سلام همگی.خوبین!؟گفتم دیر به دیر میام یه خاطره دیگه هم‌بگم که جبران بشه.😁این خاطره رو خیلی وقته دارم مینویسم تازه تمومش کردم😁بدون حرف اضافه ای میرم سر اصل مطلب🤨
تابستون ۹۶ بود شهرام باید یه سفر میرفت المان برای کارش هرطوری برنامه ریختیم که منم برم نشد که نشد😎😒قسمت بر این بود با دوستش بدون من بره فیض ببره😎😂از یه هفته قبل رفتنش میگفتم شهرام بفهمم رفتی اونجا این دخترای شیربرنج بلوند بور قد بلندا رو‌ نگاه کردی چشماتو از کاسه درمیارم کله اتو میکنم و ...😎😂اونم میگفت چشم من غلط بکنم از این کارا کنم ولی خانومم یه نظر حلاله ها😂😉شیطونی میکرد که منو حرص بده و اخ که من چه قدر حرص میخوردم از دستش😂😎میگفتم هروقت زنگ زدم باید جواب بدی ویدیوکال میکنم باید جواب بدی دوربینو میچرخونی تا من دور و برتو ببینم😎😂الان که یاد حرفام میوفتم یاد فیلم ساعت ۵ عصر افتادم نامزد سیامک انصاری😂حالا بنده خدا شهرام اهل این حرفا نیستا اصلا ولی خب من گوشزد میکردم اگه یه وقت گوش شیطون کر خواست پاشو کج بذاره نذاره😎😂کلیم سفارش به دوستش که قرار بود دوتایی برن کردم چون دوستش مجرد بود میگفتم اینو از راه به در کنی بیای ایران زنده ات نمیذارم،اگه از راه به در شد سعی کن همونجا برای خودت پناهندگی بگیری😂😎روز‌ اخر که شهرام فرداش داشت میرفت به خاطر اینکه ناراحت بودم از نبودش بلند شدم رفتم استخر که یکم اروم بشم اصلا حوصله نداشتم😢بعد از چند ساعت که اومدم از اب بیرون بدون اینکه موهامو خشک کنم اومدم تو‌ ماشین کولر زدم رو تند از گرما و رفتم خرید برای شهرام که یکم وسیله مسیله بردارم براش😢بعد از خرید رفتم خونه دوش گرفتم بازم با موی خیس اومدم دراز کشیدم‌جلو تی وی و کولر قشنگ صفا دادم پیشونی و گوشامو😁🤦‍♀️.دیدم الحمدالله شبکه ها هیچ چیز مفیدی ندارن منم‌داشتم از غصه دق میکردم مشغول شدم یکم غذا اینا درست کردم‌ براشون.هی هم بی حال تر میشدم😑شهرام اومد از مطب دید من قیافه ام‌زاره یکم‌سر به سرم‌گذاشت اخر من طاقت نیاوردم دیگه گریه کردم😐😂یکم لوس شدم شهرامم یکم ارومم کرد نشستیم با هم‌براش لباس گرفتم چمدونشو چیدم.یه لیست خریدم دادم بهش گفتم‌اینا رو‌ میخری میای😎😂نخریده برگردی میفرستمت خونه مامانت😎😂اونجا هم‌که میدونی طرف منن پس راهت نمیدن میمونی تو کوچه😎😂🤣شهرام😐🤦‍♂️خلاصه بعد از کلی سر به سر هم گذاشتن شام خوردیم.شهرام بعد شام‌گفت هیلدا وسیله هاتو جمع کن بریم خونه نیلی اینا اونجا باشی خیال من راحت تره عزیزم تنها نمونی بهتره💋منم مخالفت نکردم میدونستم شهرام بره میخوام از غصه دق کنم ترجیح دادم برم خونه نیلی جون اینا دق کنم😂رفتم بار و بندیلمو جمع کردم کوچ کردیم خونه نیلی جون اینا.