سلام من اسمم مهساست 20ساله دانشجو رشته کشاورزی اولین بار که دارم خاطره تعریف میکنم .ولی چراغ خاموش خاطرات رو میخوندم . خاطره من بر میگرده به ترم سومم هنوز کلاس ها شروع نشده بود و من برای کارهای خوابگاه و انتخاب واحد رفتم دانشگاه هنوز پاییز نیومده بود. از اسمون اتیش میبارید . و اینم بگم که رس ما رو تو کار های اداری کشیدن.تا این که اکثر کارهام تموم شده بود و رفتم اتاقی که انتخاب کرده بودم ولی چون بچه ها هیچ کس ساکن نشده بود . هیچی تو دانشگاه پیدا نمیشد برای خوردن منم تنها لطفی که در حق خودم کردم سه تا علی کافه بود و یک کیک فنچول که از قطار بهم رسیده بود . رفتم از سر پرستی لیوان و کتری گرفتم .قهوه و کیک خوردم و خوابیدم . تقریبا یه 4-5ساعتی خوابیدم که از سر درد بیدار شدم . اونایی که میگرن دارن میدونن من چی میگم البته موقع خواب اون قدر سرم درد نمیکرد ولی وقتی بیدار شدم نمیتونستم چشمام رو باز کنم . دلم میخواست سرم رو بکنم بندازم دور حالت تهوع هم که هیچی بچه خوبیه کلا نخود هر آشیه نیاز به دعوت نامه نداره .دیدم نه نمیتونم این جوری دووم بیارم رفتم سمت سر پرستی حالم که بده موهامم انگار در اثر برق گرفتگی فشن شده بودن حالا این صحنه رو با چراغ نیم سوز راه روی خلوت خوابگاه تجسم کنید . یه دفعه یک نفر همچین جیغ بنفشی کشید که نگو من که یادم رفت چرا از اتاق امدم بیرون که بر اثر جیغ سرپرستی هم با دمپایی ابری بدو بدو امد سمتمون . تا منو دید زد زیر خنده بعدم به دختری که ازم ترسیده بود .بدون هیچ حرفی از صحنه جیم شد خانم ف هم که منو میشناخت گفت این چه قیافه ای منم که تازه باز سر درد یادم امده بود گفتم مسکن یا ارامبخش قوی دارید که گفتن استامینفن کدئین دارم میخوای .منم تا این رو گفت تو افق محو شدم . اخه مگه این جواب میده .بعدش باهام رفتین اتاقشون و خانم ف هم داشت درد دل میکرد که حتی یک کلمش هم نفهمیدم حالت تهوعم بد تر شده بود مجبور شدم برم سرویس که وقتی برگشتم خانم ف گفتن :تو تا صبح رو دستم میمونی زنگ زدم ماشین بیاد بری بهداری واقعا چقدر مسئولیت پذیر...گفتم خانم ف الان چه وقت دکتر رفتنه من فردا بعد از ظهر میرم خونه قول میدم زنده بمونم که دیدم نخیر اصلا محلم نمیده داره تلافی گوش ندادن های به حرفش رو با گوش ندادن به حرف تلافی میکنه منم رفتم یه لباس پوشیدم و برگشتم که گفت کاش یکی باهات بیاد این جوری تنهایی نمیشه منم اون قدر حالم بد بود که پوکر نگاش کردم که زنگ زدن امبولانس امد منم رفتم بیرون سوار شدم پیش به سوی بهداری که خود امبولانسه حالم رو بد تر کرد اون قدر تکون میخورد پنج دقیقه ای رسیدیم که منم به دو از امبولانس پریدم پایین پیش به سوی سرویس بهداشتی ادم سالم حالش بد میشه چه برسه به من گمونم اون قدر اون تو موندم که مسئول امبولانس و اقا دکتر و یه خانم همشون داشتن از بیرون صدام میزدن وقتی امدم بیرون واقعا دیگه جون نداشتم تا این که خانم پرستار کمکم کردن رفتم اتاق دکتر رو صندلی نشستم دکتر هم اول بدون این که چیزی بپرسه فشارم رو گرفت گفت همیشه این