنم خشک و کبود شده مدت طولانی دارم دارو میخورم اما نتیجه نمیده چون بدنم مقاوم به درمان دارویی من دکتر که زاهدان رفتم گفت بجز جراحی راهی نیست رفتم با جراح حرف زدم ببینم چه نظری داره اگه مشکلی نبود که من عمل بشم مامان خودتم میبینی چقدر خسته شدم من کلی تحقیق کردم میگن جراحی کردن در هر صورت بهتره تا نکردن و...
متقاعد نمیشدن اونا بهر حال نمیخواستن من جراحی بشم چاره ای نداشتم جز گریه راهی نداشتم اصلا یه بغض سنگینی داشت خفم میکرد
گفتم مامان لااقل اجازه بده با دکتر جراح برم فرداحرف بزنم ببینم چی میگه خیلی مبهم گفت "برو"میدونم نگرانم بود وااای خدا قند تو دلم آب شد رفتم تو اتاقم پریدم از خوشحال چه آدم بدبختی بودم😞
فردا صبح بیدار شدم یکسری مدارک و نتیجه اندوسکوپی رو برداشتم رفتم کلینیک نوبت گرفتم مامانم باهام اومد رفتم برای دکتر دوباره توضیح دادم اونم یه فوق تخصص جراحی کم تهاجمی پیشنهاد داد برای مشهد و یه معرفی نامه جراحی بهم داد
حدودا یه هفته ای داشتم رو مغز خوانوادم کار میکردم که بزارن من جراحی و انجام بدم(سماجتم بخاطر خستگی بود دو سال یکسره بالا آوردن داغوونم کرده بود😞) تو تمام اون هفته برگه معرفی نامه رو نگاه میکردم و آرزوم این بود که جراحی بشم تا تموم بشه این کابوس تلخ تا اینکه بعد یک هفته رفتم مشهد تا برم پیش اون جراح اصلیه خلاصه اینکه رفتم پیشش و برگه بستری داد و گفت برای ۱۸ روز دیگ بیمارستان بستری باشی اما اینجا پایان قضیه نبود
برگشتم خونه حدود ۱۰۰۰ کیلومتر راه تا خونه بود که مخالفت ها به اوج خودش رسید و من هر روز هر ساعت هر لحظه گریه میکردم و بالا میاوردم دیگ صبرم تموم شده بود و احترام و ادب یادم رفته بود
سعی میکردم بهر روشی هست از خودم دفاع کنم وقتی حتی یک نفر نبود از من دفاع کنه حتی یه نفر نبود...😢😞
به یکی از دوستام ماجرای عملو گفته بود دوست که نه ولی آشنا بود توی مدرسه ازم پرسید تاریخ عملت کی هست گفتم ۲/۱۰ همه مخالف بودن اما من امیدوارم بودم که این اتفاق بیفته ده روزی گذشته بود و ماجرا کمی پایین کشیده بود اما درست نزدیکی تاریخ بستری که بود دوباره یه موج از درگیری های ذهنی به خونه وارد شد اما من روز قبل بستری شدن رفتم مشهد وقتی رسیدیم مستقیم رفتیم بیمارستان امام رضا (ع) کسایی که بیمارستان قدیمی امام رضای مشهد دیدن میدونن مثل قصر توی یه باغ بزرگه تا دم بخش جراحی رفتیم اما مامانم دلش نیومد ببرتم الهی بمیرم بخاطر تمام زجرایی که دادمشون😭 برگشتم بین درختای حیات بیمارستان قدم میزدم و گریه میکردم دل تو دلم نبود خودمم دو دل بودم عمل معده اصلا برای یه دختر ۱۶ ساله راحت نبود از طرفی چند سال بالا آوردن یکسره صد درجه بدترررر بود...بین درختا تو اون حیات بزرگ راه میرفتم چشام گرفته بودم یهو نفهمیدم کجام ترسم بدتر شد تا اون زمان دختر مستقلی نبودم اما بیماری مستقلم کرد بیماری قویم کرد و بشددتت شجاااع
خودمو جمع و جور کردم اشکام پاک کردم رفتم نگهبانی گفتم ببخشید اقااا بخش جراحی کدوم طرفی گفت عمو تو تنها چیکار میکنی گفتم امروز باید بستری میشدم هیچی بیخیااال نمیدونم خانوادم کجان جا بخش جراحی بودن من رفتم دیگ راهو پیدا نکردم راهنماییم کرد وقتی داشتم میرفتم مامانم گفت تو کجایی دختررر و اشکاش ریخت اشکای من بیشتر عذابش میداد رفتم نزدیکش گفتم مامان اگ عمل نشم خودکشی میکنم مامان یبار دیگ میگم اگه عمل نشم حتما خودکشی میکنم این کارو میکنم یهو عصبانی شد گفت تو غلط میکنی تو خیلی پررو شدی و...با تشر سرم داد زد رفتم روی یه سکو نشستم و بلند بلند گریه میکردم
دوباره اشکامو پاک کردم مهدیس محکم باش دختر قوی باش رفتم پیش بابام مثلا با مامانم قهر بودم گفتم فردا اول وقت پیش فوق تخصص گوارش میرم هر چی گفت همونو انجام میدم اون روز بی نتیجه رفتیم خونه اقواممون که اونجا بود بین مسیر یه ساندویچ خریدم و شروع کردم تنهایی خوردن و تا تهش خوردم که حالم یهو بد شد و بیش از ده بار بالا آوردم دیگ مردم و زنده شدم شاید اینجا اولین جرقه ای بود که مامانمو کمی برای عمل راضی میکرد فردا اول وقت رفتم یه کلینیک فوق تخصصی خیلی بزرگ و پرس و جو کردم و یه دکتر خوب پیدا کردم بزور و به هزار بدبختی رفتم داخل و توضیح دادم دکتر گفت عملو با توجه به شرایطت باید انجام بدی اما یکسری آزمایشات قبل عمل هست که باید انجام بشه هزینش فلان قدر میشه الان این مقدار هزینه دارین؟!!سرمو به نشونه نه تکون دادم و خیلی سنگین گفتم نه....
