خاطره شاهین جان
سلام به همگی خوبین؟حالینا؟احوالینا؟شاهینم بچه ها.نمیدونم منو یادتونه یانه ولی خیلی وقت پیش جزو خاطره نویس های وبلاگتون بودم ولی مدتی اینجا آنلاین نبودم.چندوقت پیش خواستم یادی ازخاطرات گذشته بکنم واسمم رو درجستجوگروبلاگ سرچ کردم ومتوجه شدم کسی به اسم من خاطره گذاشته اول فکرکردم شاید تشابه اسمی هست ولی بعد که خاطره رو خوندم متوجه شدم که احتمالا یکی خودشو به جای من زده وبااسم وعنوان من کامنت وخاطره میگذاره.عذرمیخوام که مزاحمتون شدم بعداز اون حرف وحدیث ها من نمیخواستم دوباره خاطره بنویسم یاهرچیزدیگه ای ولی نمیتونستم اجازه بدم کسی به اسم من خاطره بگذاره واینکارش ادامه داشته باشه.
من نمیخوام بگم ازتون نمیگذرم یابگم بابت کارناپسندتون ازتون دلخورم ویاحتی ازتون دلیل انجام این کاررو نمیپرسم.درعوض ازتون عاجزانه میخوام دیگه هیچوقت نه به اسم من ونه هیچ کس دیگه ای نظریاخاطره نگذارین.چون شماخودتون صاحب شخصیت هستین ولازم نیست پشت نقاب کس دیگه ای مخفی بشین.
البته منظورم فقط دراینجا نیست بلکه منظورم این هست که شخصیت شما بالاتر وارزشمندتراز اون هست که بخواین شخصیت کسی رو بدزدین!من نمیدونم هدف چی بوده برامم مهم نیست که چی بوده ولی واسم مهم بودکه یه موقع به جای من حرفی وحدیثی گفته نشده باشه که بخواد باعث سوء برداشت ودلخوری بشه.وگرنه قصدخاطره نوشتن ویا اینکه دوباره بحثی روشروع کنم ودعواراه بندازم رو ندارم ونداشتم ونخواهم داشت ولی بنظرم حقمه که وقتی یکی دیگه به جای من خاطره گذاشته بیام وبگم.چون اینجانمیومدم واقعاشوکه شدم!!!به هرحال فقط وفقط قصدم همینه ولاغیربازم عذرمیخوام بچهامن قصدندارم کسی رو ناراحت کنم وبه قول شهیدچمران هیچوقت کسیو به خاطراشتباهش مواخذه نکن چون ازکجامعلوم که تو در اشتباه اون وانحرافش از راه درست مقصرنبودی!منم اصلا وابدادرحدی نیستم که کسی بخواد جای من باشه!
این خاطره تقدیم به همه دوستای عزیزم :
این فرشته های کوچولوی معصوم که با آن نگاه های مظلومشان گاهی دلم راخون میکردندو باخنده هایشان انرژی دوباره گرفتم!
دریا دخترکوچولوی 6ساله ای بود که به خاطر مشکل ریه دربخش بستری بود.یه دختربامزه باچال گونه😍چشم های گربه ای سبز وآبی😍موهای لخت که اگر اشتباه نکنم زیتونی رنگ بود😍و ازهمه جذاب تر وقشنگتر خنده هاش بود😍خنده های قشنگی داشت.
باهش دوست شده بودم ازبس این بچه شیطون وخوش خنده بود.آدم دلش میخواست یه لقمه اش بکنه.🙈
بااینکه مریض بودوناخوش ولی معلوم بود ازاونایی که دیوار راست رو میره بالا.
زیادبهش وقتایی که سرم یه کوچولوخلوت تربود سرمیزدم چون واقعا خوشگل خانمِ خوش اخلاقی بود.
یه بار رفتم پیشش که بامامانش بود.تامنو دیدگفت عمو اومدی!😅(ازشهاب که آبی گرم نمیشه واسم مگه خودم برای خودم برادرزاده پیداکنم)
همزمان باورود درخشان من خانم پرستار حامل یک عددآمپول بدجنس وبی رحم اومد☹که دریااستارت گریه رو زد که نمیخوام ونمیزنم ودردم میگیره.
بین گریه هاش گله وشِکوه میکرد.دلم واسش سوخت.دیدم پرستار داره بیتوجه بهش آمپولشو آماده میکنه.بچه خودش دمر خوابید.بااینکه گریه میکرد ولی آماده شد!گفتم خانم ...میخواین من انجام بدم شمابرین به بقیه رسیدگی کنین.که ایشونم رفتن!(حالامن یه شکری خوردم شماچراجدی میگیری؟)انتظارداشتم دریا بگذاره کارمو انجام بدم ولی بلافاصله برگشت وگفت عمو امپولم نزن.بدتر اینکه مادرشونم گریه میکردانگار من میخوام سربچشونو بکنم یامثلابخورمش!که ازشون خواهش کردم تشریف ببرن بیرون.(اینکه همراه بیمار بعضی اوقات خیلی کار رو سخت میکنن رو کادر درمان درجریانش هستند)
گفتم عمو بزن که زودتر خوب بشی وبری خونه خسته نشدی ازاینجا؟گفت عمو نزن خیلی دردم میگیره
گفتم عمو من خیلی خیلی آروم میزنم که دردت نگیره اگر به حرفم گوش کردی ودردت گرفت باهام قهرکن خوبه؟گفت:نوچ!گفتم پس چیکار کنم خانم خانما؟گفت توام باید امپول بزنی!!!☹
گفتم دریاخانم خوشگل شما مریضی من که نباید امپول بزنم گفت دیدی اگه امپول خوبه خودتم بزن دیگه!اگرم خوب نیست پس منم نمیزنم.خلاصه هرکاری کردم راضی نشد که نشد.داشتم به خودم لعنت میفرستادم که ای کاش گذاشته بودم که پرستارکارش رو انجام بده.