حالا رفتیم اونجا شهرام‌هی سفارش منو به نیلی جون و پدرجون میکرد😎😂شهرام‌۵صبح پرواز داشت هرچی گفتم من خودم‌میخوام ببرمت فرودگاه قبول نکرد گفت شایان خودش با اژانس میاد اینجا باهم میریم فرودگاه نیازی نیست بیای و ...خلاصه که شهرام‌رفت و‌من موندم و تنهایی😭😢خداروشکر اف بودم فرداش😁صبحش دیر بیدار شدم وقتی دیدم شهرام نیس دلم گرفت پکر شدم رفتم از اتاق بیرون نیلی جون فقط بود.سلام کردم صبح به خیر گفتم گفت صبحونه اماده اس عزیزم تا دست و‌صورتتو بشوری💋گفتم‌نیلی جون نمیخورم تو زحمت نیوفتین🙂گفت چرا عزیزم!؟صبحونه مهمه باید بخوری مامان جان شهرام کلی سفارسشتو کرده😎خلاصه که نشستم خوردم یکم.تا غروبش بی حال بودم و بی حوصله😢چندبارم پدرجون زنگ زد از نیلی جون حال منو پرسید که خوبم!؟دلتنگی نمیکنم!؟دائمم سفارش میکردن به نیلی جون که تنهام‌نذارن و نذارن ناراحتی کنم😍غروب پدرجون زودتر اومد از شرکت و گفتن شام بریم بیرون واسه اینکه من به نبود شهرام فکر نکنم😍من که چیزی نمیفهمیدم از بیرون رفتنا چون همش تو فکر شهرام بودم🤦‍♀️وابستگی زیادم خیلی بده🤦‍♀️شب که خوابیدیم من تب کردم😢هیچ علامتی نداشتم از سرماخوردگی ولی تب شدیدی داشتم😢صبح بیدار شدم همچنان تب داشتم و خیلی بی حال بودم😞بلند شدم رفتم از اتاق بیرون پدرجون خونه بودن داشتن کتاب میخوندن.سلام کردم تا منو دیدن گفتن هیلدا،باباجان خوبی!؟🤔گفتم خوبم مرسی😑نیلی جون اومد نزدیک گفت هیلدا لپات گل انداخته،رنگت پریده🤔دست گذاشت رو لپم دید دارم تو تب میسوزم گفت هههه خدا مرگم بده هیلدا تو تب داری میسوزی دختر😳گفتم چیزی نیست نیلی جون اروم باشین درست میشه😢اینو که گفت پدرجون بلند شد اومد سمت من.ایشونم چک کرد که تب دارم یا نه دیدن بعله تب دارم شدید.همشم از چشمم اشک میومد و میسوخت.رفتیم تو اتاق دراز کشیدم پدرجون رفتن ترمومتر اوردن دیدن بعله تبم بالاس🤦‍♀️هرچی میگفتم خوبم گوش نمیدادن😑😁پدرجون گفتن هیلدا بابا جان پاشو بریم دکتر عزیزم گفتم نه پدرجون خودم خوب میشم😢خوابم میاد😢خیلی بی حال بودم پدرجونم دیدن بیحالم اصرار نکردن به دکتر رفتن.من که دراز کشیدم پتو کشیدن روم تا کمرم من خوابیدم تا غروب.بلند که شدم نیلو جون برام سوپ درست کرده بودن در حد دو سه تا قاشق خوردم دیدم حالت تهوع دارم دیگه نخوردم😑دوباره خوابیدم تا فرداش.نصف شب فقط احساس کردم پارچه نم دار گذاشتن رو شکمم و پیشونیم.صبح که بیدار شدم نگم براتون از حالم😐🤦‍♀️بیحال بیحال انگار تریلی از روم رد شده😑گلوم میسوخت بدجور😭گلوم گرفته بود انگار پرتقال تو گلومه😑تبمم دوباره بالا رفته بود.