سلام به همه دوستانم ممنون از همه نظرات پرمهرتون و سپاس از اینکه به یادمون بودیم امیدوارم روزای داغ تابستونو به خوبی گذرونده باشم و اگ امتحان و کنکوری بودین با موفقیت پشت سر گذاشته باشین قول دادم ادامه خاطره رو بذارم ببخشید کمی دیر شد.البته کمی طولانیه خواستم مثل همیشه با جزئیات باشه.
خب پای سینا رو گچ گرفتیم و اوردیمش خونه کمک کردیم بردیمش اتاقش استراحت کنه. شب پیشش من اصلا نخوابیده بودم و سر درد داشتم سعید نشست کنارم تو چشمام نگا کرد گفت قرصتو بخور خانوم ی لیوان اب اورد با قرص هام.گفتم باشه چشم علم غیب داری؟ قرصو داد دستم گفت بخور عزیزم وگرنه چشات قرمز میشن بعدم لکه ها شروع میشن بعدم یه روز کامل میشی مریض خودم. خندیدم گفتم بچه می ترسونی؟گفت نه میگم دارو هاتو بخور میگرن شوخی نیست قرصمو خوردم گفتم بفرمایید تموم؟گفت بله پاشو برو بخواب گفتم تو چی گفت منم ب موقعش اون شازده رم نذار بلند شه از جاش گفتم باشه کجا میری حالا؟گفت چند تا از بچه ها رو ببینم و ممدو خندیدم گفتم باشه مراقب خودت باش ی چشمک زد رفت بیرون با قرصام گیج شده بودم رفتم خوابیدم بلند ک شدم ظهر بود رفتم اتاق سینا دیدم غرق عرقه و داغ داغ تکونش دادم ترسیدم گفتم عزیزم سینااا؟بلند شد با کمکم نشست گفتم خوبی گفت اره خوبم گفتم عشقم داری تو تب می سوزی بذار معاینه ات کنم دستمو بردم جلو دستمو پس کشید
گفتم داری عصبانیم می کنی دیشبم تب داشتی گفت تو رو خدا ولم کن ایییی دستشو گذاشت رو سرش گفت سیمااا گفتم جونم چیه عزیزم سرته اخه چته؟گفت سرم سرم داره می ترکه گفتم نکنه از ضربه ای ک خورده دستمو گذاشت رو سرش ک سریع پس زد گفتم برو می خام بخوابم با دست هلم داد عقب عصبی شدم گفتم چی کار می کنی نمی بینی حالتو داد زد خوبم برو بیرووون برووو دستاشو گذاشت رو سرش از درد شروع کرد ب گریه کردن می لرزید هل کرده بودم گفتم جونم عزیزم ارووم.... الان زنگ می زنم سعید اروم باش خب اروم.سعید تخصصش مغز و اعصابه سریع شمارشو گرفتم نفهمیدم پشت تلفن چی گفتم فقط می گفتم حالش خوب نیست بیااا سینا همچنان سرشو گرفته بود منم خودمو لعنت می کردم چرا دیشب ب سعید نگفتم سرش ضربه خورده براش ی لیوان آب بردم یکم خورد اروم تر شد دستاشو گرفتم گفتم قربونت شم خوب میشی گفت نمدونم چمه خیلی سردرد دارم گفتم از دیشب؟گفت نه ینی اره دوباره چشاشو محکم بست گفت آخ سیمااا ایییی سرم...داره می ترکه با نگرانی نگاش می کردم لحظه ها رو می شمردم سعید بیاد می ترسیدم ضربه مغزی باشه تا صدا در اومد سعید گفت سیما محمد باهامه سریع ی شال کشیدم رو سرم سعید با عجله اومد تو محمدم پشت سرش در زد اومد داخل گفت سلام زن داداش گفتم سلام اقا محمد گفت خدا بد نده(اقا محمد تخصص داخلی دارن) سینا سرشو بین دستاش گرفته بود ب پهلو دراز بود رو تختش پاشم تو گچ بود سعید گفت چی شده یهو؟گفتم سعید سرش...ضربه خورده من دیشب بت نگفتم با اخم نگام کرد منم چشام پر اشک شد سعید گفت کمک کن بشینه ممد.منو و اقا محمد بلندش کردیم سینا چشاشو محکم بست گفت ولم کن ولم کن سعید گفت نگرفتمت ک ببینم چته