درآخر گفتم باشه عزیزم ولی منم درصورتی اینکارو میکنم که شما مثل یه لیدی آروم بخوابی وتکونم نخوری قبول؟گفت سعی میکنم!
برگشت وآماده تزریق بود ولی دلم بدجور واسش سوخت چون هردوطرف کبود بود بعلاوه روی دستاشم کبود شده بودونسبت به اولین روزی که دیده بودمش لاغرتر ونحیف ترشده بود.امپولشومجدد گرفتم واماده کردم چون تاراضی بشه خیلی طول کشید
گفتم دریاخانوم تاده بشماری تمومه بچه شروع کرد تند تند شمردن (اینقدر سریع بودکه فکرکنم نفس نمیکشیدبینش!)خنده ام گرفت گفتم ای شیطون اگه اینجوری میخوای بشماری تاصد باید بشماری😅😂اومد برگرده که کمرشو گرفتم و تزریق کردم که خون گریه میکرد!ولی تکون نمیخوردگفتم عزیزم تموم شد گریه نکن دیگه وکشیدم بیرون
گفتش برو بیرون دیگه ام نبینمت😂خنده ام گرفت که برگشت و دستمو گاز گرفت!گفت عموی بدی هستی جای بازی بهم امپول میزنی!منم باهات قهرم.گفتم ببخشید عزیزم برای سلامتیه خودته وگرنه من که دلم نمیاد حالامیخوای منم امپول بزنم؟گفت نه عمو من شوخی کردم درسته توعموی بدجنسی ولی دلم نمیاد دردت بگیره ولی دیگه اگه بازم میخوای امپولم بزنی پیشم نیا.منم واسش روز آخری که میخواست بره یدونه اسباب بازی خریدم(یه اسب شاخ دار صورتی وسفید بود)
دلم برای کوچولوی شیطون ومعصوم (تناقض داره حرفام😅🙈)تنگ شده
برای همین تصمیم گرفتم برایتان خاطره بنویسم.
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
برایم دعاکنید.
خیلی دوستتون دارم.
(🙈)!!!-سعی کنید هرشب قبل از خواب تعدادی لغت انگلیسی ویا هرزبانی که خودتان دوست دارید را حفظ کنید.
-سعی کنید در زندگی هیچوقت نه خودتان ونه هیچ کسی را مقصر ندانید وسرزنش نکنید ودرعوض درصددجبران برآییدچون قطعا غرزدن دردی را درمان نمیکندوتنها شماراخسته تر میکند!
-سعی کنید محبتتان را بی قید وشرط کنید اگر به کسی محبت کردی نباید انتظار جبران متقابل را داشته باشی به این فکرکن که خدایی داری که همه چیزراشاهد است واوسریع الحساب است!
-هرکسی را همانطور که هست بپذیرید!چون درغیر اینصورت آنهابرای اثبات خودشان به شما تبدیل به هزاران رنگ میشوند واینگونه است که هزاران دروغگوی ماهررا بادستان خودمان پرورش میدهیم.
-به شخصیت انسان هااحترام بگذارید وبدانید شخصیت آدمی را مدارک تحصیلی نه بلکه توانایی ادراک آنها از چیستی زندگی واهداف عالی آن میسازد.
-باهمگان مهربان باشید.حتی اگر ایشان به شمابدی کردند آنهاراببخشید چون زندگی کوتاه تر ازآن است که برای انتقام وکینه بگذرد.
-شخصیت شمادر نحوه برخوردتان باکسیکه نمیتواند هیچ کاری برایتان انجام بدهد مشخص میشود
-ببخشید ولی فراموش کار باشید.بخشیدنت بی منت که بود میتوانی نامش رابخشش بگذاری وگرنه اسمش میشود منت!فاصله خوبی وبدی گاهی یک تار موست.
-خطرناک ترین اتفاق دنیا این هستش که یه دوست تقلبی کنارتون باشه.
-سعی کن دنیا را برای خلق الله جای بهتری بکنی...حتی اگر یک نفر باحضورتو راحت تر نفس بکشد یعنی توموفق شده ای
-باترس هایتان روبرو شوید وباغلبه برآنهااعتماد به نفستان راافزایش دهید.(من مدتی بود که دندان درد ارام وقرار رو ازم گرفته بود ولی ترس زیادم از آمپول مسخره دندانپزشکی مانع رفتنم میشد!ولی درآخر بهش غلبه کردم😅😉واینو جدی میگم الان واسم خنده دارکه ازش میترسیدم.بنظرم خیلی مهمه نحوه برخورد پزشک بابیمار.باشد که بعضیا رستگارشوند)
ببخشیدطولانی شد خستتون کردم.چون نمیدونم کی وقت کنم بنویسم طولانی شد.