🤒(ناگفته نمونه که این مدت شهرامم زنگ‌میزد حرف میزدیم من دلتنگی میکردم شهرامم متوجه شده بود حالم بده میگفت برو دکتر ولی خب کو گوش شنوا😁)با اون حالم بلند شدم رفتم بیمارستان کشیک داشتم تا ظهر تحمل کردم ولی دیگه نتونستم زنگ زدم به دکتر کشیک بعدی گفتم قضیه رو اونم با کمال میل قبول کرد که بیاد جام بقیه تایمو.منم سوسکی اومدم خونه گیر دکترا نیوفتم😂اومدم خونه نیلی جون اینا دیدم پدرجون اومدن از شرکت.رفتم‌دوش گرفتم اومدم بیرون یکم ناهار خوردم رفتم‌تو اتاق یکم مرتب کنم نیلی جون نگه چه عروسی شلخته ای😁دیدم پدرجون دارن با گوشی حرف میزنن.ناخوداگاه گوشام تیز شد😂داشتن با یکی از دوستای خانوادگیشون که پزشکن حرف میزدن و شرح حال منو میدادن😢🤦‍♀️سریع پریدم تو تخت که بخوابم.نمیدونم چرا فکر میکردم اگه ببینن خوابم بیخیالم میشن😐😂این قدر خسته و بیحال بودم خوابم برد تا شب.شب از صدای حال و احوال پرسی بیدار شدم😭فهمیدم دکتر اومدن🤦‍♀️خودمو زدم به خواب🤦‍♀️😂دقت کردین در این‌مواقع ادم نوک بینیش میخاره عطسه اش میگیره سرفه اش میگیره و ....😑منم در اون لحظه زیبا دستشوییم گرفته بود😐😂ته بدبختی بود😑تحمل کردم دیدم در اتاق اروم باز شد🤭پدرجون و دکتر عزیز اومدن داخل😢پدرجون صدام‌کردن گفتن هیلداجان؟!هیلدا،بابا؟!یکم خودمو کش و قوس دادم مثلا از خواب بیدار شدم😂چشممو اروم باز کردم.یکم خودمو زدم به جا خوردن سریع نشستم رو تخت مثلا تعجب کردم از دیدن دکتر😑😂حالا از همه چی خبر داشتما😂وقتی نشستم پتو از روم افتاد پایین.یهو دیدم چشمای دکتر و پدرجون گرد شد اندازه ته نعلبکی😂🤦‍♀️دیدم به صورتم نگاه نمیکنن به لباسم دارن نگاه میکنن🤔یه نگاه به سر و وضعم کردم خودم چشمام شد اندازه کاسه😐😂لباسی که تنم بود یه لباس خواب بچگونه بود تاپ و شلوارک روش پر از خرس و خرگوش بود با  لبه های پر چین😂🤣🤦‍♀️حیثیت نمونده بود برام😐😂پدرجون و دکتر رفتن بیرون تا من یکم وضعیتمو سر و سامون بدم😂لباسامو عوض کردم دستشویی هم رفتم😂🤣پدرجون رو صدا کردم اومدن دوباره داخل اتاق.من رو تخت نشسته بودم.دکتر اومدن داخل گفتن دراز بکش هیلداجان.شرح حال دادم بهشون گفتم گلو و گوشم درد میکنه بیحالم همس استخون درد دارم تب دارم و ... همه رو گفتم چون میدونستم راه فراری نیس😭دکترم معاینه کردن چندتا سوال پرسیدن بعدم شروع کردن نسخه نوشتن😢پدرجون میدونستن میترسم از امپول خودشون قربونشون برم خودجوش به دکتر یاداور شدن که من میترسم کمتر امپول بده😂😍(شهرام یاد بگیره که باید التماس کنم😑😂)گفتن ارسلان جان حواست باشه که این دختر گل ما از امپول میترسه تخفیف بده بهش😁دکترم لطف کرد گفت خانوم دکتر خودش بهتر میدونه چی کار کرده با خودش😎تخفیفی در کار نیست چون حالش بده😎من😭نسخه رو نوشت خودش رفت بگیره بیاد.