گفتم تبش بالاست محمد دست زد ب پیشونی سینا گفت اره تبم ک داره.سعید گفت کجاشه جای ضربه هست رو سرش؟نشونش دادم سعید ی نگا بهش انداخت اخماش رفت تو با صدای بلند گفت مگه دیشب لال بودی سیما چرا نگفتی؟گفتم سعید بخدا...گفت هیچی نگو راش بنداز گریه ام شدت گرفت رفتم بیرون محمد گفت سعید اروم باش چ خبرته،؟ اومد بیرون گفت ببخشیدش سیما خانم گفتم ن راس میگه تقصیر منه سعید اومد بیرون گفت تقصیر هر کی هست الان وقت کل کل نیس راش می ندازی یا همینجوری ببرمش بیمارستان؟سریع با کمک محمد اقا ی پیراهن تن سینا کردیم شلوارم ک درس حسابی پاش نمیشد بدنش داغ داغ بود خیلی ترسیده بودم تا نشستم تو ماشین گرفتمش تو بغلم سینا سرشو کشید بیرون سمت پنجره بلند داد زد اییییی نوره نورررر تاریکش کن سیماااا سرم......گفتم سعید...گفت حساسیته ب نور ی چیزی بنداز رو چشش با دو پیاده شدم ی شال اوردم محمد انداخت رو چشای سینا من مردم تا رسیدیم بیمارستان ک محمد توش کار می کرد سعید با کمک محمد سینا رو پیاده کرد هنوز شال رو چشاش بود نمی تونست راه بره محمد سریع ی ویلچر اورد بابا زنگ زد همون موقع با گریه براش توضیح دادم بیمارستانیم و حال سینا بد شده گفت سریع میاد.من با دو رفتم دیدم سعید و محمد پچ پچ می کنن سینا رو تخت ناله می کرد اما اصلا ب شال رو چشمش دست نزده بود یه دکتر جوون اومد داخل با سعید دست داد گفت میشه بپرسم چی شده؟سعید گفت ضربه خورده ب سرش دکتره نزدیک شد ب سینا دست گذاشت رو پیشونیش گفت داغه ک سینا سریع داد زد محمد گفت اره تب داره دکتر یه چراغ قوه دراورد سعید گفت معاینه لازم نیست می فرستم سی تی اسکن دکتر گفت ضرر ک نداره سعید چراغ قوه رو گرفت تا شالو زد کنار و ‌‌‌‌‌چراغو روشن کرد سینا ی تکون محکم خورد چنگ زد ب سمت چراغ قوه محمد و من دستاشو گرفت  یم سینا پلکاشو محکم بسته بود سرشو تکون می داد این طرف و اون طرف داد می زد ولم کن ولم کن سعید ی پلکشو باز کرد نگاه کرد گفت اروم باش عزیزم بعد دستشو برد پشت گردن سینا گردنشو لمس کرد گفت کافیه ولش کن محمد. من سریع بغلش کردم گفتم چیزی نیست تموم شد محکم سرشو فرو کرد تو بغلم سعید واستاد کنار گفت سی تی اسکن شو بهم برسون محمد. یه کشتم می خام گفت باشه من دارمش رفت با یه پرستار تقریبا مسن برگشت ایشونم سریع استین سینا رو زدن بالا کش بستن من گفتم مشت کن عزیزم دستتو آزمایشه سینا اول دستشو کشید ک سعیدگفت خودتو لوس نکن سینا خطرناکه وضعیتت بعدم که سوزن زدن نتونستن رگ بگیرن کشید بیرون سعید اومد خودش جلو گفت رگاش،نازکه بدید خودم بعد با دقت پنبه زد رگ گرفت سرنگو داد ب پرستار گفت زودتر فقط جوابشو فوری می خام. بعد سینا با کمک ی پرستار و محمد نشست رو ویلچر همون طور ک ناله می کرد رفتن پایین برای سی تی من می خاستم برم ک سعید دستمو گرفت گفت بیا عزیزم محمد حواسش هست بهش.