و رفتم بیرون و تمام حرفایی که دکتر برام گفت مو به مو منتقل کردم بعد دکتر رفتن دیگه تصمیمم کاملا جدی شد و حتی اون ذره شک و تردیدی که داشتم برطرف شد ساعت ۱۲ بودو تاکسی گرفتیم رفتیم بیمارستان امام رضا بخش جراحی اما اینجا هنوزم مامانم به هیچ عنوان راضی نبود وارد بخش که شدم نگهبان یسری برگه داد دست منو بابام و گفت امضا کنید و رضایت بدین که عمل و با شرایطش میپذیرین بابام با اکراه امضا کرد ته دلش اصلا راضی نبود نوبت من رسید امضا کردم اما دلم نمیومد پاش اثر انگشت بزنم دل تو دلم نبود یه استرس عجیبی داشتم اما دل و زدم به دریا و پاشو اثر انگشت زدم اینجا بود که دیگ مامانم باهام قهر کرد و اصلا باهام حرف نمیزد هنوز که هنوز بهش حق میدم اما اون روزا اون ساعتا و دقیقه ها خیلی به یه همدم نیاز داشتم و کسی باهام نبود...فضا سنگینتر از همیشه بود مامانم حرف نمیزد و بابام بزور حرف میزد و من داشتم توی کولم وسایلمو جمع میکردم تمام وسایلایی که لازم داشتم و جمع کردم یه دست لباس راحتی با مسواک و خمیر گوشی و هندزفری و یک کتاب زیست دوم انداختم تو کولم ساعتای چهار بعدازظهر باید پذیرش میشدم داخل بخش نزدیکای چهار منو زن داداشم و بابام تاکسی گرفتیم رفتیم بیمارستان در ورودی بخش نگهبان گفت آقا شما و خانوم(زن داداشم) نمیتونین داخل بخش برین مریض امشب و بدون همراهی باید باشه فردا بعد عمل همراهی بیاد یهوو شوکه شدم ته دلم خالی شد زن داداشم مث خواهرم بود رفیقم بود (میگم بود چون دیگ نیست خونوادش زندگی اون و داداشم خراب کردنو من سه سال زن داداشم و ندیدم) گفتم معصوم نهههه تو بااید باشی آقاهه اینبار جدیتر گفت نمیشه خانوم قانون بخش همینه دیگ معصومه رو بغل کردم در گوشم گفت مهدیس آبجی دلت قرص باشه قربونت بشم تا صبح برات دعا میخونم محکمتر تو بغلم فشارش دادم گفتم چاکرتم جدا شدیم از هم یهو از وسط سالن یه خانوم۴۰ ساله که مریض بخش بود صدام زد گفت دخترم بیا عزیزم من هستم بیا پیشم رفتم نزدیکش گفتم سلام خانوم من مهدیس هستم مریض جدید بخش خلاصه یکم حرف زدم از آخر گفت هر کاری داشتی من هستم دخترم احساس تنهایی نکنی و....