تاکید کرد به پدرجون که تا قبل اومدنش یه چیزی بدن من بخورم حتما واسه امپولا ضعف نکنم😢یه لیوان اب پرتقال به زور خوردم بعدم دراز کشیدم استرس میکشیدم زنگ زدم شهرام یکم ارومم کنه جواب نداد😑تو دلم گفتم سرت کجا گرمه جواب منو نمیدی😎😂دارم برات عزیزم😎😒دکتر اومدن خونه دوباره😢اومدن تو اتاق گفتن چیزی خوردی؟!گفتم بله اب پرتقال خوردم🤢گفتن خوبه اماده شو برای امپولات🙂به پدرجون هم گفتن پنبه و الکل بیارن😢ایشونم اوردن😭دکتر پرسیدن کی پنی سیلین زدی؟!🤔گفتم یادم نیست🙄گفتن باشه تست میکنم💉یه مقداری پنی سیلین کشیدن تو سرنگ انسولین پنبه الکی کردن و اومدن کنار من نشستن رو تخت.بدنم یخ بود چون میدونستم تا چند لحظه دیگه سوزش بد تست پنی سیلینو باید تحمل کنم😭استینمو کشیدم بالا دکترم پنبه کشیدن و نیدلو زیر پوستم وارد کردن😭شروع کردن تزریق میخواستم جیغ بزنم از درد و سوزشش😭گفتم ایییی😭میسوزهههه😭اومدم دستمو بکشم عقب پدرجون سریع دستمو گرفتن که تکون ندم.😭سوزنو کشیدن بیرون گفتن هیلدا جان بخواب بقیه رو بزنم تا این تسته مشخص بشه. برخلاف میل باطنیم دراز کشیدم😑پدرجون اومدن کنارم رو تخت نشستن که نیاز به کمکشون بود برای گرفتنم بتونن بگیرن.دکترم امپولامو چیدن‌ رو میز و دونه دونه اماده میکردن😢سه تا اماده کردن با پنی سیلینه میشد چهارتا😭گفتم نمیشد اونارو‌ تو سرم بزنید؟!😢گفتن نه😐مرسی که ضایعم کردین😂امپولا یکیش دگزا بود یکیش نوروبیون بود یکیم آپوتل برای تبم.برای فرداش و پس فردا و پسون فرداشم پنی و دگزا داشتم😭از این بهتر نمیشد😑امپولا که اماده شد دکتر اومدن کنارم نشستن😢شلوارمو از دو طرف اوردم پایین تر اماده شدم.دست پدرجونو گرفتم بدنم سرد بود از استرس یه لرز خفیفی هم‌داشتم😭سمت چپمو پنبه کشیدن توده عضلانی درست کردن من ناخوداگاه سفت شده بودم دکتر تذکر دادن که شل کنم وگرنه خودم اذیت میشم ولی خب دست خودم نبود اصلا.اول اپوتل رو زدن اروم‌ نیدلو فرو کردن😢یکم بیشتر جمع شدم دوباره به حالت اول برگشتم😢اروم و باحوصله تزریق کردن و‌تموم شد اولی به خوبی و خوشی😁اذیتم نکردم💪☺️دومی رو سمت راست پنبه کشیدن نوروبیونه بود😭سوزش بدی داره کلا😭چه ایرانیش چه خارجیش😭نیدلو فرو کرد دوباره عضله ام جمع شد یکم دوباره به حالت اول برگشت.اروم شروع کرد تزریق کردن که سوزش بدی تو پام پیچید باعث شد اشکم در بیاد.گفتم ایییی😭ناخوداگاه سفت شدم کمرمم به سمت چپ که سمت مخالف بود کشیدم که سریع پدرجون کمرمو گرفتن تکون نخورم.دکتر گفتن که شل کنم ولی خب واقعا نمیشد سوزش داشتم.