اومدم کنارش گفت ببخشید سرت داد زدم بیا بشین نشستم کنارش دستمو گرفت گفت خوبی؟درد نداری می خای فشارتو بگیرم گفتم خوبم میگم سعید سینا طوریش نشه گفت نه من هستم تو منو بخشیدی عزیزم؟گفتم کاری نکردی ک ی لبخند زد گفت مهربونی دگ بعد نگام کرد گفت سیما؟گفتم جان
گفت از ضربه نیست گفتم چی؟گفت حدس می زنم گفتم چیو؟گفت منژینته گفت واقعا راس میگی؟ گفت اره خاستم بدونی گفتم چرا خودم یادم نبود گفت داداش شما از انواع اقسام بیماری ها یکیشو داره تو پرونده پزشکی اش اینم باید حدس می زدی.رفت برام یه ابیموه گرفت نشسته کنارم ک بخورم قرصمم بهم داد خوردم دستامو گرفته بود ک دیدم بابا اومد خیلی نگران بود بهش گفتم سینا رفته برای سی تی الان میاد.بعد سعید از بابا پرسید سینا سرماخوردگی اش چ قدر طول کشیده و چن بار مریض شده تو این مدت؟ بابا هم گفت دوبارشو ک فقط من دیدم بعدم چیزی نمی گه ک بفهمم اخرین بارم مشهد تب کرده بود ک بهتر شد منم سرمو تکون دادم گفتم واای بابا این مریضیاشو جدی نمی گیره هیچ وقت سینا رو تخت بود دیدم داره میاد دویدم سمتش محمد گفت چیزی نیست گفتیم یکم تخت سواری کنه مریضمون ی مسکنم گرفت سردردش اذیتش می کرد .دوتا خدمات کمک کردن سینا دراز کشید رو تخت محمد سی تیو داد دست سعید گفت گشتم نبود نگرد نیست سعید ی نگا انداخت ب سی تی گفت اره حدس می زدم, منژیته محمد گفت چی میگی از کجا؟؟سعید گفت Lp مشخص می کنه گفتم نه سعید گفت عزیزم لازمه شوخی ک نیست یهو زدم زیر گریه سینا از پشت پرده داد زد سیمااا؟گفتم جوونم اینجام سعید اومد پیشم درگوشم گفت هیس نترسونیش...سینا چشاش رو هم بود گفت چی شده چرا گریه می کنی؟گفتم هیچی فقط نگرانتم فقط زودتر خوب شو سینا نصف عمر شدم...بابا اومد تو رفت پیشونی سینا رو بوسید سینا گفت بابا شمایی؟بابا گفت اره پسرم خوبی؟سینا گفت اره بهترم کی می ریم؟ سعید گفت باید بفهمم مریضیت چیه باید یه ازمایش ازت بگیرم سینا گفت چی آزمایشی؟گفت مایع مغزی نخاعی تو می خام سینا گفت ینی چی درد داره؟من گفتم نه عزیزم یه نمونه گیریه مث بیوپسی ک انجام دادی درد نداره بی حسی می گیری سینا گفت من نمی خام فقط سرم درد می کنه سعید گفت بله سردردتم خطرناکه نترس چیزی نمیشه.محمد رفت بیرون ی ساعت بعدش،سعید با وسایل برگشت سینا رو تکون داد گفت سینا پ اماده شو سینا ک خواب و بیدار بود گفت چی شده سیما گفتم هیچی عزیزم یه نمونه گیریه باشه؟سینا ی نگا ب سعید کرد گفت چرا اذیتم می کنید؟اینا برا چیه بریم خونه من اصلا نمی خام سعید داشت دستکشاشو می پوشید گفت به خاسته تو نیست...