جوری میشی منم که کلا گیج گفتم اره بعد از چند ثانیه لود شدم گفتم دکتر من میگرن دارم الان هم گرفته ول نمیکنه قرصمم نیاوردم وگرنه مزاحم شما نمیشدم اونم گفت ما همچین قرصایی اینجا نداریم ولی یه سری دارو برات مینویسم که کمی سر دردت اروم بشه . منم تشکر کردم امدم پاشم که نتونستم خانم پرستار رو صدا کردن نسخه هم بهشون دادن . از اتاق که خارج شدیم امدم رو صندلی های بیرون بشینم که پرستاره گفت بیا روی تخت بخواب هم سرمت رو وصل کنم هم امپولات رو بزنم . منو میگی تا این رو گفت درجا وایستادم بهش نگاه کردم . بعدم برگشتم عقب پیش دکتر بدون هیچ فکری گفتم من از امپول میترسم که پرستاره پقی زد زیر خنده دکتر هم خودش رو کنترل کرد. بعدم گفت الان خوب شدی داری بحث میکنی ؟نمیدونم فقط من این حس رو دارم یا بقیه هم شبیه منن که کلا وارد مطب دکتر میشم دردام یادم میره با کمال پرویی گفتم اره گمونم کلا مشخص بود خوبم با این حرف زدنم . بعدم نشستم رو صندلیای بیرون پرستاره هم چپ میرفت راست میومد میگفت پس چرا امدی که نه دارو تزریقی میگیری نه قرص میتونی بخوری .منم نگاش میکردم امبولانس که رفته بود دوباره خوابگاه و دو نفر دیگه رو اورده بود اوضاعشون بد نبود چون فقط داشتن سلفی میگرفتن که با دوستش رفت تو مطب منم به راننده گفتم منو میبری خوابگاه گفت بذار کار این دوتا هم تموم بشه میریم . منم چک برگشتی نشستم رو صندلی ولی کم کم اثر شفا بخش بهداری داشت از بین میرفت و سر درد و تهوع بد تر از قبل شده بود و بهش سوزش معده هم اضافه شد .که دوباره به سمت اتاق تفکر پا تند کردم .
وقتی امدم بیرون پرستاره با نگاه از قد هیکلت خجالت بکش امد دستم رو گرفت برد اتاق تزریقات منم بچه مظلوم نشستم رو تخت و جون نداشتم بیشتر از چند ثانیه به اون حالت بمونم به خاطر همین ولو شدم رو تخت خانمه هم سریع سرم رو اورد همچین با اعتماد به نفس گفت دستت رو مشت کن که گفتم مشت نکرده رگ رو پیدا میکنه ولی از محالات به از دوبار سوراخ سوراخ کردنم دیگه صبور نبودم و با اعصابی خط خطی گفتم خانم چی کار میکنی نمیتونی یکی دیگه رو صدا کن البته اصلا جون بلند کردن صدا نداشتم این حرفم با وولم 1بود .خیلی منطقی گفت ببخشید فشارت پایین الان اقای دکتر رو صدا میکنم . بعدش رفت بیرون ظرف چند ثانیه دکتر امد و با اولین ضربه رگ پشت دستم رو خاک کرد . سه تا امپول هم پرستار اماده کرده بود ریخت داخل سرم . نمیدونم چرا هیچ عکس العملی نمیتونستم نشون بدم گمونم دکتر هم فهمید یه چیزیم هست به پرستار یه چیزی گفت ایشونم سریع رفت و امد دوباره فشارم رو گرفت. یه دماسنج گذاشت زیر زبونم یه درجه تب داشتم با فشار روی 8 که سرعت سرم رو بیشتر کردن . دکتر پرسید مشکل دیگه داری نمیگی بنده خدا اون جوری که من گفتم میترسم اونم ترسیده بود چرا این قدر ارومم منم با همون صدای اروم گفتم گردن به بالام از درد فلج شده .