دوتا ضربه بالای جای امپولم زدن ادامه دادن تزریقو تا اخرش منم گریه کردم و اخ و اوخ کردم😢نیدلو کشیدن بیرون جاش داشت خون میومد پنبه گذاشتن یکم نگه داشتن که اوکی شم.یکم گذشت دوباره سمت راست پنبه کشیدن😢گفتم نه😢بسه دیگه😭ولی خب کسی گوش نمیکرد😑دوباره نیدلو فرو کردن.😢دگزا یکم روغنیه درد داره امپولش کلا.شروع کرد تزریق سفت شدم دکتر هیچی نگفتن😢ادامه داد به کارش منم گریه ام بیشتر میشد دیگه دردش از توانم خارج بود گفتم ایییییی بسه😭توروخدا در بیارید😭پدرجون قربون صدقه ام میرفتن میگفتن شل کنم که اذیت نشم.دکترم چیزی نمیگفت دور جای امپولمو یکم ماساژ داد که بتونه بقیه اشم تزریق کنه منم گریه میکردم با اخ و اوخ😭بالاخره اینم تموم شد کشیدن بیرون.😭گریه میکردم بدجور.دکتر گفتن یه ذره اب بخور هلاک کردی خودتو😎من همچنان گریه میکردم😁دکتر گفتن چند دقیقه استراحت کن پنی سیلینتم بزنم راحت بشی🙂گفتم نمیزنم دیگه😭من شهرامو میخوام😐عین بچه ها که مامانشونو میخوان😂دکتر رفتن بیرون از اتاق پدرجونم یکم قربون صدقه ام رفتن یکم لوسم کردن اروم تر شده بودم😁بعد چند دقیقه دکتر اومد داخل دوباره.دستمو دیدن جای تستو صحیح و سالم بود🤦‍♀️گفتم من نمیزنم پنی سیلین دردش زیاده نمیتونم تحمل کنم😭دکتر هیییییچ توجهی نکردن😐😂(مرسی توجه واقعا😂)به پدرجون گفتن منو اماده کنن🤦‍♀️اروم به پدرجون گفتم نزنم توروخدا دردم میادا😢گریه میکنما🙄😢😂پدرجونم خنده اشون گرفته بود😂اینطوری که میگفتم انگار تهدید داشتم میکردم تا اصرار به نزدن😂دراز کشیدم سمت چپمو اماده کردم یکم کشیدم پایین دکتر پنی سیلینو اماده کردن پدرجون از قبل بهشون گفته بودن که لیدوکایین نکشن داخلش چون حساسیت دارم😢پنبه الکی کردن اومدن کنارم نشستن.سمت چپ شلوارمو کیدم پایین کامل چون عمیق باید تزریق میشد😭پنبه کشیدن چندبار😭منتظر موندن خشک بشه😢پدرجون کمرمو گرفتن😭دکتر اروم نیدلو فرو کردن😭جمع شدم دوباره به حالت اول برگشتم😭دکتر گفتن هیلداجان سفت نکن اصلا امپولت درد داره همینطوری سفتم کنی دیگه اذیت میشی. اروم شروع کردن تزریق😭انگار ماده مذاب داشت تزریق میشد بهم😭گریه ام شروع شد کم کم که پیش میرفت دردم بیشتر میشد من سمت چپمم حساس تره تا راستم دردم بیشتره کلا سمت چپ گریه میکردم عین ابر بهار😭کم کن صدامم در اومد اخخخخخ ایییییییی توروخدا بسهههههه درد داااارهههههه😭پدرجون و دکترم میگفتن الان تموم میشه تحمل کن تموم میشه🙂از یه جایی به بعد من رو تختی رو چنگ زده بودم و خودمو سفت سفت کرده بودم😭دکتر گفتن شل کن وگرنه در میارم😎من کلا گوشم بدهکار نبود کار خودمو میکردم😭چندتا ضربه زدن ماساژ دادن دیدن نه قابل تزریق نیس دراوردن سوزنو😐با گریه و حالت زار گفتم