تو این فاصله محمد و یه دکتر و یک پرستار اقام اومدن داخل سینا گفت سیمااا این چی میگه مگه زوره گفتم سینا جدیه اگ نبود ک نمی ذاشتم باید معلوم شه منژیت از کدوم نوعه الکی ک نیست سینا با یه نگاه عصبانی روشو برگردوند پرستار گفت به پهلو دراز بکش من و پرستار کمکش،کردیم به پهلو شه بعد تا خاستم دستشو بگیرم دستمو پس زد گفت ولم کن..سعید گفت سیما کمتر از پنج دقیقه طول می کشه می خای بیرون باش گفتم نه هستم پرستار لباسشو داد بالا سعید گفت اولش یکم سوزش داره تا خاست نمونه بگیره تنم مور مور شد گفتم من بیرونم سعید. دلم نیومد ببینم رو صندلی نشستم یکم با گوشیم ور رفتم ک دیدم صدای بلند بلند گریه سینا میاد با دو اومدم پشت پرده ک دیدم سینا نیم خیز شده خودشو انداخته رو سعید و بهش مشت می زنه با گریه می گفت ولم کننن ولم کن بدم میاد ازت سیما رو ک بردی برو دگ ولم کن... وسطاش گریه می کرد منم گریه ام گرفت رفتم پیشش گفتم سینا عزیزم...سیناا اصلا توجه نمی کرد عصبانی بود سعیدم دستکش،ب دست اروم می زد ب پشتش می گفت اروم اروم باشه تموم تموم ...اون پرستار ی نفر دگ رو صدا کرد سعی کردن سینا رو از سعید جدا کنن محمدم کمک کرد بعد تو انژیوکتش آرام بخش زدن کاملا بیحال شد تو بغل سعید افتاد سعید گفت به پهلو به پهلو بخوابونش  پانسمانه پشتش.

یکی دوساعتی سینا خواب بود رفتیم با سعید تو حیاط بیمارستان قدم زدیم گفت سیما گفتم جانم گفت فک نمی کردم ازم متنفر باشه فک کردم راضی شده خندیدم گفتم درد داشت ی چیزی گفته سینا رو ک می شناسیش گفت از ته دل گریه می کرد می گفت دلم سوخت می خای هنوز درمورد اقامت دس نگه داریم؟گفتم نمی دونم چی بگم خودمم موندم بهتر ک شذ باهاش حرف می زنم بعدم با اصرار سعید بابا منو رسوند خونه یکم چرت زدم برا سینا لباس برداشتم چند تا کمپوت و ابیموه خریدم دوباره برگشتم محمد سینا رو انتقال داده بود بخش اومدم اتاق سینا بیدار بود اما خیلی بی حال لباش خشک بود گفتم عزیزم چطوری سرت بهتره؟دستشو اورد جلو بلند شد بغلم کرد گفت اره سرم خوبه پرستاره بم دوتا امپول زد خندیدم گفتم اوووو پس سرت خوب شده جای دگ ات درد گرفته است یکم نوازشش کردم هر کار کردم چیزی نخورد سعید اومد داخل اتاق یکم اخم کرده بود سینا گفت ببخشید نفهمیدم چی گفتم سعید گفت منم یادم نیست چی گفتی گفتم چیزی نخورده رو ب سینا گفت می خای بیشتر بمونی بیمارستان؟ گفت نه بسه تا همینجاشم مرخصم کن سعید یه لبخند زد گفت هستی حالا حالاها.یه پرستار خانوم با سینی داروها اومد تو سینا تا دیدش بلند شد نشست گفت سیما من اوقتی زدم بخدا نگا کردم به داروها به سعید گفتم همش انتی بیوتیکه؟گفت اره منژیتش چرکیه.