رفتم استیشن و دوباره معرفی من مهدیس....هستم برای جراحی....اومدم مریض فلان دکترم و ازین حرفا منشی بخش راهنماییم کرد و گفت اتاق یک تخت سه برای تو هست کوله به پشت داشتم بخش جراحی و برانداز میکردم و کمی کنجکاوی و فضول تا اینکه اتاق یکو دیدم رفتم داخل دو تا مریض بستری بودن یه پیرزن که گمونم کبدش جراحی شده بود و کلی لوله و دستگاه بهش وصل بود و یه دختره ۲۵ ساله حدودا به بیماراو همراهیاشون سلام کردم و بدون مقدمه رفتم رو تختم نشستم نه من چیزی گفتم نه اونا منم گوشیمو درآوردم یکم با معصوم پیام بازی کردم بعدش کسل و گشنم شده بود یه آه از سر تنهایی و دلتنگی کشیدم و زنگ زدم معصوم گفتم گوشیو بده دست مامانم اینجا حدودا ساعت ۶ بود مامانم از پشت تلفن با لحن تشرگونه یه چیزایی مبهمی گفت و گوشیو نگرفت اینجا برای من مهدیس که دختر فوق العاده مامانی و وابسته ای بودم اوج بدبختی بود قطع کردم و گوشیو محکم کوبیدم تو تخت و شروع کردم گریه کردن حالا هر چی اون زنا میگفتن دختر خوب چی شدی چرا گریه میکنی اصلا جواب نمیدادم و بیشتر گریم میگرفت آخرش یه پرستار آقا حدودا ۴۵ ساله رو صدا زدن بیاد منو راضی کنه گریه نکنم خیلی مهربون بود خدا خیرش بده اومد بالا سرم کلی نازمو کشید و قربون صدقم رفت که گریه نکنم گفت دختر گلم چی شده چندبار گفت آخرش بهش گفتم اونم گفت اونا پدر مادرن صلاح ادمو میخوان مطمئن باش این رفتارم بدون فکر و از روی نگرانی بوده و الا اونا کلی دوست دارن و....با حرفاش آرومتر شده بودم اما تا ساعت ۹ یعنی حدودا سه ساعت یکسره گریه کردم ساعتای ۹ بود دیدم غذا آوردن من اصلا متوجه نشدم حسابی گشنم شده بود یادمه غذاشم خوراک گوشت چرخ شده بود با اشتهای نسبتا زیادی شروع کردم خوردن دوتا خوراک با کلی خیارشور خیلی خوشمزه بود برخلاف غذاهای بیمارستانهای دیگ ی تیکشو خوردم که احساس کردم دارم بالا میارم گذاشتم کنار غذارو و سعی کردم نفس عمیق بکشم که تهوم برطرف بشه بالا نیارم که یهو بی اختیار بالا آوردم(با عرض معذرت) حتی فرصت نکردم برم تو دستشویی جایی سریع دستام جلو دهنم گرفتم و دویدم سمت روشویی تو اتاق و باااز همشو....دیگ کلافه پریدم رو تخت دیدم مامانم زنگ میزنه نمیتونستم جوابشو ندم اون مامانم بود بهرحال گوشیو برداشتم سلام مهدیس جان خوبی مامان یهو اشکام ریخت گفتم بد نیستم غذا خوردی؟ آره مامان ولی...ولی چی؟! همشو بالا آوردم بیخیال سرعت قطع کردم که همون پرستار آقایی که اومد دلداریم بده برام لباس آورد ازون لباسهای صورتی گشاد و برای مریض کناریمم آورد بی توجه بهش صورتمو طرف دیوار کردم و داشتم به افکارم ادامه میدادم که خانوم تخت چهار که حدودا۳۵ سالش بود گفت دختر خانوم گفتم بله گفت اسمت چیه؟!مهدیس مهدیس خانوم بیا بریم با هم رختکن لباسامون عوض کنیم گفتم نمیام شما برین گفت نمیشه که بلند شو باید لباسات عوض کنی(ایشون جراحی صفرا داشتن) گفتم من اون لباس صورتی هارو نمیپوشم اومد دستم گرفت گفت پاشو دختر خوب تو چرا آنقدر کم حرفی پاشو مجبور شدم باهاش برم لباس های صورتی رو پوشیدم اومدم رو تخت دوباره یه پرستار آقا که جوون بود با اون گاری داروهاش اومد گفت شما و شما مریض جدید هستین درسته؟! ماهم تایید کردیم اومد سمتم گفت استینتو بزن بالا برات انژیوکت بزنم منم بدون لجبازی انجام دادم بهش گفتم میشه پشت دستم بزنین گفت واس چی گفتم خب اونجا درد میگیره گفت میزنم که درد بگیره نمیزنم که حال کنی ازین طرز حرف زدنش بشدت بدم اومد و دیگ اصلا تا روز آخر باهاش خوب نبودم همینکه پنبه کشید رودستم کل بدنم خود بخود سفت شدگفت آروم باش بعد سوزن فرو کرد تو دلم جوری که متوجه نشه جیغ زدم و از خدا خواستم تموم کنه این ماجرا رو اما بعد جراحی همه چی از اول با شدت بیشتری شروع شد
#ادامه_دارد_