نهههههه😭😭😭گفتن وقتی حرف گوش نمیدی همین میشه😎برگشتم نگاشون کردم دیدم نصف سرنگ پره هنوز😭😭😭😭گریه امم قطع نمیشد😭نیدلشو عوض کردن یکم بالاتر از جای قبلی پنبه کشیدن دوباره چندتا ضربه زدن با انگشت فشار دادن که شل بشه قشنگ دوباره فرو کردن منم جیغم دراومد دیگه سرمو کردم تو بالش که جیغم گوش کسی رو اذیت نکنه😁به هر زوری بود اون نصف هم تزریق شد من مردم دیگه تا تمو شد😭سوزنو که دراوردن پنبه گذاشتن جاش چسب زدن که خونش بند بیاد😭به پدرجون گفتن دو سه دقیقه دیگه که خونش بند اومد یکم بلند شه راه بره پاش نگیره بعدش سرمشو وصل میکنم😎رفتن بیرون نیلی جون ازشون پذیرایی کردن پدرجونم جای امپولای منوماساژ دادن اروم بشه یکم😭منم گریه و ناله میکردم.😭واقعا دلم میخواست شهرام پیشم باشه ولی خب نبود😭بعد چند مین هنوز خونم بند نیومده بود که پدرجون مجبور شدن چسب زخم بزنن.خونم خیلی رقیقه اخه🙄بلند شدم یکم راه رفتم تازه چشمم خورد به کیسه داروهام😐گفتم اونا همش برا منه؟!😭پدرجون گفتن اره عزیزم باید بزنی تا خوب بشی دیگه🙂با بغض گفتم ولی من نمیخوام دیگه😢پدرجونم گفتن حالا تا فردا و روزای بعد خدا بزرگه🙂بعد از یکم راه رفتن رفتم دراز کشیدم دکتر دوباره اومد سروقتم😑انگار جلاد اومده سروقته متهم که بکشتش😂گارو‌ بستن به دستم بعد رگ میخواستن پیدا کنن که الحمدالله دریغ از یه رگ خوب برای انژیوکت😂🤦‍♀️متاسفانه گویا اسکالپ کم شده تو داروخونه ها انژیوکت میدن برای مریضای سرپایی.بعد از سه بار سوراخ کردن دستم که کلی جیغ و داد کردم اخرم گریه ام دراومد تونستن رگ پیدا کنن😭من این قدر بیحال بودم بعد از اینکه سرممو وصل کردن کم کم خوابم برد.دکترم رفته بودن دیگه چون پدرجون خودش میتونست سرممو بکشه.اون موقع که من خواب بودم شهرام ویدیو کال کرده بود با من حرف بزنه نیلی جون و پدرجون گفته بودن بهش چه قدر اذیت شدم شهرامم گفته بود بهشون بیدار شدم حتما زنگ بزنم بهش.بیدار که شدم نیلو جون با حوله و اتو اومد جای امپولامو یکم گرم کرد ولی خب دردش بود از بینم نمیرفت هرچیم میگذشت کبود میشد چون پوستم خیلی حساسه🤦‍♀️😁😢بعد یکم سوپ دادن خوردم بعد اب پرتقال🤢بعدشم زنگ زدم شهرام کلی خودمو لوس کردم کلی دلبری کردم😂از امپولای بعدیمم چیزی نگفتم ولی گویا پدرجون گفته بودن بهش چون خبر داشت😒😭شهرام با کلی وعده وعید سوغاتی به قول معروف دور از جونتون خرم کرد که امپولامو بزنم😢روز بعدشم زدم ولی بقیه رو دیگه نزدم با پدرجون کنار اومدیم باهم😂این بود خاطره من.ممنون ازتون که خوندین.
مرسی بابت کامنتای قشنگ‌پست قبلم همه رو جواب دادم🙂مرسی بابت انرژی و حس و حال خوب و گرمتون🙂سوالی بود درخدمتم🙂