چونه نزن اقا سینا پرستار داشت سرنگو آماده می کرد سعید گفت من می زنم شما برین پرستار رفت سعید ویالو شکست سرنگو پر کرد اب مقطرم کشید سینا گفت من عمرا یکیشو بزنم سعید گفت یکی نیست سه تایه بعدم کسی ک مریض میشه ب رو خودش نمیاره اینا رو باید به چشم ببینه سینا آستینمو گرفت گفت سیمااا من امپول نمی زنم پیشونیشو بوسیدم گفتم خیلی خطرناکه بیماریت وگرنه نمی ذاشتم اذیت شی سعید گفت این سفت بشه همینطور بهت می زنما سینا با نق نق با کمکم برگشت شلوارشو تا نصفه دادم پایین سعید گفت بار اولت نیست انتی بیوتیک می زنی کامل شل کن درد داشتی نفس عمیق بکش سعید پنبه کشید امپولو فرو کرد سینا یه تکون جزئی خورد گفت ایییی ایییی سیماااا گفتم جان هیس تموم تموم کمرشو ثابت نگه داشتم سینا پاشو می زد به تخت یکمم سفت شد سعید گفت عه شل اخرشه سینا گفت درد داره بسههه دگ اییی سعید کشید بیرون گفت نفس عمیق بکش پنبه رو محکم نگه داشتم جا امپولش طرف بعدیو سعید پنبه کشید سینا بلند گفت نهههه اییییی اخخخخخ سفت کرد پاشو گفتم شل بمون عزیزم سعید گفت شل کن عه شل نفس بکش جای داد بیداد کردن هنوز دستم رو پنبه امپول قبلیش بود سعید اینو آروم می زد یکم طول کشید سینام فقط ناله می کرد ولی پاش شل شده بود سعید گفت سومی سینا نیم خیز شد گفت نهههه بسه گفت بینش فاصله بندازی ترست بیشتر میشه بزن تموم شه به شکم برش گردوند تا پنبه کشید سینا دماغشو کشید بالا گریه کرد سعید گفت باز برا آمپول گریه بعد سوزنو فرو کرد سینا بین هق هقاش گریه هاش ای ای می کرد منم می گفتم تمومه دگ عه تموم.سعید بازم چون انتی بیوتیک بود آروم تزریق می کرد بعد حدود چند ثانیه کشید بیرون گفت یه نفسم می کشیدی وسطش بد نبود یه بند گریه... پنبه رو فشار دادم رو جا امپولش گفتم آروم دگ تموم شد شلوارشو مرتب کردم گفتم بسه دگ افرین داداشی برگرد ببینمت برگشت صورتش سرخ بود سعید گفت ماشاالله یه کم بیشتر جا داشتی برا گریه گفتم عه سعید
سعید یه لیوان اب ریخت سینا خورد آروم تر شده بود سعید نشست کنار تختش گفت ببین سینا من به عنوان پزشکت دارم میگم باید داروهاتو مصرف کنی سینا گفت دارو ینی آمپول؟سعید خندید ‌گفت اره اما انتی بیوتیک خوراکیم هست ک غذا نخوری معده اتو داغون می کنی سر آمپولات نمی خام چونه بزنی یا این همه خودتو اذیت کنی باید ی مدت تحمل کنی اونقدرم خطرناک هست بیماریت ک بخام اینجا نگه ات دارم اینجا بمونیم بهتره خیلی از انتی بیوتیکاتو می زنم تو آنژیوکت خونه باشی سفتریاکسونتم باید عضلانی بزنی که نیم ساعت دگ میگم برات تزریق کنم سینا گفت نه دگگگ سعید گفت توجه نکردی میگم تا اینجایی وریدی حالا بگیر بخواب سینا سرشو فقط تکون داد سعید پاشد رفت بیرون گفت من خیلی خسته ام سیما می رم خونه گفتم باشه من پیش سینا هستم سینا گفت نه خوبم برو خونه گفتم لازم نیست گفت برو دگ من می خام بخوابم تو هم برو خونه گفتم پس زنگ بزنم ب بابا بگم بیاد پیشت سرشو گذاشت رو بالشت تختشو تنظیم کردم چشاشو گذاشت خوابش برد سعید هنوز بیرون منتظرم بود بابا رو گرفتم بهش گفتم بیاد پیش سینا.با سعید رفتیم خونه یکم استراحت کردم 