که یه لبخند زد و به پرستار یه چیزی گفت که از صدای من هم اروم تر بود من نشنیدم و رفت بیرون از اتاق خانم پرستار هم از کمد دارو ها دوتا امپول اماده کرد و گفت اروم برگرد اینا رو بزنم دردت کم بشه منم هیچ کاری نکردم و چشمام رو بستم سرم رو برگردوندم سمت دیوار . که دید محلش نمیذارم گفت دخترم میدونم دردت زیاده ولی خودت میدونی این جوری اروم نمیشه راستش تا حالا مامانم این جوری اروم باهام حرف نزده بود منم گفتم فقط مسکنه رو بزنید ایشونم گفتن جفتش ارومت میکنه چیزی هم نیست. منم از درد نمیتونستم بخوابم سریع برگشتم جوری که اگه دستم رو نمیگرفت سرم از دستم در میومد گفت اروم هیچی نیست ولی نمیدونم چرا برای من همه چی بود چون قشنگ خالی کرده بودم هم روحی هم جسمی گریه هم تو کارمون نیست شلوارم رو خودشون درست کردن گفتن اماده ای که هیچی نگفتم که سوزن رو وارد کرد نمیدونم چند ثانیه گذشته بود که گفتم بسه نمیخوام دیگه اونم که دید سفت کردم بقیش رو در همون حال تزریق کرد که توان جیغ زدن رو ازم گفت و نفسم بند امد . سریع رفت یه لیوان اب برام اورد که به زور یه ذره خوردم گفتم بسه نمیخوام دیگه سرم رو دربیارید . ایشون هم همش میگفت باشه نمیزنم اون یکی رو اروم باش سرم رو چی کار داری . هر چی من اروم حرف میزدم اون بلند بلند میگفت که دکتر در زدن و از همون پشت پرده گفتن مشکلی پیش امده که خانم پرستار گفت بفرمائید دکتر . تا دکتر پرده رو دور بزنه شروع کرد حرف زدن که داره اذیت میکنه و... چیزایی میگفت که دکتر که هیچی من تعجب کردم من اینا رو گفتم . دکتر هم خندید گفت خانم... اینا رو تو دلش میگفت آخه من فقط صدای شما رو میشنیدم منم برای این که تا تنور داغه بچشبونم گفتم میخوام برم بسه .دکتر هم گفت بهتری؟که انگار چشماش شور بود همون لحظه حالت تهوع امد سراغم و... تا یه ربع نمیتونستم سرم رو بلند کنم خانم پرستار و دکتر هم میگفتن نترس چیزی نیست . نمیدونم از چی نباید ترسید من که بیشتر اعصابم از این وضعیت بهم ریخته بود . دکتر هم یه امپول دیگه خودش اماده کرد و ریخت داخل سرم . گفتن یه ذره بخواب اروم شدی بعد برو . پرستار امد کمکم کنه بخوابم که گفتم این جوری راحت ترم بعدش هم دکتر رفت بیرون منم تا اخر سرم چسبیده به دیوار نشستم رو تخت که تموم شد و درش اوردن منم بعد از سه ساعت اماده شدم برم که دکتر یه ورق قرص اورد داد بهم و گفت زیاد تو گرما نمون و حرص نخور بد تر میشی دارو هات هم همراهت باشه که کارت به اینجا نکشه و یه سری مشاوره های دیگه ...که منم یه چشم سربالا گفتم به خوابگاه برگشتم . نمی دونم چی بهم زده بودن که گیج گبج بودم حتی جوری که اگه راننده نمیومد کمکم پخش زمین شده بود که خانم ف امدن بیرون رو منو از راننده تحویل گرفتن و اون اقا هم گفتن تنهاش نذارید دارویی که بهش دادن قوی بوده دیگه یادم نیست خانم ف چی گفتن ولی وقتی بیدار شدم اتاق سرپرستی بودم و ساعتم 12ظهر بود. شیفت سر پرستی عوض شده بود و خانم ش امده بودن که گفتن بهتری منم گفتم اره و رفتم اتاقم و بازم دراز کشیدم خیلی احساس کرختی و سنگینی میکردم تا ساعت 3که بلیت داشتم از اتاق بیرون نرفتم . به هیچ کاری هم نرسیدم انجام بدم مجبوری موند برای هفته اینده .
ببخشید طولانی شد .
خیلی دوستون دارم .