تا فردا صبح نرفتم بیمارستان دیرم بلند شدم از خواب ولی سریع یه لیوان شیر خوردم رفتم پیش سینا بابا تو محوطه بود گفتم سلام بابا دیر کردم؟گفت نه می خاستی خوب استراحت کنی بابا ب سعید بگو مرخصش کنه این بچه بیمارستان واینمیسته از دیشب هزار بار سرمو خورده بس گفت بریم خونه بریم خونه گفتم چشم بابا ب سعید می گم رفتم اتاقش دیدم نیست نگران شدم از استیشن پرسیدم مریض  من کو؟ به اتاق اشاره کردم یه خانم پرستار گفت اهان اون اتاق رفت دستشویی با اقای همت.گفتم اهان. منتظر وایستادم سینا با ویلچر بر‌گشت اون اقام سرم سینا دستش بود از خدمات بودن و یکم مسن تر سینا گفت خب عمو جون من ک ‌گفتم خودم می رم خودت افتادی دنبالم خودش پاشد اون اقا زیر بغلشو گرفت من اومدم جلو سرمو گرفتم کم کم اومد رو تخت سینا گفت اووف خسته شدم نمیشه راه برم گفتم وایمیستادی خودم می بردمت گفت ضروری بود بعد نشست رو تخت سرمو آویزون کردم ‌گفت بریم از اینجا حالم داره بهم می خوره گفتم فقط دوروزه اینجایی گفت کمه؟گفتم نه ولی دست من نیست گفت سینا بخدا هرچی گفتین ب حرف کردم ازمایش کوفت زهرمار دارو امپول خب خوبم دگ بریم گفتم پات چی درد نداری گفت یکم قابل تحمله گفتم باید بگم دکتر ارتوپد ی نگا بش بندازه گفت نه نمی خاد لازم نیست فقط بریم از اینجا تا خونه کله معلق می زنم گفتم نمی خاد یکم استراحت کن بهتر شی خودم مخ سعیدو می زنم. گوشیم زنگ خورد با یکی از دوستام یکم تو محوطه حرف زدم اومدم از روبرو استیشن رد شم خانوم پرستار صدام کرد گفت ببخشید؟گفتم بله گفت وقت تزریقای برادرتونه وایمیستید همسرتون بیاد یا خودمون تزریق کنیم چون پزشک معالجش تاکید کرده حتما تزریق شه گفتم چند تاست گفت چهار تا گفتم بدید خودم امپولا رو نگا کردم سفتریاکسیونو گذاشتم کنار گفتم اینو وریدی می گیره میشه سه تا گفت اینجا نوشتن تزریق آی ام گفتم آنژیوکت پس برا چیه بعدشم 1200 واجبه دیروز زده گفت من نمی دونم شماره دکترو می گیرم حرف بزنید گفتم نمی خاد خودتون بگیرید بعد نیم ساعت محمدو دیدم روپوش پوشیده بود لبخند زد اومد سمتم گفت سلام سیما خانوم پرستاره گفت اقای دکتر برای تزریقا بشون گفتم گفت خیلی خب خودم حرف می زنم گفتم ارث سعیدو برداشتین دکتر این همه سرنگ می بینه دست و پاش می لرزه بعد روزی چهار تا تزریق عضلانی انگار نمی شناسین سینا رو گفت بخدا مگه تقصیر منه ی نگا به پرونده بکنین من ک تنها نیستم سعیدو می شناسین نظر رییس بیمارستانم خواسته واسه داروهاش خودشم خنده اش گرفت گفتم من نمی دونم فقط این همه زیاده گفت الان اگ حذف کنم خودتون مسئولیتشو ب عهده می گیرید گفتم نه معلومه ک نمی خان طوریش شه گوشیش زنگ خورد گفت اخ اخ من مریض اورژانسی دارم سیما خانوم سینا به حرف شماست یکم درد بکشه بهتر از اینه ک خدای نکرده طوریش شه راضیش کنین خودتون بزنین گفتم اوووف مرسی باشه.خسته شده بودم زتگ زدم سعید اونم گفت تا شب نمی تونم بیام بیمارستان گفتم سعید جان من الان چطوری بهش امپول بزنم گفت جراحی ک نیست هوا گیری می کنی می زنی گفتم لوس نشو دگ گفت خیلی خب زنگ بزن راهنماییت کنم خنده ام گرفت گفتم باشه مرسی از راهنماییت اومدم تو اتاق سینا گفتم چطوری سینی رو پرستار اورد گفت خدمت شما سینا چشاش گرد شد داد زد گفت بخدا سیمااا اگ بذارم گفتم خیلی خب آروم گفت پس چی؟چرا اوردینشون گفتم سینا ی لحظه گوش کن ب من گفت نمی خام گوش کنم پام درد می کنه رفتم زیر ماشین سرم داره می ترکه کمرمم ک شوهرت سوراخ کرد باز اینا چیه بس دگ نمی خام درد بکشم گفتم سینا مگه شوخیه منژینت اگ درمان نشه زود آدمو می کشه می فهمی گفت بهتر پس گفتم سینا با من بحث نکن برم بگم پرستارا بیان گفت بگو بیان میژزنم فقط دگ با من حرف نزن گفتم سینا جااان مگه برا خودمه عزیزم سرشو انداخت پایین گفت برو بگو بیان دگ اومدم جلو گفتم منو ببین عزیزم چشاش پر اشک بود گفتم الهی بمیرم کاش من همه اینا رو می زدم فقط گریه نکن گفت ببخشید اعصابم خرده دگ امپولو برداشتم یکیشو زدم تو آنژیوکتش گفتم این از یکیش حالا برگرد گفت سیما راه نداره گفتم خودت می ذاری همیشه همینجور بشه اینام اگ لازم نبود یه لحظه حاضر نبودم ببینم درد بکشی آماده شو عزیزم خیلی خسته ام امروز
اروم برگشت اماده اش کردم پنبه کشیدم فرو کردم داد زد اخخخخخخخخ سیمااا بی خیال شو بکشش بیرون درد داره گفتم اروم عه نفس عمیق بکش یه سی سی نزدم هنوز گفت ایییییی پاشو سفت کرد گفت ایییی اییییی مشت می زد می زد به تختش هل شده بودم گفتم اروم سینا اروم عزیزم شل کن پاتو اینو ک اصلا نمی تونم بزنم یکم جای تزریقو فشار دادم گفت اخخخخ در بیار بسه بسه گفتم شل کن عزیزم شل کرد کشیدم بیرون پنبه شو فشار دادم گفتم تموم گفت بسه همین داغون شدم گفتم دوتای دگ اشو چ کار کنم گفت نمی دونم ولم کن...برگشت ب پشت گفتم سینا اذیت نکن برگرد عزیزم 
گفت نمی خام درد داره پامم داغونه گفتم باید حتما التماست کنم چرا اذیت می کنی نشستم رو صندلی نگام کرد گفت اذیت نمی کنم درد داره بفهم بفهمممم گفتم برگرد امپولاتو بزن داد زد اه ولم کن ولم کن گفت نه برگرد ببینم دستشو گرفتم اونم دست بعدیشو گذاشت رو زنگ پرستار گفت برو بیرون برووو گفتم چی کار می کنی بعد یه پرستار جوون اومد تو گفت چی شده عزیزم را داد می زنی درد داری؟ گفتم نه نمی خاد امپولاشو بزنه گفت چرا ندادی خودمون بزنیم گفتم چون خیر سرم پزشکم ولی از پسش برنمیام خنده اش گرفت گفت پس دعوای خانوادگیه گفتم بهش تزریق کنید سینا گفت نههه اگ بزنید بیمارستانو بهم می ریزم بخداا دیونه ام کردین پسره اومد جلو گفت اسم من جواده اروم باش حالا اسمت چیه؟ 
سینا گفت میخای مخمو بزنی؟بعدم امپول من اصلا اسم ندارم خنده اش گرفت گفت نه حلش می کنیم سینا گفت سینام پرستاره گفت خیلی خب اقا سینا به امپولا نگا کرد گفت اره درد دارن حق داری ببخشید خانم دکتر من تازه اومدم سینا چرا باید این امپولا رو بزنه گفتم اقا سینا منژینت دارن تا دو روز پیش داشت از سر درد از دست می رفت پرستاره گفت بیماری به این خطرناکی لجبازی نداره دگ باید انتی بیوتیکا رو بزنی سینا گفت برو بابا اینم شروع کرد جواد اومد گفت خیلیا اینجا از دست می رن سرچیزای الکی تر از این حالا ک این در زود فهمیدن چته داروهاتو مصرف کن سینا گفت درد دارن می فمهمین؟ گفتم اره عزیزم اما چاره چیه اقا جواد گفت من خوب امپول می زنم می خای امتحان کنی سینا گفت نه گفتم عزیزم این همه داری چونه می زنی زده بودی تابحال تموم شده بود سینا یه نگا بهم کرد گفت اه اقا جواد گفت قول مردونه کم دردت بیاد سعیمو می کنم؟ سینا گفت باشه قول دادی اقا جواد گفت بله قول دادم. سینا خودش برگشت شلوارشو دادم پایین جای امپول قبلیش کبود شده بود تقریبا گفتم بمیرم اینو من زدم اقا جواد گفت اشکال نداره بجاش اینا اصلا جاش نمی مونه گفتم سینا شلی ها اقا جواد گفت عه عه پس سفت کردن بلدی؟گفتم چ جورم بلده اقا جواد گفت اصلا سفت نکن دردش زیادتر میشه خودشون درد دارن بعد ی طرف مقابل امپول قبلیو پنبه کشید وارد کرد امپولو سینا یه آیی بلند گفت جواد گفت اروم همین طور موندی عالیه سینا گفت اخخخ داره بدتر میشه دردش گفتم عزیزم نفس عمیق بکش اروم سینا ی نفس عمیق کشید دستشو مشت کرد گفت اخخخخخخخخ اییی بسه دگ اییی ایییییی اقا جواد گفت تموم شد تموم بعد چند ثانیه کشید بیرون گفتم تموم شد عزیزم سینا گفت اووف چ قدر درد داره اقا جواد همون سمتو پنبه کشید و دوباره امپولو فرو کرد سینا گفت اییییییی اخخخخ اییییی به سمت پلو شد اقا جواد گفت عه عه نکن سریع نگه اش داشتم برش گردوندم به شکم اینو با عجله تزریق کرد سینا داد می زد اییییییییی اخخخخ اییی بسه درد داره پام داغون شد بعد اقا جواد کشید بیرون سریع پنبه گذاشت من پنبه شو سفت فشار دادم گفتم جاان تموم شد اقا جواد گفت ماشاالله گل پسر تموم دگ انداختمشون اونطرف.بعد کمک کردیم نشست نفس نفس می زد ارومش کردم پشتشو ماساژ دادم اقا جواد گفت ماسک بذارم گفت نه لازم نیست گفت من باید برم کاری داشتین به استیشن بگین گفتم ممنون سریع یه آبمیوه باز کرد گفتم بخورش اول هیچ کار نکرد بعد یه نگام کرد گفتم همین طور نگه اش دارم گرفتش با نی خورد گفتم الان ناراحتی؟ گفت نه داغونم خندم گرفت گفتم بمیرم الهی...گفت خدا نکنه گفتم بریم بیرون یکم قدم بزنییم ویلچر بیارم؟ گفت بیا خودتم می دونی فلجم کردین خنده ام گرفت گفتم اونو دگ خودت رفتی زیر ماشین گفت الان یکم بخوابم بعد بریم گفتم باشه.

یکم خوابید بعدش بردمش بیرون قدم زد تا فرداش بیشتر بیمارستان نموند کل کادر بیمارستانو برای امپولاش علاف کرده بود البته حقم داشت تو خونه بهتر شد و سعید خیلی از داروهاشو حذف کرد بس که اذیت شد ممنون ک خوندید.

پ.ن
حتما اگ بیماری یا عفونت ساده ای حتی مثل سرما خوردگی ساده دارین برید دکتر و دارو مصرف کنید و اگ لازم شد آمپول خیلی از بیماری ها متاسفانه نتیجه بیماری های کوچیک درمان نشده است سینا دوبار همین بلا سرش اومد و هر بار چه قدر ممکن بود از دستش بدیم.

قدر سلامتی تونو بدونید و قدر عزیزانتونو بیشتر.

به زودی برمی گردم و درسمو ادامه می دم امیدوارم چند سال آینده اینجا باشم و به مردم خودم خدمت کنم

حتما جواب کامنتای قشنگتونو تو خاطره قبل می دم ممنون از مهرتون 

سلامت باشید